13 👁 بازدید

titanium love ep15

قسمت 15 فیک خارجی titanium love با ترجمه دوست عزیزمون ماندانا

Chapter15
در حالیکه چانیول چاقو هاش رو میشمرد من هم تفنگم رو اماده شلیک میکردم.
_چرا اینقدر برای کشتن مینسوک مصمم هستی؟
با دهن بسته خنده ای از روی تحقیر کرد و گفت:خب،از اونجایی که فکر نکنم بتونم توضیح انچنان خاصی برات بدم،بزار اینطور بگم که دینی بهش دارم و باید اداش کنم.
با تایید تاسف باری سرمو تکون دادم.به توضیح بیشتری نیاز نداشتم.
به سمت لوهان رفتم و منو در اغوش کشید.
دستشو دور کمرم حلقه کرد:سهون چرا ما باید اینجوری باشیم؟
چشماش پر اشک بود:چرا نمیتونیم بدون هیچ دردی با هم باشیم؟
حلقه دستاشو تنگتر کرد:چرا نمیتونیم یه زندگی نرمال داشته باشیم؟.
با حالت سر در گمی نگام کرد.
_چون من قول میدم،مهم نیست کی و کجا.اگه از هم جدا شدیم من تو رو پیدا میکنم دوباره دوستت خواهم داشت.اگه حافظمو هم از دست بدم.اگه ده سالم بگذره،من پیدات میکنم و دوباره عاشقت میشم.عشق ما تیتانیومیه.شکست ناپذیره.
لوهان لبخند زد:منم همین قولو میدم.
اخرین بوسمون خیلی شیرین بود و من باید همه کاری
میکردم تا دوباره همچین اتفاقی بیوفته‌.من هر کاری میکنم تا لوهانو نجات بدم.
جونگده
اونا حتما میان ولی من بهشون اجازه نمیدم هر چیزی که براش زحمت کشیدمو نابود کنن.
از وقتی برای اولین بار لبخند مینسوکو دیدم،میخواستم ازش محافظت کنم.
اولین بوسمونو هنوزم میتونم به یاد بیارم.قبل از روزی بود که اون اولین قتلشو انجام داد.
مینسوک بهشت من بود و من اماده نبودم که بزارم بره.
بلند شدم و رفتم سمت اتاقش.اون فقط نشسته بود و به دستاش نگاه میکرد.
_اینا بخاطر اینه که من اون بچه رو کشتم پس حتما کشته خواهم شد.
یه نگاهی بهم انداخت و لبخند خیلی سردی زد.
_جونگده قبل از اینکه بمیرم میخوام همه چیمو بهت بدم.
با قاطعیت جواب دادم:تو نمیمیری.
با صدای بلند گفت:ولی خودمم میخوام…!ادمای زیادی رو تو طول زندگیم کشتم.اونایی که ادم میکشن باید اماده شن تا خودشونم کشته بشن.
هر شب تا ترس از خواب میپرم.هشت ساله که کابوس دارم جونگده.
_خب من تو رو از زمانیکه قلبم میتونست بزنه دوست داشتم.هر کاری که میکردی باعث میشد نفسم حبس بشه
و هر کلمه ای که میگفتی فقط منو عمیقتر عاشق میکردی.
اهسته بهم نزدیک شد و لباشو رو لبام گذاشت.همه جاشو بوسید.انگار هیچی نمیفهمیدم فقط اشک میریختم.
منو هل داد سمت تخت و زبونشو تو دهنم کرد.دستاشو همه جای بدنم کشید.کمم کم داشت میومد پایین و من یخ زدم.
کای
_کیونگ یعنی این اخرشه؟
کیونگسو با چشمای درشتش بهم خیره شد:متاسفم
گیج شده بودم:برای چی؟
_برای اینکه نگفتم دوستت دارم.برای اینکه باورت نکردم.اگه هر چیزی اتفاق بیوفته اشکالی نداره چون ما خوشحال خواهیم بود.من منتظرت میمونم میخوام بدونی که دوستت دارم.کیم جونگین دوستت دارم و بخاطر تو یاد گرفتم که خودمو دوست داشته باشم.
محکم بغلش کردم و ارزو میکردم زمان بایسته هچیوقت منو از کیونگسو دور نکنه.
بکهیون
من ناخواسته به دنیا اومدم؟
توسط همه رد شدم؟
کی میتونست هیولایی رو دوست داشته باشه که حتی مادرشو تا مرز خودکشی برد؟
چشامو بستم و سعی کردم بخوابم که یه دست بزرگ
شونمو لمس کرد‌‌.
سرمو برگردوندم ببینم کیه.چانیول یه لبخند گرمی تحویلم داد.گونمو بوسید و دستامو گرفت‌احساس تازه ای بهم دست داده بود.
اروم رفتم سمتش و خودمو تو بغلش جمع کردم.
ولی نمیدونم چرا یه حسی بهم میگفت اینا همه اخرشه

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





13
نظر بگذارید

avatar
13 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
12 نظرات نویسندگان
پریوشfatemeh.shtiyamFaTeMeHmayana نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
پریوش
مهمان
پریوش

چرا اسمش تو قسمت موضوعات پیش بقیه ی فیکا نیست ؟

پریوش
مهمان
پریوش

سلام این فیک چرا آپ نمیشه ؟

fatemeh.sh
مهمان
fatemeh.sh

چقدر کم بود چقدر همشون ناامیدن/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

tiyam
مهمان
tiyam

اخی دلم برای همشون سوخت
مرسی و ممنون/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif

FaTeMeH
مهمان
FaTeMeH

Mamnoon azizm awliiii bod