5 👁 بازدید

TWSTH 28

TWSTH 28

سلام ، بفرمایید پارت اخر :jhsdhugF: + pdf کامل

نمیدونم چرا انقدر این داستان ساده رو دوست داشتم.

واقعا عجیب بود ، ولی هر دیالوگی که میگفتن و من میخوندم ، قلبم تند تند میزد.

برعکس فیک های دیگه اصلا هیچ مشکل عجیب و تجاوز و نمیدونم این چیزا رو توش نداشت و توصیفات احساسی و ازین حرفاهم نداشت. اما من واقعا لذت بردم ازش و میدونم احمقانه س داشتم این پارت اخر رو ترجمه میکردم (با اینکه خودم دوبار قبلا خونده بودمش) لبخند میزدم و اشکم درومده بود!! میدونم میدونمممممممم که احمقانه س ، ولی من خیلی دوسش داشتم.

اسم کامل فیک به انگلیسی

this wasn’t supposed to happend
یا همون (این نباید اتفاق می افتاد)

لینک فیک اصلی

لینک

اسم نویسنده :telekneticluminosity

اهل تگزاس هم بود و خیلی هم علاقه ای به این فیک نداشت ، خیلی شیک اجازه داد ترجمه کنم ، اینم عکسش

و اینکه میبینید تو نسخه اصلی 27 پارته و اینجا 28. چون پارت اول ، در اصل یه وان شات بود به نام Sales pitch و نویسنده اومده بود برای اون وانشات یه داستان نوشته بود ^^


یکسال بعد …

با شنیدن باز شدن در ورودی ، بکهیون سرشو از رو ظرف بستنی ـش بلند کرد و چند ثانیه بعد چانیول درحالی که تو دستش پر از نامه بود ، از آشپزخونه رد شد و سمت اتاق رفت ؛ بکهیون داد زد :”برا منم چیزی هست؟”

جوابی نگرفت و چند لحظه بعد چانیول وارد اشپزخونه شد و گفت :”هنوز نگاه نکردم.” و با بی دقتی مشغول نگاه کردنشون شد :”فکر کنم یادم رفته بود کل هفته چکش کنم ، برای همین اکثرشون چرت و پـ. اووووه اینجارو !”

با چهره ی ذوق زده به بکهیون نگاه کرد ، بکهیون خم شد و همونقدر کافی بود تا ببینه که چیه و از طرف کیه :”چه سریع.”

چانیول گفت :”منظورت چیه؟ چند ماهی هستش که نامزدن.”

بکهیون قاشق دیگه ای از بستنی رو سمت دهنش برد :”آره خب.”

چانیول واقعا هیجانزده تر از چیزی بود که به نظر میومد و باقی پاکت هارو گذاشت تا این رو باز کرد.

با یک لبخند گنده به دعوتنامه ی تو دستش خیره بود :”3 هفته ی دیگه س ؛ باید براشون کادو بخریم.”

بکهیون بستنی ش رو قورت داد :”فکر کنم نریم بهتر باشه.”

چانیول با چهره ی متعجب ، سرشو بلند کرد و به بکهیون نگاه کرد :”چی؟باید بریم ، اگر نریم پشیمون میشی ، تازشم هه سون از دستت نارحت میشه.”

بکهیون جواب داد :”ما واقعا نیازی نیس که بریم. همه ی فک و فامیلش اونجان و من نمیخوام پاشم برم اونجا ، درحالی که دستم تو دست دوست پسرمه.”

چانیول کارت دعوت رو گرفت جلوی صورتش و گفت :”ببین ، دقیقا گفتن “چانیول و بکهیون” .”

بکهیون قاشق دیگه ای از بستنی رو تو دهنش گذاشت و چیزی نگفت وچانیول هم مشغول نگاه کردن به بقیه ی نامه ها شد.
بعد از چند دقیقه فکر کردن با خودش ، فهمید که حق با چانیوله و هه سون ممکنه ازش نارحت شه :”خیله خب ، میریم.”

////

بکهیون درحالی که داشت کرواتش رو تو آیینه درست میکرد ، چانیول تو چارچوب در ایستاد :”حاظری؟”

بکهیون دوباره به کتش دست کشید و از اتاق خارج شد :”آره.”

چانیول ایستاد و نگاهی به بکهیون انداخت :”قول میدم اتفاق بدی نیوفته ؛ مدت زیادی گذشته و شک دارم که بیشتر ازین ازت عصبانی باشن.” سعی داشت بکهیون رو آروم کنه و اضافه کرد :”خوشتیپ شدی.”

بکهیون لبخند کوچیکی زد :”توهم همینتور ، حالا بیا بریم و سروتهش رو هم بیاریم.”

و چانیول رو به سمت در هول داد و رفتن بیرون.

////

تعداد مهمون هایی که اومده بودن ، بیشتر از چیزی بود که بکهیون انتظار داشت و همین باعث شد که بیشتر عصبی بشه. جونمیون احتمالا فک فامیل و دوستای زیادی داشت.

چانیول پرسید :”کجا میخوای بشینی؟”

بکهیون یکم فکر کرد و جواب داد :”ته سالن ، قسمت اشناهای داماد.” و سریع سمت همون سمتی رفت که در نظر داشت. تمام سعی ـش رو میکرد که دیگران خیلی توجهشون بهش جلب نشه.

وقتی نشستن ، چانیول دم گوشش زمزمه کرد :”حس میکنم زمان به عقب برگشته ، از اون اول که هم رو دیدیم و همه ش استرس داشتی که مردم ببیننمون.”

بکهیون کمی تو صندلیش فرو رفت :”معذرت.. و البته که اینبار بدتر از اون موقع ها هم هست…”

چانیول نگاهی بهش انداخت که هر لحظه پایین تر میرفت و سعی داشت خودشو پشتش قایم کنه :”قیافت خیلی خنده دار شده الان ، حالا چرا بدتر؟”

_”مامان بابام اینجان.”

چانیول درحالی که با کنجکاوی دور و بر رو نگاه میکرد گفت :”چرا مامان بابات باید اینجا باشن.”

بکهیون زمزمه کرد :”چون که اونا دوست مادر پدر هه سونن. اینقد دور و بر رو نگاه نکن.”

_”خب بگو کجان که اینقد نگاه نکنم.”

بکهیون چشم هاش رو چرخوند :”اونظرف ، ردیف هشتم فک کنم. پیراهن بنفشه ، با اون کت شلوار آبیه.”

چانیول کمی دیگه نگاهشو چرخوند :”اوووه اوه.” و سعی کرد طبیعی رفتار کنه :”شاید از دیدنت خوشحال بشن.”

بکهیون جواب داد :”شک دارم. از وقتی که بهشون همه ی قضیه رو گفتم ، یکسال میگذره و هنوز باهام حرف نزدن ، پس ، فکر نکنم.”

چانیول بهش یاداوری کرد :”خب توهم اصلا سعی نکردی باهاشون حرف بزنی.”

بکهیون دیگه به حرفش گوش نمیداد چون در تلاش بود تا یه جوری خودشو تو صندلیش محو کنه که موفق نبود. مراسم شروع شد و بکهیون برای مدت کوتاهی همه چیز رو فراموش کرد ، تا اینکه همه بلند شدن تا زوج تازه ازدواج کرده رو ببینن و در همون حین ، بکهیون اویزوون بازوی چانیول شد و تمام مدت پشتش قایم ، تا اینکه به ماشینشون برگشتن و خودشو رو صندلی ولو کرد و آهی کشید.

چانیول نگاهی به بکهیون انداخت که سعی داشت کرواتش رو شل کنه :”حداقل میتونیم زود از پارکینگ بزنیم بیرون جون بقیه… عه راستی باید برای پذیرایی هم بریم.”

بکهیون سرشو کوبوند به پشتی صندلی :”اوه فاعک.” واقعا خوشحال شده بود که از اونجا خلاص شده و حالا تازه فهمید که کارشون هنوز تموم نشده.

دوباره کرواتش رو مرتب کرد درحالی که چانیول ماشینو روشن کرد تا سمت محل پذیرایی برند.وقتی پشت چراغ قرمز ایستادن ، بکهیون سمت چانیول خم شد و صورتش رو گرفت و بوسه ای رو لب هاش زد :”ببخشید که اینقد اذیتت میکنم.”

چانیول خندید :”خوبیش اینه که میدونی .”

////

وقتی به هتل رسیدن ، طبق چیزی که انتظار داشتن ، نفرات اول بودن و تصمیم گرفتن که یکم تو محوطه بپرخن و بعد از مدتی نیمکتی پیدا کردن و روش نشستن.

بکهیون واقعا دلش میخواست که همه ی مدت رو همونجا بشینه ، اما چانیول این اجازه رو بهش نداد و 20 دقیقه بعد به زور داخل کشوندش :”دیگه همه باید رسیده باشن ، ماهم میتونیم بریم و اون اخرا بشینیم.”

بکهیون با غرغر دنبالش راه افتاد. تمام میز ها تقریبا پر شده بودن.چانیول اجازه داد تا بکهیون تصمیم بگیره که کجا بشینن.بکهیون نگاه سریعی به میز ها انداخت و میزی رو پیدا کرد که چند تا غریبه دورش نشسته بودن که به احتمال از آشناهای جونمیون بودن و گفت :”اونجا بشینیم.” و سریع به همون سمت رفتند و محض نشستنشون افرادی که دور میز بودن ، بهشون نگاه کردن و لبخند دوستانه ای زدن و دوباره به بحث خودشون برگشتن جز دختری که کنار بکهیون نشسته بود و پرسید :”از دوست های عروسی؟”

بکهیون واقعا حال و حوصله ی حرف زدن نداشت و در عین حال نمیخواست بی ادب باشه :”اوه…”

دختر دوباره گفت :”چون قبلا ندیدمتون پرسیدم.”

بکهیون جواب داد :درواقع ، جفتشون دوستام هستن.”

دختر خودش رو معرفی کرد و گفت :”آه ، من خواهر جونمیونم ، کایلا.”

بکهیون نگاهی به چانیول انداخت و امیدوار بود که چانیول جمله ی “نجاتم بده” رو توی صورتش ببینه. اما به نظر نمیومد که چانیول متوجه شده باشه ، چون هنوزم نگاه خیره ش به غذاهای اون طرف سالن بود :”من هم بکهیون هستم ، از دوستای دوران کالج جونمیون.”

چهره ی دختر کمی وا رفت :”اها ، پس همسنید.”

بکهیون جواب داد :”اون یک سال از من بزرگتره.” دختر لبخند کمرنگی زد.

چانیول از جاش بلند شد و گفت :”من میرم یکم غذا بیارم ، چیزی میخوای؟” بکهیون فقط سر تکون داد و چانیول رفت و دختر پرسید :”اون هم از دوستای جونمیونه؟”

بکهیون سعی داشت مکالمه رو زود خاتمه بده :”یه جورایی ، اونا تازه هم رو ملاقات کردن.”

هرچه قدر بیشتر کایلا بحث رو ادامه میداد ، بکهیون بیشتر متوجه ی قضیه میشد. مدت طولانی ای گذشته بود از اخرین دفعه ای که با یک دختر صحبت کنه ، اما مطمئن بود که کایلا میخواد باهاش لاس بزنه و تنها نکته ی ناجورش این بود که بکهیون نمیتونست بی ادبی کنه چون اون خواهر جونمیون بود.

وقتی بالاخره چانیول برگشت ، بکهیون بهش نگاهی انداخت و اون گفت :”میدونم که گفتی چیزی نمیخوری ، اما برات یه بشقاب آوردم چون ممکنه یهو گشنه ت بشه.” و دوتا بشقاب تو دستش رو ، روی میز گذاشت .

بکهیون اومد تشکر کنه چون از همین الان حس کرده بود که گشنه شه اما چانیول خم شد و بوسه ی سریعی رو لب هاش زد.

واقعا خجالت زده و سوپرایز شد و فهمید که چانیول حسش رو از تو صورتش خونده و برای همین وقتی نشست ، خم شد کنار گوشش و زمزمه کرد :”شرمنده ، نتونستم بیشتر ازین تحمل کنم که باهات لاس بزنه.”

بکهیون لبخندی زد ، چون خودش هم نمیتونست بیشتر ازین تحمل کنه و از چانیول متشکر بود. روشو چرخوند و با همون چهره ای مواجه شد که انتظارشو داشت.چشم های درشت و دهنی باز که با چرخیدن بکهیون به سمتش ، کم کم بسته شد و سعی کرد چیزی بگه :”ببخشید من نمیخواستم که…” نمیدونست که حتی چی باید بگه.

بکهیون سریع گفت :”مشکلی نیست ، نمیخواد عذرخواهی کنی.” و بعد از چند ثانیه اضافه کن :”ولی به کسی نگـ..”

با صدای جونمیون به سمتش برگشتن :”سلام ، شما بچه ها هم اومدید.” و هه سون هم با فاصله ی کمی کنارش بود.

چانیول جواب داد :”یکم بحث پیش اومد ، ولی خب راضی شد.” و نگاهی به بکهیون انداخت. هه سون دست همسر جدیدش رو گرفت و به جفتشون سلام کرد :”خوشحالم که نظرتو عوض کردی ؛ خیلی برام ارزش داره این کارت …برامون.”

جونمیون تازه متوجه ی خواهرش شد و گفت :”حدس میزنم که با خواهرم آشنا شدین.”

بکهیون جواب داد :”آره ، تا همین یه دیقه پیش داشتیم صحبت میکردیم” و با یه لبخند اضافه کرد :”خیلی دختر خوبیه.”

هه سون گفت :”بهتره بریم ، باید مطمئن بشیم که با همه صحبت کردیم.”

جونمیون درحالی که دنبالش میرفت گفت :”بعدا میبینمتون بچه ها.”

بعد ازینکه رفتن ، بکهیون نگاهی به چانیولی که بهش خیره بود انداخت و گفت :”من برم دستشویی ، الان برمیگردم.”

از جاش بلند شد و از سالن پذیرایی خارج شد. تصمیم گرفت که سریع کارشو بکنه و برگرده ، چون اگر طول میداد ، چانیول حتما دنبالش میومد. سمت دستشویی رفت و متوجه شد کس دیگه ای هم پشت سرش میاد ، اما اهمیتی نداد.

بعد از چند ثانیه با صدایی سر جاش متوقف شد :”بکهیون؟”

چرخید تا صورتی که مال این صدا بود رو ببینه و با استرس جواب داد :”اوه…سـ..سلام بابا.”

پدرش گفت :”زودتر دیدمت ، اما .. خب مطمئن نبودم که بیام باهات حرف بزنم یا نه.”

بکهیون نمیدونست چی بگه :”اوه..”

پدرش ادامه داد :”از بعد از اون شامی که باهم خوردیم ، دیگه ازت خبر ندارم و متوجه شدم که نمیخوای خودتو اذیت کنی.” بکهیون متوجه ی حس نارحتی توی صدای پدرش شد هرچند که داشت تلاش میکرد که بروزش نده و تو یک لحظه ، واقعا خجالت زده شد که چرا همچین رفتاری رو از خودش نشون داده. حتی اگر اونها نمیخواستند ازش خبر داشته باشند ، خودش که میتونست هرزگاهی چک کنه تا از وضعیتشون باخر باشه.

صادقانه جواب داد :”متاسفم ، فکر میکردم که نمیخواین دیگه منو ببینید.”

به نظر میومد که پدرش میخواد چیزی بگه ، اما قبلش کمی سکوت کرد :”تا اونجایی که خبر دارم، چیزی بین ما تغییر نکرده ، منظورم ، من و توئه. نمیخوام دروغ بگم ، مادرت هنوز کامل با این قضیه کنار نیومده و زمان سختی رو پشت سر گذاشته اما مطمئنم که تا ابد طول نمیکشه و بالاخره قبول میکنه.”

بکهیون سر تکون داد و متوجه شد که چانیول داره به سمتش میاد ، احتمالا چون دیر کرده بود ؛ اما همین که متوجه شد بکهیون داره با کی حرف میزنه ، سریع مسیرشو تغییر داد وبه انتهای راهرو رفت. وقتی بکهیون نگاهشو چرخوند ، متوجه شد که پدرش هم اون سمتی رو نگاه میکرده و پرسید :”این دوست.. پسرت بود؟”

بکهیون حس کرد که گونه هاش سرخ شدن و پدرش گفت :”دیدم که باهم اومدید.”

بکهیون آروم جواب داد :”اره.”

پدرش به خجالت بکهیون لبخندی زد :”دوست دارم اون رو هم ببینم بعضی اوقات.. بعضی وقتایی که مادرت نیست. اگه مشکلی نباشه.”

بکهیون سوپرایز شده بود ، به نظر میرسید که پدرش با همه چیز کنار اومده و بعد از یک دقیقه جواب داد :”حتما.”

پدرش دوباره لبخندی زد :”بهتره من برم ، تا مادرت هم دنبال من نیومده.”

بکهیون سر تکون داد و از پدرش خداحافظی کرد و به مسیر های مخالف هم رفتن. وقتی به میزشون برگشت ، چانیول نگاهی نیمه نگران و گیج بهش انداخت و بکهیون تو گوشش زمزمه کرد :”بعدا راجع بهش صحبت میکنیم.”

بعد از یک ساعت ، بکهیون متوجه شد که چانیول مدتیه که بهش خیره شده و گفت :”چت شده؟”

چانیول سرشو تکون داد و گفت :”هیچی ؛ اگر بخوای میتونیم بریم.”

هرچند که اتفاق های بدی که بکهیون انتظارشون رو داشت نیوفتاده بود ، اما هنوزم ترجیح میداد که زودتر بره :”باشه.” و نگاهی به اطرافش انداخت تا از خواهر جونمیون خداحافظی کنه ، اما متوجه شد که اون داره با کس دیگه ای صحبت میکنه ، بنابراین ترجیح داد نپره وسط و دنبال چانیول راه افتاد.

همین که سوار ماشین شدن چانیول پرسید :”پدرت بهت چی گفت؟”

_”نمیدونم ، میگفت که چرا بهشون زنگ نزدم و منم گفتم که فکر کردم شما نمیخواین منو ببینین .” و بعد از کمی سکوت گفت :”اون گفت مشکلی نداره با اینکه من گیم.”

چانیول با شنیدن این حرف کمی سوپرایز شد.هرچند که بکهیون حالش کمی بهتر شده بود ، اما هنوزم اونقد که باید خوب نبود و چانیول پرسید :”چرا خیلی خوشحال نشدی؟”

بکهیون آه کشید :”خوشحال شدم ، ولی پدرم فقط راجع به خودش حرف میزد ، مامانم هنوز کنار نیومده.”

چانیول نمیدونست که چی بگه :”اوه.” نمیخواست که الکی امیدی به بکهیون بده ، برای همین تصمیم گرفت چیز دیگه ای بگه :”حداقل یکی رو از خانوادت داری که میتونی باهاش حرف بزنی.”

بکهیون سر تکون داد و لبخندی زد و از پنجره به بیرون نگاه کرد و بعد از چند دقیقه گفت :”میخواد تورو هم ببینه.”

چانیول نمیدونست که بکهیون داره راجع به کی حرف میزنه و پرسید :”کی؟”

بکیون جواب داد :”پدرم ، میخواد ببینتت .” وقتی جوابی از طرف چانیول نگرفت گفت :”من بهش قولی ندادم ، که اگر تو نخواستی ، مشکلی پیش نیاد.”

چانیول سریع جواب داد :”نه نه مشکلی نیس ، فقط یکم استرس گرفتم.”

بکهیون خندید :”چرا؟ تاحالا ندیدم راجع به چیزی استرس داشته باشیو”

_”چون…” کمی صبر کرد و گفت :”میخوام که ازم خوشش بیاد.”

بکهیون گفت :”اون از همه خوشش میاد ، حتی از کسایی که خوشش نمیاد هم خوشش میاد. پس نمیخواد نگران باشی.”

چانیول ماشین رو تو پارکینگ ، پارک کرد و ترجیح داد که دیگه به این قضیه فکر نکنه هرچند هنوزم کمی عصبی بود.

سمت اسانسور رفتن و محض باز شدن در ، چانیول دوباره دکمه ی بسته شدن در رو زد و بکهیون بهش چشم غره رفت :”اذیت نکن ، خیلی خسته م میخوام برم زود لباسامو عوض کنم و دراز بکشم.”

چانیول یکم دیگه فکر کرد ، هرچند بکهیون تو مود خوبی نبود ، اما نمیخواست بیشتر از اون صبر کنه و گفت :”فقط یه لحظه بریم رو پشت بوم ، یکم ، لطفا؟؟ من .. اوم خیلی طول نمیکشه.”

بکهیون چانیول رو هول داد کنار تا دوباره آسانسور رو بزنه و گفت :”چه قد طول میکشه دقیقا؟”

چانیول جواب داد :”ده دیقه؟” بکهیون نگاهی بهش انداخت و چانیول زمزمه کرد :”شاید بیست؟”

بکهیون آه کشید و چانیول گفت :” اصلا هرچه قد تو بگی.”

بکهیون خندید و دکمه رو فشار داد و سمت پشت بوم رفتن.

وقتی از اسانسور خارج شدن و به پشت بوم رسیدن بکهیون پرسید :”چرا خواستی بیایم اینجا؟”

چانیول سمت لبه ی پشت بوم رفت وبکهیون دنبالش :”توکه نمیخوای خودتو پرت کنی پایین؟”

چانیول خندید :”نه ، فقط به اون دفعه که اینجا قرار داشتیم فکر میکردم.”

بکهیون به لبه ی پشت بوم تکیه داد :”اوه ، چرا قیافه ت اینجوریه حالا؟”

چانیول جواب داد :”یکم عصبیم.”

_”چرا؟ به خاطر پدرم؟”

چانیول سرشو تکون داد و پشت بکهیون ایستاد و چونه شو روی شونه ی بکهیون گذاشت :”اون قرار مورد علاقه م بود.”

_”واقعا؟ چرا؟”

چانیول جواب داد :”چون وقتی بود که فهمیدم چه قدر دوست دارم.”

بکهیون تایید کرد :”آره یادمه. اولین دفعه ای که بهم گفتی عاشقمی.”

_”شاید نباید میگفتم ، چون بعدش شروع کردی عجیب غریب رفتار کردن.”

چانیول چرخوندش و روش خم شد و بوسه ای رو لب هاش زد و سریع گفت :”نمیخوام که گند بزنم به همه چیز.”

بکهیون اول متوجه نشد که چی میگه :”منظورت چیـ…”

چانیول دستشو گرفت و جلوی پاش زانو زد ؛ بکهیون با کمی استرس پرسید :”چه کار میکنی؟”

چانیول سعی کرد استرس خودش رو با شوخی پنهان کنه :”فکر کردم که همه همین کارو انجام میدن.”

بکهیون به سختی تونست چیزی بگه :”منظورم این.. چرا؟”

_”من .. من میدونم که این اصلا یه چیز رسمی و ثبت شده و ازین چیزا نیست نیست و برای هیچکس هیچ اهمیتی نداره ؛ولی برای من خیلی معنی داره ، خیلی زیاد . من فقط میخوام که با تو باشم و امیدوارم که توهم همین حس رو داشته .”

چند ثانیه ای سکوت کرد ، بکهیون با دهن نیمه باز فقط بهش خیره بود ، چهره ش چیزی بین سوپرایز شده و گیج بود و چانیول ادامه داد :”بکهیون … باهام ازدواج میکنی؟”

بکهیون زبونش قفل کرده بود ، نمیدونست چی بگه و چانیول با دیدن سکوتش دلش هزار راه رفته بود وگفت :”الان تو باید یه چیزی بگی.”

بکهیون دستشو کشید تا چانیول از جلوی پاش بلند شه و چانیول سریع گفت :”هرچی که گفتم رو فراموـ…”

بکهیون بالاخره گفت :”این چیزیه که میخوای؟”

چانیول سرشو تکون داد و بکهیون دوباره دست چانیول رو گرفت :”وقتی که طلاق گرفتم ، تصمیم گرفتم که دیگه ازدواج نکنم.”

چانیول که نمیخواست چیزی بینشون خراب شه سریع گفت :”متوجه م ، تا هروقت که پیشم بمونی من خوشحالم.”

بکهیون ادامه داد :”من حتی نمیدونستم که چه قد نارحتم ، وقتی که داشتم به همه راجع به خودم دروغ میگفتم. وقتی به ازدواج فکر میکنم ، هرچیزی که یادم میاد ، فقط خاطره ی بده.”

_”میدونم ، نباید ازت درخواست میکردم.”

بکهیون گفت :”هنوز حرفام تموم نشده. من هیچوقت به ازدواج دوباره فکر نکردم ، اما فکر کردن به ازدواج باتو ، هیچکدوم از اون خاطرات بد رو به ذهنم نیاورد. حتی باعث شد … خوشحال شم.”

چانیول با چهره ی امیدوار بهش نگاه کرد و بکهیون گفت :”منم نمیخوام که با کَس دیگه ای باشم.”

چانیول ناخوداگاه خم شد و بوسه ای رو لب هاش زد و دستشو دور کمرش حلقه کرد.

بعد از چند ثانیه ، با چهره ی نگران عقب کشید :”صبـ..صبر کن ، اینی ینی “آره” ؟”

_”ینی آره احمق جون ؛ باهات ازدواج میکنم.”


بذارید من گریه کنم یکم ، مای هارتو😭😭😭😭😭💔💔💔💔💔

اینم لینک pdf کاملش
فقط لینکو پخش کنید ها😭😭

دانلود

چانبک سارانگهه😭😭😐



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





42
نظر بگذارید

avatar
42 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
42 نظرات نویسندگان
Byun Marsarنغمهsamafj-baekys&s.. نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Byun Marsar
مهمان
Byun Marsar

سلام نیلوییییی… من این فیکو دو سه هفته پیش تموم کردم ولی بخاطر کارای نهایی مدرسه نتونستم نظر بزارم…شرمنده… به جرات میتونم بگم یکی از قشنگترین فیکایی بود که خوندمممم… خب…اولش راجب شخصیتا بگم… بک:خیلییی آروم و مهربونه…بنظرم ازدواجش از اولم اشتباه محض بود…جز اینکه دو طرف محبت ندیدین چیزی نبود…هرچند که هه سون همیشه بکو دوست داشت…تو کارش موفقه…از دیر کردنو ناراحت کردنو شرمنده دیگران بود بدش میاد و در آخر خجالتیه… چان:لامصب یعنی یه ف.ا.ک.ر واقعیه…هنو آشنا نشده برد ک.ر.د.ش…عجبا…درمورد بک خیلی احساسیه…دوست داره همه جا کنارش باشه…منظمه تا حدودی…هرجا موقعیت باشه بکم باشه بعلهههه… هه سون:من خودم… ادامه »

نغمه
مهمان
نغمه

واوو آخرش خیلی خوب بود . ممنون عزیزم :zardak (61): :rose: :unsure: :zardak (35):

sama
مهمان
sama

من یه کله خوندم محشربود ممنون از وقتی که گذاشتی ترجمه کردی
خیلی عالی بود
عاشق شخصیت چانیول بود بعضی وقتا مظلوم میشد
اخیییییی بازم ممنوننن

fj-baeky
مهمان
fj-baeky

عالی بود بینظیر لذت بردم چه پایان خوبی داشت زندگی رویایی تر از اینهم میشه تصور کرد ؟ بکی لایق این عشق ناب و خالص هست با اینکه تمایلی به همسرش نداشت ولی اونو اذیت نمیکرد عذابش نمیداد در نهایت هم دوستی رو تمام کرد وهمسرشو سروسامون داد وکاری کرد که دو دوست نازنینش یهم برسن و زندگی شیرین همراه عشق رو تجربه کنن بپاس این همه خوبی و مهربانی خدا چانی رو سرراهش قرار داد تا اونم طمع عشق رو بچشه من از نویسنده داستان وتوی نازنین که با این رونی وعالی ترجمه کردی سپاسگزارم و دوست دارم فیک… ادامه »

s&s..
مهمان
s&s..

واقعا عالیی بود.. :jhsdhugF:
نه یه عشقع افسانه ای بود ..نه یه عشقع نافرجام ..نه ییه عشق که صدبار بمیرنو جون بدن تا بهم برسن..
..یه دوست داشتنه ساده یه داستانه ساده مثله زندگیه اکثره ادما….
واقعااااا عالیییی بود مخصوصا شخصیته چانی….عاشقه هردو و داستانش شدم…
مررررسی ازت برا ترجمه این داستان…و مرسی که اینقدر زود به زود اپش ممیکردی ..دمت گرم..مررسی