27 👁 بازدید

Tootles:After 24-prologue & Act one

خب این از اولین قسمت~ :zardak (6):

(نظراتونو در موردش بهم بگید 😉

نویسنده : Vaeliselva

مترجم: MelO.D

پوستر:Sheida

زوج: Kaisoo

سرآغاز

زندگی من مثل یک سری فشفشه ی آتش بازی میمونه که وقتی میسوزن خیلی درخشان میشن. و خیلی سریع, و خیلی زود ناپدید میشن. هجوم رنگ ها من رو خوشحال و متحیر میکرد, قبل از اینکه تو آسمون گرفته ی شب منو از بین ببره. من باور دارم سکوت جواب های بیشتری نسبت به کلمات داره.
اولین بار که ساکتِ من رو ملاقات کردم, فراتر از شیفتگی و محو شدن رو حسکردم. ظاهرش به مراتب با چیزی که تصور میکردم فرق داشت. ولی باز هم مات و مبهوتم کرد. جوری که بدون گفتن یک کلمه داستانی رو تعریف میکرد, جوری که چشم های درشتش به من خیره میشد,و جوری که لب های قلبی شکلش به یک لبخند تبدیل میشد. باز هم ساکتِ من لالم کرد.
من خودم با سه کلمه ای که تو ذهنم میسوختن سکوت کردم. سه کلمه ای که متعلق به سکوت من بود.
متعلق به اون شو.
یعنی اگر به چشمام نگاه کنن, حقیقت رو پیدا میکنن؟ ولی من بازیگر خوبی بودم, و خوب تو اداره کردن عشق و زندگی. ساکتِ من منو باور داره, ولی چی بدتر از اینه که بعضی وقت ها وقتی چشم هامون همو ملاقات میکنه,برق عشق رو تو چشماش میبینم.
پس بیشتر و بیشتر پسش زدم. وقتی شب ها چشمام رو میبندم, دعا میکنم ساکتم مثل من عذاب نکشه. عشقش برای من اونو از پا در نیاره, جوری که منو از پا دراورد.
وقتی بالاخره رفت, عذاب کشیدم ولی روی صورتم پوچی رو قرار دادم.
یک باره دیگه خوب نقش بازی کردم ولی میتونستم احساس کنم که روحم آلوده شده.
روحم خالی تر و خالی تر میشد تا اینکه رفت و چیزی جز چاله ای جوهر سیاه باقی نموند.
حقیقت اینه که من فشفشه ی آتش بازی هستم و اون آسمانِ گرفته ی شب; فرو رفتن تو بازوهاش قبل از اینکه بخار بشم و بعدش ناپدید.
___________________________________________________________________________________________
روز بعد از ازدواجش, جونگین پشت میزش نشسته بود, ماه عسلش با سئولرا به خاطر توفان ترسناکی در جزیره ی بالی به تاخیر افتاده بود. ته قلبش از این اتفاق خوشحال بود. هیچ تمایلی به بازی کردن نقش یک خوشحال رو نداشت. هیچ تمایلی به تظاهر نداشت.
بعد از اون اتفاق تو روز عروسیش, کیونگسو هیچ جایی نبود. هیچ تمایلی برای جستجوی اونم نداره .تمایل برای انجام هیچ کاری نداره.
اتاق کارش عجیب و خالی به نظر میرسید, تو اون لحظه فهمید حتی نمیدونه کی هستش. نمیدونست دلیلش برای زندگی چیه.
جونگین یک قلم و دفترچه خاطراتش رو از کشوی میزش برداشت, و بعد از اینکه آهی کشید شروع کرد به نوشتن.

🔹🔹🔹
این سخت ترین قسمت برای توضیح دادن. تا حالا عاشق کسی شدید که بدونید هیچوقت نمیتونید داشته باشیدش؟
من شدم
من یک برادر ناتنی دارم
دو کیونگسو
عاشق چرخش نرم اسمش روی زبونمم. از بخت بد, من نمیتونم بشنوم اسممو چطور صدا میزنه, ولی عاشق اینم که اسمم رو همه جا مینویسه.
بعضی وقت ها شب دیروقت وقتی با هم خوابیدیم و پشتم بهشه, با انگشتش اسمم رو پشتم مینویسه. یادم چطور پشتم لرزید و چقدر دلم میخواست برگردم و ببوسمش. نکردم , چون این کاری نیست که با برادر ناتنی انجامش بدی.
کیونگسو هیونگ بی صداست. نمیتونه صدایی از خودش دربیاره, بعضی وقت ها به خاطر همین ازش متنفر میشم. بعضی وقت ها آرزو میکنم کاش اونی که ساکته من بودم, نه اون. میخوایید بدونید چرا؟چون ترجیح میدم لال باشم تا اینکه میلیون ها حرف ذهنمو ابری کنن ولی من دل بیرون ریختشونو نداشته باشم.
بعضی وقت ها که چشم هامون همو میبینه, برق عشقمو تو چشماش میبینم. همون برقی که منم هر شب بعد از خوابیدن همه تو چشمام دارم. بعد از سیزده سالگی اتاق هامون جدا شد ولی بعضی شب ها یواشکی میرفتم اتاقش و خوابیدنش رو تماشا میکردم. نفس هاش پی در پی بود و من نمیدونم چرا احساس خفگی میکنم.
اولین بار که دیدمش, محوش شدم. من رو یاده مادری که خیلی وقت پیش از دست داده بودم مینداخت. چشم هاش مثل آسمون آبی تابستون بود و وقتی که فهمیدم بی صداست بیشتر عاشقش شدم. وقتی که اون رو به عنوان برادرم انتخاب کردم, پدرم پرسید “ولی اون لاله و غمگین به نظر میرسه. مطمئنی یک برادر معمولی نمیخوای؟”
نمیدونم تعریف پدرم از معمولی چیه ولی منِ هشت ساله میگم,” باید لبخندش رو ببینی ,اون خیلی خوشگل.”
ابروی پدرم بالا رفت”خوشگل؟اون یک پسر جونگین,خوشگل نیست.”
آروم سرمو تکون دادم, چهرشو به یاد اوردم و لبخندی رو لبام نشست,” تو نمیفهمی,اون بیشتر از یک پسره.”
روز بعد کیونگسو با یک ساک کوچیک اومد خونمون, لبخند ضعیفی بهم زد و من بهش همه جای خونه رو نشون دادم.
“این اتاق ماست!” با هیجان زیادی گفتم و دستش رو گرفتم. یک تخت اضافی تو اتاق من هست. در واقع اتاق های زیادی تو خونه ی بزرگمون هست, ولی به پدر گفتم میخوام با هم تو یه اتاق بمونیم. بهش کتاب مورد علاقمو نشون دادم, پیتر پن.
منم عاشق این کتابم.
کیونگسو گفت و از کیفش یک دفتر نقاشی بیرون کشید. نقاشی پیتر پنشو نشونم داد.
“این فوق العادس!” یک باره دیگه منو متحیر کرده بود و من رو ابرا بودم از اینکه کتاب مورد علاقه ی هردو مون یکیه.
تو تولد نه سالگیِ من و ده سالگیِ اون. پدرم به ما یک تلسکوپ هدیه داد,کل شب رو بیدار موندیم, خیره به آسمون و رقابت سر اینکه کی میتونه ستاره ای که مسیر neverland رو نشون میده پیدا کنه.
آهی کشیدم و تو بالکن نشستم “هیچوقت نمیتونیم پیداش کنیم.”
انقدر زود تسلیم نشو

شونه هامو بالا انداختم فقط تماشاش کردم که چطور روی تلسکوپ تمرکز کرده. فهمیدم همین الانشم چقدر بهش علاقه مند شدم .اون چیزی داره که کلمات از گفتن و توضیحش عاجزند.
صداش کردم”هی”کیونگسو نگاه خیرشو از تلسکوپ جدا کرد و چشم هاشو به من دوخت. بله؟
به زمین کنار خودم اشاره کردم و لبخند زدم”بشین اینجا”
ولی ستاره رو برات پیدا نکردم
” اشکالی نداره. فقط بیا بیشن و فردا میتونیم دوباره تلاش کنیم.”
لبخند زد. وقتی کنارم مینشست شونه هامو بهم میخورد. کیونگسو گرما و رایحه ی آرام بخش مخصوصی با خودش داره. همیشه باعث میشه کنارش احساس راحتی کنم. همچنین عطر خاصِ خودشم داره عطرش حتی بهتر از بوی آدامس بادکنکی و گل رز و حتی چمن سبز تو یک تابستونِ. عطرش بهتر از مواد شوینده و صابون های گرون قیمته. عطرش مستم میکنه و من بعضی وقت ها از یه بهونه ی مزخرف برای فرو رفتن تو موهاش و گردنش استفاده میکنم.
به خاطر همین بود که روز قبل از عروسیم بغلش کردم. باید عطرشو به خاطر میسپردم ,صورتشو,آغوش خداحافظی. قلبم باید باهاش وداع میکرد. کاملا رهاش میکرد. هیچوقت به فکرم نمیرسید اون کارو تو روز عروسی کنه.
اون روز وقتی دیدم تقلا میکنه تا یه چیزی بگه و عروسی رو نگه داره, قلبم به اندازه ی قلب خودش خرد شد. میتونستم احساس درد رو تو صورتش ببینم.
وقتی کیونگسو چشم هاشو بست و دوباره باز کرد. دیدمش, تو چشماش دیدم چقدر آماده ی وداعِ. چشماش تیره و تار شد, چقدر غریبه,وحشی;پر از تنفر, شاید از من. مادرم بهم گفته بود,” اگر چیزی تقدیر تو باشه, هیچوقت امکان نداره برای کسِ دیگه بشه.”
اون موقع فهمیدم که باید بذارم بره, بهایی بود که برای نادیده گرفتن قلب خودم پرداختم,و اشتباه میکردم وقتی که گفتم قلبم باید ترکش کنه, اشتباه کردم, من کسی بودم که باید با قلب خودم خداحافظی میکردم, چون از روزی که کیونگسو رفت, قلب من رو هم با خودش برد.
حالا به من بگید, یک مرد چقدر میتونه بدون قلب زندگی کنه؟
🔹🔹🔹
جونگین با صدای منشیش از داخل ساختمان به واقعیت برگشت,”همسرتون اینجاست”
با صدایی محکم جواب داد” بگید صبر کنه” دفترچه رو تو جیبش گذاشت و اتاق رو ترک کرد.
سئولرا تو پذیرش منتظرش بود وقتی که جونگین نزدیکش شد,
“سلام” لبخندی زد و لباشو بوسید.
سئولرا از اینکه همه ی سرها به سمتشون چرخید لبخند ساله لوحی زد,”بیا با هم نهار بخوریم”
جونگین دسته ای از موهای سئولرا رو پشت گوشش قرار داد و گفت”البته, رستوران مورد علاقمون؟”
“آره, و پدرت با من تماس گرفت و گفت جواب تلفن هاش رو نمیدی” سئولرا مردد لب پایینش رو گاز گرفت و ادامه داد ” در مورد مادرتِ”



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





22
نظر بگذارید

avatar
19 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
20 نظرات نویسندگان
امنهfarnazf.lMelO.DMahboobe نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
امنه
مهمان
امنه

من سر اون یکی که از زبون کیونگ بود اینقدر عر زدم :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF:
دیگه این یکی رو نمی تونم :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF:
این داستانش خیلی قشنگههههههههه 🙁 🙁
ممممنون اجی که ترجمش میکنی 😥 😥
مرررسیییییی :zardak2 (11): :w427:

farnaz
مهمان
farnaz

این عالیه منتظره ادامشم:(((

f.l
مهمان
f.l

چههه خووووبه…..لال بودن؟اولین باره….
اولش یخورده ترجمه اش به هم ریخته بود یا شایدم تایپش اشکال داشت ولی برا اولین ترجمه ات اگه اشتباه نکنم خیلی خوب بود….مخصوصا جملات احساسیش…. :zardak (17):

Mahboobe
مهمان
Mahboobe

وااای عرررر من حس میکنم یه داستان دیگه این مدلی خوندم :whistle:
البته خب اون از زبان دیو بود و یه خورده هم فرق داشت؛ ولی همین بود موضوع اصلی ش :zardak (10):
ولی خب حس میکنم شاید این قسمت دوم اون یا یه همچین چیزی باشه… اگه باشه که خیلی باحاله :jhsdhuf6:
مرسی عزیزم… ترجمه ت هم عالیه *-*

MelO.D
مهمان
MelO.D

این دو شاتی موضوعش همون وان شاتِ (Tootles) هستش که از زبونِ دی او بود, با این تفاوت که این دفعه از زبونِ کایِ, ولی خب ادامه ی اونم محسوب میشه 🙂
میسییی~^^

RAKAISOO
مهمان
RAKAISOO

ای جانم چقدر قشنگهههه :zardak (6): :begging: مرسیــــ :zardak2 (11):