10 👁 بازدید

TWSTH 27

TWSTH 27

سلام ، این در اصل پارت آخره ، اما نویسنده یه پارت اضافی هم گذاشته
که اونو هم فردا میذارم.

بفرمایید.

زنگ خونه ی چانیول رو زد و منتظر موند ، نمیدونست که قراره چی پیش بیاد ، اما چانیول هم با نادیده گرفتن زنگ ها پیام هاش ، براش راه دیگه ای نگذاشته بود.

با اینکه فکر میکرد ، چانیول ممکنه جواب نده ، اما بعد از چند لحظه در باز شد و تو یک ثانیه دوباره بسته شد.
به احتمال اول چک نکرده بود که کی پشت دره ، بکهیون
ملتمسانه گفت :”صبر کن…”

اما چانیول هیچ اهمیتی نداد و سعی کرد در رو ببنده ، اما چیزی مانع بود و متوجه شد که دست بکهیون جلوش رو گرفته.

بکهیون آخی از درد گفت و چانیول سری فشار دستش رو در رو کم کرد ، ولی هنوزم نمیخواست در رو باز کنه ؛ بکهیون تصمیم نداشت دستشو برداره که چانیول در رو ببنده ، چون واقعا باید باهاش صحبت میکرد :”لطفا یه دیقه بهم گوش کن … بعد اگر خواستی درو ببند .”

چانیول هنوز هم در رو باز نکرده بود ، اما منتظر پشتش ایستاده بود ، هرچند بکهیون مطمئن هم نبود که بخواد حرف هاشو بشنوه ، با این حال گفت :”میدونم که ادای تنگارو دراوردم.” چانیول هنوزم خیچی نگفت و بکهیون ادامه داد :”میدونم که از اولشم نباید از دست تو عصبانی میشدم ، من نمیخواستم.. نمیخوام که از هم دور باشیم.” و منتظر شد تا چانیول چیزی بگه.

اما چند دقیقه ای توی سکوت گذشت تا اینکه بالاخره چانیول به سرعت چیزی گفت :”من شنیدم.”

بکهیون پرسید :”چیو؟” کاملا گیج شده بود که چانیول داره راجع به شنیدن چه چیز صحبت میکنه و حتی مطمئن نبود درست شنیده.

_”تو فکر کردی که خوابم ، ولی من شنیدم چی گفتی.”

بکهیون تمام سعیش رو میکرد تا به یاد بیاره منظور چانیول چیه ، اما موفق نبود.

_”گفتی که توهم عاشقمی.”

بکهیون بالاخره متوجه شد که چانیول کِی رو میگه ، باید چیزی میگفت ، اما جز سکوت کار دیگه ای نکرد.

_”واقعا از شنیدنش خوشحال شده بودم ، هرچند که نباید میشنیدم ، اما بعدش که رفتی ، واقعا تعجب کردم که نکنه واقعا اون حرف رو زدی یا فقط به خاطر اینکه من بهت گفتم ، توهم فکر کردی که باید در جواب بهم اون رو بگی. و وقتی که بالاخره متوجه شدم که حست راجع به من چیه خوشحالیم فقط تا فردا صبحش طول کشید.”

چانیول به یکباره ، تمام حسی که این مدت داشت رو به زبون آورده بود ، بکهیون نمیدونست چی بگه و اگر چیزی نمیگفت هم کاری از پیش نمیبرد.

کمی خم شد سمت در ، تا مطمدن بشه چانیول صداش رو به خوبی میشنوه و گفت :”من واقعا گفتم… هنوزم سرش هستم.”

چند ثانیه ای سکوت کرد ، اما چانیول چیزی نگفت و خودش ادامه داد :”چانیول ، من عاشقتم … لطفا.. من… میدونم که به همه چیز گند زدم ، ولی بیا .. از اول شروع کنیم.”

واقعا نمیدونست که دیگه چی بگه تا چانیول در رو کامل باز کنه ، چند دقیقه ای تو سکوت گذشت ، تا اینکه تصمیم گرفت برگرده و وقت چانیول رو بیشتر از اون هدر نده که تو همون لحظه در باز شد.

بکهیو با چشم های درشت کمی عقب ایستاد ، چون نمیدونست که چانیول چی میخواد بهش بگه ، با اینکه در خیلی هم باز نشده بود ، اما به اندازه ای بود که چانیول جلوش بایسته ، بکهیون حس خوبی داشت ازینکه میتونست حداقل ببینتش.

بالاخره چانیول شروع به صحبت کرد :”من نمیخوام از اول شروع کنیم.”

بکهیون حس کرد که سطل آب یخی روی سرش خالی شده و چانیول ادامه داد :”من میخوام همه چیز به عقب برگرده ، به شب قبلِ اون روز صبح… وقتی که خوشحال بودیم.”

بکهیون پرسید :”.. واقعا؟”

چانیول کمی بیشتر در رو باز کرد :”دلم نمیخواد ازم عصبانی باشی.”

بکهیون قدمی جلو گذاشت و گفت :”من عصبانی نیستم.”

و دستشو دراز کرد و گردن چانیول رو کشید و بوسه ای رو لب هاش زد.

چانیول انتظار این حرکت رو نداشت ، اما بعد از چند ثانیه موقعیت رو آنالیز کرد و در رو ول کرد و دستشو دور کمر بکهیون انداخت و داخل کشوندش.

بکهیون فقط کمی از لب های چانیول جدا شد ، اما هنوز هم موقع صحبت لب هاشون بهم برخورد میکرد :”معذرت میخوام.” نمیخواست یک ثانیه از بوسه رو هم از دست بده.

چانیول هم جواب داد :”نه ، من معذرت میخوام.”

بعد از چند دقیقه ، چانیول متوجه شد که بکهیون داره دکمه هاش رو باز میکنه ، دستشو گذاشت رو دست بکهیون و متوقفش کرد :” مجبور نیستیم که…”

بکهیون دستشو از دست چانیول دراورد و به کارش ادامه داد :”ولی خودم دلم میخواد.” و دوباره لب های چانیول رو به دهن کشید.

با همون چند کلمه ، چانیول راضی شد و به بکهیون اجازه داد تا به کارش ادامه بده ، بکهیون پیراهنش رو باز کرد و کف دست هاش رو ، روی سینه ی برهنه ی چانیول گذاشت و کمی بعد دور گردنش حلقه شون کرد و پرید بالا و پاهاشو دور کمرش قفل کرد :”به مقصد اتاق خواب…”

چانیول سریع رون پای بکهیون رو گرفت تا نیوفته و کورکورانه سمت اتاق خواب رفت و به دیوار راهرو برخورد کرد ، بکهیون توجهی نکرد و وقتی به اتاق رسیدن ، چانیول بکهیون رو زمین گذاشت و محض قرار گرفتن پاهاش رو زمین ، مشغول دراوردن لباس های همدیگه ، شدن.

با اینکه به نظر زود گذشته بود ، اما در عین حال مثل چچند ساعت بود ، از وقتی که بکهیون داشت پشت در خونه ی چانیول صحبت میکرد ، تا الانی که برهنه رو تخت چانیول بودن.

با حس برخورد بدن گرم چانیول روی پوستش ، بین بوسه اهی کشید و تمام سعی ـش رو کرد تا زبونش رو وارد دهن چانیول کنه و با دست بدنش رو بیشتر به خودش فشار داد تا بهتر حسش کنه.

چانیول دستشو سمت کشوی همیشگی دراز کرد :”یه مدت گذشته…” و دوباره گفت :”میخوای که…”

بکهیون اجازه ی کامل کردن جمله رو نداد و گفت :”شاید یکم.”

چانیول به ارومی فقط با یک انگشت شروع کرد ، اما به سرعت دو انگشت دیگه رو هم اضافه کرد و سه انگشتش رو داخل بکهیون میچرخوند و باعث میشد که بلند ناله کنه ، باید بکهیون رو متوجه ی معنی “یکم” میکرد.

متوقف شد و نگاهی به بکهیون انداخت و باهم چشم تو چشم شدن ، دفعه ی اولی که بکهیون به چانیول گفته بود دوستش داره ، شاید باورش نکرده بود ، اما اینبار مطمئن بود و زمزمه کرد :”عاشقتم بکهیون.”

بکهیون پاش رو ، روی پهلوی چانیول گذاشت و گفت :”منم عاشقتم.”سرشو بلند کرد تا بوسه ی به لب هاش بزنه :”خیلی زیاد هم عاشقتم.” و بوسه رو عمیق تر کرد و در همون حین ، چانیول به آرومی خودش رو واردش کرد.

دردی که وارد بدنش شد ، اول کم بود ، اما با همون کم بودن ، بکهیون متوجه شد که چه قد دلش برای این حس تنگ شده.

حرکات چانیول اول آروم بود و بعد از مدت کوتاهی سریع تر شدن تا لذت بیشتری به جفتشون بده و همچنین گوش هاش رو تیز کرد تا بتونه صدای ناله های بکهیون رو بهتر بشنوه.

بکهیون دست هاش رو پایین برد و دور کمر چانیول انداخت و عضله های ورزیده ش رو لمس کرد و نشون داد که بیشتر میخواد.

بعد از چند ثانیه حرکات چانیول خیلی اروم شد و سرشو خم کرد و تو گودی بین گردن و شونه ی بکهیون فرو کرد.

بکهیون با نگرانی پرسید :”چیزی شده.”

چانیول کمی سر تکون داد :”نه اتفاقا .. فقط میخوام یکم صبر کنم .. یه دیقه فقط.”

هرچند که صدای چانیول به خاطر اینکه صورتش تو گردن بکهیون بود به خوبی شنیده نمیشد ، اما بکهیون بازهم فهمید که چی میگه :”باشه.”

چانیول شروع به بوسیدن گردنش کرد ، به آرومی پوست نازک گردنش رو بین دندون هاش گرفت .

هرچند که چانیول داخلش حرکت نمیکرد ، اما حس زبون و دندون هاش روی گردنش ، بازهم به همون خوبی بود و هر لمسش باعث میشد که ناله کنه.

بعد از چند دقیقه ،بکهیون تو گوشش زمزمه کرد :”میتونی حرکت کنی.. اگه میخوای.”

و چانیول بعد از چند ثانیه شروع به حرکت کرد ، اینبار با ملاحظه ی بیشتر.

بکهیون چشم هاش رو بسته بود و سرش رو تو بالشت فرو برده بود و به آرومی نفس میکشید ، چانیول سمت لب هاش رفت و با هر حرکت آرومِ رو به جلو ، بوسه ای بهشون زد و بعد از جداشدن ، بکهیون به ارومی لب پایینش رو گاز میگرفت.

دوباره خم شد رو بکهیون و اینبار دستشو پایین سمت عضوش برد و در عین حال که میبوسیدش ، مشغول حرکت دادن دستش شد و باعث شد که بکهیون تو دهنش ناله کنه.

بعد از چند دقیقه ، دستشو دور گردن چانیول انداخت و سرشو پایین اورد و دم گوشش ناله کرد :”من.. من نزدیکم.”

چانیول در تلاش بود تا اورگاسم خودش رو هم نگه داره و زمزمه کرد :”باشه…” و با حس محکم تر شدن عضله های پایین تنه ی بکهیون دور عضوش ، حرکات دستش رو هم بیشتر کرد و خودش رو هم تکون داد و بعد از چند دقیقه ، جفتشون به کام رسیدن.

چانیول خودشو خارج کرد و کنار بکهیون دراز کشید و دستشو دور کمرش انداخت تا به خودش نزدیک تر کنه.

بکهیون منتظر موند تا نفسش جا بیاد و به آرومی گفت :”من .. اومم ، یه جایی رو برای زندگی پیدا کردم.”

چانیول نمیدونست که این خبر خوبیه یا بد ، به خصوص بعد از اوضاع رابطه شون تو این دو سه هفته ی اخیر و با کنجکاوی پرسید :”جدا؟”

بکهیون چرخید و مقابل سینه ی چانیول قرار گرفت و یه پاش رو ، روی پای چانیول انداخت :”آره ، کلی جاهای مختلف رو دیدم ، اما خیلی سخت بود که یه جایی رو انتخاب کنم ،چون هرکدومشون یه مشکلی داشتن.”

چانیول پرسید :”خب ، نزدیکِ اینجاست؟”

بکهیون دست چانیول رو گرفت و انگشت هاش رو تو انگشت های چانیول قفل کرد و چانیول دوباره پرسبد :”کِی اسباب کشی میکنی؟”

بکهیون جواب داد :”نمیدونم ، آخه هنوز بهشون نگفتم که خونه رو میخوام.”

چانیول پرسید :”چرا نگفتی؟ فکر کردم گفتی خسته شدی از بس خونه ی جونمیون موندی.”

بکهیون توضیح داد :”چون اواخر این تصمیم رو گرفتم و نتونستم بهشون بگم ، چون همه ش منو نادیده میگرفتن.”

چانیول چند ثانیه ای تو سکوت ، با گیجی به حرف چانیول فکر میکرد ، یکدفعه پرسید :”اینجا؟” درحالی که سعی داشت از خوشحالی جیغ نزنه دوبارگفت :”میخوای اینجا زندگی کنی؟”

بکهیون فقط سر تکون داد و چانیول به سرعت ، دست هاش رو دور صورت بکهیون قاب کرد و محکم بوسیدش ؛ وقتی جدا شدن بکهیون بالاخره تونست بپرسه :”این ینی که مشکلی نیست؟”

چانیول سریع جوا داد :”معلومه که مشکلی نیست.”

بکهیون با شیطنت و بدجنسی گفت :”ولی باید یکی از اتاق هات رو بدی برای وسایل من.” یه شانس دیگه برای چانیول که بهش نه بگه ، اما چانیول فقط نگاهش رو گرفت ، درحالی که کمی صورتش سرخ شده بود و بکهیون شروع به اذیت کردنش کرد :”این چیه؟چانیول سرخ شده؟ فکر کنم تو عمرم ندیده بودم که خجالت بکشه.”

چانیول با خجالت گفت :”من قبلا اتاق درست کردم.”

بکهیون زد زیر خنده و از رو تخت بلند شد :”چی ؟ از کجا میدونستی؟” و درحالی که دراورد رو باز میکرد تا ببینه چانیول راست گفته یا نه ، چانیول گفت :”من نمیدونستم.” و از تخت بلند شد.

بکهیون با چهره ی متعجب به فضای خالی تو کشو ها نگاه انداخت و درحالی که اخرین کشو رو میبست ، چانیول سعی کرد توضیح بده :”من یکم پیش اینجارو مرتب کردم ، فقط میخواستم مثبت فکر کنم که …”

بکهیون لبخندی زد ، بازوی چانیول رو کشید تا بتونه خودش بلند شه و نیشخندی زد :”قول میدم که دیگه احمق نباشم.”

چانیول مطمئن بود که این قولیه که بکهیون نمیتونه نگهش داره ، اما اهمیتی نداد و گفت :”حتی اگر احمق هم باشی ، من عاشقتم.”



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





55
نظر بگذارید

avatar
54 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
52 نظرات نویسندگان
parvane joonosh나나NeginRoza نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
parvane joon
مهمان
parvane joon

عالییی بود مرسیییییییییییییی

osh
مهمان
osh

از اول باید میومد خونه ی چانیول
اولش ترسیدم گفتم تموم شد رابطشون ولی الان خوبه
مرسی

나나
مهمان
나나

ای جانم بالاخره رسیدن به هم
دوستان بندو بساطو جمع کنیم بریم پارت بعد

Negin
مهمان
Negin

واییییی :zardak (6): خیلی خوب بود خیلی شیرین وساده .حالا میفهمم وقتی گفتی این فیکو واسه سادگیش انتخاب کردم یعنی چی.حرفایی که اون اول بهم میزدن وآخرش خیلی خوب بود.خسته نباشییییی.عالی بود هم ترجمه هم انتخاب فیک هم آپ کردنات. :zardak (35): :unsure: چقد عاشق چانیول شدم اینجا خخخخ. :00330000:

Roza
مهمان
Roza

عرررررر عالی بود