2 👁 بازدید

TWSTH 18

TWSTH 18

سلام ؛

بفرمایید

این پارت عشقولانه س *-*

پارت بعد هم… معمولا بعد عشقولانه چیه؟😂😍


فردا صبح اولین کاری که کرد ، فرستادن یه پیام عذرخواهی برای هه سون بود ، چون به احتمال زیاد اگر زنگ میزد جوابشو نمیداد. چند دقیقه ای برای فرستادن بهترین پیام ممکن فکر کرد و از اخر به یک “معذرت میخوام” ساده رضایت داد.

وقتی به محل کارش رسید ، متوجه ی یک سبد گل رو میز همکارش شد و درحالی که سمت اتاقش میرفت گفت :”قشنگن.”

و همکارش ازش تشکر کرد ؛ نگاهی به دور و بر انداخت و متوجه شد ، اکثر همکاراش ، رومیزشون سبد های گل یا شاخه گل دارن که به نظرش عجیب بود ، همین.وقتی به اتاقش رسید و نگاهش به تقویم افتاد ، تازه متوجه شد چه خبره و فهمید که همه ی این ها به خاطر ولنتاینه.این اولین ولنتاینشون بود از زمانی که با هه سون قرار میذاشت و حالا مجبور بود امروز رو تنها بگذرونه و دروغ بود که اگر میگفت ، نارحت نشده ، ولی تلاششو کرد تا فراموش کنه.

روزش سخت تر از اون که فکر میکرد ، گذشت ، ازونجایی که هر طرف رو نگاه میکرد ، نشونه های ولنتاین دیده میشد.

وقتی به خونه برگشت ، با آپارتمان خالی مواجه شد ، متعجب بود که جونمیون کجا میتونه رفته باشه ،چون به نظر هه سون هنوز از دستش عصبانی بود.لباس هاشو عوض کرد و سمت اشپزخونه رفت تا چیزی برای خوردن پیدا کنه که صدای در زدن شنید. از اونجایی که اینجا خونه ی خودش نبود ، تصمیم گرفت باز نکنه ، اما با شنیدن دوباره ی در زدن ، به این فکر افتاد که شاید جونمیون کلید هاشو جاگذاشته و رفت تا چک کنه.

وقتی در رو باز کرد ، انتظار چانیولی که با حالت عصبی پشت در ایستاده بود رو نداشت و چند ثانیه ای برای بکهیون زمان برد تا موقعیت رو بسنجه و گفت :”اینـ..اینجا چه کار میکنی؟؟” و با کمی استرس گفت :”چه طور فهمیدی کجا زندگی میکنم؟”

چانیول جواب داد :”من یه منشی دارم که خیلی باهوشه.”

بکهیون هنوز هم متوجه نمیشد که چه طور منشی چانیول ادرس رو پیدا کرده :”هیچ کس به جز دو نفر نمیدونستن ادرس اینجارو ، چه طور پیدا کرده؟”

_”عصبانی نشو ، من بهش گفتم که یه بار از سرکار تعقیبت کنه…”

بکهیون واقعا نمیدونست چی بگه ، چه قد چانیول اون زن بیچاره رو تو دردسر میندازه ، اما واقعا احساس عصبانیت نمیکرد ، درحالی که باید عصبانی میبود ، چراکه بارها گفته بود که نمیخواد دیگران باهم ببیننشون ، حداقل نه الان ؛ اما فقط حس گیجی داشت و پرسید :” اگر به جای من جونمیون در رو باز میکرد ، چه کار میخواستی بکنی؟”

_”فقط تظاهر میکردم که خونه رو اشتباه اومدم.. ولی واقعا ، واقعنِ واقعا ارزو کردم خودت در رو باز کنی و فکر کنم خوش شانس بودم.” و لبخند بزرگی تحویل بکهیون داد و یکدفعه ای دستشو کشید :”دنبالم بیا.”

