123 👁 بازدید

Yalda Special Short story

Yalda Special Short story

سلام ، من نیلو ال هستم

به این نتیجه رسیدم که چون شب یلداست و خیلیا نیستین که پارت جدید فیک رو بخونین ، برای همین آپ اون رو به عقب انداختم ، به جاش یه شورت استوریِ طنز بسی مسخره اوردم ، صرفا برای شادی شما در شب یلدا ودعا به جونم و نه هیچ چیز دیگه چون با نوشتن این داسی کل کارنامه ی سیاهه نویسندگیم زیر سوال رفت بدتر (البته من یه شب زودتر از یلدا اپ کردم ،چون نیستم فردا )

خلاصه همین دیگه ، دوس دارین یه چند دیقه پوکر فیس باشین و یا بخندین ، برین ادامه این داسیه بی سر و ته رو بخونین

یلداتونم پیش پیش مبارک


در روزگاران قدیم ، مردی بود که دو زن داشت و از این دو زن دو پسر و ازاین دو پسر بسی بسیار عروس داشت 😐 “البته همه صیغه بودندی” .
خلاصه ، روزی مرد در بستر بیماری افتاد و دو پسرِ دیوث خود را فرا خواندو گفت : پسرانم ، دیوثکانم ، من رازی در سینه دارم ، باید ان را برایتاناشکار سازم .
پسر بزرگتر گفت : پدر زودی بگفتندی ، باید بروم ، دوس دخترم سر کوچه منتظره .
پدر چنان پس گردنی ای به او زد که برق از سر آن دیوث پرید و گفت : پدرچرا میزدندی؟!
پدر پشت چشم نازک کردندی گفتندی : سهونِ دیوث ، دم اخری دو دیقه اون*ـنده خانوم رو ول کن ببین چی میگم .
سهونِ دیوث درحالی که پس سرش را میمالوند گفت : بگو پدر جان .
و پدر پس گردنیِ دیگری نثار پسر کوچک کردندی و گفتندی :تو هم دو دیقه اون ماسماسک رو بذار جیبت ، گوش کن ببین چی میگم .
پسر کوچک درحالی که آیفون سیکس خود را در جیب میگذاشت گفت : شرمنده پدر ،این تلگرامم بود هی پی ام میدن. بفرمایید.
سهون اخمی کرد و گفت : جونگین غَرِه (اصطلاح خراسانی به معنیِ سیاه ? تلگرام چیه باز ؟! مگه وایبر نی؟!
جونگین پوزخندی تحویل ان احمقِ از دنیا به عقب تحویل داد و گفت : کجاییداداش ؟ دیگه کسی تو وایبر نیس ، همه کوچ کردند تلگرام .
سهون سرخود را خاراند : پس بگو چرا اینقد وایبر خلوت شده.
جونگین خنده ی بلندی سر داد ? و پدر داد زد : خفه شدندی گوش دهندی چی میگم.
سهون و جونگین خفه شدندی و سریع گفتند : بگویید پدر .
پدر : آیا یک دست صدا دارد؟!
جونگین و سهون پوکر بهم نگاه کردند و جونگین گفت : یعنی چه پدر؟!
و سهون شروع به بشکن زدن با یک دست کرد : بله پدر صدا دارد . ?
پدر ضربه ی سومی به پس کله ی سهون زد و گفت : ریـ*ـدی به پند و اندرزم ،میخواس بگم باید باهم یار و همدل باشید در زندگی ، چون یک دست صدا ندارد، الحق که دیوثی -_-
و جونگین شصتش را به نشونه ی لایک بالا اورد و گفت : یادم باشه تو تلهبذارم اینو ?
پدر داد زد : خفه بمیرید ، هنوز دیالوگام تموم نشده .
سهون : بگویید پدرجان .
پدر : شما دوتا دیوث ، دو خواهر دیوث نیز دارید .
سهون و جونگین داد زدند : چی ؟ خواهر؟!
پدر : آری ان ها خواهر شماهستند ، اما …
سهون : اما چی پدر؟!
پدر : اما ، ان ها خواهر تنی نیستند . اصلن خواهرتون نیستند ?
جونگین : مارو اسکل کردین پدرجان؟! 😐
پدر : آری ?
سهون و جونگین پوکر فیس به پدر خیره شدند .
پدر خنده ش رو تموم کرد و گفت : آن دو دختر ، یتیم بودندی ، من انان روزیر پر و بال خود گرفتندی ، پس انان خواهران شماند .
سهون : خوب حالا چی؟ :/
پدر : خب هیچی دیگه ، من اندکی از عمرم بیشتر باقی نمانده و تا دقایقیدیگر پیش حوریان بهشتی میروم ? پس بعد از من ، شما دو الدنگ باید از دو
خواهر خویش مواظبت کنید.
جونگین : کجا هستند این دو خواهر جیگر ؟?
پدر : خفه شو مرتیکه ی بی ناموس ، ان دو خواهر تو هستندی . البته فک کنم :/
سهون : یعنی چی فک کنید پدر؟
پدر : مطمعن نیستم دختر باشند !
جونگین و سهون دوباره پوکر به پدر خیره شدند 😐
پدر : ولی شبیه دخترا هستند . ?✌️
سهون : اینک چه کنیم پدر ؟ دیرمان شدندی :/ دوست دخترم منتظرمه ، جرم میدهندی الان 😐
پدر : اینک شما … شمااا… شما باید… . و چشمانش را بست.
جونگین شیون کنان فریاد همی براورد : باابااام مرد ??
ناگهان پدر چشمان خود را باز کرد و چهارمین پس گردنی را نیز نثارجونگین کرد و گفت : زبانت را گاز بگیر داشتم حوری هارو تصور میکردم .اکنون شما باید بروید و ان دو خواهر را بیاورید و در این خونه از اون هامراقبت به عمل اورید .
سهون : ما از خودمون و دوست دخترامون مراقبت به عمل اوریم هنر کردیم پدر -_-
پدر : خفه بمیر مرتیکه ، اون دو خواهران شمان .
جونگین : پدر جان ادرس بده ، خودم از جفتشون مراقبت به عمل میارم خفن ?
پدر لگدی نثار جونگین کرد و گفت : شما باید به دنبال آن دو بروید .
سهون : چشم پدر میرویم.
پدر : افرین . حالا میخوام ارث و میراث رو تقسیم کنم ، برین اون الدنگدیگه رو هم صدا کنین.
جونگین : چانیول رو میگویید پدر؟! اون دیوث که الان معلوم نی با کدوم دختره ای .
پدر عصبانی شد و همی فریاد برامد : صداسش کنید توله سگ را !!
سهون که اوضاع رو پس دید ، سریع زنگ زد به چانیول : الو ؟!
چانیول : اههـ داره میااد…هااا .. آهـ.. چی میگی؟!
سهون سرخ و سفید شدندی و داد زدندی : خاک برسرت ، پاشو جمع کن ، بیارسیدیم به ارث و میراث ، پدرم بالاخره میخواد سهمتو از دارایی های پدرمرحومت رو بهت بده.
چانیول داد زد : گاااز نگییر *ـندهههه… چییی؟! عههه .. الاااان میاام… وگوشیرو قطع کرد.
سهون سر تکان داد و گفت : میاید الان پدر.
پدر داد زد : میگفتی زودتر بیاید مرتیکه ی عوضی ، حوریان صدایم میزنند.
جونگین : من به فدای اون حوریان ، مرا صدا نمیزنند؟!
پدر : خفه بمیر .
پس جونگین نیز خفه مرد 😐
اندکی بعد چانیول در را مثل وحشیای امازونی باز نمود و حمله کرد به داخلاتاق : سلااام… عموجااان آههـ..
عموجان (همون پدر سهون اینا) نگاهی به شلواره قلمبه ی چان کرد و سر تکونداد : بتمرگ ، زمان تقسیم ارث و میراث است .
چانیول : ای جان ، چشم . و کنار جونگین شیرجه زد.
پدر به ارامی گفت : سهون ، برج نامسان واسه تو . جونگین ، رودخونه ی هان و حومه برای تو (?) وچانیول ، جزیره ی ججو رو هم به نام تو زدم. دارایی پدر مرحومت انجابود و ازم خواست تا اخرین لحظه بهت ندم ، چون به گند میکشیدی اونجارو .
چانیول : ممنونم ازین همه لطف پدرم و شما 😐
سهون : ناموسا نامسان واسه من؟
پدر : آری .
سهون : یهت .
جونگین : این هان و حومه که میگین ، دختر مختر داره؟!
پدر : خفه شو مردک . حال شما سه نفر ، باید زیر پرو بال ان دو دختربیچاره رو نیز بگیرید .
جونگین : خیالت تخت پدر ، خودم هواشونو دارم.
چانیول : قضیه چیه؟!
سهون : بعدا میگم . اما پدر از کجا پیدا کنیم ان دختران را؟!
پدر : از سر قبر من .
جونگین : جان؟
پدر : وقتی بمیرم میان سر قبرم گریه میکنن دیگه ، بعد نذارین برن ،کمکشون کنین همینجا بمونن ، براشون شوهر بگیرین نترشن .
جونگین : خودم هستم شوهر میخوان چیکار ؟
پدر : من کار ندارم دیگه ، حوریان صدایم میزنند. خدانگهدار فرزندانم وبرادر زاده ی الدنگم.
چانیول : خدا نگهدار عموجان.
و عموجان (و یا پدر سهون و جونگین) دار فانی را وداع گفتندی و مردندی .سهون وجونگین و چانیول ، به مدت چند دیقه خشتک ها دریدندی و شیون و ناله
کردندی ، تا اینکه جونگده چیز طلا زنگ زد گفت “چندتا دختر جور کردم ،بیاین دخلشونو بدیم” و این حرفا که پسران از سر جنازه بلند شدندی و بهعشق و حال خود رسیدندی و اصلن نفهمیدندی که کِی خدمتکاران پدر را دفنکردندی و اصلن اون دو دختره را فراموش کردندی تا سه ماه بعد.


جونگین همانتور که سرش تو گوشیش بود رو به سهون و چانیول که داشتند چیتوزموتوری میخوردند گفت : تمام دخترا سئول را کرده ایم 😐 دگر کسی راضی بههم خوابی با ما نیمشودندی .
سهون گیگیلیه دماغشو گوله کرد و سمت جونگین نشانه گرفت : من با چند تاشوندوبارهم خوابی کردم و گیگیلی رو به سمت جونگین پرتاب کرد و گیگیلی تودهن جونگین افتاد چون داشت خمیازه میکشید:|
چانیول که تا اون موقع ساکت بود ، دستش را از شورتش دراورد وباشلوارش پاک کرد و گفت : قضیه ی اون دوتا دختر ک عموجان قبل مرگش گفت چی
بود؟!
سهون و کای مثه برق گرفته از جا خیز زدندی و فریاد شادی سر دادندی و بعدارائه ی توضیحات لازم به چانیول ، شبانه به سمت جایی که خدمتکار خونه
ادرس داد رفتندی ، زیرا دو دختر انجا بودندی .
خلاصه ، رسیدند جلوی در خانه ای محقر و در را کوفتند .
صدایی بسی ملوس و دلنشین از اونور در به گوش رسید : کیــــه؟!
جونگین دستش را روی چیزش فشار داد و گفت : من ندیده را/ست شدم 😐
و سهون و چانیول بسی بسیار خندیدی و چانیول گفت : منم منم مادرتون…
دوباره صدا امد : چکار داری؟!
چانیول جواب داد : اومدم ممه 85 ببرم ?
ناگهان در باز شدندی و فرشته ای زیبا نمایان شدندی که کف هر سه دیوثبریدندی و با همون صدا در حالی که پنج مَن خط چشم کشیده بود گفت : مرتیکه
ی کـ*کش ننه تو مسخره کن ، میگیرم میکنمتااا-_-
چانیول اب دهن قورت دادندی و گفتندی : عروس خانوم شمایید؟!
و قبل از تمام شدن حرفش تو گوشی ای نثارش شد و اون فرشته ی زیبا دادزدندی : عروس خانوم ننه ته مرتیکه ی دیوث ، من پسرم -_-
چانیول : جوون ، بابا تو پسری پس من چیم؟!
فرشته ی زیبا عشوه ای خرکی واسه چان اومد و همون لحظه فرشته ی دیگری جلوامد : بکهیون کیهههه؟
و اینبار هم فکِ سهون و جونگین افناد اما چان هنوز تو کفه فرشته اول بودکه بکهیون نام داشت دیوث پدرسگ .?
سهون : منم منم ، منه خاک تو سرم ، منه احمقم که این همه مدت از همچینجیگری دور بودم ، منم ?
فرشته ی دوم که بسی بسیار زیبا بود همانند فرشته اول منتها با خط چشمکمتر :/ خنده ی دیوانه واری کرد و گفت : شما کی باشی هولو?
(لازم به دکره که بکهیون و چانیول دارن همو میخورن با نگاهاشون و بکهیونهی عشوه میاد و چانیول اب دهنش بیشتر راه افتاده ! خب برمیگردیم به داسی ) سهونتا کمر خم شد و رفت دست فرشته ی دوم رو گرفت و بوسه ای نچندان جالب بهدستش زد : من سهونم دیگه ، پسر مش غلامعلی ، نه چیز پسر همون اقاهه کشمارو بزرگ کرده یواشکی ، حالا اومدم ببرمت .
فرشته ی دوم بازم خنده ی دیوانه واری کرد : اواا … کجا ببریم ؟! و عشوهای خرکی نیز نثار سهون کرد .
در آن لحظه شخص سومی وارد شد که اوهم بسیار زیبا بود منتها چشماش یکمزیاد بزرگ بود که همین باعث ترس و وحشت همه شد جز جونگین ?!
اون جیگرِ سوم رو به جیگر دوم گفت : لوهان کین اینا؟!
سهون که تازه فهمیده بود اسم فرشته ی روبه روش لوهانه گفت : فدایه اسمزیبایت شوم ، آهو … ولوهان با خنده ی دیوانه واری جواب تعریف سهونِ
دیوث را داد.
(چان و بک هنوز تو کفن)
جونگین که تا اون موقع ساکت بود ، نگاهش را بزور از پسر چشم درشت گرفت وگفت : ما امده ایم ببریم .
پسر با اخم غلیظی گفت : چیرو؟!
جونگین چشمکی زد : هلوهارو ?
و دل پسرِ چشم درشت غنج رفت .?
سهون از کفه لوهان بیرون امد و گفت : کدومتون باهم خواهر ، چیز برادرید؟!
بکهیون و لوهان دست در گردن هم انداختند و با همان عشوه های خرکی گفتند :ما برادریم وکیونگسو نیز پسرخاله ی ماست و ما سه تا از بس باهم بودیمدیگه کلن برادریم ، برادر اندر برادر 😐
جونگین : جیگر پسرخاله تونو بخورم خام خاام .
کیونگسو چشم غره ای امد : خفه شو مرتیکه ی هیض مگه خودت خواهر مادرنداری؟ و در عین حال عشوه ای غلیییض برای جونگین نیز امد .
چان که تو ذهنش تا الان بکهیون رو به شونصد روش امازونی کرده بود ،بالاخره به حرف امد و گفت : بریم دیگه .
بکهیون بلند خندید و بقیه پوکر نگاهی به ان دو انداختند چون چان اصلن چیزخنده داری نگفته بود ! :/ و بکهیون نیزکه اوضاع رو چنین دید ساکت شد . و چان زمزمه کرد :جووون ، فدا خنده هات شم هانی ?بکهیون نیز دوباره خندید و گفت : جمالتوعشقه …
چانیول : چاکرتم .
بکهیون : کمالتو عشقه.
چانیول : نوکرتم .
بکهیون : کرمتو عشقه .
چانیول : خاک زیر پاتم.
بکهیون دوباره عشوه ای امد و موجب شد چهار تن دیگری که در مجلس بودند ،عُق ها زندندی و جامه بدرند 😐
لوهان : حالا اینجا چکاردارین؟!
جونگین که یک لحظه هم نگاهش را از اون پسر خاله ی چشم درشت برنداشته بودگفت : کارای خوب خوب داریم .
کیونگسو لبخندی گشاد تحویلش داد که باعث شد دهنش همانند قلب شود و گفت :چرا نمی ایید تو؟!
و جونگین بسم الله ی گفت و داخل شد .
سهون سری تکان داد : دخول همانا و خروج مان با خداست .
لوهان عشوه ای امد : شما دخول کن ، دیگه خارجم نشدی دونت ووری .
سهون سری تکون داد و درحالی که مثه خر کیف کرده بود استغفرالله گویان ازکنار لوهان رد شد و داخل خانه شد و در همون حین نیشگونی از با/سن لوهانگرفت و لوهان دوباره خنده ای دیوانه وار تحویلش داد.
چانیول و بکهیون همون جلو در همدیگه رو داشتند میخوردند که کیونگسو اومددست بکهیون رو کشید و اورد تو و به چانیول با اخمی خفن گفت : بیا تومردکه هیضِ جذاب . و سپی در را بهم کوفت.
چانیول نیز با سرمستی وارد خونه شد و همچنان در ذهن تعداد پوزیشن هایی کهمیتونست با بکهیون امتحان کنه رو میشمرد .
و هیچی دیگه ، بعد از یکم اختلات و این حرفا ، به اتاق های جدا جدا رفتندکه شب را بگذارنند ، غافل ازینکه شیطان در کمینه! و اولین نفر چانیول ازاتاق خویشتن گریخت و سمت اتاق بک رفت و تا صبح ناله ها سر دادند و انواعپوزیشن هایی که چانیول از سر شب تو کفشون بود رو عملی کردند و این حرفا😐
بعد از شروع سر و صدا ، سهون ذکر گویان از اتاق خویش خارج شدندی ، همانلحظه دستی دور گردن اونیز حلقه گردید و لب ها درهم گرده خوردندی و لنگ هابالا رفتندی و ناله ها برامدندی 😐 ?
و جونگین که از سر شب بدجور تو فشار بود چون همون موقع با شنیدن صدایبکهیون تحریک شده بود و بعد که کیونگی رو دیده بود دیگه رسما امپرچسبونده بود ، از اتاق خویش خارج گردید و با تقه ای به در وارد اتاق چشمباقالی شد و تا صبح بارها و بارها اورا به روش های اخلاقی و غیر اخلاقی
کردندی تا جایی که کمر برایش باقی نماندندی 😐
هیچی دیگه ، تا صبح تا یکیشون کارش تموم میشد اون یکی شروع میکرد باز باصدای هم تحریک میشدن باز وارد عمل میشدن و اینقدر این چرخه پیدا کرد کهکمراشون ناگیر شد ! آبشونم خشک شد البته .

