37 👁 بازدید

TWSTH 6-7-8…

TWSTH 6-7-8…

سلام

این پارت 6 و 7 و مقداری از هشت. چون پارت 6 کم بود ، 7 رو هم اضافه کردم و 8 رو هم مقداری ش رو نوشتم.

بفرمایید…

وقتی رسید خونه ، هنوز هم از خودش عصبانی بود که چرا باید به اون فروشگاه میرفت؟ یا چرا باید اصلا از خونه بیرون میرفت تا تنها کسی که نباید ببینه ، جلوش سبز میشد؟

تقریبا ظهر بود و اون هنوز نصف روز رو وقت داشت تا به بطالت بگذرونه و به خودش قول داد که به هیچ وجه از خونه بیرون نره.

کمی سوپ و ساندویچ با چیزایی که از فروشگاه خریده بود برای خودش درست کرد ، و از اونجایی که تنها بود ، غذاش رو ، روی کاناپه درحالی که تلویزیون میدید خورد.

///

با صدای داد زدن کسی از تو تلویزیون چشم هاش رو باز کرد و متوجه شد خوابش برده و فیلم تموم شده و چون کنترل زیرش مونده بود صداش بیشتر شده بود.کنترل رو برداشت و تلویزیون رو خاموش کرد و به مبل تکیه داد و نگاهی به ساعت کرد تا ببینه چه قدر خوابیده ، اما ساعت تازه 3 ظهر بود. بلند شد و تیشرتش رو عوض کرد و سمت دستشویی رفت ، اما پشیمون شد و راهشو سمت حموم کج کرد تا یه دوش بگیره.

لباسشو دراودر و سمت سبد رخت ها پرت کرد ، اما نشونه ش خطا رفت و تیشرت با فاصله کمی رو زمین افتاد و بکهیون خودشو اذیت نکرد تا برگرده و برش داره.

وارد حموم شد ودوش آب رو باز کرد و زیر آب ایستاد و چشم هاش رو بست تا از حس خوب آب گرمی که رو بدنش میریخت لذت ببره.با چشم های بسته دستشو دراز کرد تا شامپو رو برداره و رو موهاش ریخت و کمی شست و آبکشی کرد.

چشم هاشو باز کردتا شامپو بدنی که امروز خریده بود برداره و تو یه لحظه حس بدی بهش دست داد ، کمی از شامپو رو تو دستش ریخت و دست هاشو بهم مالوند تا کف درست کنه و به بدنش مالوند تا بوی عرق کاملا از بین بره.

همین که بوی شامپو بدن تو بینی ش پیچید ، تصویر چانیول درحال دوش گرفتن تو ذهنش اومد. سرشو تکون داد و تا تصویر چانیول از جلو چشمش بره ، اما فایده نداشت و بدنش فقط با کمی فکر کردن به شب گذشته ، واکنش نشون داده بود. سعی کرد به چیز های دیگه فکر کنه درحالی که خودش رو میشست و امیدوار بود اوضاعش بهتر بشه ، اما به هیچ وجه بهتر نشد ، به خاطر اینکه اصلا نمیتونست تصویر سکسی از چانیول موقع دوش گرفتن رو بیشتر از ده ثانیه از ذهنش خارج کنه و تسلیم شد.

دستشو برد پایین و عضوشو بین انگشتاش گرفت و تصویر های شب قبل تو ذهنش شکل گرفت و لزج بودن دستش به خاطر شامپو بدن ، باعش شد بتونه راحت عضوشو بالا و پایین کنه و تصور کرد که چانیول داره این کارو براش انجام میده.

بعد از چند دقیقه حرکت دادن دستش ، نفس هاش تند تند شد و عضله های پایین شکمش منقبض شدن ؛ حرکت دستشو سریع تر کرد و دست آزادش رو به دیوار تکیه داد تا خودش رو نگه داره و اسم چانیول رو زمزمه کرد و ارضا شد.

برای چند دقیقه به دیوار تکیه داد و خودشو تمیز کرد و دوش آب رو بست.

خودشو خشک کرد وحوله رو دور کمرش بست و وارد اتاق خواب شد تا لباس بپوشه.

واقعا حس بهتری داشت ، اما نمیدونست این حس خوب به خاطر دوش گرفتنه یا کاری که موقع دوش گرفتن انجام داد.اهمیتی نداد و سعی کرد فکرشو از سمت چانیول منحرف کنه.

جلوی در کمد لباس هاش ایستاده بود تا لباسی انتخاب کنه و بپوشه که یک جفت دست دور کمرش حلقه شد و بکهیون به خاطر شکه شدن کمی بالا پرید.

هه سون با خنده گفت :”ببخشید ، نمیخواستم بترسونمت.”

بکهیون واقعا شکه شده بود ، ینی چه مدته که برگشته خونه؟ممکنه صداشو از تو حموم شنیده باشه؟

_”نه نترسیدم ،فقط نمیدونستم که انقدر زود برگشتی.”

+”زود؟ الان تقریبا ساعت 4ـه و من تمام روز خونه نبودم ؛ دلم برات تنگ شده بود.” با حالت کیوتی این رو گفت و خیال بکهیون رو از بابت اینکه چیزی از تو حموم نشنیده رو راحت کرد.

وقتی حموم میرفت ساعت تقریبا 3 بود و بکهیون یک ساعت تمام تو حموم بوده.

دوباره مشغول گشتن برای پوشیدن یک لباس شد ، اما متوجه شد که دست های هه سون رو بدنش پایین تر میره و محکم بهش چسبیده.

چرخید سمتش و دست هاشو از دور کمرش باز کرد و با بهترین لحنی که میتونست گفت :”من همین الان دوش گرفتم و نمیخوام دوباره بدنم عرق کنه.” و امیدوار بود که هه سون قهر نکنه. چون مطمئن بود که به هیچ وجه الان نمیتونستن باهم باشن و گفت :”بیا شام درست کنیم ، هوم؟من واقعا گشنمه.” فقط سعی داشت فکر هه سون رو تغییر بده.

هه سون لب هاش رو به نشونه ی دلخوری آویزون کرد ، اما موافقت کرد تا شام بپزن.

پیشونی هه سون رو بوسید و سمت در هولش داد :”بعد ازینکه لباس عوض کنم ، میام کمکت.”

///

پارت 7

تقریبا یک هفته از اخرین باری که هم رو دیده بودن میگذشت و این گذر زمان به بکهیون هیچ کمکی برای فراموش کردن چانیول نکرده بود.

تو دفترش پشت میزش نشسته بود و کاغذهای رو به روش رو میخوند و با شنیدن صدای ضربه ای به در سرشو بلند کرد ، لابد باز هم تازه کاری کسی بود و کمک میخواست ، اما با باز شدن در و دیدن شخص پشت در که تو کت شلوار خیلی شیک و جذاب به نظر میرسید ، بکهیون خشکش زد و با چهره ی سوپرایز شده خیره بهش موند.

چانیول یه قدم جلو اومد و پرسید :”میتونم بیام داخل؟”

_”بله” و اضافه کرد :”در روهم پشت سرت ببند.” حسی داشت که نمیخواست هیچکس مکالمه شون رو بشنوه و با دیدن نیشخند رو چهره ی پسر قد بلند فهمید که چه فکری میکنه و گفت :” قصدی ندارم ، فقط نمیخوام کسی مکالمه مون رو بشنوه ، چون صد در صد مطمئنم که نیومدی اینجا تا راجع به کار باهم صحبت کنیم.”

چهره ی چانیول بعد از شنیدن لحن جدی بکهیون وا رفت و سمت صندلی روبه روی میزش رفت و سعی کرد بشینه .

_”خب ، اینجا چه کار دارید؟”

+”خب میخواستم ببینم که کِی …” لحظه ای راجع به چیزی که میخواست بگه فکر کرد و گفت :”منظورم اینه که ، اگر بشه ، بتونم دوباره ببینمت”

بکهیون میخواست جواب متفاوتی از اون چیزی که میخواست بگه بده ، اما فقط یه جمله گفت :”نمیتونم.”

چهره ی چانیول گرفته تر شد .

_”منظورم اینه که نمیتونم همینجور یهویی به قرار های شام اداری یا جلسه برم. میفهمه ، همینجوریشم شک کرده .”

چانیول بازهم چیزی نگفت و نگاهش رو به کاغذ های رو میز بکهیون انداخت.

_”قضیه این نیست که خودم نخوام ، فقط… ” هر لحظه بیشتر سعی میکرد تا جوابی که داده رو تغییر بده :”میشه یکم صبر کنیم؟مثلا حداقل یک ماه؟

_”یک ماه؟” بالاخره نگاهشو به بکهیون داد :”اوکی.”

بکهیون نمیدونست چرا اینقدر ساده تسلیم شد ، با اینکه کلی به خودش قول داده بود که دیگه چانیول رو نبینه.

چانیول از جاش بلند شد و سمت در رفت و بکهیون یه لحظه دلش خواست که چانیول به اون زودی نره :” صب کن… “

چانیول دستشو از رو دستگیره ی در برداشت و چرخید سمت بکهیونی که از پشت میزش بلند شده بود و بین چانیول و در ایستاد.

کروات چانیول رو کشید و نزدیک ترش کرد و لب هاشو رو لب های چانیول گذاشت.

چانیول نمیدونست چه واکنشی نشون بده ، از اونجایی که بکهیون هر دفعه رفتار های متفاوتی نشون داده بود ، اما وقتی زبون بکهیون رو لب هاش کشیده شد ، باکمال میل چیزی که میخواست رو بهش داد.

چانیول ازین بکهیون ، بیشتر از بکهیون خشن لذت میبرد تا وقتی که کرواتش شل شد . بکهیون خیلی مودبانه عقب هولش داد.

چانیول پرسید :”این برای چی بود؟”

_:”یه مقدمه برای آینده.” و غیر ارادی آه کشید:”بهت خبر میدم که کِی میتونیم هم رو ببینیم و سعی نکن دوباره اینجوری غافلگیرم کنی ، چون همکارام یکم فضولن.”

و کروات چانیول رو مرتب کرد و سمت میزش برگشت .

چانیول دوباره دستگیره ی در رو گرفت و اینبار بدون اینکه کسی متوقفش کنه درو باز کرد و دختری رو پشت در دید که با چشم های گرد و دستش که برای در زدن بالا اومده بود ، اونجا ایستاده.

_”مـ..معذرت میخوام.” و سریع یه قدم کنار رفت تا چانیول رد شه و بعد از رفتنش ، به دری که نصفه باز بود ، تقه ای زد و سرشو داخل برد :”نمیخوام اذیتت کنم ولی ، نمیتونم با اون دستگاه فکس کار کنم.”

بکهیون از پشت میزش بلند شد :”عیب نداره ، نشونت میدم .”

درحالی که وارد راهرو میشدن دختره پرسید :”حالا اون آقاهه تو اتاقت کی بود؟”

بکهیون اول فکر کرد که ممکنه همه چیز رو از پشت در شنیده باشه ، اما چهره ش وقتی چانیول در رو باز کرد ، یادش اومد و فهمید که همون موقع رسیده بوده تا ازش کمک بخواد و گفت :”تو شرکت تبلیغاتی ای کار میکنه که جدیدا باهاشون قرار داد بستیم.” و عمدا اسمش رو نگفت.

////

هفته بعد ، بکهیون از اداره به خونه برگشت و بوی غذا رو دنبال کرد تا به آشپزخونه جایی که همسرش داشت شام رو آماده میکرد رسید :”چه بوی خوبی.” و از رو شونه های هه سون نگاهیی به غذا اندخت.

هه سون بکهیون رو کناری هول داد :”تقریبا حاظره ، بشین.” و بکهیون سمت میز رفت و نشست و منتظر موند تا بشقاب هارو بذاره .

حین غذا خوردن ، هه سون اولین نفری بود که حرف زد :”یکم پیش ، با مامانم صحبت میکردم.”

دهن بکهیون هنوز پر بود ، اما سرشو بالا اورد تا نشون بده که داره گوش میده.

_”مامان بزرگم رو داشتن میبردن بیمارستان. یه مدتی مریض بود و به جای اینکه بهتر بشه بدتر شده و حالا به نظر میاد که دیگه وقت زیادی نداره… “

بکهیون غذاشو قورت داد :”متاسفم… “

_”من فکر کردم که این مدت خیلی نتونستم درست و حسابی ببینمش و برم پیشش تا یکم بتونم باهاش وقت بگذرونم.”

+”ایده ی خوبیه ، کِی میخوای بری؟”

_”به نظرم فردا خوبه ، اما نگران نباش ، لازم نیست که توهم بیای ، میدونم که سرت با کار شلوغه ؛ من تا یکشنبه برمیگردم.”

+”اوه ، باشه. اما بهم زنگ بزن و تو جریان بذارم هرموقع که وقت داشتی.”

هه سون لبخندی زد :”باشه.”

وقتی که غذارو کاملا تموم کردن ، بکهیون میز رو تمیز کرد و ظرف هارو شست(زن ذلیل 😂) و سمت اتاق نشیمن رفت و تلویزیون رو روشن کرد تا یکم مسابقه های ورزشی رو نگاه کنه.

و چند دقیقه ی بعد ذهنش از تلویزیون منحرف شد و یاد صحبتشون موقع شام افتاد و چیزی یادش اومد. نگاهی به دورو بر انداخت تا هه سون رو پیدا کنه ، اما به نظر میرسید که تو اتاق خودشه ، کاری که وقتی بکهیون چیزی نگاه میکرد که اون دوست نداشت ، انجام میداد.

دست برد تو جیبش و موبایلش رو دراورد و وارد لیست مخاطبینش شد تا به اسم مورد نظر برسه.

شماره ای که رو کارتی که چانیول بهش داده بود نوشته شده بود و همینجوری سیوش کرده بود و تا الان ازش استفاده نکرده بود و با پیدا کردن شماره صفحه ی مسیج هاشو باز کرد و پیامی فرستاد.

بکهیونم ، جمعه شب ، سرت شلوغه؟”

و به صحفه ی موبایل خیره موند تا چانیول جواب بده. باید یه وقت دیگه این رو میپرسید ، اما از یک طرف دلش نمیخواست چانیول برنامه ای بریزه. و بعد از دو دقیقه گوشیش تو دستش لرزید و بکهیون پیامش رو باز کرد.

“فک کنم گفتی یک ماه دیگه .”

بکهیون نمیدونست چه طور جمعش کنه ، اما اصن اهمیتی نداد

“اوکی ، میتونیم بندازیمش یک ماه دیگه.”

“نــــــه.” و بلافاصله پیام دیگه ای اومد “جمعه سرم خلوته.”

بکهیون دوباره پیامی نوشت “بعد از کارم میام اونجا.”

“میتونم بیام دنبالت تا بریم شام بخوریم؟”

“نه ممکنه یکی که منو میشناسه ببینتمون”

“باشه ، پش جمعه میبینمت”

بکهیون گوشیشو رو مبل انداخت ودوباره به تلویزیون خیره شد ، اما دوباره گوشی رو سریع برداشت وتمام مسیج هارو پاک کرد.

///

جمعه شب بود و بکهیون متوجه شد که با لباس های سرکارش دوباره پشت در خونه ی چانیول ایستاده ، با این تفاوت که اینبار لازم نبود منتظر بمونه و در تقریبا بعد اولین ضربه باز شد. بکهیون متعجب ازینکه ممکنه چانیول تمام مدت پشت در منتظرش ایستاده باشه.

پسر قد بلند لبخند بزرگی رو صورتش بود و کنار رفت تا بکهیون وارد شه و در رو پشت سر بست و بکیهون وارد سالن پذیرایی شد و نگاهش به میز آماده ی شام افتاد و با چهره ی گیج پرسید :”این برای چیه؟”

_”گفتی که نمیشه ببرمت شام ، برا همون شام رو آوردم پیش تو.” و همچنان لبخند بزرگش رو صورتش بود.

_”چرا همه ش میخوای بریم شام بخوریم؟”

+”چون.. میخوام بیشتر بشناسمت. هر وقت همدیگه رو دیدیم درست درمون حرف نزدیم. البته الان که فکرشو میکنم ، شاید تو اینطوری میخواستی.”

_”میخواسـ.. ” و دوباره گفت :”واقعا نمیدونم که چی میخوام.”

چانیول سمت اشپزخونه رفت :”بشین تا من غذا رو بیارم.”

بکهیون نشست پشت میز درحالی که به این فکر میکرد که ایده ی بدی نیست که راجع به ادمی که صبح تا شب تو ذهنش رژه میره بیشتر بدونه.

چانیول با دوتا بشقاب غذا برگشت و یکی ش رو جلوی بکهیون گذاشت ویکی رو هم برای خودش و با لحن شرمنده ای گفت :”نمیدونستم که چی دوست داری ، برا همین یه چیزی همینجوری انتخاب کردم.”

بکهیون لبخندی زد :”من بد غذا نیستم. اینم خیلی خوب به نظر میاد.” و دست برد تا شروع کنه به خوردن و بعد از چند لقمه پرسید :”خب چی میخوای راجع به من بدونی؟”

چانیول با چهره ی متعجب سرشو بلند کرد ، یکم سخت بود که باور کنه که بکهیون حرف رو شروع کرده :”نمیدونم خب… معمولا برای تفریح چه کارا میکنی؟”

بکهیون درحالی که سعی داشت نیشخند نزنه گفت :”به جز کاری که معمولا با هم انجام میدیم؟ خب واقعا نمیدونم.شاید گلف بازی کردن.اما ازونجایی که کسی رو نمیشناسم که این بازی رو بلد باشه ، منم بیخیالش شدم.”

چانیول شونه بالا انداخت :”من تاحالا بازی نکردم.”

_”خوش میگذره ، میتونیم بعدا بازی کنیم.” قبل ازینکه بفهمه ، کلمات از دهنش خارج شد و راهی برای برگشت نبود ، وقتی چهره ی علامت سوالیِ چانیول رو دید بیشتر پشیمون شد و سریع جمعش کرد :”بعداخیلی بعدا…” و آب دهنشو قورت داد.

دوباره سکوت بینشون بر قرار شد تا اینکه بازهم بکهیون اول صحبت کرد :”این همه ی چیزی بود که میخواستی راجع به من بدونی؟واقعا؟”

_”نه.” ودوباره سرشو بلند کرد و نگاهی به بکهیون انداخت و با کنجکاوی پرسید:”میشه راجع به یه چیزی سوال بپرسم؟”

بکهیون جواب داد :”حتما ، هرچی میخوای بپرس.”

_”چیشد که ازدواج کردی؟” و بکهیون با شنیدن سوال لحظه ای دست ازجوییدن غذاش برداشت و بهش فکر کرد.

_”اگه میخوای جواب ندی عیب نداره .یه سوال شخصیه ، میدونم.”

_”نه بابا عیب نداره.” متوجه بود که چرا چانیول همچین چیزی پرسیده و اصلا اذیتش نمیکرد که راجع بهش صحبت کنه :”اوومم ، خب اون موقع من واقعا نمیدونستم که گِی هستم. منظورم اینه که یه جورایی میدونستم اما بازم گیج بودم. من مادر پدرم رو میشناختم و میدونستم که هیچوقت با این مسئله کنار نمیان و به همین خاطر خیلی سعی کردم که “گِی نباشم”. مادرپدرم مجبورم کردن که با دختر دوستشون که تقریبا با هم بزرگ شده بودیم و همدیگه رو خوب میشناختیم ، ازدواج کنم . همین ! اون داستان رمانتیکی که انتظارش رو داشتی نیست اصلا.”

_”نه من انتظار چیزی رو نداشتم ، فقط کنجکاو بودم . یکم تصورش برام با شناختی که ازت داشتم سخت بود.” مطمئن نبود که کار درستی کرد که جمله ی اخر رو گفت یا نه ، اما اهمیتی نداد و سعی کرد بحثو عوض کنه :”تو چرا سوالی نمیپرسی ازم؟”

_”هوممم بذار فک کنم.” و چند باری غذاش رو جویید و قورت داد :” تو به نظر آدمی میرسی که هر هفته ت رو با یک نفر میگذرونی . چرا هنوزم اصرار داری که هم رو ببینیم.” اما یه لحظه پشیمون شد و گفت :” آه خب منظورم این بود که…”

_”واقعا میخوای بدونی؟ خب به نظرم هرکاری که انجام میدی ، سکسیه ، جوری که میگیـ.. “

+”خیل خب خیل خب ،نمیخواد جواب بدی.” و نگاهشو به غذاش داد:” رنگ مورد علاقه ت چیه؟”

چانیول بلند خندید ، اما بازهم جوابشو داد :”قرمز.”

بعد ازینکه غذاشون رو تموم کردن بکهیون بلند شد تا تو جمع کردن میز کمکش کنه ، چون همینجوریشم چانیول برای درست کردن اینا کلی زحمت کشیده بود ، اما چانیول بهش این اجازه رو نداد و مجبورش کرد که بره و تو اتاق نشیمن بمونه.

وقتی نشست رو مبل ، به فکر فرو رفت و متوجه شد از وقتی که اومده چانیول نبوسیده ش. اونا فقط شام خوردن و حرف زدن. این یه قراره. بالاخره متوجه شد ، چانیول براش یه قرار ترتیب داده بود.

پارت 8

بالاخره چانیول کارشو تو اشپزخونه تموم کرد و پیش بکهیون اومد و رو مبل نشست و قبل ازینکه حتی چیزی بگه ، لب های بکهیون حریصانه رو لب هاش قرار گرفت و مشغول بوسیدنش شد.

چانیول بین بوسه زمزمه کرد :”بکیهون؟”

بکهیون بدون اینکه بوسیدنش رو متوقف کنه جواب داد :”هووم؟”

چانیول همچنان سعی داشت بین بوسه ها صحبت کنه :”اشتباه … برداشت..نکن ، چون من.. دوست دارم اینو… .” بکهیون خیال اینکه بوسه رو متوقف کنه رو نداشت و چانیول ادامه داد :”اما این.. تنها دلیلیه… که اینجایی؟” و با سوالش لب های بکهیون خشک شد و چند ثانیه ای بدون اینکه جواب بده ساکت موند.

چانیول که حالا میتونست راحت حرف بزنه گفت :”این تنها چیزی نیست که من میخوام.” بکهیون باز هم جوابی نداد :”اما اگر این تنها چیزیه که تو میخوای ، هیچ اشکالی نداره ، اما گفتم حداقل بدونی من چه حسی دارم.” و بازم هیچ جوابی از طرف بکهیون نگرفت ، اما خودشو از رو چانیول عقب نشست و کنارش نشست.

چانیول با نارحتی به بکهیون نگاه کرد :”ببخشید ، نمیخواستم گند بزنم به حالمون.”

بکهیون سرشو تکون داد :”نه گند نزدی.” و کمی تو فکر رفت :”فقط… این فقط قرار بود سکس باشه ، اما نمیدونم .. یکم همه چیز بهم پیچید و بهش که فکر میکنم… فکر میکنم که ازت خوشم میاد.”

وقتی این اعتراف رو شینید ، لبخند کوچیکی ناخوداگاه رو چهره ی چانیول نشست ما وقتی چهره ی گرفته ی بکهیون رو دید لبخندش محو شد :” این یعنی اینکه میخوای تمومش کنی…؟”

_”آره..نه نه ، نمیخوام تمومش کنم.اما غلطه. منظورم اینه که میدونم اشتباهه که باهم باشیم ، اما الان.. “

_”من نمیخوام که تو نارحت باشی ، پس هرکاری که بخوای میکنم ، حتی اگر بخوای میرم گم میشم ، من واقعا درک میکنم.” سعی کرد بکهیونی رو که فکر میکرد به این خاطر نارحته رو قانع کنه.

_”یکم وقت میخوام تا همه چیزو بسنجم… ” و چند لحظه ای تو سکوت گذشت تا اینکه چانیول دوباره صحبت کرد :”چه قدر وقت داری تا برگردی خونه؟”

_”ها؟ هروقت که شد ، اون رفته خارج شهر و تا یکشنبه برنمیگرده.”

چانیول زمزمه کرد :”احساس میکنم گند زدم به شبمون.” بیشتر شبیه این بود که چانیول داره خودشو سرزنش میکنه ، اما بکهیون شنید که چی گفت و سریع خم شد و بوسه ی سریعی رو لب هاش زد :”تو به هیچی گند نزدی.” و لبخندی زد :”خب ، الان میخوای چه کار کنی؟”

چانیول از تغییر یکدفعه ای بکهیون متعجب بود :”چی؟ فکر کردم گفتی میخوای راجع بهش فکر کنی.”

_”قبلا یک بار سعی کردم تا ندیده بگیرمت ، اما هیچ فایده ای نداشت و تسلیم شدم. و بقیه ی چیز هارو بعدا میتونم بهشون فکر کنم ، حالا الان میخوای چه کار کنی؟” دوباره همون سوال قبل رو پرسید.

چانیول با دیدن لبخند بکهیون حس بهتری پیدا کرد وجوابشو داد :”میخوام… کاری که تو شروع کردی رو تموم کنم.”

–//



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





83
نظر بگذارید

avatar
81 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
80 نظرات نویسندگان
nesiasalnafas glamneginNegin نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
nesi
مهمان
nesi

عاقا من عقبم
کی اپ کردی
من خوندم اینا رو

nesi
مهمان
nesi

نخوندم

asal
مهمان
asal

نمیدونم چرا اما به زنه شک دارم
چانبکش خیلی رمانتیکه
ترجمه عالی بود ممنونم

nafas glam
مهمان
nafas glam

ممنونم

negin
مهمان
negin

chan che jentelmaneee :zardak2 (11): mer3000

Negin
مهمان
Negin

وایییی من اصلا فک نمیکردم چان به بک بگه که دوسش داره. چان خیلی باحال وجنتلمنه ممنون بابت ترجمه عالی.خسته نباشی.