42 👁 بازدید

Unexpected Gift EP4

قسمت چهارم فیک خارچی Unexpected Gift با مترجمی مکنه عزیزم شیدا

اخطار:فیک های ترجمه شده حتی با ذکر منبع هم ممنوعه کپی این فیک ها فقط با مجوز مترجم امکان پذیره

سخن مترجم :

بعضى از دوستان تو قسمت قبل داشتن توضيح ميدادن که هيونگ چيه?
بچه ها من کاملا ميدونم هيونگ چيست اين هيونگ گفتنم به مهرنوش جون جريان داره 🙂
ممنون

قسمت چهارم

زمان تولد داشت نزديک و رفتار تاعو داشت عجيب و عجيب تر ميشد , مدام به سهون و کاى راجع به اين که چقدر زندگيشون بدون اون بهتره و راحت تر زندگى ميکنند حرف ميزد و اين موضوع سهون و کاى رو عصبى کرده بود و اونا از اين که تاعو ترکشون کنه ميترسيدند , هميشه اونا به اسم سهون و جونگين و تاعو شناخته شده بودند و حالا اگه تاعو ميرفت دوباره نميتونستند کامل بشند , فقط اميدوار بودند که تاعو کار احمقانه اى نکنه.
وقتى کيسه اب تاعو پاره شد همگى رسوندنش بيمارستان تا بچه رو ببيند , قبلا توافق کرده بودند که تا تولد صبر کنند تا از جنسيت بچه با خبر بشوند چون تنها چيزى که براشون اهميت داشت سلامتى بچه بود. جوابشون رو حدود 15 ساعت بعد وقتى که تاعو يه دختر کوچولو به دنيا اورد گرفتند , تصميم داشتن اسمش رو بزارند ” مِی ” که به چينى يعنى زيبا , اين اسم مناسب ترين اسم براى معجزه ى کوچولويى بود که تاعو به دنيا اورده بود , تاعو خيلى خسته بود براى همين بهش اجازه دادند استراحت کند.
وقتى بالاخره بيدار شد و دختر کوچولوش رو در اغوش گرفت اشک تو چشماش جمع شد چون خيلى زيباتر از چيزى بود که تصور ميکرد. خيلى کوچولو و زيبا بود جورى که براى تاعو تا سر حد مرگ سخت بود که ولش کنه و بره , براى يک لحظه ميخواست خودخواه باشه و دخترش رو با خودش ببره به چين ولى نميتونست. ديدن شوقى که تو چشماى جونگين و سهون بود تاعو رو از خواب بيدار کرد .
يک هفته بعد از مرخص شدن از بيمارستان تاعو قدم بعديش رو برداشت و بدون اين که به سهون و جونگين چيزى بگه ميخواست برگرده به خونه خودش. تنها کسى که خبر داشت مينسوک بود که تاعو مطمعن بود چيزى به کسى نميگه , وقتى سهون و جونگين سر کار بودند , سريع وسايلش رو جمع کرد و از مينسوک خواست مراقب دخترش باشه و رفت .اين کار بزدلانه اى بود درسته , اما تاعو مطمعن بود که اگر قبل رفتن سهون و جونگين رو ببينه هيچوقت نميتونه ترکشون کنه . بايد قوى ميبود حداقل تا وقتى که برگرده به چين , اون موقع ميتونست بيفته و تا دلش ميخواد گريه کنه .
قبل رفتن ، فرشته کوچولوش رو بوسيد و بعد با تاکسى رفت به فرودگاه و بدون اين که به عقب نگاه کنه سوار هواپيما شد .
خاطراتش خيلى دردناک و تلخ بودند و تاعو فقط اميدوار بود که بتونه التيام پيدا کنه.
وقتى سهون و جونگين برگشتند و ديدند که به جاى تاعو , مينسوک داره از مِی مراقبت ميکنه يه مقدار جا خوردند , اول فکر کردند که تاعو رفته بيرون چيزى بخره اما وقتى مينسوک باهاشون حرف زد انگار اب يخ ريختند رو سرشون
مینسوک نامه ی تاعو رو بهشون داد و گفت که تاعو هر چیزی که لازم بوده رو اون تو نوشته ، جونگین و سهون نامه رو با دستای لرزون گرفتند و باز کردند.

“سهون و جونگین عزیزم ،
نمیدونید چقدر سخت بود که این حرفا رو تو نامه بهتون بگم ، میدونم یه ترسوام که این کارو میکنم ، ولی اگه رو در رو حرفام رو میزدم دیگه نمیتونستم ترکتون کنم .
واقعیتش اینه که من عاشقتونم ، از خیلی وقت پیش عاشقتون شدم ، ولی سعی کردم احساساتم رو مخفی کنم تا ازارتون ندم و به خاطر رفتار من اذیت نشید . فکر میکردم تا وقتی که کنارمید میتونم این احساساتم رو مخفی کنم و به این جور زندگی کردن عادت کنم اما سهون وقتی جونگین بهم گفت که چقدر به خاطر بچه ناراحتی نتونستم همینجوری بیخیال بمونم ، وقتی فهمیدم میتونم چیزی که ارزوش رو دارید رو بهتون بدم خیلی خوشحال شدم اما ، یه کم که گذشت دیدم اینم قراره یه شکنجه جدید برام باشه.
این که بتونم بچه شما رو حامله بشم هم برام رحمت بود هم لعنت ، چون مدام بهم چیزی رو نشون میداد که نمیتونستم داشته باشم ، یه خانواده ی خوب.
من نمیخوام خودخواه باشم ، میخوام ترکتون کنم تا بدون ازار و اذیت های من طعم خوشبختی رو بچشید.
امیدوارم خاطرات قشنگی که با هم ساختیم رو فراموش نکنید و همچنین امیدوارم یه روزی من رو به خاطر این کارم ببخشید
فقط یه خواهش دارم ، این که به مِی بگید چقدر دوستش دارم و این که اون بخش بزرگی از قلب من رو داره که جای هیچ کس دیگه نیست .
امیدوارم که از من چیزای خوبی براش تعریف کنید ، میدونم که احتمالا خواسته ی زیادی ازتون دارم اما ، لطفا کاری نکنید که دختر کوچولوم ازم متنفر بشه .
زی تاعو”

سهون و جونگین هر دو ناراحت و در عین حال عصبانی بودند وقتی که فمیدند تاعو به همین راحتی ترکشون کرده
اون بخش مهمی از زندگی اونا بود ، اون دوتا فهمیده بودن که تاعو یه احساساتی نسبت بهشون داره اما ، تصمیم گرفته بودند که به روی تاعو نیارن و به این امید که تاعو فراموششون کنه زندگی میکردن.
احساسات سهون و جونگین هم برای خودشون قابل درک نبود ، وقتی دختر کوچولوشون رو در اغوش تاعو دیدند حس کردند که احساسشون به تاعو بیشتر از یه دوست معمولیه و نمیتونن بدون اون زندگی کنند .
تاعو برای اونا عضو سوم خانواده بود و دونستن این که برای همیشه ترکشون کرده مثل مشت محکمی میموند که باعث شد از خودشون برای این که به تاعو نگفتند چقدر دوستش دارن متنفر بشن.
جونگین با چشمایی که حلقه های اشک به خوبی توشون دیده میشد و لبای لرزون رو به مینسوک کرد : مینسوک هیونگ…..تو…تو باید بهمون کمک کنی ، تاعو قسمتی از خانواده ی ماست ، ما…..ما دوستش داریم ، اون نمیتونه به همین سادگی ترکمون کنه حتی تصور زندگی بدون اون سخته.
مینسوک سرشو پایین انداخت و اهی کشید : نمیدونم چی بگم جونگین ، تاعو ازم قول گرفته که چیزی به شما نگم ، منم به نظرش احترام میزارم ، تمام این سالا شما هیچوقت کاری نکردید که اون حس کنه چیزی بیشتر از یه دوسته و این داغونش کرد . الان هم میترسم که این حرفا رو فقط به خاطر این که دوست 10 سالتون رو از دست دادید بزنید ، یه ماه بهتون فرصت میدم ، اگه بعد از این یه ماه بازم تاعو رو تو زندگیتون خواستین بهتون کمک میکنم برش گردونید.
سهون و جونگین گیج شده بودند با این که تاعو رو میخواستند ولی مطمعن نبودند که این عشق هم مثل عشقی که نسبت به هم داشتن هست یا نه ؛ یک ماه فرصت خوبی بود تا فکر کنند و ببینند چی میخوان و به سوالای تو سرشون جواب بدهند.
سه هفته بعد از رفتن تاعو بالاخره هردوشون حاضر بودند تا درباره ی زندگی ایندشون حرف بزنند.
شب بود ؛ سهون روی کاناپه خاکستری رنگ وسط سالن نشسته بود و به صورت جونگین که بین دستاش مخفی کرده بود نگاه میکرد .
جونگین نفس عمیقی کشید وبه کاناپه تکیه داد ، صورتش رو بالا اورد اما به سهون نگاه نمیکرد ، در عوض به دستاش که تو هم قفل کرده بود زل زد. اه عمیقی کشید و سکوت سنگین اتاق رو شکست
: هنوز وقتی تاعو رو برای اولین بار دیدیم رو یادمه ، خیلی خجالتی و سر به زیر بود ، ولی یه چیزی داشت که خاصش میکرد ، شاید چشماش که به سیاهی شب بود ، شایدم لبای خوش فرمش ، دقیقا نمیدونم چی بود ولی هرچی که بود باعث میشد ساعت ها بدون هیچ دلیلی بهش زل بزنی . همیشه پیش خودم میگفتم که تاعو چه جوری میتونه انقد جذاب باشه ، اون همیشه ادمایی که بهش پیشنهاد میدادند رو پس میزد چون نمیدونست که چقدر زیباست ، و همین باعث میشد که فکر کنم نمیتونم برای همیشه پیش خودم نگهش دارم .
من خیلی دوست دارم سهون اما ، فکر میکنم مدت زیادیه که عاشق تاعو هستم ، نتونستم بهت بگم چون این قلبت رو میشکست و من نمیتونستم خودم رو ببخشم .
سهون چشماش رو بست و محکم فشارشون داد دستشو لای موهای خرماییش کرد و بدون این که به جونگین نگاه کنه گفت : تو باید زودتر از این حرفا اینو بهم میگفتی جونگین ، اینجوری دیگه تاعو رو به خاطر حماقتمون از دست نمیدادیم . منم تاعو رو از همون لحظه اول دوست داشتم اما خجالت میکشیدم که اعتراف کنم ، حس میکردم خیلی کثیفم که هردو دوستم رو عاشقانه دوست دارم ، برای همین تصمیم گرفتم که همه چیز رو به عنوان یه راز نگه دارم .
حالا میفهمم که نباید این موضوع رو پنهان میکردم ، وقتی ما تو عشقمون غرق بودیم تاعو داشته رنج میکشیده ، و همش هم تقصیر ما بود .من میدونم که شاید ما رو به خاطر رنجایی که کشیده نبخشه اما ، ما باید برش گردونیم ، اون بخشی از زندگی ماست و من نمیتونم ایندمون رو بدون وجود اون تصور کنم.
سهون و جونگین بالاخره احساس ازادی داشتند که تونستد راحت راجع به احساساتشون نسبت به تاعو حرف بزنند ، اونا الان یه ماموریت داشتند و اونم این بود که تاعو رو برگردونند
با سرعت به خونه ی مینسوک رفتند تا ازش بپرسند که چه جوری میتونند با تاعو تماس بگیرند یا این که چه جوری میتونند تو چین پیداش کنند . مینسوک نقشه ای کشید که کمی غیر منصفانه بود اما تنها راهه برگدوندن تاعو به کره همین بود .
مینسوک با تاعو تماس گرفت و بهش گفت که مِی بدجوری مریضه و این که فکر نمیکنند زنده بمونه ، و این که سهون و جونگین بهش نیاز دارند چون می بچه ی اونم هست و تاعو نباید تنهاش بزاره.
همنجور که از تاعو انتظار میرفت ، قول داد که با اولین پرواز برگرده به کره .
وقتی تاعو برگشت میخواست هر چه زودتر بره بیمارستان و دخترش رو ببینه ؛ اما مینسوک متقاعدش کرد که بهتره بره خونه ی سهون و جونگین و تو این لحظات کنارشون باشه ؛ تاعو با کمال میل قبول کرد و تصمیم گرفت بره خونه ی سهون و جنگین ، و تنها کاری که اونا باید میکردند این بود که منتظرش بمونند.



About Angel Unicorn

Avatar25 ساله...
الف ، اکسوال ، اس ام لاور...
چانبک شیپر... سولی شیپر...
دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی...
ادمین سایت اکسو پرشین فیکشن ...





27
نظر بگذارید

avatar
27 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
26 نظرات نویسندگان
haniyehnesiMonashrHana نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
haniyeh
مهمان
haniyeh

عاااااااااااااااااااالی بود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/far.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif

مرسی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

nesi
مهمان
nesi

عالی بود
ممنون

Mona
مهمان
Mona

ادامه رو کی میذاری؟؟؟؟/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif

shr
مهمان
shr

ایووول عالییییی بوووود
مرسیییی

Hana
مهمان
Hana

من خواننده جدیدم…مرسی‌..بیچاره تاعویی
اجی ی سوال؟؟می دقیقا بچه تاعو_کایه یا تاعو_سهون؟؟