61 👁 بازدید

UNEXPECTED GIFT

 

سلااااام

این قسمت رو خودم گذاشتم گفتم هیونگ جان کارش زیاده

کمه ولی قول میدم تند تند اپ کنم

قسمت سوم

تاعو از خونه ی مینسوک بیرون امد و سمت خونه رفت ، انقدر فکرش درگیر بود که اصلا از اتفاقای دور و اطرافش چیزی نمیفهمید ، چند بار به مردم تنه زد و بدون این که بهشون نگاهی کنه به راهش ادامه داد . مدام حرفای بقیه تو سرش تکرار میشد ” تو دوست منی…….تنها راه بارداری ارتباط فیزیکیه…….اگه بعد از دیدن بچه نتونی ازش جداشی چی؟”

وقتی رسید خونه سهون و کای منتظرش بودند . به نظر مضطرب میومدند و تاعو هم کم کم داشت عصبی میشد.

تاعو از وضعیت پیش امده خوشش نمیومد ، حس میکرد این وسط اضافیه ؛ با تردید به سهون و کای نگاه کرد و گفت : سلام…..اتفاقی افتاده؟

سهون با حالتی که انگار هر لحظه نزدیک بود گریه کنه از جاش بلند شد و چند قدم به تاعو نزدیک شد

-: تاعو ما…..ما تصمیم گرفتیم که پیشنهادت رو قبول کنیم . واقعا از این که انقدر خودخواهم عذر میخوام ولی الان واسه پا پس کشیدن دیگه خیلی دیره . هروقت احساس ناراحتی کردی یا حس کردی اذیت میشی کافیه بهمون بگی . سعی میکنیم تا جایی که میشه باهات اروم برخورد کنیم……لعنتی ، باورم نمیشه دارم به بهترین دوستم همچین چیزی بگم .

تاعو دستشو رو بازوی سهون کشید و لبخند زد ، با این که قلب خودش داشت درد میکشید ولی سعی داشت سهون رو خوشحال نگه داره.

-: عیبی نداره سهون ، میدونم که اوضاع بینمون هیچوقت دیگه مثل قبل نمیشه ولی بیاید بعدا به این موضوع فکر کنیم باشه؟ ما از پسش بر میایم.

واقعا این که میگن عشق ادم رو کور میکنه راسته ، اگر قبل از این که تاعو ، سهون و جونگین رو ببینه یکی بهش میگفت که قراره عاشق دوتا پسر بشه و از اون خنده دار تر این که بچشون رو به دنیا بیاره ؛ تاعو قطعا بهش میخندید ، چون همچین چیزایی فقط تو فیلما پیش میاد . البته موقعیت فعلی تاعو زیادی واقعی بود….

6 ماه بعد از شروع رابطه ی عجیب غریبشون تاعو حس میکرد که یه چیزی درست نیست ، تاعو هیچ علایم بارداری نداشت و نمیدونست چه جوری این رو به سهون و کای بگه . تنها چیزی که غیر عادی بود این بود که تو اون چند وقته تاعو خیلی غذا میخورد . اون به خاطر سیستم زندگی پر جنب و جوشش همیشه خیلی میخورد ولی تا این حد دیگه مسخره بود. وقتی دید که شکم دراورده خیلی ترسید. سهون و جونگین مسخرش میکردند و اون خیلی ناراحت بود.

تاعو پیش خودش فکر کرد که دیگه وقتشه با یکی راجع بهش حرف بزنه ، رفت پیش دکترش تا همه چیز رو راجع به اضافه وزن و اشتهای بیش از اندازش تو این سه ماه بهش بگه

دکتر به تاعو گفت که باید چندتا ازمایش بده ، تا جواب ازمایش ها بیاد تاعو واقعا استرس داشت ، نمیدونست باید نگران باشه یا نه ، احساساتش رو درک نمیکرد.

وقتی جواب ازمایش که میگفت اون حاملس اومد قلب تاعو برای چند لحظه از کار افتاد ، واقعا نمیدونست چه حسی داره.

هم خوشحال بود و هم ناراحت ، الان 4ماه از حاملگیش میگذشت و این به این معنا بود که تنها 5 ماه دیگه وقت داره تا برای همیشه از سهون ، جونگین و بچش برای همیشه خداحافظی کنه .

خیلی میترسید ، از این که با دیدن بچه ارادش سست بشه ، از این که نتونه از اون بچه یا سهون و جونگین دل بکنه میترسید . ارزو میکرد تا معجزه بشه ، ارزو میکرد تا یه جوری همه چیز روبه راه بشه ، تاعو فقط دنبال یه شانس برای خوش حالی بود ولی مطمعن نبود که خدا این شانس رو بهش میده یا نه .

تاعو برگشت به خونه تا خبر رو به سهون و جونگین بده ، وقتی رسید داشتن تلوزیون میدیدند

تاعو صداش رو صاف کرد تا توجه اونا رو جلب کنه

-: اهم…..سلام

سهون بدون این که نگاه کنه با هیجان گفت : سلام هوانگ ، بیا اینجا بشین تیممون داره میبره

تاعو بدون توجه به تلوزیون سرش رو پایین انداخت

-: باید باهاتون حرف بزنم

سهون یک مشت تخمه برداشت و بدون این که چشماش رو از روی تلوزیون برداره گفت : حالا بعدا حرف میزنیم

تاعو انگار که صدای سهون رو نشنیده باشه اروم ولی جوری که اونا هم بشنون گفت : من حامله ام

همون لحظه گزارشگر اخبار با هیجان داد زد گل ، تیم مورد علاقه ی اون سه تا گل زده بود ، ولی کسی جیغ نمیزد ، شادی نمیکرد ، همه بی حرکت وایساده بودند ، انگار که زمان وایساده باشه .

نه سهون و نه جونگین عکس العملی نشون نمیدادند ، انگار مغزشون هنوز حرف تاعو رو انالیز نکرده بود .

اولین کسی که این سکوت رو شکست جونگین بود ، اروم و با دهن و چشمایی باز به سمت تاعو برگشت

-: تو…..تو…..تو چی؟

تاعو سرش رو بالا نیاورد ، حرکتی نکرد فقط اروم جواب داد

-: 4 ماهه حامله ام

جونگین باش ناباوری بلند شد و روبه روی سهون که هنوز درک نکرده بود چه خبره زانو زد

-: شنیدی چی گفت ؟ سهون تاعو……تاعو حاملس …….بالاخره داریم به ارزومون میرسیم

از جاش بلند شد و به سرعت سمت تاعو رفت و محکم بغلش کرد

-: پس بگو که چرا عین گاو میخوردی چاقالو

جفتشون با این حرف جونگین وسط اشکاشون خندشون گرفت ، تاعو از بغل جونگین بیرون امد و دید که سهون جلوشون وایساد

-: تاعو…..چی داری میگی؟ الکی که نمیگی؟ وا….واقعا حامله ای؟

تاعو اشکاشو پاک کرد و رو به سهون با لبخند گفت : معلومه که نه ، برای چی الکی بگم؟

سهون با سرعت نو پرید بغل تاعو ، هم گریه میکرد و هم میخندید ، انقدر خوشحال بود که میترسید قلبش تحمل این همه خوشحالی رو نداشته باشه و همونجا از کار وایسه .

جونگین و سهون از خوشحالی بالا پایین میپریدند ولی تاعو با وجود لبخند رو لبش دلش میخواست گریه کنه ؛ حس میکرد ادمایی مثل اون لیاقت خوشحالی ندارند .

با دیدن سهون و جونگین کاملا فهمید که تو زندگی بی نقص اونا جایی براش نیست ، اون همیشه تو رابطه ی اونا اضافی بود و تا ابد هم میموند.

دیگه کاملا مصمم شد که بعد از تولد برگرده به چین ، از این که انقدر عاشق باشه ولی هیچ عشقی در عوض دریافت نکنه خسته شده بود ، اگه قرار بود کل زندگیش رو اینجوری بگذرونه ؛ بهتر بود که یه بار واسه همیشه تمومش کنه.

تو طول حاملگی سهون و جونگین خیلی به تاعو اهمیت میداند و مثل پروانه دورش میچرخیدند ، اما تاعو میدونست که همه اینا به خاطر بچس ، به خاطر همین هم به خودش اجازه نمیداد که فکر کنه شانسی برای این که اونا حسی بیشتر از یه دوست که خیلی ازش ممنوند داشته باشند داره .

البته این به این معنی نبود که تاعو از عشق و مراقبتی که اونا به خودش و بچه میدادند لذت نمیبرد ، اتفاقا خیلی هم از این که انقدر لوسش میکردند خوشحال بود. خودش هم میدونست که به خاطر بارداریش خیلی از اوقات کلافه بود واصلا نمیشد باهاش حرف زد ولی سهون و جونگین هیچ شکایتی نمیکردند. یه وقتایی از این که انقدر از مهربونی و عشقشون به بچه ی ایندشون سو استفاده میکرد عذاب وجدان میگرفت ، ولی خوب میدونست که بعد از تولد بچه دیگه نمیتونه همچین عشقی رو حس کنه ، میدونست که این خیلی خودخواهانست ولی دلش میخواست قبل از این که برای همیشه برگرده چین از این عشق لذت ببره.

چیزی که تاعو رو اذیت میکرد این بود که با وجود تلاشایی که برای فراموش کردن عشقش نسبت به اونا کرده بود ، تقریبا فراموش کردنشون غیر ممکن بود ، و فکر این که قرار بود بچش رو بزاره و بره هم وحشتناک شده بود . اولش متقاعد شده بود که بچه مال اون نیست و حق نداره ادعایی بکنه ، ولی حالا بعد از گذشت 8 ماه از حاملگیش میترسید که بعد از به دنیا امدن بچه به سهون و جونگین التماس کنه که بزارن نزدیک بچش باشه و بتونه بزرگ شدنش رو ببینه.

اولش همه چیز ساده به نظر میرسید ، اما حالا فهمیده بود که به اون اسونیا هم که فکرش رو میکرد هم نیست ، همه چیز داشت سخت تر و سخت تر میشد و از همه بد تر این بود که عشقش به سهون و جونگین و معجزه ای که تو شکمش داشت رشد میکرد هر لحظه بیشرمیشد.

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





32
نظر بگذارید

avatar
31 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
29 نظرات نویسندگان
haniyehnesibita-exo.ls&s..shr نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
haniyeh
مهمان
haniyeh

ووووووووووای بیچاره تاعو چه گیری کرده /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
ممنون بابت ترجمه عالی بود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (54).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

nesi
مهمان
nesi

نه واقعا فک کرد میتونه بعد 9 ماه بارداری و احساس کردن یه بچه تو شکمش همینجوری بیخیالش بشه
خوب معلومه سخته خیلی هم سخته
عالی بود
ممنون

bita-exo.l
مهمان
bita-exo.l

چه عجیب/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gif

s&s..
مهمان
s&s..

وای یعنی طفلی تاعو….چه گیری کرد…کای…سهون…از اونورم بچه….ولی مطمعنا عشقش به بچشو اصلا نمیتونه فراموش کنه وهیچ کم شدنی در کار نیست چون تیکه ای از وجودشه…..
فقط یه سوال الان بچه برا کایوتاعو هست یا سهونو تاعو…یا هر سه …یا هر سه ..اگه هر سه .نویسنده توضیح نداده…چون چیزه جالبیه خیلی کنجکاوم….که الان بچه کدوم به کدومه…..وای بی نهایت منتظره ادامم …اجی پلیزززز قسمته جدیدو اپ کن….مررررسی و خسته نباشی…/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif

shr
مهمان
shr

خیلییییی باحالهههه ایوووول/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (6).gif