5 👁 بازدید

TWSTH 11

TWSTH 11

سلام

پارت یازدهـ11ـم.

بفرمایید..

قبل ازینکه بخونید ، همه ی اونایی که تو پارت قبل نظر گذاشتید ، تو این پارت هم نظر بذارید و ایمیل درستتون رو برام بذارید. همه رو وارد مخاطبین جیمیلم میکنم و رمز پارت بعد رو براتون میفرستم.معذرت دیگه نمیتونم رمز رو عمومی بذارم 🙂

فقط به همون خواننده های ثابت و عزیز رمز رو میفرستم. هر کس هم ایمیل نداره ، ساختنش اسونه و اگر واقعا مشکل دارید ، تو تله بگیرید. اما اولویت با ایمیله . و اگر هیچکدوم رو ندارید.. شرمنده 🙂

و اگر تعداد دانلود ها پارت بعد بیشتر از تعداد کسایی باشی که بهشون رمز رو دادم ، دیگه واقعا نمیتونم اپ کنم !

امیدوارم همه اون پستی که رعنا گذاشته رو خونده باشید ! میدونید که خیلی زشته اگر نویسنده ی اصلی ببینه تو نسخه ی ترجمه ای ، کامنت راضی کننده ای برای داستانش گذاشته نمیشه.

ممنون .


هرچه قدر بیشتر با پایان روز نزدیک تر میشدن ، بکهیون بیشتر سرشو با کار گرم میکرد ، درحالی که بقیه سعی داشتن زودتر کار رو تموم کنن تا برن خونه از تعطیلات اخر هفته استفاده کنند ، بکهیون 30 دقیقه بیشتر تو دفترش موند ، اما درواقع هیچکار مفیدی هم انجام نداد و از اخر تصمیم گرفت تا برگرده خونه و هر طور شده قضیه رو ختم بخیر کنه.

وقتی رسید خونه ، هه سون هنوز برنگشته بود ، چیزی که معمولا اتفاق نمی افتاد. بکهیون لباس هاشو عوض کرد و یه شلوار جین راحت و تیشرت پوشید و پشت میز آشپزخونه نشست ، درحالی که حتی نمیدونست باید چه کار کنه و با حالت عصبی پای چپش رو تکون میداد.

یه جورایی بدترین قسمتش ، همین منتظر موندن برای برگشت هه سون بود تا اینکه بالاخره بعد از یک ساعت ، صدای باز شدن در رو شنید و صدای قدم های هه سون تو گوشش پیچید.

کتش رو آویزون کرد ، تنها لامپی که بکهیون روشن کرده بود ، لامپ اشپزخونه بود و هه سون با ورودش به پذیرایی و دیدن بکهیونی که تو آشپزخونه نشسته کمی ترسید :”وای ، ترسوندیم.” و نزدیک تر شد و پرسید :”چرا اینجا نشستی؟ گرسنته یا چیزی خوردی؟”

_”نه چیزی نخوردم ، گرسنه هم نیستم.” و دوباره گفت :”میشه بیای بشینی؟”

_” آره حتما .” هه سون متوجه شد که لحن بکهیون کمی عصبیه و نزدیکش رفت و نشست :” چیزی شده؟”

_”من.. من میخوام بهت یه چیزی بگم… ” بکهیون تصمیم گرفت هرچی که به ذهنش میاد رو بگه ، چون در هر صورت نتیجه قرار بود افتضاح باشه ، پس چرا باید خودشو اذیت میکرد :”یه چیزی که… واقعا نمیدونم چه طور باید بگم… ” بکهیون تمام حرف هاشو تو ذهنش آماده کرده بود ، اما هیچکدوم از دهنش خارج نمیشدن.

هه سون با چهره ی گیج شده نگاهش میکرد و کمی نگران شد :”چه چیزی؟”

بکهیون سرشو انداخت پایین تا با هه سون چشم تو چشم نباشه ، شاید اینطوری اسونتر میبود ، هرچند خیلی تاثیر نداشت :”میدونی که من خیلی بهت اهمیت میدم و نمیخوام که اذیتت کنم.” دستشو به جلو برد و خیلی اروم رو دست هه سون گذاشت:”من دوست دارم .. اما نه اونطور که تو منو دوست داری ، ینی نه اونطوری که باید دوست داشته بشی.”

