4 👁 بازدید

THE HUNT ON ME EP 2

قسمت 2 فیک خارجی the hunt on me با نویسندگی pinkpetals94 و ترجمه ی hani

سلاااااااامممممم بچه هااا خوبید؟؟؟؟ خوش میگذره؟؟؟ من با یه قسمت دیگه برگشتم این قسمت و طولانی تر اوردم به جبران دفعه ی پیش که کم بود مرسی از همه بچه هایی که قسمت قبل نظر گذاشتن اما من کم کم دارم نا امید میشم واقعا نظرات کمه و من نمیدونم دیگه چیکار کنم…اها راستی بچه هاا این قسمت بکی و چانی وارد داستان میشن البته چانی بیشتره برید بخونید نظرم فرامووووش نشه 😍😍😍
_اوه کیونگسو تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟
به چانیول که توی چارچوب در ایستاده بود نگاه کردم یه لباس گشاد پوشده بود و موهاش هم بهم ریخته بود با خودم فکر کردم واقعا اون صاحب یه شرکته؟؟ وقتی اینجور تیپ و قیافشو میدیدم شک میکردم تصمیم گرفتم کمی اذیتش کنم بخاطر همین بهش گفتم:
_ تو مهمون داری؟؟؟ و با دست به قسمت پایین و برجستگی بدنش اشاره کردم چانیول آهی کشید و اصلا خجالت زده نشد ( چانیول و خجالت😁) چانیول رو به من گفت :
_ بیا تو بکی اینجاست
اوه اوه اون فقط به من گفت بکی اینجاست خیلی خلاصه بود اما من خودم تا ته همه چی رو رفتم و فهمیدم اوضاع از چه قرار بوده چانیول قبلا راجب به خودش و بکی به من گفته بود اما بکی نمیدونست که من میدونم
وارد اپارتمان کوچک چانی شدم تا بکی رو بیینم بکی لباس پوشیده رو تخت نشسته بود وقتی من و دید گفت:
_ آه کیونگسو من فکر میکردم قرار شام کنسل شده!!!
بکی لبخند با مزه ای زد بعضی موقع ها فراموش میکردم که اون چه افکاری داره و خندم میگیره که فکر میکنه من هیچی راجب به اونا نمیدونم و نمیدونم که اونا خیلی وقته دارن همه رو فریب میدن ( نویسنده میگه: منم فکر میکنم همه ی اونا دارن مارو فریب میدن خخخخ)
چشمکی به چانیول زدم که باعث شد بکی گیج نگاهمون کنه طفلی هیچ نظری نداشت
با صدای چانی به خودم اومدم
چانی_ چی شده که تو این وقت شب اومدی اینجا؟؟؟ تو که از رانندگی کردن توی باد و طوفان بدت میومد؟؟؟
چانی سوال خیلی سختی پرسیده بود چه جوری باید بهشون توضیح میدادم؟؟؟ باید میگفتم یه قاتل اطراف خونم اومده بود؟؟ یا من توهم زده بودم؟؟ با فکر کردن به جونگین دوباره یه حالتی بهم دست داد که اصلا خوشایند نبود بالاخره به خودم مسلط شدم و سکوت حاکم بر جو رو شکستم و گفتم :
_ من میتونم امشب رو اینجا بمونم؟؟؟
حرکت مشتاقانه چانی باعث شد لبخند بزنم
چانی_ البته کیونگسوی عزیزم من همیشه فکر میکردم تو از اینحا موندن بدت میاد!!!!
این حرف چانی و انکار نکردم من واقعا از اینجا موندم بدم می اومد و این و به طور جدی اعتراف کردم اپارتمان اون برای آدم منظمی مثل من واقعا عذاب اور بود یه اپارتمان بی نظم و شلوغ و کثیف که میتونستی اشغال غذایی که چانی دو ماه پیش خورده رو توش پیدا کنی برای من که مثل کابوس بود توی آپارتمان من همه چی سر جای خودش بود و من هر روز خونه رو تمیز میکردم و یه نظم خاصی بود که ادم کیف میکرد درست برعکس چانی بکی که انگار افگار من و خونده باشه گفت:
_ چانی بنظرم یذره خجالت بکش تو باید اینجارو تمیز کنی و مخصوصاا اون پوسته های پیتزا رو که سال هاست رو زمینه رو جمع کنی!!!
خندم گرفت و به زمین نگاه کردم خیلی سریع تر از اون چیزی که فکر میکردم از اینکه شب بخوام تو اون جهنم بخوابم پشیمون شدم چانی آهی کشید و گفت:
_ هی بکی خیلی گربه صفتی من وقتی برای تمییز کاری ندارم و خیلی کار دارم چانی اینارو با طعنه گفت
من و بکی نگاهی بهم کردیم و لبخندی زدیم بکی گفت:
_ چانی عزیزم شوخی کردم وگرنه من میدونم چقد تو پر مشغله هستی
من که خندم گرفته بود از دسته این دوتا به زور خندمو جمع کردم و دستم و رو شونه چانی گذاشتم و گفتم:
_ بکی درست میگه چان چان
چانی_ هی صد بار گفتم من و اینجوری صدا نکن
من با شیطنت گفتم چان چان و به بکی چشمکی زدم بکی هم به تبعیت از من تند تند میگفت چان چان
چانی بالبخند خبیثانه ای گفت:
_ باشه خودتون خواستید شروع کردن به دنبال کردن ما و ما تو خونه میدوییدم و صدای خنده هامون خونه رو پر کرده بود و قضیه جونگین به طور کامل یادم رفته بود از زیر دسته چانی در رفتم و دویدم برگشتم دیدم چانی بکی رو گرفت اما چون سرعت هاشون زیاد بود چانی نتونست تعادلشو حفظ کنه و افتاد روی بکی وبکی هم افتاد رو کاناپه وقتی دیدم هیچی نمیگن و همین طور بهم زل زدن سریع رفتم تو آشپزخونه و با صدای بلند گفتم:
_ اههه چقدر تشنمه و تنهاشون گذاشتم روی صندلی اشپزخونه نشستم و خودم و مشغول به نوشیدن آب کردم چند دقیقه بعد چانی و بکی اومدن نگاهی بهشون کردم و لبخندی به صورت های قرمز شون زدم….
فردا صبح با بوی سوختگی نون تست از خواب بیدار شدم و بعدش سعی کردم تجزیه و تحلیل کنم که الان کجام بعده چند ثانیه یادم اومد که خونه چانیولم و چانیول هم الان اینجاست با بدخلقی رفتم دست شویی و صورتمو با آب سرد شستم به صورتم توی آینه نگاه کردم احساس کردم یه چیز غیر عادی تو صورتم هست دقیقا نمیتونستم بفهمم که چی غیر عادیه اما یه

چیزی بود مطمئن بودم با صدای داد چانیول که گفت کیونگسویااا صبحونه امادست به خودم اومدم و برای بار آخر به خودم توی آیینه نگاه کردم و بعدش به آشپزخونه رفتم
داشتم آروم آروم نصفی از نون سوخته رو به همراه تخم مرغی که چانی درست کرده بود میخوردم که چانی گفت:
_ خوشمزه شده؟؟؟
لبخندی زدم و گفتم:
_ اوه این خیلی خوب و خوشمزه است سعی کردم تعریفم طبیعی جلوه کنه به هر حال اون همه ی تلاششو کرده بود چانی خوشحال شد و شروع کرد به خوردن بعد از چند ثانیه دوباره گفت:
چانی_تو باید بیای بریم به بار سر بزنی!!! یه مدته خیلی تو خودتی!!!
با این حرفش رفتم تو فکر قبول داشتم که یه مدتی بود که خودم و از دنیای بیرون جدا کرده بودم اما خب. دلایلی داشت…
با لحن یک دنده ای گفتم: همین چند وقت پیش اونحا بودیم هنوز خیلی وقت نگذشته
چانی مسخره کنان خندید و گفت:
_ آخرین باری که اونجا بودی….و یه ژستی گرفت که انگار داره عمیق فکر میکنه و بعد گفت:
_ اوه اون دو ماه پیش بود کیونگسو
نکنه اون واقعا توقع داره من هر روز با اون باشم خب البته که من اینکارو میکردم اگه کنار چانی زندگی میکردم یا یه جایی نزدیکتر بهش اما من زندگی آپارتمان نشینیم رو ول کرده بودم شهر برای من خیلی شلوغ بود بخاطر همین من به خونه ی عمه ی فوت شده ام که خارج از شهر بود رفته بودم سعی کردم از این شرایطی که توش گیر کردم خودمو نجات بدم واسه همین سریع گفتم:
_ حالا که من اینجام چانی اصلا من و نمیفهمید و منتظر بود بهش جواب بدم
چانی _ من هنوز نمیفهمم که تو چرا به زندگی کردن تو اون خونه ی قدیمی داری ادامه میدی؟؟ چانیول با نگاه مظلومی ازم پرسید:
_ واقعا نمی تونی برگردی؟؟؟
من هیچ انتخابی نداشتم من این زندگی رو انتخاب نکردم مجبور شدم یه مدتی بود که حس میکرد دیگه خودم نیستم تاریکی رو بیشتر از روشنایی دوس داشتم هیچ اشتهایی نداشتم و دکتر فقط به من میگفت که به خواب بیشتری احتیاج دارم اما نه همه ی اینا برای من یه معنی دیگه داشت اینکه چه اتفاقی داشت برای روح و جسم من نیفتاد رو نمیدونستم واسه همین تصمیم گرفتم که برم
تو افکارم غرق یودم که چانی حواسمو به خودش پرت کرد و گفت:
_ کیونگ حداقل به من بگو چه اتفاقی برات افتاده
با خودم فکر کردم اگه بهش حداقل یه ذره از حقیقت رو نمی گفتم دویته خیلی بدی بودم واسه همین گفتم:
_ من مریض بودم چانی
بالاخره اعتراف کردم و احساس کردم یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد
چانی چشماش گشاد شده بود با تعجب گفت:
_ و اون مریضی چی بود؟؟؟ من شونه هامو بالا انداختم و خودم و مشغول خوردن صبحونه نشون دادم و گفتم:
_ انگار من دیگه متعلق به دنیای اون بیرون نبودم باید میرفتم تا خاطره هامو بسازم و از جوونیم لذت ببرم تا اینکه توی این شهر شلوغ بمونم و مثل یه پسر بد خلق زندگی کنم…. سعی کردم ذهنشو از مریضیم دور کنم تا حدودی هم موفق شدم چانی ساکت شده بود و تنها صدایی ک می اوند صدای چنگال چانی بود که روی بشقاب ضربه های ارومی میزد
چانی یکدفعه پرسید:
_ من دیروز میخواستم یه چیزی رو ازت بپرسم اما بکی اینجا بود… چانی مکث کرد انگار از حرفی که میخواست بزنه مطمئن نبود یا شاید بنظرش باید الان وقتش نبود
من که صبرم تموم شده بود گفتم:
_ بپرس
هرچند مطمئن نبودم که جوابشو میدم یا نه چانی به من زل زد و این زل زدنش من و نگران و عصبی میکرد اگرچه من میدونستم که به راحتی نمیتونه از من حرف بکشه
چانی زیر لب زمزمه کرد:
_ چشمای تو کیونگ…
اون داره با من شوخی میکنه،؟؟ یعنی چی این حرف؟؟؟
ازش پرسیدم:
_ چشمای من چی؟؟
قیافه ی چانی جدی جدی بود اما انگار نمیخواست به سواله من جواب بده واسه همین یه بار دیگع پرسیدم :
_ چشمای من چی چانیول؟؟
( رنگ اون ها به طور دائم عوض میشن)



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





45
نظر بگذارید

avatar
44 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
41 نظرات نویسندگان
elnazیاسمنناهیدEXOLOVERnesi نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
elnaz
مهمان
elnaz

عالیهههههههههههههه من این فیکو میدوستم ممنون بابت ترجمه عزیزم برم قسمت بعد ووییییی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (60).gif

یاسمن
مهمان
یاسمن

ساپورت میکنم عاااالیههههههه

ناهید
مهمان
ناهید

خب منم بالاخره خوندم این قسمتو … اوههههههههههههههه …. رنگ چشماش که عوض میشن

من همش فکر میکردم کای ممکنه به کیونگسو آسیب برسونه ولی مثل اینکه اون خودش از چند وقت پیش شروع کرده به تغییر کردن …. اما چجوری این تغییرات توش بوجود اومده … /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif

مررررررررررررررررسی عزیزم بابت ترجمه قشنگت …. خسته نباشی /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (37).gif

EXOLOVER
مهمان
EXOLOVER

عجب هیجانی

nesi
مهمان
nesi

رنگ چشماش عوض میشن/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/6543a6e2a35774bc91e39188b028d1f5.gif
عالی بود
ممنون