بکهیون دستشو نگه داشت و پرسید :”کجا؟لباسام مرتب نیست.”

چانیول چند ثانیه ای به سرتاپای بکهیون نگاه کرد ، نه به خاطر چک کردن لباساش ، بیشتر به خاطر اینکه از دیدن اون بشر واقعا لذت میبرد.

دوباره دست بکهیون رو کشید و دنبال خودش برد :”مهم نیست ، فقط بیا.”

بکهیون تسلیم شد و بیشتر مقاومت نکرد :”باشه فقط بذار کفش بپوشم.”

بعد از چند دقیقه رانندگی ، بکیهون کم کم متوجه شد که کجا دارند میرن :”داری منو میبری آپارتمانت؟”

چانیول جواب داد :” نه دقیقا.”

بکهیون با کمی دلخوری گفت :”چرا نمیگی کجا میریم آخه؟”

_”میخوام سوپرایز باشه.”

بعد از چند دقیقه ، چانیول ماشین رو مقابل آپارتمانی نگه داشت و بکهیون با چهره ی گیج گفت :”من دویست درصد مطمئنم اینجاآپارتمان خودته. منظورت از “نه دقیقا” چی بود؟” و بدون اینکه شانسی به چانیول برای جواب دادن بده گفت :”اگر میخواستی بیام پیشت ، باید فقط بهم زنگ میزدی و میگفتی ، این دیگه زیاده روی بود.”

چانیول فقط آه کشید و از ماشین پیاده شد و بکهیون رو هم پیاده کرد و دستشو گرفت و داخل ساختمون کشوندو وارد اسانسور شدن ؛ چانیول دکمه ای رو زد و در بسته شد.بکهیون نگاهشو چرخوند و چشمم به دکمه ها افتاد و متوجه شد دکمه ای که چانیول فشار داده ، مربوط به طبقه ی خودش نمیشه و برای بار دهم پرسید :”کجا میریم؟”.

چانیول هیچ جوابی نداد و به روبه روش خیره شد ، هرچند نمیتونست لبخندشو کنترل کنه.بکهیون تصمیم گرفت تسلیم شه ،و دیگه چیزی نپرسه.

چند دقیقه بعد اسانسور متوقف شد و چانیول بکهیون رو سمت انتهای راهرو هول داد تا به دری رسیدن و در رو باز کرد وهمچنان بکهیون رو جلو هول میداد و از پله ها بالا رفتن و بکهیون کم کم استرس گرفته بود.

مقابل دری ایستادن که روش با حروف درشت نوشته بود “پشت بوم.” وچانیول گفت :”چشماتو ببند.” و منتظر شد تا بکهیون عمل کنه.

اولش بکهیون تصمیم داشت تا مقاومت کنه ؛ اما بعد تسلیم شدو چشم هاشو بست و اهی کشید.چند ثانیه بعد ، چانیول با دست ازادش ، چشم های بکهیون رو پوشوند چون مطمئن نبود که بکهیون بتونه تمام مدت بسته نگهشون داره.چانیول در رو باز کرد و هوای خنکی بیرون زد و در لحظه بکهیون ارزو کرد که کاش لباس بیشتری میپوشید ، اما بازهم قدم برداشت و چانیول هم راهنماییش کرد.بکهیون باشوخی و درواقع کمی ترس گفت :”فقط ، ازین بالا پرتم نکنی پایین.” صدای خنده ی چانیول رو شنید و کمی دیگه جلو رفتن و ایستادن و بکهیون رو ول کرد :”بشین.”

بکهیون واقعا دلش نمیخواست رو سطح کثیف پشت بوم بشینه :”اینجا؟”

چانیول از پشت سرش گفت :”اره ، همینجا ، بهم اعتماد کن.”و نشست ،بکهیون با دست هاش زیرشو لمس کرد و با حس پارچه ای ، خیالش راحت شد و کامل نشست.

بعد از چند ثانیه بکهیون پرسید :”میتونم… چشمامو باز کنم؟” هرچند چشم هاش بسته بود ، اما نگاه خیره ی چانیول رو حس میکرد :”آره.”

بکهیون اولش کمی چشم هاش رو باز کرد ، چون نمیدونست باید انتظار دیدن چی رو داشته باشه. اولین چیزی که دید ، پتویی بود که روش نشستن و وقتی چشم هاشو بیشتر باز کرد ،متوجه ی غذا های مختلف روبه روشون شد و پرسید :”این چیه؟”

چانیول جواب داد :”خب میخواستم برای روز ولنتاین یه کاری کرده باشم ، اما از اونجایی که گفتی ، نمیخوای با من جایی بری ، گشتم و جایی رو پیدا کردم ، تا مردم نبیننمون.”

وقتی بکهیون این قسمت از جمله ” نمیخوای با من جایی بری” رو شنید ، واقعا حس بدی بابت جوری که همیشه با چانیول رفتار میکرد بهش دست داد ؛ جوری که انگار از بودن با اون خجالت میکشه ، هرچند اولش همینطور هم بود ،اما وقتی فهمید که جونمیون راجع بهشون فهمیده ، ترجیح داد دیگه به اینکه کی میبینتشون اهمیتی نده.

چانیول بعد ازینکه هیچ واکنشی از بکهیون ندید گفت :”اصلا ایده ی بدی بود ، مجبور نیستی بمونی.”

_”چی؟ نه. من فقط داشتم فکر میکردم ، متاسفم.. خوشم اومده.” و کمی به اطراف نگاه انداخت. این ساختمون یکی از بلندترین ساختمون های این نواحی بود . بکهیون بعد از چند ثانیه گفت :”خودتو انقدر به زحمت انداختی که فقط یه قرار بامن داشته باشی؟ و چی میشد که اگر میومدی و من خونه نبودم؟”

چانیول جواب داد :”خب اونموقع… نارحت میشدم.” و اضافه کرد :”و مجبور میشدم برای رفع نارحتیم همه ی این غذاهارو خودم بخورم.” بکهیون لبخندی زد و چانیول سریع گفت :”اوه ، تقریبا یادم رفته بود ، یه جا خوندم که امشب قراره بارش شهاب سنگ باشه ، به همین خاطر اوردمت این بالا.”

بکهیون ازین همه برنامه ریزی چانیول سوپرایز شده بود و واقعا چیزی برای گفتن نداشت ،تا ایانکه چانیول غذارو به دستش داد و تازه متوجه شد گشنه شه.

 

اولش که وارد اینجا شدن ، هوا اونقدر سرد نبود ، اما الان بکهیون ، تقریبا داشت میلرزید :”اگر درست یادم باشه ، بهم گفتی که لباسایی که پوشیدم خوبن ، اما فکر کنم یادت رفته بود الان وسط فوریه ایم.”(حدودا اسفند ماه)

نگاه چانیول لحظه ای نگران به نظر رسید و تازه متوجه شد که بکهیون چه قدر سردش شده و سریع کتش رو دراورد :”من خیلی متاسفم ، اصلا به این موضوع فکر نکردم.” و کت رو ، روی شونه های بکهیون انداخت.

بکهیون بهش اشاره کرد و گفت :”حالا ، خودت سرما میخوری.”

چانیول سر تکون داد :”من لباسام گرمتر از توئه.” و جفتشون به غذا خوردن ادامه دادن ، تا اینکه بکهیون یکدفعه ای زیر خنده زد و چانیول سرشو بلند کرد و با چهره ی متعجب نگاهش کرد :”چی خنده داره؟”

بکهیون لحظه ای خنده شو خورد و متوجه شد اصلا چیز خنده داری وجود نداشته(😐) و به چانیول گفت :”میدونی که ازینجا به هیچ وجه نمیتونیم بارش شهاب سنگ رو ببینیم ، چون واقعا چراغ های زیادی تو شهر روشنه.”

متوجه ی تغییر حالت چهره ی چانیول و ناامیدیش شد و چانیول دوباره مشغول غذاخوردن شد. بکهیون دست از خوردن کشید و خودشو به چانیول نزدیک تر کرد :”متاسفم.” و بازوی چانیول رو گرفت ؛ اما چانیول فقط سر تکون داد و به غذا خوردن ادامه داد. بکهیون درحالی که سرشو رو شونه ی چانیول میذاشت اضافه کرد :”نمیخواستم قرارمون رو خراب کنم.”

بعد از چند ثانیه ، غذاخوردن چانیول هم تموم شد ؛ بکهیون نگاهی بهش انداخت و چانیول بهش لبخند زد ؛ لبخندی که باعث شد اوتوماتیک وارانه ، بکهیون هم لبخند بزنه.

پسر قد بلند نتونست خودشو کنترل کنه و کمی خم شد و بوسه ای به لب های بکهیون زد.

نرم ، شیرین … وکوتاه. بعد ازینکه جدا شد بکهیون پرسید :”این برای چی بود؟”

_”مگه بوسیدنت دلیل لازم داره؟” و دوباره خم شد و بوسیدش ، اینبار طولانی تر و به ارومی چرخید و دستشو دور کمر بکهیون گذاشت .

تو حرکات چانیول هیچ خواستن شهوتی ای نبود ، هیچ دکمه باز کردن و لمس بدنی هم درکار نبود و همین برای بکهیون عجیب بود و قبل ازینکه متوجه بشه پرسید :”داری چه کار میکنی؟”

چانیول متوقف شد و پیشونیش رو به پیشونی بکهیون تکیه اد :”دارم تورو میبوسم.” خیلی ساده جوابشو داد درحالی که واقعا هم جواب ساده بود.

بکهیون حتی نمیدونست که چرا داره میپرسه ، اما تنها چیزی که از دهنش خارج شد همین بود :”منظورم اینه که.. چرا؟”

“چون…” دوباره خم شد و بوسه ای به لب های بکهیون زد و چند ثانیه بعد ازش جدا شد :”چون عاشقتم.” و دوباره لب هاشو رو لب های بکهیون گذاشت و اجازه ی هیچ حرفی رو بهش نداد.


بذارید من تو حال خودم گریه کنم از خوشی😭😭😭



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





81
نظر بگذارید

avatar
71 نظرات
10 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
71 نظرات نویسندگان
Sarasspark * sahar * yeolMahtab (tabis)saminhermaini نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Sarass
مهمان
Sarass

وای چه خوب چان به بک اعتراف کردانقدر این داستان خوب نوشته شده و عالی هم ترجمه شده که قشنگ میشه صحنه هاشو جلوی چشم دید چانیول تو این داستان شخصیتش بینظیره خیلی رمانتیک ملایم و مهربونه ولی بک اینجا زیاد رو نمیده به چان که اینم طبیعیه واسه اینکه هنوز زن داره و سر در گمه کارت عالیه واقعا خسته نباشی ممنون

park * sahar * yeol
مهمان
park * sahar * yeol

منم الان گریم میگیرههه :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF:

Mahtab (tabis)
مهمان

اااااااااه چرا انقدر بک بی احساسه..چانیو‌همش ناراحت میکنه
:tansmiley: :jhsdhugF:

خب یکم ملایم تر باش…ببین با حرفات چقدر غمگینش میکنی :tansmiley:

samin
مهمان
samin

عاشق این فیک شدممم رفتتتتتتتت واقعا خیلی خوبه رفتارای چان بک صحنه های داستان عالی ترسیم شده ممنون به خاطر ترجمه :zardak (35):

hermaini
مهمان
hermaini

:unsure: :unsure: :unsure: :unsure: :unsure: :unsure: