46 👁 بازدید

Unexpected Gift EP1

قسمت اول فیک خارچی Unexpected Gift با مترجمی مکنه عزیزم شیدا

اخطار:فیک های ترجمه شده حتی با ذکر منبع هم ممنوعه کپی این فیک ها فقط با مجوز مترجم امکان پذیره

سخن مترجم :

اول سلام و ممنون که داريد اين فيک رو ميخونيد 🙂
دوم اين که ميخواستم بگم کسايى که اگه فيک اصلى رو خونده باشن يا بخوان بخونن يک سرى تغييرات تو فضا سازى ترجمه ميبينن , من اين تغييرات رو دادم تا فضاى فيک قابل درک تر باشه فقط همين و قصد توهين و بى احترامى به نويسنده عزيز که به من اجازه ى ترجمه و ويرايش اين فيک رو داده نداشتم ?

 

قسمت اول

سهون و جونگین تو دوران دبیرستان با تاعو اشنا شدند و کسی نمیتونست از هم جداشون کنه . این دوستی برای هر سه تای اونا خیلی ارزش داشت ، انقدری که قسم خورده بودند که نزارند هیچ چیز و هیچ کس این دوستی را از هم بپاشد.
سهون و کای دوتا پسر محبوب دبیرستان بودند که اولین بار تاعوی خجالتی رو که از چین انتقالی گرفته بود رو سر کلاس انگلیسی دیدند ، سهون و کای به هیچ عنوان از این که تو مدرسه محبوبیت داشتند سواستفاده نمیکردند ، بلکه خیلی هم با همه مهربون بودند.
از همون اول که تاعو خودش رو تو کلاس معرفی کرد مهرش به دل سهون و کای نشست و میخواستند تا تاعو رو تو جمع خودشون وارد کنند ، اوایل تاعو خجالت میکشید و از این که مرکز توجه باشه متنفر بود و برای همین هم سعی میکرد تا از سهون و کای دوری کنه ولی سهون و کای خیلی لجباز بودند ، تا جایی که تاعو یک دفعه به خودش اومد و دید داره با ان دوتا و دوستاشون وقت میگذرونه.
و حالا بعد از 10 سال اونا هنوز هم با هم صمیمی هستن فقط این که یه چیز کوچولو تو رابطشون تغییر کرده.
تاعو درست بعد از دوست شدن با اونا از علاقه ی شدید سهون به دوستش با خبر شد و مصمم شد تا هرکاری میتونه بکنه تا بهش کمک کنه و این کار رو هم کرد ، اما چیزی که تاعو نمیدونست این بود که با رسوندن بهترین دوستاش به هم قلب خودش شکسته میشه .
بعد از این که سهون و کای رسما اعلام کردند که با هم رابطه دارند تاعو تازه از احساساتش با خبر شد ، هربار که اونا همدیگر رو لمس میکردند حس حسادت تاعو رو دربر میگرفت اما خودش دلیل این احساس رو نمیدونست ، اون عاشق بهترین دوستاش شده بود اما به خودش قبولونده بود که این حس ففقط یه عشق دوستانس اما بعدا خودش هم فهمید که این عشق تنها یه عشق دوستانه نیست.
چند ماه بود که تاعو اسیب دیده و سر درگم بود برای همین تصمیم گرت تا به خودش یه فرصتی بده و بفهمه چی تو دلش میگذره اما وقتی به نتیجه رسید اصلا نمیخواست این نتیجه رو با کسی درمیون بزاره.
اون عاشق هر دو دوستش شده بود و از این احساس کثیفش خجالت میکشید . حق نداشت که زندگی اون دوتارو خراب کنه برای همین بهتر دید که احساساتش رو تو قلبش چال کنه و جوری وانمود کنه که نفهمن با هربار دیدن شادی اونا از درون خرد میشه
طی این سال ها تاعو یاد گرفت که چه جوری با این احساس زندگی کنه و مهارت بازیگریش رو هم تقویت کرد تا کسی به چیزی شک نکنه.