بعــــــدشم که چانیول که بدجور اونشب بهش مزه داده بود ، از بکهیوندرخواست ازدواج کرد اما بکهیون اولش راضی نمیشد میگفت تو کمرت شله :/ اما
چان بعد قول داد که نصف ججو رو بفروشه واسه بک خط چشم بخره و بکهیونمقبول کرد و ازدواج کردندی و بعد تلاش های بسیار موفق نشدندی و بچه از
پرورشگاه اوردندی و بچه شونم یه دیوثیه لنگه یخودشون اسمشم کیم تهیونگه و چان میگه خیلی شبیه وبکهیونه و همین اون روبه شک میندازه . اما بک زیر بار نمیره .( خلاصه برا همیشه قضیه ی دهیون(دوست پسر اسبق بک?) وخانوداه ی هیون به فراموشی سپرده میشه . البته این رازه بک رو فقط لو وکیونگی چشم باقالی میدونند.
بعد ، سهون که از همون اول با قصد ازدواج پیش رفته بود ، درخواست داد ولوهانم از خدا خواسته یه بار که نه صد بار گفت بله بله و اینا هم تلاشهزیادی کردند اما متاسفانه موفق به ساخت بچه نشدندی :/ کلن قید بچه روزدندی ، چون سهون اعصاب بچه نداشتندی !

