8 👁 بازدید

TWSTH 24-25

TWSTH 24-25

سلام ، بفرمایید.

عاغا یه چیزی قبل از اینکه بخونید ، شما از بس این فیک های ایرانی رو خوندید که همه ش هی خواننده رو عذاب میدن و کلی بلا سر کاراکترا میاد که تخیلیه و تجاوز و نمیدونم این چیزا ، حالا یه داستان داره خیلی شیک و مجلسی پیش میره همه ش انتظار دارید یه اتفاقی بیوفته😂 خو چرا؟

از بس گفتین این پارت یه اتفاقی میوفته-_- البته من دوتا رو باهم گذاشتم که زود تموم شه.

بفرمایید بخونید و اینقد ذهنتون رو درگیر نکنید 😂 مگه یه فیک ساده باشه چی میشه؟ من یکی از دلایلی که این فیک رو برا ترجمه انتخاب کردم ، سادگی بیش از حدش بود *-*

دوسش داشته باشید 🙁


با تکون های چانیول کنارش ، بیدار شد ، اما نه به قدری که قدرت تشخیص همه چیز رو داشته باشه و خمیازه ای کشید.

چانیول کنار گوشش زمزمه کرد :”من میرم لباس هاتو بندازم تو خشک کن .” و از اتاق رفت بیرون.
بکهیون متوجه نشده بود که برق ها برگشته ، سعی کرد تا وقتی چانیول برمیگرده بیدار بمونه ، غلطی زد و دوباره به خواب رفت.

صبح روز بعد درحالی که صورتش رو سینه ی چانیول فشرده میشد و دستش دور کمر چانیول حلقه شده بود ، از خواب بیدار شد.سعی کرد خیلی اروم خودشو نزدیک تر کنه ، اما حرکاتش باعث شد چانیول بیدار شه و با صدای خواب الودی زمزمه کرد :”بگیر بخواب.”

بکهیون سر تکون داد :”نه امروز یسری کار دارم ، باید انجام بدم .”

چانیول چرخید سمتش :”امروز هنوز شروع هم نشده.” و دست های بلندش رو دور بکهیون حلقه کرد.بکهیون به سختی خودشو از بین بازوهای چانیول خلاص کرد و رو تخت بزرگشون نشست و بازیگوشانه گفت :”خیلی خب ، خودت میتونی همینجا بمونی ، تنها.” و از اتاق بیرون رفت تا لباس هاشو برداره.

اول رفت تو حموم ، اما بعد یادش اومد که لباس هاش تو خشک کنه ، بنابراین راهشو سمت راهرو کج کرد.

وقتی چانیول پیداش شد ،زحمت پوشیدن لباس به خودش رو نداده بود ، ولی بکهیون شرت و شلوارشو پاش کرده بود.

چانیول دستشو دراز کرد و بکهیون رو به خودش چسبوند و سرشو رو شونه ش گذاشت :”چرا میری؟”

بکهیون سعی داشت لبخند نزنه ، چرا که تا سعی میکرد پیرهنشو بپوشه ، چانیول با دست پسش میزد و نمیذاشت و گفت :”گفتم که ، باید یکم کار انجام بدم امروز ، بیا قبل ازینکه برم ، یه صبحونه بخوریم.”

چانیول آهی کشید و شونه ی برهنه ی بکهیون رو بوسید :”باشه.” و سمت اتاق برگشت تا خودش هم لباس بپوشه.

بکهیون تمام لباس های خودش رو تنش کرد و سمت اتاق خواب رفت تا ببینه چانیول چکار میکنه.

چانیول داشت شلوارشو بالا میکشید و وقتی متوجه شد بکهیون اونجاس پرسید :”کجا میخوای صبحونه بخوری؟”

بکهیون هم پرسید :”نمیدونم ، اینجا محله ی شماس ، کجا خوبه؟”

چانیول کمی فکر کرد :”هممم ، بِیگالز؟”(نون شیرینی)

_”بِیگالز؟” مطمئن نبود که این اسم مغازه س یا اسم غذا.

چانیول تیرشتشو هم تنش کرد و گفت :”آره ، الان دلم هوسِ بیگالز کرده.”

مغازه ای که چانیول پیشنهاد داده بود ، نزدیک بود و فقط باید از خیابون اصلی میگذشتن تا به مغازه برسند. از اونجایی که بکهیون همیشه تو حومه ی شهر زندگی کرده بود ، تقریبا یادش رفته بود که تو شهر چه قد همه چیز بهم نزدیکه ولی ترجیح داد که راجع به این موضوع چیزی به چانیول نگه که آتوی دیگه ای برای اینکه باید بیاد و اینجا زندگی کنه دستش نده.

مغازه خیلی شلوغ نبود و میزی مقابل پنجره رو انتخاب کردن تا بشینن.

چانیول گازی به نون تو دستش زد و پرسید :”خب ، امروز قراره چه کارا کنی؟”

بکهیون جواب داد :”باید برم همه ی وسایلام رو بردارم و به احتمال این کل روز وقت بگیره.”

چانیول لقمه ش رو قورت داد و گفت :”کمک میخوای؟”

بکهیون سریع گفت :”نه. ینی خیلی خوب میشد اما یکم یه جوریه.”

چانیول دوباره گفت :”قرار نیست که بدونه من کی هستم ، بهش میگیم که من همکارتم ، تازشم دروغ هم نگفتیم.”

بکهیون تصحیح کرد :”منظورم این بود که برای من یه جوریه.”

چانیول گاز دیگه ای به نونش زد :”اوه.”

بکهیون انتظار داشت تا چانیول چیز دیگه ای بگه ، اما ترجیح داد با کش دادن بحث قضیه رو بدتر یا بهتر نکنه و در عوض گفت :”میخوام دنبال خونه بگردم. حس میکنم دیگه زیادی از حد خونه ی جونمیون جا خوش کردم.” و به امید اینکه چانیول رو خوشحال کنه اضافه کرد :”دنبال خونه ، شاید ندیک به اینجا… “

چانیول با دهن پُر گفت :”جدا؟”
بکهیون سر تکون داد و چانیول چند بار نونش رو جویید و بالاخره قورتش داد :”من فکر کردم که شلوغی شهر رو دوست نداری.”

بکهیون سعی کرد مثبت به قضیه جواب بده هرچند خیلی موفق نبود :”درواقع از شهر متنفر نیستم…راحت تره و به محل کارم هم نزدیک تر… همچنین به تو. ” و سریع اضافه کرد :”ولی گفتم که فقط دنبالش میگردم ، هنوز تصمیم قطعی نگرفتم.”
چانیول چیزی نگفت ، اما بکهیون با دیدن لبخند احمقانه ی رو چهره ش میتونست بگه که خوشحاله. حداقل موفق شده بود کمی حال چانیول رو بهتر کنه.

چانیول تا دم در ماشین بکهیون ، بدرقه ش کرد و بوسه ی شیرینی به عنوان خداحافظی به لب هاش زد و بکهیون درحالی که سوار ماشین میشد گفت :”وقتی کارم تموم شد بهت زنگ میزنم.”

چانیول سر تکون داد و در ماشین رو بست و سمت اپارتمانش رفت.

بکهیون مدتی رو توی مرکز خرید و فروش و اجاره ی خونه گذروند و اطلاعات فرم های اجاره رو پر کرد و وقتی تموم شد ، متوجه شد که تقریبا ظهره ، تصمیم گرفت که قبل از رفتن به هه سون زنگ بزنه و وقتی سوار ماشینش شد ، شماره گرفت.

هه سون و با صدای سوپرایز شده جواب داد :”سلام؟”

بکهیون گفت :”سلام ، فقط میخواستم زنگ بزنم و مطمئن بشم که مشکلی نباشه اگر بخوام امروز بیام و وسایلم رو بردارم.”

هه سون با کمی تردید جواب داد :”آه یادم رفته بود ، اره مشکلی نیست.”

بکهیون ماشین رو روشن کرد و گفت :”پس چند دقیقه دیگه اونجام”

سر راه چند تا جعبه ی بسته بندی خرید و یه غذای ساده که برای ناهار بخوره.
چند ساعتی طول کشید تا وسایلی که میخواست رو بسته بندی کنه و خوشحال بود که کمکِ هه سون رو داشت وگرنه تا اخر شب ممکن بود همه چیز طول بکشه.
در همه ی جعبه هارو با چسب محکم کرد و تا جایی که جا داشت ، همه رو داخل ماشین گذاشت و وقتی برگشت تا بسته ی سوم رو هم برداره با هه سون مواجه شد که پیراهن قشنگی پوشیده بود و به احتمال جدید بود چون بکهیون قبلا ندیده بودش.