یک روز جونگین خیلی ناگهانی با تاعو تماس گرفت و گفت که باید با هم حرف بزنند ، تاعو تعجب کرد اما بلافاصله قبول کرد چون عاشق اون دوتا بود و حاضر بود هرکاری بکنه تا اونارو خوشحال ببینه. اما وقتی با هم ملاقات کردند حرفای جونگین اون رو خیلی ناراحت کرد.
جونگین عصبی و ناراحت به نظر میرسید ، ظاهرش اشفته بود و تاعو رو نگران میکرد ، وقتی تاعو دلیل این که جونگین اونطور ناگهانی ازش خواسته که حرف بزنند رو پرسید جونگین به حرف اومد.
جونگین : تاعو من خیلی میترسم ، اخیرا سهونن خیلی افسرده شده ، نه خوب غذا میخوره و نه درست و حسابی میخوابه . پیش یه روانشناس میره ولی مثل این که فایده ای نداره . از این که کار احمقانه ای بکنه میترسم.
تاعو که کم کم داشت میفهمید که قضیه جدیه دستش رو تکیه گاه کرد و به میز تکیه داد و گفت : اصلا نمیفهمم ، شماها که با هم خیلی خوشحال بودین برای هم ساخته شدین ، پس این رفتارای سهون چه دلیلی داره؟
جونگین دستش رو لای موهای قهوه ایش کرد و ادامه داد : خب واقعیتش سهون همیشه یه بچه میخواسته ، قبول کرده بودیم که هر موقع وقتش برسه یه بچه بیاریم که مال خودمون بشه ، اما چند ماه پیش فهمیدیم که هیچکدوممون نمیتونیم باردار بشیم و این موضوع سهون رو نابود کرد ، این بزرگترین ارزوی سهونه و حالا هیچ وقت نمیتونه بهش برسه و چیزی که اذیتم میکنه اینه که کاری از دستم بر نمیاد.
تاعو از این که میشنید سهون و کای انقدر ناراحتن خیلی ناراحت شد و بدون این که به جونگین چیزی بگه به این فکر افتاد که برای تست باروری بره .
تاعو : شاید بتونید یه فرزند خونده بیارید ، میدونم وقت گیره ولی اگه مثبت اندیش باشید و به خاطرش بجنگید مطمعنم که سهون به ارزوش میرسه ، بچه هایی زیادی تو دنیا منتظراینن که زوج فوق العاده ای مثل شما اونارو به فرزندی بگیرن و عشق و محافظتی که نیاز دارند رو بهشون بدن.
کای: موضوع اصلا این نیست ، مهم نیست مردم چی میگن اما ، وقتی برای اولین بار بچه خودت رو در اغوش میگیری و این حس رو تجربه میکنی اون موقعس که میفهمی حاضر نیستی این حس رو با هیچی تو دنیا عوض کنی.
من به خاطر خوشحالی سهون حاضرم هر کاری بکنم ، حتی بهش پیشنهاد دادم که یه رحم جایگزین پیدا کنیم ، ولی قبول نمیکنه ، میترسه من ترکش کنم ، این فکر احمقانس قلب من مال اونه . خیلی بده که اونو تو این وضعیت میبینم ، خیلی وقته که حتی لبخند هم نمیزنه و فکر این که من نتونم براش کاری کنم میترسونتم .
تاعو همونطور که اروم و دلگرم کننده شونه ی جونگین رو نوازش میکرد گفت :بیا امیدمون رو از دست ندیم این هفته میام پیشتون و سعی میکنیم روحیه ی سهون رو برگردونیم ، خودتم میدونی که شما دوتا چقدر برای من مهمین.
بعد از این که از جونگین جدا شد مستقیم رفت به بیمارستان تا ازمایش بده ، بهش گفتند که جواب ازمایش تا دوروزه دیگه حاضر میشه ، این دوروز طولانی ترین دو روز زندگی تاعو بود . اون واقعا میخواست که به سهون و کای اون بچه ای که ارزوش رو داشتن رو بده ، شاید خودخواهانه به نظر بیاد اما تاعو حس میکرد که با به دنیا اوردن بچه ی اونا میتونه یه تیکه کوچیکی از قلبشون رو مال خودش بکنه.
بعد از دوروز وقتی تاعو جواب ازمایش رو دید از شادی تو پوست خودش نمیگنجید ، جواب ازمایش مثبت بود که این یعنی تاعو یه فرصت داشت تا چیزی رو به سهون وکای بده که تمام خوبیایی که تو این سال ها در حقش کرده بودند رو جبران کنه.
تاعو میدونست که راس ساعت 8 هردوی اونا حتما رسیدن خونه برای همین سریع رفت خونشون تا بهشون بگه که امروز چی شده.
وقتی تاعو رسید اونجا سهون رو دید که لاغر شده بود و زیر چشماش گود افتاده بود و لبای صورتیش کبود شده بود.
ظاهر سهون قلب تاعو رو به درد اورد و برای انجام این کار مصمم ترش کرد.
تاعو بعد از این که وارد خونه شد نشست و بلافاصله سر صحبت رو باز کرد.
تاعو : سهون گوش کن ، دوروز پیش با جونگین حرف زدم و اون بهم گفت که مشکلتون چیه ؛ واقعا از این که همچین اتفاقی براتون افتاده متاسفم ولی فکر میکنم من بتونم کمکتون کنم.
سهون سر از حرف تاعو در نمیاورد برای همین با تعجب به تاعو گفت : تاعو نمیفهمم چی میگی ؛ من میدونم که تو همیشه حساب شده کار میکنی ولی ، تنها راه کمک به ما اینه که بچمون رو به دنیا بیاری که اینم به احتمال زیاد غیر ممکنه ، تعداد مرد هایی که توانایی باروری داشته باشند خیلی محدوده.
تاعو دستای سهون رو تو دستش گرفت و با لبخندی امید بخش رو به چشمای پر التماس تاعو خیره شد ،
تاعو : خب پس مثل این که من خیلی کمیابم ، چون من ازمایش دادم و جوابش هم مثبت بود که این یعنی توانایی حمل بچه رو دارم و میخوام این کار رو براتون انجام بدم.
سهون : تاعو چی داری میگی؟ واقعا میخوای این کارو بکنی؟ ما نمیتونیم مجبورت کنیم همچین کاری بکنی ؛ اگه تو اسیب ببینی منی هیچوقت خودم رو نمیبخشم ، بهتره فراموشش کنیم.

اشکای سهون سرازیر شد ، ولی تاعو میدونست که تنها راه لبخندزدن دوباره ی سهون چیه ، اون میخواست که شادیش رو به خاطر اونا فدا کنه وتصمیمش جدی بود.
تاعو : من از پسش برمیام سهون ، شماها خیلی وقته که دوست من هستین اولبن باری که دیدمتون پیش خودم گفتم حتما دیوونه اید اره دیوونه چون با این که تو مدرسه خیلی محبوب بودید باز هم کاری کردید که من حس کنم یکی دوستم داره و ازم محافظت میکنه ؛ من بدون شما از پسش بر نمیومدم ، از این که شما ها تو زندگیم هستین خیلی ممنونم و میخوام هر جور شده جبرانش کنم ، حالا که میتونم با دادن یه بچه بهتون این کار رو بکنم چرا که نه؟
جونگین که تا این موقع ساکت بود با صورتی جدی اما امیدوار رو به تا عو کرد و گفت : از این بابت مطمعنی؟ ما تو این چند ساله ندیدیم که تو با کسی قرار بزاری و اگه این کارو بکنی ممکن شانس این که کسی رو هم در اینده پیدا کنی از بین بره ، ما خیلی دوستت داریم و نمیخوایم اینجوری اسیب ببینی .
-: میدونم جونگین ، به نظرت احترام میزارم اما تصمیمم رو گرفتم و حالا فقط از شما میخوام کمکم کنید باشه؟
تاعو میدونست که چقدر مصمم به نظر میاد اما واقعیت این بود که اون فقط میخواست با این کار به سهون و کای نزدیک بشه ؛ اون یه قولی به خودش داده بود ، این که بعد از به دنیا اوردن ، بچه کره ی جنوبی رو برای همیشه ترک کنه و برگرده به چین ، چون این تنها راهی بود که میتونست بالاخره از این عشق دست بکشه و به سهون و کای کمک کنه که تا ابد در کنار هم خوشحال زندگی کنند ، شاید اینجوری میتونست محبت هایی که در حقش کردند رو جبران کنه.



About Angel Unicorn

Avatar25 ساله...
الف ، اکسوال ، اس ام لاور...
چانبک شیپر... سولی شیپر...
دانشجوی زبان و ادبیات انگلیسی...
ادمین سایت اکسو پرشین فیکشن ...





44
نظر بگذارید

avatar
40 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
40 نظرات نویسندگان
maedeh_exolhaniyehnesis&s..حنانه نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
maedeh_exol
مهمان
maedeh_exol

من تازه دارم اینو فیکو میخونم
موضوعش خیلی متفاوت و باحاله

haniyeh
مهمان
haniyeh

من تازه شروع کردم به خوندن این فیک
قسمت اول که قشنگ بود من میرم قسمت بعدی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

nesi
مهمان
nesi

سلام من تازه این فیکو خوندم
جالب بود خوشم اومد
میرم ادامه
با اجازه

s&s..
مهمان
s&s..

واوو چه چیزه جالبیه واقعا…ام پرگ خوندم…بسی دوست دارم …ولی کاپل تریپل نخوندم….وای فک کنم خیلی جالب تر وخاص تر بشه در اینده….
مرررسی../wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

حنانه
مهمان
حنانه

تاعو ی مظلومم/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif