99 👁 بازدید

UNEXPECTED GIFT

سلام

خب من بعد مدت ها اومدم با قسمت اخر فیکمون

اول تا یادم نرفته از بهترین هیونگ دنیا تشکر کنم که ترجمه منو ویرایش کرد و غلط غلوطای ضایعمو درست کرد

و مهم تر این که جا من این فیکو گذاشت

و دومم از اجی سمی تشکر کنم که اجازه داد من و هیونگ این فیکو بزاریم ..یادش بخیر چه جوریم اجازه گرفتیمو بعدم ازبارانی تشکر کنم که پیشنهاد کاپل رو دادو یه سری سوالاتم جواب بدم

1-بچه ها من نیدونم بابای می کیه من اونجا نبودم موقع ساختنش خخخخخ نویسنده چیزی نگفته

2- به خدا من داستانو ننوشتم هی نگید چرا تند تند پیش بردی پس؟ به خدا من تازه کلی فضا سازی و وقایع من دراوردی گذاشتم توش

3- یه سری از دوستان درخواست کردن بعد این چانبک بزارم ولی خب میدونید استقبالتون کم بود خورد تو ذوقم خخخ وگرنه با هیونگ جان پیگیر یه سولی و چانبک بودیم

خب دیگه سرتون رو درد اوردم ممنون که خوندید حرفامو

این فیک اولین ترجمه من بود و با این که خیلی کم بود ولی کلی برام خاطره ساز شد ، مخصوصا موقع انتخابش با باران و مهرنوش کلی خندیدیم

اگر ترجمه ی من مشکلی داشت به بزرگی خودتون ببخشید

 

 

قسمت اخر

وقتی تاعو بالاخره به خونه ی سهون و جونگین رسید ، در کمال تعجب دید که اونا اصلا نگران به نظر نمیرسن ؛ حتی روحشم خبر نداشت که گول خورده ، این ارامش تو چهره ی سهون وجونگین رو پای این گذاشت که حال می بهتر شده .

از اونجایی که تاعو کلید خونه رو همراه اون نامه پیش مینسوک گذاشته بود ، سهون در رو براش باز کرد ؛ تاعو اول یه کم چهره ی اون دوتارو بررسی کرد و بعد اروم وارد خونه شد.

“س….سلام……..حال می خوبه؟ نگران به نظر نمیرسید”

جونگین سرش رو پایین انداخت و نگاه تاعو از روی جونگین به سمت سهون چرخید ،

” میگم می چط…”

” ما بهت دروغ گفتیم”

توجه تاعو دوباره سمت جونگین رفت

” چی؟”

جونگین سرش رو بالا اورد و به چشمای تاعو نگاه کرد ، خشم و عشق و دلتنگی همه با هم امیخته شده بودند .

” ما این دروغ رو گفتیم تا بکشونیمت اینجا”

حالا دیگه چشمای تاعو فقط پر از خشم و ازردگی بود ، نگاهش رو سریع از جونگین به سمت سهون برد و دوباره به جونگین نگاه کرد

” میدونید چی کشیدم تا برسم اینجا؟ ………….. فکر این که دخترم داره میمیره داشت دیوونم میکرد ، همش میگفتم اگر دیر برسم و نتونم ازش عذر خواهی کنم که ترکش کردم چی؟”

سهون چشماش رو بست و به در تکیه داد ” حال می خوبه تاعو ، ولی….ولی…..”

تاعو چند قدم به سهون نزدیک شد و با خشم داد زد ” ولی چی؟ لعنتی حرف بزن “

سهون چشماش رو باز کرد ” ولی مانیستیم ؛ حال ما خوب نیست تاعو”

تاعو خیلی جا خورد و چند بار پلک زد ، دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه ولی سهون اجازه ی حرف زدن رو بهش نداد.

” از وقتی رفتی ؛ همه ی فکر و ذکر ما این بود که فرق بین تو و خودمون رو پیدا کنیم ؛ ما فقط بازیگرای بهتری بودیم تاعو ، ما خیلی زودتر از این حرفا فهمیده بودیم که تو چه احساس بهمون داری اما ، فکر نمیکردیم انقدر جدی باشه ؛ تقریبامطمئن بودیم که با گذشت زمان همه چیز رو فراموش میکنی “

سهون سرش رو پایین انداخت و بغضش رو با خنده های ریزی قورت داد ” میدونی جالبیش چیه ؟ این که ما دوتا احمقم تمام این مدت همین حس رو داشتیم ولی، ترس از این که بقیه چه فکری میکنن ؛ یا بدتر از اون ، ترس از این که پسمون بزنی نذاشت اعتراف کنیم که چه حسی داریم”

تاعو با ناباوری سرشو تکون داد ” سهون….چی…میگی؟ من نمیفهمم”

” تمام چیزی که میخوام بگم اینه که ما هم دوست داریم تاعو ، سال هاست که دوست داریم ؛ ولی انقدر احمقیم که بهت چیزی نگفتیم ، باعث شدیم زجر بکشی ، تنها باشی و….و از دختر خودت هم دست بکشی ؛ ما خیلی احمقیم که زودتر نفهمیدیم تو تنها چیزی هستی که ما میخوایم ، وقتی که می رو حامله بودی ، اون موقع بود که فهمیدیم چقدر خوش شانسیم که یکی به زیبایی و مهربونی تو کنارمونه “

سهون جلو رفت و دستای تاعو رو گرفت ” ما یه شانس میخوایم تاعو ، ما بهت احتیاج داریم می بهت احتیاج داره ، مطمئنم یه بار که ببینیش دیگه نمیتونی ازش دل بکنی”

تاعو دستش رو از دستای سهون بیرون کشید و عقب رفت ، برای مخفی کردن اشکاش سرش رو پایین انداخت ” نمیدونم……واقعا نمیدونم چی بگم…..چیزایی که الان شنیدم ، چیزایی بودن که همه این سال ها تو رویاهام میشنیدم ولی ، میترسم ، میترسم فقط به خاطر ترس از دست دادنم این حرفا رو بزنید ، چند روزی تو خونه مینسوک میمونم و بعد بهتون خبر میدم ، متاسفم ولی الان نمیتونم جواب بدم”

و بعد بدون هیچ حرفی از خونه زد بیرون ، وقتی به خونه ی مینسوک رسید ، خودشو سریع انداخت بغلش . مینسوک بعد از اوردن یک لیوان اب ، کنار تاعو نشست

” چی شده تاعو؟”

تاعو دوباره زد زیر گریه ” چی کار کنم هیونگ؟”

” تاعو تاعو اروم باش…..چی رو چی کار کنی؟”

” سهون و جونگین …..اعتراف کردن …….عاشقمن”

مینسوک زد زیر خنده ولی با دیدن قیافه ی نگران تاعو خودش رو کنترل کرد

” خب مگه همین رو نمیخواستی خل و چل ؟ مگه عاشقشون نبودی؟”

تاعو جرعه ی دیگه ای از لیوان خورد

” میدونم عاشقشونم ولی…..میترسم ، میترسم که واقعا منو نخوان ، میترسم که یه روز بلند بشن و ببینند اصلا هیچوقت من رو دوست نداشتند، نمیتونم دوباره این رو تحمل کنم”

” تنها چیزی که میتونم بگم اینه که به قلبت گوش کن تاعو ، عشق یه قماره ولی؛ مطمئنم بعدا از این که به جای بازی تو این قمار ترجیح دادی محافظه کار باشی پشیمون میشی ، تاعو تو حق داری شاد باشی و من میدونم با اون دوتا شادی رو پیدا میکنی ، وقتی به اون دوتا نگاه میکنی چشمات میدرخشن ، اینو از همون اولم میشد فهمید ؛ تو باید چیزی که میخوای رو بگیری تاعو”

بعد از حرف زدن با مینسوک ، تاعو فهمید که چیزی برای ترسیدن وجود نداشت ، عشق قرار نیست منطقی باشه یا تو زمان خاصی رخ بده ، تاعو بالاخره حاضر بود تا همه چیزش رو به سهون و جونگین بده.

سریعا رفت به سمت خونه ی مشترکشون ، نیمه شب بود ولی چراغا هنوز روشن بودند.

تاعو فکر کرد که سهون و جونگین به خاطر می تا این موقع بیدار بودند.

در خونه باز بود و تاعو وارد شد ، سهون و جونگین رو مبل بودند و تاعو نگران شد که واقعا اتفاقی برای می افتاده باشه ، ولی وقتی نزدیک تر رفت دید که اونا دارن گریه میکنن.

وقتی سهون و جونگین تاعو رو دیدند سریعا رفتند سمتش و محکم کشیدند تو بغلشون.

سهون بوسه ای به پیشونی تاعو زد ” دیگه هیچوقت ترکمون نکن ، وقتی از در بیرون رفتی ما داغون شدیم ، احساس کردیم دیگه قرار نیست برگردی ، دیگه این کارو باهامون نکن”

تاعو لبخندی زد و اشکای سهون رو پاک کرد ” قول میدم سهون ، بعد از این که با مینسوک هیونگ حرف زدم ، فهمیدم که مهم نیست کی تو رابطه ی ما بیشتر عاشقه یا کی بیشتر فداکاری میکنه ، من حاضرم همه چیزمو بدم تا شما خوشحال باشین ، اگر میتونید من رو با تمام افسردگی هام قبول کنید ، من مال شمام”

سهون و جونگین واقعا از جوابی که تاعو بهشون داد خوشحال بودند ، تاعو به اتاق دختر کوچولوش رفت و بوسیدش و برگشت به اتاق سهون و جونگین ، سهون و جونگین وقتی دیدنش محکم بغلش کردند و افتادن رو تخت و تاعو رو بین خودشون تا حد مرگ فشار دادند.

تاعو وقتی این خوشحالی رو تو چشمای اونا دید خیلی خوشحال بود که اون دلیل این خوشبختیه ، دوباره گریه کرد اما ، این برا همه این ها اشکای شوق بودند .

هر داستانی پایان خوشی داره و تاعو لایق پایان خوش داستان خودش بود، بعد از سال ها مخفی کردن احساساتش تاعو بالاخره میتونست به بهترین دوستاش عشق بورزه و علاوه بر اون یه فرشته ی کوچیک و زیبا داشت که زندگیش رو تکمیل میکردند

پایان

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





22
نظر بگذارید

avatar
22 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
21 نظرات نویسندگان
neginganbarzadeمائده94haniyehnesishishi نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
neginganbarzade
مهمان

الان من واقعا نفهميدم بالاخره چی شد…مگه میشه مگه داریم الان 3تاشونم به همراه دخترشون دارن به خوبي و خوشی وزندگی میکنن????!!!!جل الخالق بنظرم اگه خودت می نوشتی بهتر از این بود ترجمت که عالی بودمرسيي عزیزم

مائده94
مهمان
مائده94

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif

haniyeh
مهمان
haniyeh

داستان جالبی بود اینکه سه نفر عاشق هم باشن
خخخخ چی بشود می سه تا بابا داره /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif

ممنون واقعا کارت عالی بود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

nesi
مهمان
nesi

ترجمه عالی بود
ولی راستش خود داستان یه جوری بود
یکم غیر منطقی بود
ولی ممنون بخاطر زحماتتون

shishi
مهمان

mer30 babate dastan
lotfan PdFsh ro ham bezar /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif