4 👁 بازدید

TWSTH 26

TWSTH 26

سلام ، بفرمایید.

تمام مسیر برگشت به خونه ، به این فکر میکرد که چرا شوخی چانیول انقد بهش برخورده ، اما هیچ ایده ای نداشت.
نه اینکه قبلا ازین شوخیا نکرده باشن ، اما یکدفعه ای حس کرد که شاید چانیول اون رو فقط برای سکـ/ـس میخواد .
شاید باید یه مدتی رو جدا از هم میگذروندن !
وقتی رسید خونه ، متوجه شد که همین بهترین کاره. وارد اتاق نشیمن شد و جونمیون رو دید که داره تلویزیون نگاه میکنه و سریع گفت :”متاسفم که بهت نگفتم ، تمام آخر هفته رو درگیر بودم ، اصلا یادم نبود.”

جونمیون نگاهی بهش انداخت و پرسید :”همه چی مرتبه؟”

بکهیون فکر نمیکرد که انقدر رو حالش تاثیر گذاشته باشه :”آره همه چی… مرتبه…” دروغ گفت .. دوباره.

هیچ نیازی به بحث کردن راجع به این قضیه نبود و جونمیون هم بیشتر از اون دنبالش رو نگرفت ، بکهیون به اتاقش رفت و دراز کشید.
نه اینکه خسته باشه ، فقط میخواست یکم با خودش خلوت کنه.باید حواسش به زندگیش میبود ، نباید همینجوری برای خودش میپرخید و گند بالا میاورد.
موبایلش رو برداشت تا نگاهی به لیست اپارتمان ها بندازه ،حالا میفهمید که پرداخت کرایه خونه ، توسط دو نفر چه قدر آسونتره.

با اینکه تصمیم گرفته بود خونه ای نزدیک خونه چانیول پیدا کنه ، اما باز هم جاهای دیگه رو هم نگاه انداخت که بعد از کارش این هفته بهشون سر بزنه.
موبایلش رو گذاشت زمین و همون لحظه مسیجی بهش رسید.

از رو صفحه پیام رو خوند .

“مطمئنی که عصبانی نیستی؟ نارحت به نظر میومدی…”

نمیخواست جواب بده ، اما بعد متوجه شد که اگر جواب نده ممکنه اوضاع رو خراب تر کنه و نوشت :

“نه عصبانی نیستم.”

و بعد از اون پیام دیگه ای به دستش نرسید تا سه شنبه که چانیول دوباره بهش پیام داد که اگر میخواد هفته ی دیگه کاری انجام بدن و بکهیون میخواست جواب منفی بده اما دستش به نوشتن “نه” نمیرفت ، برای همین فقط پیام رو ندیده گرفت.

وقتی از سر کار برگشت ، به چند تا خونه سر زد که انلاین پیدا کرده بود. چانیول دو بار بهش زنگ زد ، اما بکهیون جواب نداد ، چون نمیخواست بعد از جواب دادن تلفن با چانیول بد اخلاقی کنه.
وقتی برگشت تو ماشین ، پیامی برای چانیول ارسال کرد و امیدوار بود که بتونه چند روز دیگه ای رو هم همینجوری بگذرونه.

“معذرت جواب ندادم تماست رو ، این هفته سرم خیلی شلوغه ، برای همین نمیتونم زیاد باهات حرف بزنم.”

 

پیام بعدی از چانیول، پنجشنبه عصر به دستش رسید .

“دلم برات تنگ شده.”

بکهیون هیچ جوابی نداد.

 

آخر هفته شده بود و بکهیون بالای هزارتا خونه رو دیده بود ، اما هیچکدوم به دلش نبود و هرکدوم یه مشکلی داشتن ؛ یا کمد هاش کوچیک بودن ، یا طراحی به سلیقه ش نبود ، یا پارکینگش کوچیک بود. واقعا ازین همه گشتن خسته شده بود و نمیخواست که هفته ی دیگه رو هم تمام مدت وقتش رو پای این کار بذاره.

با صدای تقه ای به در ، بکهیون نیم خیز شد و بلند گفت :”بیا تو”

جونمیون بدون اینکه در رو باز کنه گفت :”یکی اومده با تو کار داره.”

بکهیون پرسید :”کیه؟” تنها کسی که به ذهنش میرسید ، همونی بود که الان نمیخواست ببینتش. جونمیون جوابی ندادو بکهیون آهی کشید و از اتاق رفت بیرون.جونمیون هیچجا نبود و بکهیون مطمئن شد حالا اونی که پشت دره کیه و رفت تا در رو باز کنه.

هیچ وقت انتظار این رو نداشت که روزی رو ببینه که چانیول لبخند رو لبش نباشه و این وضعیت ، چیزی که میخواست بهش بگه رو فقط سخت تر میکرد.

سعی کرد با لحن کنترل شده ای سلام بده :”سلام.”

چانیول نگاهشو از زمین گرفت و بکهیون متوجه شد که چشم هاش خسته و کمی قرمزه و لبخند خیلی ضعیفی زد :”سلام.”

منتظر موند تا بکهیون چیزی بگه ، اما وقتی اون هم چیزی نگفت ، چند دقیقه ای رو توی سکوت گذروندن. هر لحظه که بیشتر میگذشت ، فقط به حس بد بینشون اضافه میشد.

تا اینکه جفتشون تصمیم گرفتن حرفی بزنن :

_”من واقعا ، از ته قلبم متاسفم.”

_”من فکر میکنم که باید مدتی رو جدا از هم بگذرونیم…”

هرچند باهم گفته بودن ، اما به اندازه ی کافی حرف طرف مقابل رو شنیده بودن.
چانیول تمام تلاشش رو کرد تا بروز نده که چه قدر اون کلمات براش دردناکه ، اما نتوسنت واکنش اولیه ش رو کنترل کنه.

بکهیون سعی کرد توضیح بده :”من فقط باید یکم به زندگیم سروسامون بدم و فکر کنم ، که بهتره تنهایی این کارو بکنم.”

چانیول یک کلمه هم حرف نزد و فقط به آرومی سر تکون داد و چرخید و رفت.
بکهیون با نگاهش مسیر رفتنش رو دنبال کرد ، هرچه قدر سعی میکرد که به خودش بقبولونه که این همون چیزی بود که میخواد ، اما درد توی سینه ش بهش چیز دیگه ای رو میگفت.

 

هفته ی بعد رئیسش ازش خواست تا به دفتر چانیول بره و بکهیون تمام تلاشش رو کرد تا نره ، اما هیچکس دیگه هم نبود که این کارو انجام بده.
وقتی به اداره ی چانیول رسید ، با ندیدن چانیول اونجا ، متعجب شد که به جای اون کَسِ دیگه ای اونجا بود و با بکهیون دست داد . خودش رو معرفی کرد و با لبخند دوستانه ای گفت :”سلام ، میدونم که قبلا ملاقات نکردیم ، اما الان پرونده ی شما رو من دست گرفتم.”

بکهیون با کمی نگرانی پرسید :”اوه ، چه اتفاقی برای چانیول افتاده؟”

مرد روبه روش با لحن عذرخواهانه ای گفت :”هیچی نشده ، فقط یه مقدار سرش شلوغ بود و من ازش خواستم که کمکش کنم ، امیدوارم برای شما مشکلی نباشه.”

بکهیون واقعا نمیخواست که یک جلسه ی یک ساعته ی معذب کننده با چانیول داشته باشه اما در عین حال هنوزم میخواست ببینتش.
شاید باید درخواست میداد که چانیول دوباره رو پرونده ی تبلیغاتیشون کار کنه ، اما مرد بیچاره داشت تمام تلاشش رو میکرد تا بهترینش رو ارائه بده و بکهیون هم مخالفت دیگه نکرد و در عوض به تمام حرف های اون سر تکون میداد.

 

محض اینکه جلسه تموم شد ، مستقیم از اتاق کنفرانس سمت دفتر چانیول رفت تا ببینه چه خبره.
واقعا فکرشو هم نمیکرد که رابطه ی شخصیشون بخواد روی کارشون هم تاثیر بذاره.
وقتی رسید جلوی در اتاقش ، دستیار چانیول متوقفش کرد :”سرش شلوغه الان.”

بکهیون زمزمه کرد :”فکر کردم… “

منشیش توضیح داد :”ببین ، نمیدونم که چه اتفاقی بین شمادوتا افتاده ، ولی اون واقعا نارحته. نه اینکه خودش به زبون بیاره و تو چهره ش نشون بده ، اما واقعا هست.”

بکهیون چرخید و گفت :”اهان ، متوجه شدم.”

منشیش بازوی بکهیون رو کشید :”صب کن…”

بکهیون دوباره چرخید و نگاهش کرد تا ادامه بده :”همینجوری میری؟”

بکهیون فکر کرد که ممکنه این منشیه یه چیزیش باشه و با عصبانیت ، اما صدای آروم گفت :”خودت گفتی که نمیخواد منو ببینه و آره ، دارم میرم. مطمئنم همین الانشم یکی دیگه رو پیدا کرده ، اصلا تو چرا اهمیت میدی؟”

منشی چانیول هم متقابلا عصبانی شد و جواب داد :”اهمیت میدم ، چون اون دوست ـمه. ببین ، من اونو خوب میشناسم ، بهتر ازهرکس دیگه ای. تو تمام این مدت ، تاحالا اون رو به اندازه ی این ماه های اخیر که باهم قرار میذاشتین خوشحال ندیدم و همچنین هیچوقت هم به این اندازه نارحت ندیدمش.”

کمی سکوت کرد تا نفسی بگیره ، اما نه به اندازه ای که بکهیون بتونه حرفی بزنه و دوباره گفت :”دوستش داری؟”

بکهیون خیره نگاهش کرد ، نمیدونست این سواله یا نه و ادامه داد :”اگر دوستش داری ، پس رابطه تون رو درست کن.” و بدون حرف دیگه ای سمت میز خودش برگشت.

بکهیون نگاه دیگه به در بسته ی اتاق چانیول انداخت و از اداره خارج شد.

 

تمام روز ذهنش درگیر چانیول بود و چیزهایی که دستیار چانیول بهش گفته بود.
وقتی به خونه برگشت ، سعی کرد با چانیول تماس بگیره و اونجوری میتونستند صحبت کنند.
اما چانیول تلفنش رو جواب نداد و خب بکهیون هم انتظارش رو داشت و به صدای ضبط شده ی چانیول برای صندوق صوتی گوش داد و به این فکر کرد که چیا بگه و با شنیدن صدای بوق شروع به صحبت کرد.

_”اوم سلام..منم ، بکهیون. بهت زنگ زدم چون میخواستم… فکر کردم که… شاید یکم زیاده روی کردم ، خب آره واقعا زیاده روی کردم. من واقعا میخوام باهات صحبت کنم ، دوست ندارم اینجوری باشه رابطه مون و من… لطفا بهم زنگ بزن.”

وقتی به اواخر جمله ش رسید ، تونست نارحتی رو تو صدای خودش حس کنه ، قطع کرد و متوجه شد که یک تماس از دست رفته و پیغام صوتی داره.

سریع پیغام رو چخش کرد به امید شنیدن صدای چانیول ، اما در عوض صدای شخص دیگه ای بود که بهش میگفت که دوره ی زمانی طلاقشون طی شده و رسما همه چیز تموم شده.

الان باید خوشحال میبود ، ولی دیگه دلیلی برای خوشحالی راجع به این مورد نداشت.

تو چند روز آینده ، چانیول بهش زنگ نزد و بکهیون واقعا نگران شده بود و تصمیم گرفت به چانیول سر بزنه.



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





56
نظر بگذارید

avatar
52 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
52 نظرات نویسندگان
sepidNeginfatemeparvane joonniloofar_exol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
sepid
مهمان
sepid

:unsure: :unsure: :unsure:

Negin
مهمان
Negin

وایییی چانیول :begging: اونجا که گفت از ته قلبم متاسفم خیلی بد بود. :begging: زودتر خوب بشه همه چیز :negative: خسته نباشی وممنون :zardak (35):

fateme
مهمان
fateme

ممنوووونممممممممم!!! :zardak (35):

parvane joon
مهمان
parvane joon

هق هق╥﹏╥
جوجوهای من آشتی کنین..
میسییییی

niloofar_exol
مهمان
niloofar_exol

elahi niloo bemire bas chan :ejn5d7q2vqf4peufz6o: :ejn5d7q2vqf4peufz6o: :ejn5d7q2vqf4peufz6o: :ejn5d7q2vqf4peufz6o: baek kha khoobet shod ta to bashi aziatesh nakoni :zardak (31): :zardak (60): :zardak (31): :zardak

niloofar_exol
مهمان
niloofar_exol

khan