10 👁 بازدید

titanium love ep 7&8

قسمت 7 و 8 فیک خارجی titanium love با ترجمه ی دوست عزیزمون ماندانا

 

Chapter7

لوهان

بالاخره رسیدیم اینجا.با نفس عمیق کشیدن هوای سرد پاییزی رو وارد ریه هام میکردم.برگ ها همه خشک بودند و رنگ گرمی داشتند.منظره فوق العاده ای بود.

اونجا هیچکس نبود به جز درختای بلندی که همه جا رو گرفتنه بودند و فقط گهگاهی نور خورشید از بینشون دیده میشد.

ابی که کنارمون بود از خالصی انگار داشت برق میزد و من هیپنوتیزم شده بودم.

_اینجا خیلی قشنگه

سهون سرشو تکون داد و به نگاه کردن به منظره اطرافش ادامه داد.اون خیلی خوشگل بود و هنوز البته ناراحت و

خالی:|

من وقت کافی ندارم برای اهمیت دادن به دیگران ولی اون باذگ بقیه فرق داشت.

همنیجور به منظره روبروش خیره شده بود.من هنوز کامل نمیتونستم درک کنم.

میدونستم که اون قراره منو بکشه ولی من هیچ وقت به اون موضوع اهمیت نمیدم.من فقط دو روزه که اونو میشناسم و فقط میخوام هر واقعیت کوچیکی رو در موردش بدونم.عادتهاش،رویاهاش،احساساتش،و فکرهاش

من میخواستم که خودمو با شرایط تناسب بدم.

_سهون

چشماش به چشمای من خیره شد و من واقعا نمیتونم بفهمم اون چجوری همچین احساسی برام بوجود میاره.

_در عرض سه ماه،من قراره بمیرم.خب تو میتونی اخرین ارزومو براورده کنی؟

برای چند لحظه فکر کرد چه چیزی ممکنه باشه.

_خیلی خب،ارزوت چیه؟

_بهم اجازه بدی تو رو داشته باشم،چیز دیگه ای نیست که بخوام تو این دنیا داشته باشم به جز تو…

اون خیلی عمیق بهم نگاه کرد و خندید.

_تو حتی منو نمیشناسی!

_میخوام که بشناسم.میخوام همه چیو رها کنم و خودمو در تو غرق کنم.

_چرا؟!

_چرا رومئو عاشق ژولیت شد؟چرا از اینکه زمانمونو از دست بدیم میترسیم؟چرا الان اینجا هستیم؟من تو رو میخوام چون برای اولین بار که دیدمت میتونستم اینده رچ ببینم.وقتی تو بغلم کردی احساس کردم همه تیکه های شکستم داره به هم میچسبه.

_تو قراره پایان من باشی،قسم میخورم

اهی کشید و نشست روی چمنا.بهم اشاره کرد که بشینم کنارش.

سهون

اون قراره منو درست کنه.من کاملا میتونم دستای کوچیکشو حس کنم که قلبمو پیدا میکنه تا گرمش کنه.

_من بچه ناخواسته بودم.پدرم منو از یه زن دیگه داشت.وقتی اون مرد مادرم منو به یه کمپانی ادمکشی فروخت.من یاد گرفتم که هیچوقت احساس درد،عشق،ترس و…هر احساس دیگه رو نکنم.

اولین باری که من یه نفرو کشتم میدونستم که دیگه هیچ برگشتی وجود نداره.

دستای کوچیک و گرمشو اورد سمتمو و اروم کنارم تکیه داد.

“گرمای انسان”

_ادما وقتی زندگی میکنن احساس گرم بودن میکنن.

_اره همینطوره

_من من هیچوقت نمیخواستم عاشق بشم ولی نمیتونم اون احساسی که به تو دارم رو انکار کنم.

اون لبخند زد و اهی کشید.

ما هر دومون ناخواسته بودیم.

شروع کرد به تند تند پلک زدن و من بغلش کردم.

اون خیلی ظریفه و خیلی هم باارزش.

من تا اخرین نفسم ازش محافظت خواهم کرد.

هیچی تو دنیا نیست که یه کاری کنه من احساس زنده بودن بیشتری بکنم به جز از وقتی که با لوهانم.

کیونگسو

از وقتی که تلاش کردم خودکشی بکنم،کای هیچوقت منو ترک نکرد.یه چند روزی میشه و من قطعا دوسش دارم.وقتی لمسم میکنه ازش متنفر نیستم.از صداش متنفر

نیستم.

_هیونگ میخوای بریم بیرون؟

_چی؟

_من گرسنمه.بیا بریم یه چیزی بخوریم‌.

_اوه…حتما

لباسامو پوشیدم و تصمیم گرفتیم که سوشی بخوریم.

کای

غذامونو خوردیم و کیونگسو هیچ حرفی در مورد اینکه چرا اونکارو کرده بود نزد.داره در مورد چی فکر میکنهه؟

نمیتونم فکرشو بخونم و همین اذیتم میکنه‌

_هیونگ در مورد چی فکر میکنی؟

_تو

ضربان قلبم تند میزد.

_چه فکری؟

_چرا خودتو اذیت میکنی؟من قراره به زودی بمیرم.

_هیونگ اون حرفو نزن.من تو رو زنده نگه میدارم.

_من همه زندگیمو با تنفر داشتن گذروندم.من نیاز کسی نبودم.همه خانوادم از سو استفاده کردن.هیچکس به من نیاز نداره.من فقط مثل لوهانم.

نمیتونم باور کنم که اون اینجوری رفتار میکنه.اون به همون شیوه صدمه دیده بود.

من باید به لوهان صدمه میزدم‌.من باهاش بدرفتاری کردم.

یعنی کیونگسو بخاطر تنبیه من بدرفتاری میکرد؟

_هیونگ،چجوری میتونم کمکت کنم؟

_کمکم کن لوهانو پیدا کنم…

 

Chapter8

کیونگسو

نیاز داشتم به لوهان بگم که امید پیدا کردم‌.نیاز داشتم که ببینمش.

من شایعاتی رو در مورد کای شنیده بودم و میدونستم که هر چی عمیقتر بهش فکر کنم،غرقش میشم.

اگه واسه کای نبود،من نباید اینجا نشسته باشم.

نفس میکشم ولی در واقع زندگی نمیکنم.نگار یه جسدم تو بدن انسان.

_باشه،من بهت کمک میکنم که پیداش کنی.

صبر کن،چیی؟؟من ازش انتظار نداشتم که موافقت کنه!

_دی او کیونگسو،من هر چیزی و همه کاری رو برات انجام خواهم داد.

اون مستقیم به چشمام نگاه کرد و یه جرقه تو قفسه سینم منفجر شد‌

سینه خالی من درخشش گرمی رو حس میکرد.

خیلی وقت بود که فراموش کرده بودم خوشحال بودن چه حسی داره.

_هیونگ،بریم؟

_حتما.

اینو گفتم و برای اولین بار تو عمرم یه لبخند واقعی و از ته دل زدم.

سهون

لوهان کنار من داشت با گلها بازی میکرد.

بهش نزدیکتر شدم تا موهاشو بو بکنم.جثه کوچیکشو بغل کردم و نمیتونستم حسی که داشتمو توضیح بدم.

_من گرسنمه.

اینو گفتم و سرمو به سمت گردنش بردم.

اهسته دستشو به سرم کشید و گفت:خب،چی میخوای بخوری سهونی؟؟

_تو رو

با شوخی گفتم.

اون سرشو برگردوند و چشماش از تعجب گرد شد و چشمام خیره شد.

_اگه این چیزیه که تو میخوای…

نگاهشو به سمت لبم پایین اورد.نفس نفس میزد.سرشو پایین اورد.

جرقه،گرما،احساس طفره رفتن به مغزم هجوم میورد و نمیتونستم نفس بکشم.

لبای نرم و گرمشو رو لبام حرکت میداد.

لباش لبامو می مکید و منو میکشوند به سمت چیزی که اسمش لوهان بود.

لب پایینمو گاز گرفت و من لبمو به ارومی باز کردم و موقعیت خوبی براش پیش اومد که زبون کوچیک و شیرینشو وارد دهنم بکنه.

هر سانتی رو که لمس میکرد،میسوخت.

انگار داشتم نفس و حسمو از دست میدادم.این همون چیزی بود که بهش نیاز داشتم.

 

ن همون چیزی بود که من خودمو بهش معتاد کردم.

الان دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره.

من تیرمو مستقیم به سمت جهنم نشونه گرفتم همراه با لوهان…



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





38
نظر بگذارید

avatar
23 نظرات
15 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
21 نظرات نویسندگان
ailarNamiraعسلarnikaezma نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
ailar
مهمان
ailar

برم بخونممممممممممممممممممممممممممممم……………….میسی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/inlove.gif

Namira
مهمان
Namira

خیییییییییییلی قشنگو عالی بود… ^_^

عسل
مهمان
عسل

واااای عالیییی بود/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gifممنون اجی بابت ترجمه ی زیبات❤❤❤❤❤

arnika
مهمان
arnika

عررررررر /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif
هونهان/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif
چه هونهانی داره*-*
کلی مرسییییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif

ezma
مهمان
ezma

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif