4 👁 بازدید

THE HUNT ON ME EP 3

قسمت 3 فیک خارجی the hunt on me با نویسندگی pinkpetals94 و ترجمه ی hani

فسانه ای رو باور نکنم
_ ببخشید خیلی طول کشید…چانی بود که جلوی در دستشویی ایستاده بود احساسات مشتاقانه ی اون با دیدن حال من به ناراحتی تبدیل شد و گفت:
_ راحب به اون حرفی که زدم نگران نباش من مطمئنم که حل میشه
لبخند دلگرم کننده ای زد به اندازه ای بود که بتونم باور کنم اما نمیتونستم
با هم دیگه به حال برگشتیم قبل از اینکه من بشینم چانی کنم رو به دستم داد و گفت:
_ بزن بریم بیرون من به یکم هوای تازه احتیاج دارم و من مجبور کرد تا اپارتمان و ترک کنیم چانی دستاشو روی شونه های من گذاشت و من و به خودش نزدیکتر کرد و گفت:
_ میریم شهر و یه غذای خوشمزه میخوووریم
چانی اونقد هیجان زده بود که من نمیتونستم مقاومت کنم
به ارومی زمزمه کردم:
_ درست مثل قبلنااا
و من فهمیدم که چقدر از داشتن دوستی مثل چانی خوشحالم
با ترس و لرز وارد خونه ی قدیمی شدم چانی خیلی لصرار کرد که یه شب دیگه رو هم پیشش بمونم
اما بنظرم بهتر بود دیگه مثل احمق ها رفتار نمیکردم وقتی وارد خونه شدم اولین کاری که کردم روشن کردن بخاری بود گرما برام مثل یه هدیه اسمونی بود اونم وقتی که کله روز و تو سرما بودم البته من اقرار میکنم که اصلا از بیرون رفتن با چانی پشیمون نیستم خیلی هم خوشایند بود برام در واقع من و از ی سری عادت های قدیمیم رها کرد
وقتی ناگهانی یادم اومد که چرا اون شب رفتم خونه ی چانی استرس گرفتم تموم در هارو قفل کردم یه حسه خیلی بدی نسبت به برگشتنم داشتم هیچ کلمه ای رو نمیتونم برای توصیف جونگین بکار ببرم ظاهر اون واقعاا برای من ترسناک بود بدون هیچ دلیلی
انگشتر توی دستم و لمس کردم هیچ سرنخی از اینکه کی این انگشتر و برای من فرستاده و چه جوری به دستم رسیده پیدا نکردم اما اون انگشتر به من یه حسه ارامش عحیبی میداددر حالی که من نمیدونستم اون چه جوری تو انگشتای منه
از پله های چوبی خودمو به سمت اتاق خواب کشیدم
بعد از اون سفر کوچیکی که داشتم خسته شده بودم خیلی غذا خورده بودم و اصلا نمیتونستن راه برم بستنی…. نودل…..سوپه جلبک حتی نمیتونم تعداد بشقاب هایی که خوردم و بشمرم سریع لباسامو با یه پیژامه عوض کردم و خودمو روی تخت پرت کردم….
از از جایی از یه خواب عمیق بلند شدم سریع دنباله تلفنم گشتم تا ببینم ساعت چنده ساعت ۲ نصفه شب بود بلند شدن توی این ساعت و توی این خونه قطعاا اروم کننده نبود اگرچه من میدونستم که این صدا ها توی این خونه ی قدیمی که در حاله پوسیدنه طبیعیه اما من میترسیدم که بمیرم هیچ وقت نفمیدم که چه جوری توی این خونه میمونم اما یه نیرویی همیشه من و اینجا نگه میداشت یه فخشی دادم و سعی کردم بخوابم اما غیر ممکن بود که بتونم توی این شرایط بخوابم وقتی که احساس میکردم این خونه تسخیر شده….
وقتی که سعی کردم چشمامو ببندم تا بخوابم احساس مردم یه صدا هایی از طبقه پایین نیاد سعی کردم بی توجه باشم و فک کنم توهم زدم اما هر چقدر که انکار کردم صدا های بیشتری شنیدم اما این صدا هاا مسلماا بخاطر قدیمی بودن سقف و خونه نبود انگار که یکی داشت زمزمه میکرد بیا نزدیکتر بیا نزدیکتر….
