1 👁 بازدید

TWSTH 10

TWSTH 10

سلام ، نمیخواستم امروز آپ کنم.

چون هم دستم درد میکرد و هم اینکه نمیخواستم 🙂

اما خب…

بفرمایید…

هه سون دستشو جلوی صورت بکهیون که خیره به یه جا مونده بود تکون داد :”الووو؟”

بکهیون با چهره ی گیج سریع سرشو تکون داد. جفتشون هنوز منتظر بودن تا غذاشون رو بیارن.

_”شنیدی چیا گفتم؟”

_”آره.. فقط تیکه ی اخرشو… ببخشید ، چی گفتی؟” هرچند داشت دروغ میگفت ، از کل حرف های هه سون یک کلمه هم نفهمیده بود.اما هه سون دیگه جوابشو نداد ، چون گارسون اومد و غذاشونو اورد ، اما بکهیون نگاهیی به هه سون انداخت تا دوباره حرفشو تکرار کنه.

اما هه سون با کمی عصبانیتی که تو صداش مشخص بود گفت :”مهم نبود ، بیا بخوریم.”

و بکهیون دلش نمیخواست که تو رستوران باهم دعوا کنن ، برای همین چیز بیشتری نگفت و تمام مدت شام ساکت بود و اولین نفری که تموم کرد ، هه سون بود و از جاش بلند شد. برای همین بکهیون خودشو اذیت نکرد تا ازش بپرسه که دسر هم میخواد یا نه و فقط میز رو حساب کرد و از رستوران خارج شدن.

و تمام راه برگشت به خونه ، به نظر نمیومد که عصبانیت هه سون خوابیده باشه و محض اینکه رسیدن خونه ، هه سون سمت اتاق خوابشون رفت ، درحالی که بکهیون کت جفتشون رو نگه داشته بود ، هه سون لحظه ای ایستاد و چرخید سمت بکهیون :”این اواخر چت شده؟”

بکهیون با گیجی نگاهش کرد ، نمیدونست چه جوابی باید بده ، هرچند به نظر نمیومد که هه سون کلا منتظر جوابی باشه و دوباره گفت :”انگار که اصلا نصف بیشتر مواقع اینجا نیستی ، جسمت اینجاس ، اما ذهنت جای دیگه سیر میکنه”(پیش چان😍😁) و بدون حرف بیشتر منتظر شد تا بکهیون جوابی بهش بده .

_”فکر میکنم ، فقط یکم استرس کاری باشه.نفهمیدم که انقدر روم تاثیر گذاشته ، متاسفم.” حداقل دروغ نگفته بود چون اواخر تو اداره هم اوضاع خوب پیش نمیرفت.

به نظر میرسید هه سون کمی قانع شده ، اما نه زیاد :”اما بازم این تنها چیزی نیست که اذیتم میکنه.” و با صدای اروم تری گفت :”میدونی که من میخوام یه خانواده داشته باشم.اما تو هنوزم داری صبر میکنی ، باید چه قدر دیگه منتظر بمونم دقیقا؟”

بکهیون همیشه خوب ازین موضوع طفره میرفت ، اما اینبار ، یکم سخت تر بود :”من فقط میخوام به اندازه ای صبر کنیم که سرم کمتر با کار گرم باشه و پول کافی پس انداز کرده باشیم.”

موضوع این نبود که بکهیون بچه نخواد یا هه سون مادر بدی بود ، مشکل اصلی این بود که بعد از اومدن یک بچه ، اون مجبور بود باقی مونده ی عمرشو ، به عنوان ادمی بگذرونه که بکهیونه واقعی نبود.

_”خب ، منم نمیخوام که تا ابد برای این موضوع صبر کنم ، خسته شدم از اینکه هر دفعه باید بهونه های مختلف برای خانوادم بیارم .” و قبل ازینکه بکهیون جوابی بده چرخید وسمت اتاق رفت و درو بست.

بکهیون صدای قفل شدن در رو شنید و آه کشید.حق داشت که نخواد بکهیون رو تحمل کنه.

رفت و از تو رختکن چندتا لباس پیدا کرد تا شب رو باهاشون بگذرونه ، هرچند خسته نبود تا بخوابه اما لامپ هارو خاموش کرد تا تو تاریکی رو کاناپه دراز بکشه.

میدونست که باید به هه سون حقیقت رو بگه به جای اینکه زندگیشو هدر بده. اما گفتن حقیقت به هه سون ، به معنی گفتن حقیقت به همه بود وبرای همین بکهیون نمیدونست کدومش میتونست بدتر باشه ، گذروندن باقی عمرش با دروغ و وانمود کردن بگذرونه یا اینکه به عنوان یه طرد شده و گفتن حقیقت به همه بگذرونه.

بعد از چند ساعت درگیری با خودش به خواب رفت و اما زود از خواب بیدار شد و وقتی چشم هاش رو باز کرد ، خونه تماما با نور آفتاب روشن شده بود و همه جا سکوت بود و این ینی اینکه هه سون هنوز خواب بود.

از رو کاناپه بلند شد و سمت اتاق خواب رفت و وقتی دستگیره رو چرخوند ، انتظار داشت قفل باشه ، اما در باز شد و با یک اتاق خواب خالی مواجه شد و نزدیک تر رفت و متوجه یادداشتی گوشه ی ایینه شد .

“متاسفم ، دیشب یکم زیاده روی کردم ، عصبانی بودم و نتونستم خوب فکر کنم. میرم مغازه غذابخرم و زود برمیگردم.”

بکهیون نفهمید که چرا هه سون ازش معذرت خواهی کرده ،درحالی که بحثشون به خاطر مشکل بکهیون بود. یادداشت رو گذاشت سر جاش و برگشت تا یکم دیگه بخوابه ، اما اینبار رو تخت نرمش.

با حس بوی غذا چشم هاشو باز کرد و نگاهیی به ساعت انداخت و متوجه شد تقریبا بعد ظهر شده. از تخت پایین اومد و سمت اشپزخونه رفت تا ببینه بوی چی میاد.

هه سون محض دیدنش جلو در بهش سلام کرد :”ظهر بخیر.”

بکهیون با صدای گرفته از خواب جواب داد :”بخیر.”

هه سون با لحنی که پشیمونی توش به وضوح حس میشد پرسید :”یادداشتم رو خوندی؟”

_”اره خوندم. چرا عذر خواهی کردی؟ فکر کردم اونی که عصبانیه تویی و من باید عذر خواهی کنم.”

نمیخواست که هه سون بیشتر از اون عصبانی یا نارحت باشه.

هه سون لبخند خیلی کوچیکی زد :”ناهار تمومه ، سوپ پختم ، اگر میخوای ، کاسه و قاشق بیار تا بریزم.”

بکهیون متوجه شد که هه سون دعوای دیشب رو کاملا فراموش کرده و سعی کرد اون هم کمی رفتار بهتری داشته باشه ، تا وقتی که بهش حقیقت رو بگه. چرا که دیشب کلی رو این موضوع و روش های مختلف برای گفتن حقیقت فکر کرده بود تا بهترینشو انتخاب کنه ، اما پایان همه شون وحشتناک بود.اما بالاخره تصمیمش رو گرفته بود و یکی از همون روش هایی که وحشتناک تموم میشد رو انتخاب کرده بود و حالا باید کم کم پیش میرفت.


هفته به ارومی گذشت و بکهیون ازین بابت خوشحال بود ، چون هنوز برای پیش کشیدن اون موضوع اماده نبود .

چهارشنبه ، رئیسش یکی رو میخواست تا به ساختمون کمپانی چانیول بره و بابت تبلیغاتشون صحبت کنه و بکهیون اولین نفر داوطلب شد. چون حس میکرد که قبل گفتن حقیقت به هه سون ، نیاز داره تا با چانیول صحبت کنه و حداقل کمی قوت قلب بگیره.

درحالی که منتظر آسانسور بود تا پایین برسه ، با پاش رو زمین ضرب گرفته بود .

قبل باز شدن در اتاق کنفرانس ، صدای اشنایی رو از داخل شنید. میخواست که هرچه زودتر ملاقاتشو تموم کنه تا کمی وقت برای صحبت کردن با چانیول داشته باشه و رئیسش هم برای طول کشیدن کار چیزی نپرسه.

محض تموم شدن صحبت هاشون ، بکهیون با اون مرد دست داد و ازش تشکر کرد و سریع از اتاق خارج شد ، هرچند تموم سعیش رو کرد تا ضایع به نظر نیاد و بلافاصله بعد از دور شدن از اتاق ، تقریبا شروع به دویدن کرد تا به چانیولی رسید که جلوی در اتاق کنفرانس داشت با چند نفر صحبت میکرد.

بکهیون سریع قدمی کنار رفت تا اجازه بده اون چند نفر رد بشند :”ببـ..ببخشید .” و نمیدونست کجا بره ، هرچند لازم نبود جایی بره ، چون چانیول رو پیدا کرده بود.

سرشو چرخوند و چانیول رو دید که با تعجب جلوی در اتاق کنفرانس ایستاده و نگاهش میکنه .بکهیون سریع دست تکون داد و سمت آسانسور رفت و دکمه ش رو زد و منتظر شد.ویبره ی گوشیش رو حس کرد و سریع دست برد تا برش داره و ببینه که کی بهش زنگ میزنه. اما کسی زنگ نمیزد و فقط ویبره ی مسیج گوشیش بود . مسیجی از طرف چانیول.

“سوپرایز شدم دیدمت ، اینجا چه کار میکنی؟”

“یه ملاقات داشتم .” و مسیج دومی هم فرستاد “و همچنین میخواستم باهات صحبت کنم ، اما نمیدونستم که سرت شلوغه.”

در اسانسور باز شد و واردش شد و صدای ویبره ی دیگه ای شنید.

“یکم صب کن.”

بکهیون جواب داد.

“خیلی وقت ندارم ، باید زود برگردم سر کار.”

“تو اتاقم منتظر بمون ، یک دقیقه ای میام.”

بکهیون متعجب شد و تو طبقه ای که دفتر چانیول بود ، از اسانسور بیرون اومد و سمت اتاقی که روش اسم چانیول رو نوشته بودن رفت و قبل از این که یک دقیقه بشه چانیول وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست و لبخندی زد.

بکهیون پرسید :”فکر کردم جلسه یا همچین چیزی داشته باشی.”

چانیول :”پیچوندم ، مهم نبود.” و جلوتر اومد و با شَک پرسید :”میشه… ببوسمت؟”

بکهیون نگاهی بهش انداخت ، این پسر چه قدر احمقه و سرشو جلو برد تا ببوستش :”پرسیدن داره؟”

_”آخه بعضی وقتا یکم عجیب رفتار میکنی.”

بکهیون پرسید :”کَسِ دیگه ای که اینجا نیست؟” و دوباره چانیول رو طولانی تر از قبلی بوسید و اروم جدا شد ؛ چانیول با خنده گفت :”فکر کردم قراره صحبت کنیم.”

بکهیون به لبه ی میز چانیول تکیه داد :”آها ، اره.” و با یاد اوردن موضوع ، ناخوداگاه لحنش تغییر کرد و با نارحتی ادامه داد :”تصمیم گرفتم بهش بگم.”

_”چی ؟ همینجوری یهویی؟”چانیول به نظر سوپرایز شده بود و بکهیون نمیدونست که این حالت خوبی بود یا بد.

بکهیون سعی کرد توضیح بده :”خب .. آره. اخه به نظرم ، اون لیاقت کسی رو داره که عاشقش باشه. یکم خودخواهانه س که به خاطر خودم ، اون رو هم اذیت کنم.هرچه قدر زودتر بهش بگم ، بهتره.”

چانیول فقط سرشو تکون داد.

هرچند این چیزی نبود که بکهیون انتظارش رو داشت ، ولی هنوزم دلگرم کننده بود :”و مطمئنم که بعدازینکه قضیه رو بفهمه ، از خونه پرتم میکنه بیرون برای همین با یکی از دوستای قدیمیم که موقعیتم رو میدونه صحبت کردم و بهم اجازه داد که یه مدت رو تو خونه ش بمونـ… “

چانیول حرفشو قطع کرد :”باید اول از من میپرسیدی.”

بکهیون لبخند کوچیکی زد ، اما اون هم دلیل خودشو داشت :”بهت نگفتم ، نه به خاطر اینکه نمیخواستم ، فقط نمیخوام تو رو هم درگیر ماجرا کنم.فقط میخوام بهش بگم که گِی هستم و راجع به رابطه ی خودمون هیچی نمیگم. ینی دلیلی نداره که بگم تا بیشتر بسوزه .حداقل امیدوارم بتونم ، باهاش دوست بمونم ، هرچند خیلی نامعقوله.”

_”کِی بهش میگی؟”

+”جمعه.” و اضافه کرد :”اگر پشیمون نشم.”



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





86
نظر بگذارید

avatar
86 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
86 نظرات نویسندگان
nesiasalnafas glamErieRahaSama نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
nesi
مهمان
nesi

فک کن بخواد بهش بگه قبلش اون بگه حاملست خخخخخ عجب حال گیری عمیقی میشه

asal
مهمان
asal

یکم میترسم همه چی خراب شه
عالی بووود ممنونم

nafas glam
مهمان
nafas glam

مرسی عزیز

ErieRaha
مهمان
ErieRaha

:zardak (6): :zardak (6): :zardak (6): :zardak (6): :zardak (6): :yes: :yes: :yes: :yes: :yes: :yes:

Sama
مهمان
Sama

خب مسافرت بودم نتونستم نظر بزارم
ولی حالا نظر میزارم
چون واقعا قشنگ بود
ممنون
خسته نباشی