هه سون بدون حرف چند لحظه ای ساکت بود و گفت :”من متوجه منظورت نمیشم… “

_”من…” کمی صبر کرد و بعد از چند ثانیه ادامه داد :”من به زن ها علاقه ندارم.” خیلی بلندتر از یک زمزمه ی معمولی گفته بود و جرات اینکه سرشو بلند کنه و به هه سون نگاه کنه رو نداشت ، برای همین فقط به دستش خیره شد و منتظر موند تا هه سون حرفی بزنه یا کاری کنه .

بیشتر از چیزی که انتظار داشت سکوتشون طول کشید و تصمیم گرفت خودش چیزی بگه و تنها چیزی که به ذهنش رسید یک جمله بود :”متاسفم.” و محض گفتن این جمله ، هه سون دستشو از دستش دراورد و بکهیون بالاخره سرشو بلند کرد و نگاهی بهش انداخت.

_”چرا این رو الان بهم میگی؟” صدای هه سون اروم بود ، اما بکهیون میتونست قطره اشکی که از گوشه ی چشمش پایین اومد رو ببینه و سوال هه سون رو فراموش کرد وانگشتش رو بلند کرد و اشکی رو که خودش باعثش بود رو پاک کرد.

هه سون قلبش شکسته بود و در عین حال عصبانی هم بود و واقعا نمیدونست که باید چه کار کنه.

_”این رو الان بهت گفتم ، چون که نمیخواستم بیشتر از این بهت دروغ بگم. من احمق بودم که بدون اینکه از خودم مطمئن باشم ، باهات ازدواج کردم.”

سکوتی که این بار برقرار شد ، خیلی طولانی تر از سکوت قبلی بود . بکهیون کمی دستشو عقب کشید و با لحن ملتمسانه ای گفت :”لطفا یه چیزی بگو.”

و هه سون بالاخره ، خیلی سریع گفت :”برو بیرون.”

بکهیون کاملا صداشو نشنید ، اما فهمید که چی گفته و نمیدونست چرا ، اما باز هم اونجا نشسته بود .

_”گفتم برو… بیرون… لطفا.. فقط برو.” و صداش با هر کلمه سخت تر شنیده میشد.

اینبار بکهیون از جاش بلند شد تا طبق چیزی که هه سون خواسته بود انجام بده ، قبل ازینکه بره بیرون گفت :”من خونه ی جونمیون میمونم ، اگر بهم نیاز داشتی یا خواستی حرف بزنیم… ” و ناخوداگاه سکوت کرد و متوجه شد که چه قدر این جمله الان میتونه احمقانه باشه.

هه سونبدون حرف ، همچنان با چهره ای که نمیشد هیچی ازش فهمید ، به رو به خیره بود و بکهیون از اشپزخونه خارج شد و سمت در خروجی رفت و خارج شد و مطمئن شد در رو پشت سرش قفل کرده.

بیست دقیقه از اونجا تا اپارتمان جونمیون تو پایین شهر راه بود و بکهیون واقعا نمیدونست که میخواد چه کار کنه ، چون هیچ چیزی با خودش بر نداشته بود به جز موبایلش و کیف پول و لباس های تنش.

از چند طبقه رد شد تا به در خونه ی جونمیون رسید و اروم در زد و حتی خیلی منتظر نموند تا اینکه جونمیونه در رو باز کرد و با لحنی که توش نهایت همدردیش حس میشد بهش خوش آمد گفت :”سلام.”

از قبل میدونست که بکهیون چرا اونجاست و نیازی نبود که چیز بیشتری بشنوه ؛ در رو تا اخر باز کرد وکنار رفت تا بکهیون بیاد داخل و وقتی دید هیچی تو دست های بکهیون نیست پرسید :”هیچی با خودت نیاوردی؟” و در رو بست.

بکهیون با اینکه خیلی حواسش نبود جوابش رو داد :”نه ، واقعا فکر اینجاش رو نکردم ، فردا میرم چند دست لباسی چیزی میخرم.”

جونمیون درحالی که سمت راهرو میرفت گفت :”باشه ، بیا نشونت بدم که کجا میتونی بمونی.”

لامپ اتاق کوچیکیو روشن کرد و گفت :”اینجا اتاق اضافه ی منه .” چند تا جعبه گوشه ی اتاق بود و دوچرخه ای که به دیوار تکیه داده شده بود و رخت خوابی دقیقا گوشه ی دیگه ی اتاق بود ، تقریبا تنها چیزی که بکهیون الان بهش نیاز داشت.

_”سرویس بهداشتی گوشه ی راهروئه ، میرم ببینم لباسی پیدا میکنم که بهت بدم تا بپوشی.” و از اتاق رفت بیرون و چند دقیقه بعد با چند تا لباس برگشت :”خیلی شیک نیستن ، اما خب فقط همینا رو دارم.” و بکهیون لباس هارو گرفت :”فقط میخوام باهاشون بخوابم ، نه اینکه برم مهمونی.” و آروم خندید.

جونمیون هم لبخندی زد و خوشحال بود که اتفاقی که افتاده ، رو بکهیون تاثیر زیادی نداشته :”خب راحت باش و فکر کن خونه ی خودته.یکم غذا تو یخچال هست ، هروقت گشنه ت شد ، بخورشون.”

_”ممنون ، اما فکر کنم ،الان تنها چیزی که میخوام ، اینه که بخوابم.”

جونمیون :”اوکی.” و از اتاق خارج شد و تا وسط های راهرو رفت و باز برگشت و سریع گفت :”و اصلا فکر نکن که اومدی اینجا مزاحم منی ، تا هر وقت که بخوای میتونی بمونی ، شک نکن.”

بکهیون فقط سرشو تکون داد و جونمیون دوباره رفت بیرون.

لباس هاشو عوض کرد و دستشویی رو پیدا کرد و خودشو تو ایینه نگاه کرد ؛ حق با جونمیون بود ، لباسش یکم زیادی داغون بود ، به خصوص با اون چندتا سوراخ ریز زیر بغلش و دور کمر شلوارش هم کمی گشاد بود و بکهیون مجبور بود با دست نگه ش داره ، اما باز هم از هیچی بهتر بود.

به اتاق برگشت و رختخواب رو پهن کرد و زیر پتو دراز کشید و بعد از چند دقیقه خوابش برد.

////

فردا صبح که بیدار شد ، یکم طول کشید تا مغزش آنالیز کنه که کجاست . یکم به بدنش کش و قوص داد و بلند شد و رخت خوابش رو جمع کرد و از اتاق رفت بیرون.

جونمیون رو کاناپه نشسته بود در حالی که لپ تاپش جلوش بود :”صبح بخیر ، خوب خوابیدی؟”

بکهیون درحالی که به خونه نگاه میکرد جواب داد :”اره عالی ، زودتر از چیزی که فکر میکردم خوابم برد.” دیشب وقتی رسیده بود خیلی به خونه دقت نکرده بود .

جونمیون گفت :”من یه فکری به ذهنم رسیده … ” اما چون از گفتنش مطمئن نبود برای همین حرفشو نصفه گذاشت و دوباره سعی کرد کاملش کنه :”میتونم برم و یه جوری با هه سون صحبت کنم و یه کم از وسایلت رو برات بیارم.”

بکهیون قبل ازینکه جوابی بده کمی فکر کرد و گفت :”اره ، خوبه … فکر خوبیه ، ولی فکر نمیکنم اجازه بده من حتی نزدیک خونه بشم ، امااگر تو بری ، شاید اجازه بده.” و اضافه کرد :”و مطمئن شو که حالش خوبه.”

جونمیون بهش اطمینان خاطر داد :”چشم ، توهم یکم صبحونه بخور.میدونم که دیشب شام نخوردی چون صدای شکمت تو خونه پیچیده بود ، باید یه چیزی بخوری.”

بکهیون دلش نمیخواست با دوستش بحث کنه ، به خاطر همین فقط سمت اشپزخونه رفت تا یه چیزی پیدا کنه واولین چیزی که پیدا کرد کمی غلات صبحونه بود و بدون اینکه دنبال چیز دیگه ای بگرده ، یه کاسه و قاشق و پاکت شیر رو برداشت و پشت میزنشست و بعد از خوردن ، ظرف هارو شست و جونمیون وارد اشپزخونه شد درحالی که حاظر شده بود :”خب ، چه چیزی بیشتر از همه احتیاج داری که اگر تونستم بیارم.”

بکهیون نیشخندی زد :”اومم لباس های کارم و یه لباس برای خواب که سوراخ نباشه.” و دست چپشو بالا داد و سوراخ زیر بغل لباسش رو به جونمیون نشون داد و اون هم فقط خندید :”باشه ، الان میرم…”

و بکهیون سرشو تکون داد و کاسه ش رو تو جا ظرفی گذاشت.

///

جونمیون و هه سون از قبل هم دیگه رو میشناختن اما اونقدرها باهم دوست نبودن و فقط چند باری همدیگه رو ملاقات کرده بود اون هم به واسطه ی بکهیون.

جونمیون به ارومی در زد و منتظر موند تا در باز بشه و چند دقیقه ی بعد صدایی از پشت در شنید اما خود در باز نشد. متوجه شد که هه سون داره از چشمی در نگاه میکنه تا ببینه کیه و همون لحظه در تا نیمه باز شد ، بدون حرف و خوش امد منتظر شد تا جونمیون چیزی بگه.

_”من اومدم تا ببینم که حالتون خوبه یا نه.” و اضافه کرد :”بکهیون ازم خواست که مطمئن بشم که خوب هستید یا نه.” هرچند مطمئن نبود که باید اسمی از بکهیون میاورد یا نه :”میدونم که اونقدر بهم نزدیک و صمیمی نیستیم ، اما اگر میخواستی راجع به چیزی صحبت کنی ، خوشحال میشنوم بشنوم.”

هه سون هنوزم هیچی نگفته بود ، اما در رو هم نبسته بود و برای همون جونمیون همونجا منتظر موند.

/////////

بکهیون داشت تو خونه رو نگاه میکرد ، تا اینکه صدای موبایلشو از اتاق دیگه شنید و سریع برگشت ، شاید جونمیون بهش زنگ زده بود و ممکن بود اتفاقی افتاده باشه و بلافاصله که گوشی رو از رو میز برداشت صفحه شو روشن کرد و متوجه شد از طرف چانیول مسیجی اومده.

“حالت خوبه؟”

بکهیون کاملا فراموش کرده بود تا به چانیول خبر بده که چی شده ، برای همین تصمیم گرفت بهش زنگ بزنه به جای اینکه مسیج بفرسته.

چانیول بلافاصله گوشی رو برداشت و با لحن ذوق زده ای جواب داد :”سلام.”

_”سلام ، من واقعا میخواستم دیشب بهت خبر بدم ، اما همین که رسیدم خونه ی جونمیون ، واقعا فراموش کردم.”

چانیول با لحنی که خوشحالی رو نمیشد توش انکار کرد جواب داد :”پس این ینی اینکه ، بهش گفتی؟” واقعا خوشحال بود چون میدونست بکهیون خوشحاله ؛ هرچند الان ممکن بود سخت باشه ، اما بالاخره همه چیز درست میشد.

_”اره… جونمیون هم رفته خونمون.. خونه ی هه سون … تا باهاش صحبت کنه و شاید بتونه یکم از لباس هامو برام بیاره که باهاشون برم سرکار.”

چانیول دوباره پرسید :”پس حالت خوبه دیگه؟”

_”یکم عصبیم ، اما اره.. خوبم.”

چانیول پرسید :”خب ، من میخواستم باهات صحبت کنم ، اما الان یکم کار ریخته سرم ، میتونی قبل از خواب بهم زنگ بزنی؟”

بکهیون جواب داد :”اره حتما ، بعدا بهت زنگ میزنم.”

چانیول با لبخندی که حتی از تو صداش هم میشد حسش کرد جواب داد :”باشه ، خداحافظ.”

///



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





120
نظر بگذارید

avatar
114 نظرات
6 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
106 نظرات نویسندگان
nesisaharyosraasalnafas glam نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
nesi
مهمان
nesi

عالی بود
خسته نباشی

sahar
مهمان
sahar

من بعد از قرنی نت گیر اوردم و دارم میخونم الانم نظر میذارم تا ب منم رمز بدی
من همیشه نظر میذارم
منم رمز تیری خیدا

yosra
مهمان
yosra

انقد زود میزاری من وقت نمیکنم همه رو بخونم دیر میام نت .تازه الان باید برم قسمتای بعد رو بخونم خسه نباشی

asal
مهمان
asal

عالی بود ممنونم بابت ترجمه و خسته نباشی

nafas glam
مهمان
nafas glam

ممنونم