وقتی این صدا رو از پایین پله ها شنیدم وحشت کردم سریع از رو تخت بلند شدم و توی کمد لباس عمه قایم شدم
نفسم رو از ترس حبس کردم از سوراخ کوچیکی که توی کمد بود بیرون و نگاه کردم و دیدم که یه سایه سیاهی وارد اتاقم شد من بخاطر تاریکی نمیتونستم صورتشو ببینم احساس میکردم قلبم داره از سینم میزنه بیرون من هیچوقت تا لین حد از چیزی نترسیده بودم زبونم بند اومده بود شاید دارم خواب میبینم و این فقط یه کابوس وحشتناکه….
اون سایه ی سیاه پتو رو از تخت کنار زد. انگار انتظار داشت یکی اون زیر خوابیده باشه
” اون اینجا نیست ”
این رو به کسی گفت که تازه وارد اتاق شده بود و چون در اتلقو باز گذاشته بود باعث شد کمی نور روی اون دو تا بیفته و من بتونم کمی ببینمشون اون ها سر تا پا مشکی پوشیده بودن و انگار از قرن های گذشته میان من میدونستم که یه ربطی به اونا دارم!!!
یعنی اونا دشمنای منن؟؟؟؟
کلی سوال بدون جواب تو ذهنم بود اما من وقت فکر کردن به اینا رو نداشتم ترس تموم بدنم رو فرا گرفته بود و باعث شده بود بی حس و حال و کرخت شم
ناگهان متوحه شدم که من هنوز گوشیم و تو دستم دارم سزیع به چانی اس ام اس زدم
” به خونه عمم بیا و به من زنگ نزن سریع خواهشاا”
اون دو تا داشتن با هم حرف میزدن اما مکالمشون غیر قابل شنیدن بود ناکهان ساکت شدند
یمی از اون ها گفت:
_ توام این بو رو حس میکنی سوهو؟؟؟ قلبم ایستاد وقتی که فهمیدم اونا دارن به کمد نزدیک میشن و من فقط به خدا التماس میکردم ک اونا بمن نزدیک نشن صدای نزدیک شدن شون رو میشنیدم و بعد ناگهان صدا قطع شد تنها صدایی که میشنیدم صدای قلبم بود و صدای ذهنم که هنوز داشت التماس میکرد اونا نزدیک نشن
” اون اینجاست ”
من ناگهان صدای زمزمه ای رو شنیدم و بعد در باز شد….
خب اینم از این پارت
بنظرتون اون دو تا با کیونگی چیکار میکنن؟؟؟ خخخخ
منتظر قسمت بعد باشید
Hani

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





45
نظر بگذارید

avatar
43 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
40 نظرات نویسندگان
mohiartemisParyYeol✌️sohaMatilda نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
mohi
مهمان
mohi

aji nmkhay bzarish???mn taze khundmmmm arrr

artemis
مهمان
artemis

سلام. خیلی خوبه لطفا اپ کنید

ParyYeol✌️
مهمان

خواننده ى جديد هستم
مرسى عالى بود و اگه ميشه زود آپ كن/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif

soha
مهمان
soha

لااقل اطللاعیه بزار،بگو ادامه میدی یا دیر میای.
چرا یهو غیب میشن نویسنده ها یا مترجم ها.
بیچاره ماಠ_ಥ
البته منکر زحمات شما نیستم،اما یه کمی به ما بیشتر توجه کنید.اگه قراره با وقفه یک ساله اپ کنید،بهتره نگذارید اصلا،یا بگید کم کمش.واقعا بی خبر رفتن خیلی زشته
تشکر(︶︿︶)

soha
مهمان
soha

Bezarrrr (¬_¬)/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (26).gif