3 👁 بازدید

TWSTH 22

TWSTH 22

سلام ^^
این پارت کوتاهه(تو اورجینال همینقدر بود) پارت بعد زیاده و باحاله ولی*-*

بفرمایید

صبح روز بعد با سردرد کمی از خواب بیدار شد ، اما کلا حس بدی نداشت ، هر چند که جونمیون دیشب چیزهای زیادی دیده بود و الان کمی خجالت زده بود ، اما از طرفی خوشحال هم بود که بیش تر از اون پیش نرفتن . تصمیم گرفت اگر جونمیون به این موضوع اشاره کرد ، جوری رفتار کنه که انگار چیزی یادش نمیاد.
از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد ، سمت اشپزخونه رفت تا کمی غذا پیدا کنه ، در عوض جونمیون رو پیدا کرد و محض ورود بکهیون به نشیمن ، پرسید :”دیروز به هه سون چی گفتی؟”

بکهیون که متوجه نشده بود منظورش چیه پرسید :”راجع به چی صحبت میکنی؟”

جونمیون دوباره گفت :”دیشب هه سون بهم زنگ زد و گفت که تو دیروز اونجا بودی و خیلی یهویی تصمیم گرفت که دوباره باهام صحبت کنه.مگه بهت نگفتم هیچی بهش نگو؟”

بکهیون جواب داد :”اوه .. من فقط بهش گفتم که نباید از دست تو عصبانی باشه ، چون هیچی تقصیر تو نبوده. تازه یادم اومد ، باید برم اونجا و بقیه ی وسایلم رو ازش بگیرم.” و از اشپزخونه رفت بیرون و اجازه پرسیدن سوال دیگه ای رو به جونمیون نداد.

رو تختش دراز کشید و کاغذهایی که هه سون بهش داده بود رو شروع به خوندن کرد و بعد از خوندن چند خط تصمیم گرفت به چانیول زنگ بزنه.

چانیول با صدای خواب آلودی جواب داد :”صبح بخیر.”

بکهیون لبخند کوچیکی زد :”صبح بخیر ، نمیخواستم بیدارت کنم.”

چانیول با صدایی که حالا کمی سرحال تر به نظر میومد گفت :”عیب نداره ، چه طوری؟”

بکهیون کمی خندید :”یکم سردرد دارم فقط.”

کمی سکوت برقرار بود و دوباره بکهیون صحبت کرد:”بابت قضیه ی جونمیون ، متاسفم.”

چانیول با بدجنسی جواب داد :”برای من که مشکلی نیست ، ولی خب تو قراره تمام مدت باهاش چشم تو چشم باشی.”

و بکهیون دوباره گفت :”و بابت چیزی که گفتم…”

چانیول حرفشو قطع کرد :”نگران نباش ، من اصلا جدی نگرفتمش.”

بکهیون جواب داد :”ولی من.. جدی گفتمش.” و سریع اضافه کرد:”اگر تو بخوای.”

چانیول متعجب گفت :”اوه… اخه تو هنوز متاهلی ، من فکر کردم که میخوای صبر کنی .”

بکهیون گفت :”آه راست میگی ، فکر کنم یادم رفته بهت بگم ، دیروز هه سون برگه های طلاق رو داد بهم.”

چانیول با صدایی که کاملا مشخص بود سوپرایز شده گفت :”واقعا؟؟ چه یکدفعه ای!”

_”آره منم همین فکر رو کردم ، اما خب اون کسی بود که این موضوع رو اول پیش کشید ، برای همین منم سخت نگرفتم.” و کمی صداش رو پایین اورد و گفت :”تازه ، جونمیون هم چند وقت پیش بهم گفت که از هه سون خوشش میاد ، برای همین منم سعی کردم یه جورایی اونارو بهم برسونم ، یکم عجیب نیست؟”

چانیول اول کمی خندید و بعد گفت :”فکر کنم یکم عجیبه ، ولی این کارت شیرین و دوست داشتنی هم هست.”

بکهیون حس کرد که یکم سرخ شده و سریع گفت تا جلوی خندیدن بیشتر چانیول رو بگیره :”خیل خب ، اصلا پشیمون شدم که بهت گفتم.”

چانیول سعی کرد موضوع رو عوض کنه :”آخر هفته ی دیگه ، یه کاری بکنیم؟”

بکهیون جواب داد :”حتما.”

چانیول پرسید :”اوکی ؛ پس من الان برم یه چیزی بخورم ، بعدا باز بهت زنگ میزنم.”

_”باشه چشم ، خداحافظ.”

وچانیول جواب داد :”خدانگهدار.” و قطع کرد و بکهیون مشغول خوندن ادامه ی کاغذ ها شد.

خیلی طول نکشید تا خوندنشون رو تموم کرد و مسیجی برای هه سون فرستاد و گفت که امضاشون کرده.
و متوجه شد که تمام مدت هیچی نخورده ، برای همین بلند شد و سمت اشپزخونه برگشت و درهمون حال نگاهی به مسیجی که هه سون براش فرستاده بود انداخت.

“وقت داری این اخر هفته بریم دفتر تا ثبتش کنیم.؟”

بکهیون چند دقیقه ای به برنامه ش فکر کرد تا ببینه چه روزی بهتره و نوشت “پنجشنبه خوبه؟”

“آره ، ساعت یک اونجا میبینمت ، ادرس رو هم برات میفرستم.”

/////

مراحل ثبت طلاق اسون تر از چیزی بود که فکرش رو میکرد و همه ش تو 30 دقیقه تموم شد و درحالی که از ساختمون خارج میشدن بکهیون گفت :”انتظار داشتم بیشتر طول بکشه.”

هه سون جواب داد :”خب هنوز باید برای تصویبشون منتظر بمونیم.”

بکهیون با شنیدن این حرف که هنوز باید کمی برای ثبت کامل همه چیز منتظر بمونن ناامید شد و به ارومی جواب داد :”درسته.” ولی هنوزم مراحل زودتر از حد انتظارش پیش رفته بود .

درحالی که سمت ماشینشون میرفتند بکهیون پرسید :”مجبور نیستی جواب بدی ، ولی به نظر میاد که خیلی یکدفعه ای با همه چیز کنار اومدی ، چه طور ممکنه؟”

سکوت طولانی ای بینشون برقرار شد تا اینکه هه سون جواب بده :”مدت زیادیو روش فکر کردم… راجع به همه چیز ؛ نمیدونم تصمیم گرفتم همه ی کارهایی که انجام دادی رو درک کنم ، حق هم با تو بود ، من باید دنبال کسی باشم که واقعا عاشقمه.”

هرچند چیزی که هه سون گفت ، حرفی بود که خودش به هه سون زده بود ، اما باز هم کمی نارحتش کرد :”یه جوری میگی ، انگار من هیچ اهمیتی بهت نمیدادم.”

هه سون نگاهش کرد و بازوش رو گرفت :”منظورم این نبود ، من میخوام هنوزم باهم دوست باشیم و حداقل رابطه مون رو در حد دوستی پیش ببریم.”

چهره ی نارحت بکهیون ، تغییر کرد وکمی لبخند زد :”حتما.” و جلوی ماشین ایستادن :”من اخر این هفته میام و باقی وسایلم رو میبرم ، پس میبینمت.”

هه سون سوار ماشین شد و جواب داد :”باشه.” و بکهیون هم سوار ماشین خودش شد تا سرکارش برگرده.

آخر شب مسیجی از چانیول به دستش رسید

“فردا ، بعد از کارت ، بیا اینجا.”

/////



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





58
نظر بگذارید

avatar
52 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
52 نظرات نویسندگان
maryeol...₪μ#£$...Mahtab (tabis)NeginSarass نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
maryeol
مهمان
maryeol

:zardak (6):

...₪μ#£$...
مهمان
...₪μ#£$...

عاااالی بود

Mahtab (tabis)
مهمان

اوه مای گاااااااد
:00330000: :6543a6e2: :00330000:

Negin
مهمان
Negin

خیلی هم عالی :00330000: ممنون بابت ترجمه خسته نباشی :zardak (35):

Sarass
مهمان
Sarass

مثل همیشه عالی ممنون بابت ترجمه خوبت چانبک عشقن