21 👁 بازدید

(Tootles: After 24-act two (Final

قسمت دوم (و پایانی) دو شاتی Tootles: After 24

(ممنون بابت تک تک نظراتتون دوستام~ :zardak (61): :zardak (35): )

نویسنده : Vaeliselva

مترجم: MelO.D

پوستر:Sheida

زوج: Kaisoo

سه سال از رفتن کیونگسو میگذره
امروز از خواب بیدار شدم و مهم نیست چقدر تلاش کردم, نتونستم قیافه ش رو به یاد بیارم, یادم نمیاد چطور بهم لبخند میزد, وقتی تو فکر بود چه شکلی میشد, صورت عبوسش وقتی براش وقت ی نداشتم, هیچ چیز یادم نمیاد.
واقعا میتونیم آدمی رو که عاشقشیم فراموش کنیم؟
این مورد مثل مادرم میمونه-اون رو هم یادم نمیاد. وقتی پدرم بالاخره حقیقتِ سرطانِ مادرم رو بعد از سال ها گفت, حقیقتِ اینکه, در واقع اون ما رو ترک نکرده, حقیقتِ مرگش, منتظر حس درد شدم, منتظر شدم ولی هیچی حس نکردم. انگار کسی جسمم رو تسخیر کرده و حافظه ام رو دزدیده. انگار الانِ من, در واقع من نیستم میفهمید؟باید گیج کننده باشه براتون. میگفتم منِ دیگه ای-جونگینی که گریه میکرد و همه ی خاطراتم رو داشت دیگه اینجا زندگی نمیکنه. این منم که تو چیزی جز یک جلد پوچ زندگی میکنه.
اگه کیونگسو اینجا بود. بهش میگفتم چقدر میترسم و چقدر زیاد بهش احتیاج دارم. فکر کنم التماسش میکردم تا این پوچی رو پر کنه. میخواستم هر کاری رو تو این دنیا باهاش انجام بدم. میدونم که الان نباید این احساس رو داشته باشم چون سئولرا و یک پسر یک ساله دارم. سانگ جی. سئولرا همسر و مادر خوبیه, گرچه اندازه ی قبل شاد و قبراغ نیست. فکر کنم مقصر منم. فکر کنم همه ی درخشندگیشو ازش گرفتم. بعضی شب ها از خواب بیدار میشه و زل میزنه به تاریکی.
ازش پرسیدم,”به چی فکر میکنی؟” ولی شروع کرد به گریه کردن و پشت سر هم میگفت که متاسفه.
تصمیم گرفتم هیچوقت ازش نپرسم چرا,چون از جوابی که قراره بده میترسم.
یه روزی , پدر عکس کیونگسو کنار همکاراش رو نشون داد. الان تو امریکا زندگی میکنه و تو یک شرکت کوچیک کار میکنه. خوشحال به نظر میرسه . یعنی همون قدر خوشحالِ که وقتی پونزده سالمون بود و تابستون کلِ شب رو گیم بازی میکردیم؟یعنی همون قدر خوشحالِ که وقتی شونزده سالمون بود نصف شب از خونه میزدیم بیرون تا فقط شهر و بچرخیم؟ زندگی کردن بدون من آسونِ؟
تصور کردم بگه” آسون نیست, جونگین”یا شایدم میگفت” تو یه احمقی, کیم جونگین” و فقط میخندیدم و فراموشش میکردیم. هر روز دوباره و دوباره عاشقش میشدم, همونطور که همیشه بود. اولین بار کی فهمیدم که عاشقت شدم؟
یادم نمیاد.
اولش فقط جذبت شدم و فکر کنم بعدش تبدیل به عشق شد. دلسوزی؟ شیفتگی؟ وسواس,عشق واقعی,یا شهوت؟ فرق بین عشق من به لی هیوری,سئولرا و دو کیونگسو چیِ؟مهم نیست چقدر سخت فکر کنم, به نظرم نمیتونم جواب درست رو پیدا کنم. هیچوقت نمیدونستم که میتونم انقدر زیاد کیونگسو رو دوست داشته باشم. اگه یه روزی کیونگسو برگرده سئول, اگه شانس اینو داشته باشم که دوباره ببینمش, شاید بالاخره جراتشو داشته باشم تا بهش بگم عاشقشم…شایدم نداشته باشم.
احتمالا خیلی دیره.
_______________________________________________________________________________________________
بیرون خورشید داره میدرخشِ و چند پرتو از نورش از پنجره تو اتاق قدیمی جونگین میتابه. هوا اصلا با فضای غمزده همخونی نداره. سئولرا به بازتابش تو آینه نگاه میکنه-لباس سنتی مشکی با یک روبان روی موهاش. چشماش از گریه ی زیاد پف کرده. با اینکه میدونست این اتفاق دیر یا زود میافته , حال خرابی داره.
آقای کیم یکی از پسرانش رو از دست داد.
سئولرا دفترچه خاطرات جونگین رو باز میکنه و میبینه فقط دو بار نوشته شده .قبلا خونده, کلمه به کلمه, ولی باز هم درد داره. نه اینکه ندونه. از اول میدونست کیونگسو عاشق جونگینِ . اونجا بود وقتی کیونگسو گریه میکرد. همه چیز رو شنید. وقتی برای جونگین تشخیص سرطان دادن, انگار زمان براشون متوقف شد. تقلایِ پیدا کردن یک قلب برای پیوند وقتی شرایط جونگین بدتر شد. سئولرا التماس کرد تا آقای کیم با کیونگسو تماس بگیره;میدونست اون هر کاری رو برای نجات دادن جونگین انجام میده, میدونست خیلی بی شرمیِ این کارش.
میتونست صدای صحبت مردمِ بیرون رو بشنوه. اومدن احترامشون رو به مرده ادا کنن. بیرون از پنجره رو نگاه میکنه و کیونگسو رو میبینه که با لباس رسمی مشکی و بازوبندی سفید ایستاده. وضع کیونگسو از خودشم بدتر به نظر میرسه. یادش میاد چطور ناله و التماس میکرد وقتی فهمید نمیتونه اهدا کننده باشه. حتی قبل از اینکه وقت کنن آزمایش های خون و آنتی بادی رو انجام بدن,
جونگین مرده.
انگار جونگین میدونست.
انگار جونگین زمزمه کرد براش,”نمیتونیم آدم ها رو بکشیم تا بقیه رو نجات بدیم.”
مثل گفتن عشقش به کیونگسو بود.
اشک های سئولرا شروع به ریختن کرد و بدنش یکم میلرزید. سئولرا برگه هایی که جونگین برای کیونگسو نوشته بود رو از دفتر کند و قبل از انداختنشون تو سطل آشغال تیکه تیکه شون کرد. نمیتونست بذاره کیونگسو بخوندشون.
آروم گفت” متاسفم کیونگسو
همه ی این مدت رو با دونستن اینکه صاحب قلب جونگین نیست زندگی کرد.
پس بذار کیونگسو هم همینطور زندگی کنه.



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





16
نظر بگذارید

avatar
16 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
15 نظرات نویسندگان
maryam_Drvsaha1982MobinaMarziyeMahboobe نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
maryam_Drv
مهمان
maryam_Drv

میشه زودتر هر دو شات و پی دی افش کنید من دوست دارم هر چند وقت یه بار بخونمش و عررررررر بزنم :jhsdhugF:

میشه بازم کایسو بذارید؟!؟!؟

دلم کایسوووو میخواد طولانی جذاب کل کلی _اینکه از اول تا آخرش بخوام بخندم نه اینکه عرررر بزنم یکسره :zardak (24):

maryam_Drv
مهمان
maryam_Drv

سئولرا عوضی کیثافط حسوووود پستــــــــــ…هر چی میکشیم از دست توئه :309:

من فقط شات اولش و خونده بووووووودم فک میکردم کیونگ قلبشو اهدا کرد و تموم :zardak (24):

نگووووو که جونگینم عاشق بووود :zardak (31): خب ازدواج کردنت با اون نچسب دیگه چی بووووود؟؟میخواستی منو حرص بدی :zardak (31): ؟؟؟

ممنووووووووووووون واقعا خیلی عالی بووووود :zardak2 (18):

saha1982
مهمان

زن احمق بی شهور……
خیلی دو شاتی بدی بود خیلی….
دیگه ازین چیزا ترجمه نکن…

Mobina
مهمان
Mobina

:6543a6e2: :6543a6e2: :6543a6e2: :jhsdhuf6: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhugF: :jhsdhuf6: :jhsdhugF: :begging:

Marziye
مهمان
Marziye

مرد؟؟کای مرد؟چرا اینطور شد