4 👁 بازدید

TWSTH 20

TWSTH 20

سلام پارت بیستم

ازین به بعد فیک روز درمیون آپ میشه ؛ چون کلاسام شروع شده.
هرچند کلا 7 قسمت از فیک مونده فک کنم.

بفرمایید

بکهیون تمام بعدازظهرش رو ، تو یک جلسه ی حوصله سر بر گذروند که هیچی ازش نفهمید ، تا اینکه بالاخره متوجه شد جلسه تموم شده میتونه برگرده دفترش.
وقتی برگشت ، متوجه شد چندتا تماس از دست رفته و یه پیام صوتی از طرف هه سون داره.

“سلام ، فقط میخواستم ببینم که اگر میتونی ، فردا یه موقعی بیا اینجا ؛ خیلی طول نمیکشه ، هروقت تو بعداز ظهر باشه مشکلی نیست ، و بهم خبر بده ، باشه؟خدانگهدار.”

هرچند این پیام خیلی مبهم بود ، اما بکهیون اهمیت نداد و پیامی براش نوشت.

“معذرت میخوام که تماستو جواب ندادم ، جلسه طول کشید ، ولی فردا بعدازظهر میام اونجا ، احتمالا زود.”

امیدوار بود که واقعا کاری که هه سون داشت ، خیلی طول نکشه ، چون نمیخواست همه ی برنامه ریزی های چانیول رو خراب کنه ، هرچند هنوزم هیچ ایده ای نداشت که کجا میخوان برن ، برای همین کمی عصبی بود ، اما همچنان کنجکاو.

///

جونمیون نگاهی به بکهیون انداخت که تمام مدت رو کاناپه وول میخورد و پرسید :”چرا انقدر بی قراری میکنی؟”

بکهیون نگاهش کرد :”یکم نگرانم ، چون هه سون ازم خواسته که برم اونجا ، ولی نگفته چرا.” و سریع اضافه کرد :”و بعدش هم… یه قرار دارم.”

جونمیون پرسید :”قرار داری؟” مطمئن نبود درست شنیده و بکهیون سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.

و دوباره پرسید :”متوجه نمیشم ، مگه همین اون روز قرار نداشتید؟پس چرا الان عصبی ای؟”

بعد ازینکه سوالش رو پرسید ، بکهیون تازه متوجه ی عجیب و غریب بودن رفتارش شد ولی هیچ راهی هم وجود نداشت که بتونه برای جونمیون توضیح بده و جواب داد :”خب یکم این قضیه… پیچیده س.”

جونمیون پرسید :”فقط از روی کنجکاوی ، چه مدته که قرار میذارید؟”

بکهیون واقعا نمیخواست به این سوال جواب بده ولی میدونست که اگر جواب هم نده ، فقط کنجکاوی جونمیون بیشتر میشه ، کمی فکر کرد و بعد از چند ثانیه جواب داد :”شاید … چند هفته؟” خودش هم بابت جوابی که داده بود ، مطمئن نبود.

جونمیون چیز دیگه ای نگفت و جوری به نظر میرسید که انگار داره به جواب بکهیون فکر میکنه:”من به هه سون نمیگم… ینی اگر دوباره باهام حرف زد ، بهش نمیگم.اما فکرهم نکنم که فقط چندهفته بوده باشه.”

بکهیون دوباره چند ثانیه ای بهش فکر کرد تا تصمیم بگیره ، میدونست که دروغ گفته ، هرچند حقیقت هم همون بود :”خیلی خب ، یک ما… یا شاید دو ماه.” و سریع گفت :”نیازی نیست بهم بگی که چه قد عوضیم ، خودم میدونم.”

_”من فقط کنجکاو بودم ، نمیخواستم تو حس بدی پیدا کنی.”

بکهیون سعی کرد موضوع بحث رو عوض کنه و گفت :”من سعی میکنم همه چیز رو بین شما دوتا درست کنم امروز.”

چشم های جونمیون کمی درشت شد و جواب داد :”نه. نیازی نیست چیزی رو درست کنی ، ینی کلا هیچی برای درست کردن وجود نداره ، به علاوه ، میدونی ، ممکنه حتی قضیه رو بدتر هم بکنی.”

بکهیون پرسید :”چرا باهام دعوا میکنی؟” جونمیون جوابی نداد و بکهیون اضافه کرد :”من همه چیز رو خراب کردم و سعی میکنم که درست کنم.” و از جاش بلند شد و جونمیون رو نادیده گرفت.

///

کمی زودتر از وقت ، به خونه ی هه سون رسید و در زد. در باز شد و هه سون کناری ایستاد تا بکهیون وارد شه :”وقتی گفتی زودتر ، فکر کنم ، شوخی نمیکردی.” و دنبال بکهیون رفت تو خونه.

بکهیون جواب داد :”آره متاسفم ، باید بعد ازینجا جایی برم ، برای همون نمیدونستم که ممکنه چه قدر کارت باهام طول بکشه.” و امیدوار بود هه سون چیز بیشتری نپرسه.

هه سون سمت اشپزخونه رفت و بکهیون هم دنبالش و جلوی میز ایستادن و چند دسته از کاغذ رو جلوی بکهیون گرفت :”برادر یکی از دوستام ، وکیله و این رو برامون نوشته.” بکهیون کاغذ رو گرفت :”هیچ چیز خاصی نیست ، فقط بخونش و ببین که اگر مشکلی باهاش نداری ، امضاش کن و برش گردون.”

بکهیون سوپرایز شده بود و اولین چیزی که پرسید این بود :”به همین زودی کاغذ های طلاق؟”

هه سون جواب داد :”چرا باید بیشتر صبر کنیم؟هیچ راهی وجود نداره که بشه اوضاع رو مرتب کرد ، پس بهتره زودتر همه چیز رو جمع کنیم.”

بکهیون هنوزم سوپرایز بود که چه طوری هه سون به این سرعت این کارو انجام داده ، اما موافق هم بود ، هرچه زودتر از هم جدا میشدن ، زودتر میتونستن به زندگی معمولیشون برگردن :”باشه ، فقط برای همین کارم داشتی؟”

_”آره ، گفتم که خیلی طول نمیکشه.”

بکهیون نگاهی بهش انداخت و گفت :”اوه خوبه ، راستش ، منم میخواستم باهات راجع به موضوعی صحبت کنم.” هه سون کمی عصبی شد و بکهیون ادامه داد :”در واقع ،راجع به جونمیون.”

هه سون با کمی دلخوری پرسید :”راجع به چیه جونمیون؟”

_”میدونم که از دستش عصبانی هستی ، ولی نباید باشی ؛ چون هیچی تقصیر اون نیست.”
هه سون به نظر قانع نشده بود و بکهیون گفت :”اون دوست داره باهات صحبت کنه ، اما از وقتی که دیگه باهاش صحبت نمیکنی ، شبیه آدامای عبوس شده ، فقط بهش نگو که من این وگفتم ، وگرنه میکشتم.”

هه سون بعد از چند ثانیه پرسید :”دوست داره باهام صحبت کنه؟من فکر کردم که اون فقط داره سعی میکنه خوب رفتار کنه و تو فرستادیش که بیاد و از اوضاع من خبر بگیره.”

_”خب ، راستش، اولین بار من فرستادمش ؛ اما بعد از اون ، خودش کسی بود که ازم میپرسید که اگر میخوام بیاد اینجا.” بکهیون کمی فکر کرد ومتوجه شد که اشتباه گفته :”در واقع ، از اول هم ، اون کسی بود که این رو پیشنهاد داد که بیاد و بهت سر بزنه.”

به نظر میومد هه سون داره فکر میکنه :”راجع به اینکه بهش زنگ بزنم ، فکر میکنم حالا .” بکهیون لبخندی زد :”ممنون ؛ فکر کنم ، اخر هفته بیام و باقیه وسایلم رو ببرم.”

هه سون جواب داد :”میتونم تو جمع کردنشون کمکت کنم.”

بکهیون درحالی که کاغذهارو تو دستش داشت ، سمت در رفت :”باشه ، عالی میشه ؛ من دیگه میرم . تا اخر هفته وقتی برای جمع کردن وسایلم میام ، کاغذهارو هم برات میارم.”

به آپارتمان برگشت و سعی کرد طبق چیزی که چانیول براش مسیج کرده بود عمل کنه.

“ساعت 6 میام دنبالت ، لباس های قشنگ بپوش.”

