58 👁 بازدید

Unexpected Gift EP2

قسمت دوم فیک خارجی Unexpected Gift با مترجمی مکنه عزیزم شیدا

چقد زود اوردم براتون

اخطار:فیک های ترجمه شده حتی با ذکر منبع هم ممنوعه کپی این فیک ها فقط با مجوز مترجم امکان پذیره

 

قسمت دوم

جونگین اروم پشت سهون رو نوازش کرد و با صدای لرزونی گفت : باشه تاعو ، من حتی قادر نیستم بهت بگم که چقدر ازت ممنونم ، تو بهترین دوستی هستی که یک نفر میتونه داشته باشه ، امیدوارم این بچه مهربونی تو رو به ارث ببره
سهون تاعو رو در اغوش کشید ، با تمام وجودش از تاعو ممنون بود ؛ تو کل عمرش هدیه ای به این قشنگی و با ارزشی نگرفته بود ، سهون شونه های تاعو رو گرفت با شوق به چشماش نگاه کرد و گفت : باید بیای با ما زندگی کنی ، اینطوری میتونیم مراقبت باشیم و ازت حفاظت کنیم .
تاعو با خوشحالی سرش رو به علامت تایید تکون داد ، با این که میدونست اینا همه به خاطر اون بچس ولی باز هم ته دلش خیلی خوشحال بود که سهون و کای همچین پیشنهادی بهش دادند .
به خاطر شور و شوقی که داشتند همه چیز خیلی سریع پیش رفت ، اما نتیجه ای که میخواستند رو نتونستند بگیرند ؛ تاعو چندین بار برای تزریق اسپرم رفت ولی هیچ کدوم موفقیت امیز نبود ، سهون دوباره افسرده شده بود و امیدش رو خیلی سریع از دست داده بود اما تاعو همه ی تلاشش رو میکرد تا بتونه این کار رو انجام بده . اون برای جلسه ی بعدی تصمیم گرفت که تنها بره کلینیک تا با دکتر حرف بزنه ، حرفای دکتر هم امیدوار کننده بود و هم وحشتناک و ذهن تاعو رو تو کل مسیر کلینیک تا خونه ی سهون و جونگین مشغول کرده بود .
-: تزریق اسپرم اکثرا روی خانم ها جواب میده ، اما در مورد شما که مرد هستین به نظر میاد که قرار نیست کار کنه ؛ تو این شرایط بهترین راه برای بچه دار شدن از راه طبیعیه ؛ امار نشون داده که این روش بهتر و موثر تره .
تاعو هیچ ایده ای نداشت که این موضوع رو چه جوری به کای و سهون بگه و این که اونا چه واکنشی نشون میدن ؛ ولی از همه بدتر این بود که تاعو خودش هم باید با احساساتش کنار میومد.
تاعو به محض رسیدن به خونه ی اونا مستقیم به اتاقشون رفت تا با جونگین و سهون حرف بزنه .
لبه ی تخت نشست و با انگشتاش بازی میکرد ؛ بدون این که به جونگین نگاه کنه مستقیم رفت سر اصل مطلب : با دکتر حرف زدم ، میگه که بهترین روش تو این شرایط ارتباط فیزیکیه
هردو ی اونا با تعجب به تاعو نگاه کردند ، امید تو چشمای همه هر لحظه کم رنگتر و کم رنگتر میشد
تاعو اب دهنشو خیلی سخت قرت داد و ادامه داد : میدونم به نظر دیوونگی میاد ولی ، سهون خیلی داره اسیب میبینه ؛ مدام وزن کم میکنه و زیر چشمش گود افتاده ، اگر تو هم راضی باشی ، من تصمیم دارم که این کار رو انجام بدم
جونگین که به دیوار تکیه داده بود اروم روی دیوار سر خورد و روی زمین نشست و سرش رو بین دستاش گرفت :نمیدونم تاعو ؛ این خیلی احمقانس ، تو دوست منی ، فکر این که بخوام یه همچین رابطه ای باهات داشته باشم هم ازارم میده ، باید بیشتر بهش فکر کنم.
تاعو سری تکون داد و گفت : میفهمم ،بهت زمان میدم ، ولی نمیخوام فکر کنید دارم خودم رو بهتون تحمیل میکنم ؛ من فقط میخوام شما دوتا خوشحال باشین .
تاعو با ذهنی اشفته از خونه بیرون زد ؛ فکرش خیلی درگیر بود برای همین تصمیم گرفت یه سر به خونه ی مینسوک بزنه ؛ مینسوک همیشه تو شرایط سخت کنار تاعو بوده و تاعو مطمئن بود که الان هم بهش کمک میکنه.
وقتی مینسوک در خونه رو باز کرد اول با دیدن تاعو لبخند زد ، اما درست وقتی که تاعو با گریه خودش رو تو بغلش انداخت لبخند مینسوک محو شد ؛ در خونه رو بست و تاعو رو به ارومی به نشمین برد و روی مبل نشوند ، اشکای تاعو رو پاک کرد و گفت : تاعو چی شده ؟
تاعو همونطور که سعی میکرد بغضش رو کنترل کنه همه چیز رو به مینسوک اعتراف کرد : من…من ….من یه کار احمقانه کردم ، میدونم که همیشه ……بهم میگی قبل از هرکاری فکر کنم اما ………من بازم گند زدم .
با دستمالی که مینسوک بهش داد اشکاش رو پاک کرد و صدای لرزونش رو صاف کرد و ادامه داد : به سهون و کای پیشنهاد دادم که بچشون رو به دنیا میارم …..ولی….ولی تمام کارایی که برای تزریق اسپرم انجام دادیم بی نتیجه بوده ؛ دکتر گفته تنها راه باردار شدنم اینه که با یکیشون بخوابم ……..همونجور که فکرش رو میکردم ، سهون و کای واکنش خوبی نشون ندادند.من میفهمم اونا چه احساسی دارن الان ، واقعا خیلی خودخواهم که همچین پیشنهادی رو بهشون دادم ، هم من و هم تو میدونیم که عشق من به اون دوتا خیلی مسخره و بی نتیجس ولی……انگار نمیخوام بفهمم. چرا نمیتونم این احساس رو دور بندازم؟ خیلی وحشتناکه که هر روز با این حس تو قلبت زندگی کنی ؛چرا عاشق یه نفر دیگه نشدم ؟ چرا باید عاشق بهترین دوستام بشم؟
مینسوک تاعو رو که داشت هق هق میکرد رو در اغوش گرفت و اشکاش رو پاک کرد تا شاید یه کم اروم بشه و بعد نظر واقعیش رو گفت : تاعو تو خودخواه نیستی ، تو فقط عاشقی و میدونی که تو عشق هیچ چیز منصفانه نیست ، من به خاطر این کار سرزنشت نمیکنم ؛ فقط میترسم که اخر و عاقبت این کار منجر به شکسته شدن تو بشه ؛ البته میدونم که نمیتونم از کاری که فکر میکنی درسته منصرفت کنم ؛ولی به ندای قلبت گوش بده ، میدونم که این نصیحت به درد نخوریه اما مطمئن باش که قلبت همیشه جواب درست رو بهت میده این در مورد کای و سهونم صدق میکنه ، یه بچه خیلی مسئولیت سنگینیه و اگر حامله بشی زندگی اون بچه تا اخر عمرت به تو بستگی داره ،من فکر نمیکنم بعد از تولد بچه بتونی از خودت جداش کنی و این نگرانم میکنه .
تاعو از بغل مینسوک بیرون امد و اشکاش رو پاک کرد و با اعتماد به نفس سرشو به علامت منفی تکون داد
:-همچین اتفاقی نمیفته هیونگ ، من درست بعد از به دنیا امدن بچه اونو به سهون و کای میدم و بعدش برای همیشه بر میگردم چین ؛ میخوام همه چیز رو فراموش کنم و به خودم یه فرصت دوباره برای عاشق شدن و زندگی کردن بدم ؛ من لیاقت خوشبختی رو دارم و میخوام که براش بجنگم .
مینسوک اهی کشید و دستش رو دایره وار پشت تاعو کشید
:- مثل این که تصمیمت قطعیه تاعو ، این همه سال دیدن این که داری زجر میکشی برای من هم درد اور بوده ، تو مثل برادر کوچیک من میمونی و من میخوام که تو خوشحال باشی .
تاعو میون اشکاش خندید و گفت : اصلا نگران نباش هیونگ ، من ووشو کارم و هردمون میدونیم که این ورزش چقدر سخته و چقدر قدرت بدنی میخواد ، در مقابل این فراموش کردن سهون و کای مثل اب خوردن میمونه
مینسوک خندید و دوباره تاعو رو در اغوش کشید ؛ هیچ کدوم قانع نشده بودند که تاعو بتونه به این راحتی همه چیز رو فراموش کنه و به زندگیش ادامه بده ، ولی هردو میدونستند که رفتن تاعو تنها راهیه که میتونه بهش کمک کنه ؛ تنها چیزی که مینسوک رو نگران میکرد این بود که ایا تاعو میتونه بعد از دیدن بچه ازش دل بکنه؟



About Angel Unicorn

Avatar25 ساله...
الف ، اکسوال ، اس ام لاور...
چانبک شیپر... سولی شیپر...
دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی...
ادمین سایت اکسو پرشین فیکشن ...





40
نظر بگذارید

avatar
37 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
37 نظرات نویسندگان
haniyehnesibita-exo.ls&s..حنانه نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
haniyeh
مهمان
haniyeh

حالا یه دونه هم نه عاشق هردوشون شده الهی پاندایی دلم براش سوخت /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
مثلا تاعو حامله بشه وای چی میشه /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif

nesi
مهمان
nesi

این که هنو بار دار نشده مینسوک نگرانه نتونه از بچه دل بکنه
اینا خیلی فرضن بابا
عالی بود
ترجمت خیلی خوبه خوشمان امد
ممنون

bita-exo.l
مهمان
bita-exo.l

از الان احساس میکنم قراره خیلی غم انگیز باشه/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (16).gif

s&s..
مهمان
s&s..

واوو چی شد اگه روش اول کار میکرد خیلی بهتر بود…ولی با این روش دومی حسابی رابطه شون پیچ میخوره …از همه مهم تر چه طور تاعو میتونه از بچه دل بکنه…به هر حال بچه ی اونم هست…ولی بازم اگه بچه دار بشه ..اگه بچه کایو تاعو باشه سهون احساس نمیکنه هیچ نقشی تو بچه نداره یا برعکس…واز همه مهم تر تاعو فک نکنم بتونه بچشو ترک کنه……واقعا جالبهههه….به شدت منتظره قسمتای بعدی…..مررسی از ترجمه عالیت…/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif

حنانه
مهمان
حنانه

امکان نداره اگه بچه دار شه بتونه ترکش کنه