و هه سون پرسید :”میدونم که هنوز کارت تموم نشده ، اما من باید برم جایی ، عیبی داره اگر یه وقت دیگه بقیه ش رو برداری؟”

بکهیون جواب داد :”اوه نه اصلا مشکلی نیست.” و دوتا جعبه ی کوچیک دیگه برداشت و سمت در رفت :”خشگل شدی ، امیدوارم خوش بگذره.” و از خونه خارج شد.

وقتی برگشت خونه ، جعبه ها رو به یک دستش داد و با دست دیگه ش سعی کرد با کلید در رو باز کنه که کار راحتی نبود که در یکدفعه ای باز شد و بکهیون متوجه شد که جونمیون صداش رو شنیده و اومده در رو باز کنه.
از جلوی در کنار رفت و اجازه داد بکهیون وارد شه و نگاهی به چهره ی سوپرایز شده ی جونمیون انداخت و گفت :”ممنون.”

جونمیون جواب داد :”من … داشتم میرفتم بیرون.”

_”اوه.” و کاملا وارد خونه شد و متوجه شد که جونیمون چرا میخواد بره بیرون و دوباره گفت :”اوه.” و چرخید سمت جونمیون :”خوش بگذره.” جونمیون با گیجی نگاهش کرد ، نفهمید که بکهیون میدونه قراره با کی بیرون بره :”باشه…” و از خونه بیرون رفت.

همیشه وقتی بکهیون تو اپارتمان تنها میموند ، همه جا تو سکوتی فرو میرفت که بکهیون رو اذیت میکرد.

لوازمش رو به اتاقش برد و بازشون کرد و چند دقیقه بعد دوباره کاری برای انجام دادن نداشت.

کمی تو خونه گشت تا شاید چیزی پیدا کنه تاباهاش سرگرم بشه و وارد اشپزخونه شد و داخل یخچال رو نگاهی انداخت ، اما حتی گشنه ش هم نبود ، فقط حوصله ش سر رفته بود.

آهی کشید و در یخچال رو بست ، کمی همونجا ایستاد و بعد سمت اتاقش رفت و کت و سویچش رو برداشت و از خونه بیرون رفت.

بیست دقیقه بعد جلوی در خونه ی چانیول بود و حتی نمیدونست چرا دوباره برگشت اونجا و چرا اصلا بهش خبر نداده ، هرچند میدونست که چانیول ازین قضیه نارحت نمیشه.

وقتی چانیول در رو باز کرد با چهره ی متعجب پرسید :”نمیدونستم که برمیگردی ، گفتی که برمیگردی ؟” و کنار رفت تا بکهیون وارد شه.

بکهیون جواب داد :”نه نگفتم ، اما جونمیون رفته بود بیرون و منم حوصله م سررفته بود و فکر کردم که بیام اینجا ، اگر مزاحم نیستم.”

چانیول در رو بست و گفت :”هروقت که دلت خواست میتونی بیای اینجا و مزاحم هم نیستی ، ولی الان داشتم تمیزکاری میکردم ، ممکنه دوباره حوصله ت سر بره.”

بکهیون چندتا بسته ی کوچیک رو از تو جیب کتش دراورد :”با خودم فیلم آوردم ، ولی حالا که باید تمیز کاری کنی پس…”

چانیول سریع فیلم هارو ازش گرفت و گفت :”نه!” و پرسید :”از اونجایی که چیزی برای شام ندارم ، میخوای اول بریم بیرون یه چیزی بخوریم؟” و میدونست که جواب بکهیون از قبل “نه” هست ولی حداقل پرسیده بود و بکهیون گفت :”باشه.”

چانیول متعجب تکرار کرد :”باشه؟”

بکهیون جواب داد :”اره ایده ی خوبیه.”

هرچند چانیول هنوزم نمیتونست باور کنه که بکهیون به این راحتی قبول کرده ، اما ترجیح داد چیزی نگه که باعث بشه نظر بکهیون عوض شه و در عوض کتش رو برداشت و بکهیون رو به خارج اپارتمان هدایت کرد.

سمت مرکز شهر رانندگی کرد تا به رستوران خانوادگی بزرگی رفتند که خیلی هم خوش گذشت. تو راه برگشت به ماشین ، چانیول دست بکهیون رو تو دستش نگه داشته بود و بکهیون داشت راجع به کارمند جدیدی که به بخششون منتقل شده بود و درواقع هیچکاری نمیکرد توضیح میداد.

وسط صحبتشون ، متوجه شدن که شخصی داره اسم بکهیون رو صدا میزنه.
بکهیون به سرعت دستشو از دست چانیول خارج کرد و چرخیدن پشت سرشون و با استرس گفت :”سـ..سلام.”
چانیول تونست جونمیون رو که کمی معذب به نظر میومد رو بشناسه که خب طبیعی هم بود بابت وضعیت دفعه ی قبلشون و کسی که کنارش ایستاده بود ، چانیول حدس میزد که هه سون باشه.

بکهیون سعی کرد تا جایی که میتونه طبیعی رفتار کنه و پرسید :”شما بچه ها اینجا چکار میکنید؟”

جونمیون چیزی نگفت و در عوض به هه سون خیره شد و اون هم بعد از چند ثانیه جواب داد :”اومده بودیم سر…قرار.”

_”ااوه.” بکهیون جوری این واژه رو ادا کرد که انگار از قبل نمیدونسته که چه خبره و چانیول هم در سکوت کنارش ایستاده بود با این تفاوت که کمی فاصله ی بینشون نسبت به وقتی که قدم میزدن بیشتر شده بود. یکم عجیب غریب بود که همینجوری اونجا ایستاده بود ، اما ترجیح میداد که چیزی نگه.

بعد از چند ثانیه سکوت ازار دهنده هه سون پرسید :”خب ایشون کی هستند؟” و نگاهی به چانیول انداخت.
چانیول نهایت تلاششو کرد تا لبخندی تحویل هه سون بده ، اما از اخر فقط ضایع شد چون هه سون روشو گرفته بود.

بکهیون جواب داد :”اوم این چانیوله.” و سریع اضافه کرد :”یه دوستِ همکار.”

هه سون دوباره به چانیول نگاه کرد :”اوه ، از اشناییت خوشبختم.” و تمام کاری که چانیول تونست بکنه ، این بود که سر تکون بده.

جونمیون به ارومی به پشت هه سون زد و هه سون گفت :”اوم ، ممکنه برای رزرو میزمون دیر بشه ، بعدا میبینیمتون.” و سریع دستشو به نشونه ی خداحافظی تکون داد و جفتشون به مسیرشون ادامه دادن.

دوباره سمت ماشین چانیول راه افتادن ، اما اینبار در سکوت. چانیول متوجه شد که بکهیون چند باری پشت سرشو نگاه کرد تا ببینه اون دونفر رفتن یا نه و بالاخره دوباره سرشو چرخوند و محکم دست چانیول رو گرفت و چانیول حس کرد که ممکنه اتفاقی افتاده باشه برای همین چرخید سمتش و سعی کرد خیلی ضایع رفتار نکنه اما تمام چیزی که دید یه چهره ی نارحت از بکهیون بود . به فکر فرو رفت ، این نظر خودش بود که برای شام برن بیرون ، اگر تو اپارتمان میموندن و فیلم میدیدن ، اینجوری با هه سون مواجه نمیشدن.
واقعا حس بدی بهش دست داد و نصفش هم مربوط به این بود که بکهیون نارحت بود ، انتظار اینو داشت که وقتی برگشتند آپارتمانش ، بکهیون بره.

دیگه متوجه ی فشرده شدن دستش توسط بکهیون نبود و حتی وقتی به ماشین رسیدن و سعی کرد که دستشو جدا کنه تا بره و سوار ماشین بشه ، بکهیون دستشو ول نکرد.
چانیول نگاهی بهش انداخت و هنوزم همون چهره ی نارحت رو داشت.

سرشو بلند کرد و نگاهی به چانیول انداخت :”متاسفم.”

چانیول با گیجی پرسید :”متاسفی؟چرا؟”

بکهیون خیلی سریع گفت :”گفتم که تو همکارمی ، ترسیده بودم و نمیدونستم که چی بگم ، اما واقعا نمیخواستم این رو هم بگم.”

چانیول لبخندی که رو صورتش نشست رو نتونست کنترل کنه و گفت :”خودم بهت گفتم این رو بگی ، یادت نیس؟ امروز صبح.”

بکهیون دوباره گفت :”آره ، ولی گفتی که …” چانیول اجازه نداد حرفشو تموم کنه و خم شد وبوسه ای رو لب هاش زد ؛ چراکه باقی چیزی که بکهیون میخواست بگه اهمیتی نداشت :”تقصیره من بود که بهشون برخورد کردیم ، اونی که باید متاسف باشه منم.” و لب هاش رو از بکهیون بعد بوسه ی دیگه ای جدا کرد :”بریم فیلم هارو ببینیم؟”

بکهیون هنوز هم دستشو محکم گرفته بود و بالاخره لبخند زد :”بریم ببینیم.”

/////

پارت 25

بکهیوون از دستشویی برگشت و نگاهی به چانیولی که رو کاناپه لم داده بود و هم هش رو اشغال کرده بود انداخت و گفت :”کجا بشینم من؟ جا نیست که.”

چانیول نیشخندی زد و گفت :”چی؟ این همه جا هست که.” و به پهلو لم داد و اشاره کرد که بکهیون کنارش دراز بکشه.

بکهیون کنارش دراز کشید و گفت :”فک میکنی خیلی بانمکی مگه نه؟” و پشتش رو به سینه ی چانیول چسبوند.
پانیول دکمه ی پخش فیلم رو زد و چونه ش رو ، روی شونه ی بکهیون گذاشت و تو گوشش زمزمه کرد :”حداقل با همین بانمکی به خواسته هام میرسم.”

بکهیون به اندازه ای چرخید تا بتونه چانیول رو بزنه ، واقعا این خصوصیت چانیول رو دوست داشت و سریع بوسه ای رو لبش زد و چانیول محکم چشم هاش رو بسته بود تا از ضربه های بکهیون در اما باشه ، اما وقتی متوجه شد که بکهیون دیگه نمیزنش نفسشو آزاد کرد و دستشو دور کمر بکهیون انداخت و به خودش نزدیکش کرد ، اما بکهیون خودشو عقب کشید و چرخید و دوباره زدش .

چانیول تو جاش تکونی خورد گفت :”فیلمتو ببین.” و دوباره چونه ش رو ، روی شونه ی بکهیون گذاشت.

بکهیون متوجه نشده بود که چه قدر از جمع کردن وسایل و کارایی که امروز انجام داده خسته شده تا جایی که اواسط فیلم فهمید که نمیتونه بیشتر از اون چشم هاش رو باز نگه داره. میخواست قبل ازینکه خیلی دیر بشه برگرده خونه اما جاش واقعا راحت بود به همین خاطر تلاشی نکرد و اروم به خواب رفت.

وقتی بیدار شد ، همه جا تاریک بود ، اما چانیول هنوز هم پشتش دراز کشیده بود و بغلش کرده بود و با شنیدن صدای نفس هاش ، میتونست بگه که خوابه. نگاهی به ساعت دیجیتالی گوشه ی خونه انداخت و متوجه شد ساعت 2 صبحه.
واقعا نمیخواست اونقدر زیاد بخوابه ، سعی کرد دست چانیول رو بدون اینکه بیدارش کنه از دورش باز کنه. اول فکر کرد که موفق شده ، وقتی دستشو برداشت چانیول واکنشی نشون نداد ، اما همینکه از جاش بلند شد ، چانیول دوباره دستاشو انداخت دور کمرش و مجبورش کرد دراز بکشه و با صدای خواب آلودی گفت :”نرو.” و با همون لحن گفت :”سرده…” بکهیون سعی کرد دوباره بلند شه ، اما چانیول محکم بغلش کرده بود و به ارومی گفت :”الان میام.” و همین کافی بود تا چانیول دستشو شل کنه و بکهیون بلند شه. سمت اتاق خواب رفت و پتویی برداشت و به اتاق نشیمن اورد. فکر کرد که چانیول دوباره خوابش برده ، پتو رو روش انداخت و مربتش کرد و خم شد و بوسه ی خداحافظی رو لب هاش زد.
حداقل نیتش فقط یه بوسه بود ، اما دوباره گوشه ی پتو رو بالا داد و کنار چانیول دراز کشید.

چانیول دستشو دور کمر بکهیون حلقه کرد و به خودش چسبوندش و صورتش رو تو گردنش فرو برد و با صدای خواب آلودش گفت :”عاشقتم.” بکهیون نمیدونست که چانیول بیداره یا داره تو خواب حرف میزنه ، اما همون یک کلمه باعث شده بود ضربان قلبش شدت بگیره و بعد از چند لحظه سکوت بکهیون هم به ارومی زمزمه کرد :”منم عاشقتم.”

نفسشو حبس کرد و منتظر هر واکنشی از طرف چانیول شد ، ولی وقتی هیچ اتفاقی نیوفتاد بکهیون دوبارهع نفسشو آزاد کرد و به خواب رفت و هیچ وقت نتونست لبخند بزرگ رو لب های پسر قد بلند رو در تاریکی ببینه.

فردا صبح ، بکهیون به ارومی چشم هاش رو باز کرد ، قبل از هر چیز ، لب های گرمی رو ، روی گردنش حس کرد ، برای صبح به اون زودی آه کشیدن مناسب نبود و فقط سرشو چرخوند تا لب هاش رو به لب هاش چانیول برسونه و بعد از چند ثانیه جدا شد و گفت :”صبح بخیر.”

چانیول دستشو دور کمر بکهیون حلقه کرد تا به خودش نزدیک ترش کنه و کمی دستش پایین تر رفت و رو باسنش قرار گرفت :”بعله ، بخیر باشه.” و دوباره رو گردن بکهیون بوسه زد و گفت :” ومیتونیم بخیر ترش کنیم.” و دست دیگه ش رو ، روی کمر بکهیون بالا و پایین برد.

بکهیون با نیشخندی که چانیول نمیدید پرسید :”چه طوری؟”
البته که منظور چانیول رو فهمیده بود ، اما واقعا میخواست ادای احمق هارو در بیاره.
بوسه های روی گردنش ، به صورت خطی صا ، راهشون رو تا دم گوشش باز کردن و چانیول تو گوشش زمزمه کرد :”اول از شر لباس ها خلاص میشیم.”

و دوباره بوسه ای به گردنش زد و باعث شد خون تو رگ های بکهیون با سرعت بیشتری جریان پیدا کنه و بکهیون اینبار ناله ای کرد و چانیول چنگ آرومی به باسنش زد و به خودش نزدیکترش کرد :”خدایا ، دلم میخواد همه ش بکنمت.”

سریع شلوارشو از تنش دراورد و بکهیون هم همینکارو کرد و محض دراوردن شلوارهاشون ، بلافاصله لباس زیرهاشون رو هم از تنشون خارج کردن.
انگشت های چانیول به آرومی رو پشتش حرکت میکردن و بکهیون با دستش محکم تشک کاناپه رو چنگ زده بود.

چانیول دستشو برداشت و از جاش بلند شد و تا بره وبطری روغن رو بیاره و بکهیون گفت :”واقعا میری ؟”

چانیول پرسید :”صبر میکنی تا برم و بیارمش؟” هرچند از قبل جواب رو میدونست و میدونست که بکهیون صبر نداره ، برای همین به سرعت بدون اینکه منتظر جواب بمونه ، سر عضوش رو وارد بکهیون کرد و جواب “منفی” بکهیون ، تبدیل به ناله ای شد. وقتی کاملا خودشو وارد کرد کمی منتظر موند و تیشرت بکهیون رو بالا داد و بکهیون سعی کرد کمی حرکت کنه و با پاهاش به کمر چانیول زد که هرچند خیلی هم نتیجه نداد و وقتی صبرش تموم شد گفت :”بالاخره منو میکنی یا نه؟”

لب های چانیول روی گردنش بود ، اما بکهیون حس کرد که داره لبخند میزنه. بعد از چند ثانیه ، بالاخره چانیول شروع به حرکت کرد ،آروم اما محکم. بکهیون گوشه ی کاناپه رو محکم گرفته بود و سرشو چرخوند تا بتونه چانیول رو ببوسه ، اما لب هاشون فقط یک لحظه تونستند هم رو لمس کنند ، به خاطر حرکات چانیول .

دست های چانیول روی بدنش بالا و پایین میشدن ، بکهیون نمیدوسنت که به خاطر پوزیشنشونه و یا هرچیزی که با هر حرکت چانیول حس فوق العاده ای بهش دست میداد.

وقتی چانیول دست برد تا لمسش کنه ، بکهیون بوسه رو قطع کرد و ناله کرد :”اوه خدـ.. فاعک.”چانیول حرکاتش دستشو سریع تر کرد و فضای اتاق نشیمن پر از صدای ناله هاشون شد.
بعد از چند دقیقه ضربه های چانیول شدت گرفت وداخلش به کام رسید و به مالوندن بکهیون ادامه داد تا اینکه چند ثانیه بعد ، بکهیون هم ارضاء شد. خودشو عقب کشید و عضو بکهیون رو تو دهنش کرد تا تمیزش کنه و در عین حال با سه تا از انگشت هاش داخل بکهیون مشغول بازی کردن شد و باعث شد که بکهیون به موهاش چنگ بزنه.

وقتی تمام کامش پاک شد ، چانیول خم شد روش و بوسه ای بهش زد و دوباره کنارش دراز کشید.

بعد از چند دقیقه ، بکهیون دستشو بلند کرد و گوشیش رو از رو میز برداشت و نگاهی به مسیجی که جونمیون براش فرستاده بود انداخت .

“تو هنوزم اینجا زندگی میکنی؟”

بکهیون اهی کشید ، حق با اون بود ، تمام اخر هفته ، بکهیون خونه نرفته بود و بهش هم خبری نداده بود. موبایلش رو گذاشت و شلوارش که تا زانوهاش پایین اومده بود رو بالا کشید :”باید برگردم خونه.”

چانیول به شوخی گفت :”رابطه مون مثل یک بُکُن و برو ـه.” بکهیون نه تنها به این شوخی نخندید ، بلکه م عصبانی هم شد.

نمیدونست چرا ، ولی شوخی چانیول باعث شد واقعا بهش بر بخوره و از رو کاناپه بلند شد و گفت :”تو همیشه کسی هستی که فقط میخواد بکنه .”

چانیول متوجه قضیه شد و اینکه بکهیون داشت به اولین رابطه شون اشاره میکرد و سعی کرد توضیح بده :”منظورم این نبود ، منظورم این بود که تو همیشه تحریکم میکنی ، فرقی نداره که چکار کنی.”

بکهیون اصلا توجهی نشون نداد و مشغول پیدا کردن جورابه گم شده ش بود و وقتی از زیر مبل پیداش کرد ، دوباره سمت چانیول که روی مبل نشسته بود برگشت و خم شد و بوسه ی کوتاهی به نشونه ی خداحافظی رو لب هاش زد ، بوسه ای که از بوسه های همیشگی خیلی کوتاه تر بود که باعث شد چانیول کمی نگران بشه و گفت :”بیخیال ، بعدا میبینمت.” و از خونه رفت بیرون.

چانیول اصلا نفهمیده بود که چه اتفاقی افتاده ، اما به نظر هم نمیومد که همه چیز مرتب باشه.



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





56
نظر بگذارید

avatar
53 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
52 نظرات نویسندگان
Neginnafas glamparvane joon...₪μ#£$...Nagin نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Negin
مهمان
Negin

واییییی جدا داشتن خوب پیش میرفتنا :zardak (61): چششون زدیم خخخ :00330000: ممنون بابت ترجمه .عالی مثل همیشه خسته نباشی.

nafas glam
مهمان
nafas glam

ممنونم عزیزدل

parvane joon
مهمان
parvane joon

اوه اوه بک عاچق شده یوهو عصبانی شد
میسییی فیک خیلی خوبع^^

Nagin
مهمان
Nagin

دو قسمت باهم خوندن حال میده
وای چانی مشکوک هست
اخرش باهم ازدواج میکنه
من روشنی فکر م
خسته نباشی من برم بعدی

...₪μ#€$...
مهمان
...₪μ#€$...

ممنووووووون… :zardak (61):

...₪μ#£$...
مهمان
...₪μ#£$...

آغا یه سوال….
این پارت نباید رمزی میشد عایا؟؟؟؟؟؟؟؟
یا رمزیه و من اشتباه می بینم؟؟؟؟ :mail:
خلاصه هرچی هم که باشه عااالیه…. :zardak (61): …..