نمیدونست که کجا میخوان برن که باید لباس های قشنگ و مرتب بپوشه ، هرچندتوخونه جونمیون چندان هم لباسای خوبی نداشت ، به جز لباس های سرکارش که مسلما اونارو نباید برای یه قرار میپوشید.

وقتی به خونه رسید مستقیم سمت اتاقش رفت و جونمیون درحالیکه از کنارش رد میشد گفت :”چه زود برگشتی!”

بکهیون درحالی که به مسیرش ادامه میداد گفت :”فقط یسری چیز میز بهم داد.” وارد اتاق شد و نگاهی به لباس های کمش انداخت و بالاخره تونست تی شرتی رو پیدا کنه که کمی به دلش نشست. به اتاق نشیمن برگشت و پرسید :”یه شلوار داری بهم غرض بدی؟”

جونمیون جواب داد :”البته ، تو کشوی دوم دراورمه.”

_”ممنونم ، نمیدونستم که ممکنه به لباس اینجوری نیاز داشته باشم که حداقل یکی بردارم با خودم.”

جنمیون درحالی که بکهیون شلوار به دست از اتاق میومد جواب داد :”مشکلی نیست.” و بکهیون تصمیم گرفت تا دوش سریعی بگیره تا کمی استرسش کم بشه.

هنوز ساعت 6 نشده بود که بکهیون حاظر بود و 5 دقیقه ای میشد که تو نشیمن بود.جونمیون از اتاقش اومد بیرون و نگاهی به بکهیون انداخت :”تازه ساعت 5:40ـه ، بشین یکم تلویزیون نگاه کن یا یه کاری بکن.” و سمت اشپزخونه رفت.

بکهیون میدونست که هیچجوره نمیتونه یک دقیقه هم آروم بشینه ، اما سعیشو کرد تا جونمیون بهش غر نزنه.

بعد از چند دقیقه جونمیون از تو اشپزخونه برگشت و اینبار بیشتر به بکهیون دقت کرد و قبل ازینکه رو مبل کناریش بشینه گفت :”حالا کجا میری که انقدر شیک لباس پوشیدی؟”

بکهیون جواب داد :”نمیدونم ، بهم نگفته.” و کمی خودشو رو مبل جابه جا کرد.
با شنیدن صدای در ، تقریبا از جاش پرید و قبل از اینکه در رو باز کنه ، نفس عمیقی کشید.
درو باز کردو با چانیولی مواجه شد که پیرهن یقه دار یا یه سوییشرت سبز رنگ روش پوشیده بود. همه چیزی بود که از تیپ چانیول فهمید ، قبل ازنیکه سرشو بالا بیاره چهره ی چانیول رو ببینه و ازونجایی که متوجه ی حالت چهره ش نشد ، پرسید :”چیه؟”

_”من راستش..” چانیول پشیمون شد و حرفشو تغییر داد :”خوشتیپ شدی.”

بکهیون کمی خجالت کشید و به چانیولی که هنوز بهش خیره بود گفت :”اوه… نه فکر کنم ، به خاطر اینه که قبلا منو با همچین لباسایی ندیده بودی.”

چانیول لبخندی زد :”اره ، ولی ایندقعه ، این لباس هارو به خاطر من پوشیدی.”

بکهیون از جلوی در کنار رفت و وارد راهرو شد و درو پشت سرش بست ، چون نمیخواست جونمیون بیشتر ازین مکالمه شون رو بشنوه.
کمی چانیول رو جلوتر کشید :”توهم خوشتیپ شدی.” و بوسه ای رو لب هاش زد :”حالا کجا میرم؟”

چانیول جواب داد :”میبینی که کجا میریم.” و دستشو پایین برد و انگشت هاشو بین انگشت های بکهیون قفل کرد و راه افتادن.



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





62
نظر بگذارید

avatar
61 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
61 نظرات نویسندگان
nafas glamفاطمهJeengulNagin나나 نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
nafas glam
مهمان
nafas glam

ممنون عزیزم

فاطمه
مهمان
فاطمه

:heart: :unsure:

Jeengul
مهمان
Jeengul

یکی از مهم ترین چیزایی که تو نبودم بش فکر می کردم، همین فیک بود 🙂
ممنون!

Nagin
مهمان
Nagin

بک چه مشتاق
خیلی قشنگه بود
من برم قسمت بعدی
خسته نباشی

나나
مهمان
나나

کجا میبری بچه مو
عالی بود