و جونگین بعدازینکه از کمر ناگیر شد ، با دوا درمون های کیونگ سو بهزندگی برگشت و طی این مدت که کیونگ سو پرستار وی بود ، او یک دل نه صد دلعاشق شد ، اما این بهانه بود چون همه فهمیدن جونگینه دیوث از همون اولعاشق کیونگی شده . خلاصه اینم به کیونگ سو گفت : با من ازدواج میکنندی؟!و کیونگ سو اول نگاهی سرشار از خشم به او انداخت سپس یکی از اون لبخندهایقلبیه معروفش رو که فقط به کای میزد رو تحویلش داد گفت : به شرطی کهزیادی نکنی ، منم گناه دارم واینا .

جونگینم قبول کرد اما این درخواست کیونگی بعد ها به تاریخ پیوست زیراهرشب بار ها بارها از جونگین تقاضا میکرد که پوزیشن های مختلف رو امتحانکنند و با امازونی بیشتر از همه حال میکرد و اما با این همه تلاش اینا همموفق به ساخت بچه … نشدندی چون کلن داستان ما ام پرگ نیست(?) ، اماناامید نشدن و از همون پرورشگاه یه بچه دندون خرگوشی اوردندی اسمشوهم گذاشتنکوکی ، اما جونگین مخالف بود ، میگفت باید اسمش را بگذاریم مرغ! اما کیونگییه نگاه بهش انداخت و جونگین همونجا داد زد : کوکیه بابا بیا بغلم .
و خلاصه فَوَقعَ ما وَقَعَ (?) و تهیونگ و کوکی هم وقتی بزرگ شدند یک دل نه صد دلعاشق هم شدندی با اینکه یه بچه پولداره دیوث به نام جیمین میخواست اونارواز هم جدا کنه ، اما موفق نشد و اون دو بهم رسیدند و ویکوک عیز ریل .

و یلداتونم مبارک و راوی نیز دار فانی را وداع گفت با این همه کـ/ُـشعر 😐 و برای راویه بی چاره و بی خانمان دعا کنید زیرا امتحان دارندنی ! ?

اینم ویکوک :

(مو قرمزه تهیونگه بچه ی چانبک و مو مشکیه کوکیه بچه ی کایسو ?)

c863f4662af1ca2bc9c63a39e9425b11

اینم جیمینه ، همون بچه پولداره که میخواد بین ویکوک رو بهم بزنه

tumblr_ndm1j3Wlln1ssinkqo1_500



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





64
نظر بگذارید

avatar
63 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
61 نظرات نویسندگان
exo lKaboossMehrnooshhaesak.han نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
exo l
مهمان
exo l

عالی بود…. ممنون میشه رمان کار اموز کوچولو اکسو رو هم بزاری؟؟؟؟؟؟

Kabooss
مهمان
Kabooss

Aly bood mordam az khande hamishe az ina benevis :zardak (6):

Mehrnoosh
مهمان
Mehrnoosh

واییییییییییی خدایا
عالی بود خانومی
بازم بزار ازاینا
خعلی خوشم اومد
خیلی باحال بود
لایک جیگول

haesa
مهمان
haesa

بهده صد سال یه فیک باحال خوندم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif

k.han
مهمان
k.han

خیلی باحال بودن دی …..کاشکی من به جای لولو یابکی بودممدمدنندنمی