69 👁 بازدید

that playboy is my husband _24 last part

قطعی سرور اونم سرتاسری شهرستان اهر

ژانر:کمدی ،عاشقانه و یه کمی غم!
زوج ها:کایسو ،بکیول،کمی هم سولی
نویسنده اصلی:CaptainRight
پارت پایانی

دوست پسرش با تعجب کامل پرسید:”داری در مورد چی حرف میزنی بکهیون؟؟”خب بیون بکهیون بدون این دیوونگی هاش که بیون بکهیون نبود.
یی شینگ نمیتونست پلک بزنه :”منظورت چیه بک؟”
کیونگسو همونطوری ساکت موند ،ذهن خودشم درگیر حرفای پسر پوست شیری بود و متعجب شده بود
بکهیون خندید:”فقط بمیر اونوقته میفمی که دوستت داره یا نه؟”
چان:”بکهیون برو سر اصل مطلب ..تو مطمئنا عقلتو از دست دادی “
بکهیون در حالیکه دست به کمر بود قهقه زد :”خب ..من مطمئنا عقلمو از دست دادم …پس…کیونگسو لازمه که بمیره!”
یی شینگ شکایتشو اعلام کرد:”خواهش میکنم بکهیون ..تو میخوای بچمون رو بکشی؟؟”
بکهیون بدون جواب دادن به سوال دوستاش رفت به سمت آشپزخونه،با دیوونگی اهی کشید.جا ظرفی رو باز کرد و یه چاقو ازش بیرون کشید .دوستاش بهش خیره نگاه میکردن و یه جورایی از دیدن چاقو متعجب شده بودن .کنار دوست پسرش نشست و به کیونگسو نگاه کرد
:”بک…میخوای..با اون..چیکار کنی؟؟” بعضی وقتا دیوونگی بکهیون غیر قابل فهمیدن بود
بکهیون خندید:”امشب..میفهمیم شوهرت دوستت داره یا نه”

همه چشما به همدیگه نگاه میکرد ،بعضی وقتا افکار بکهیون بی حد و مرز بودن .چشم جغدی ساکت مونده بود و منتظر بود ببینه حرکت بعدی بکهیون چیه .
*بکشم و همه این دراما از بین میره .وقتی که نتونیم با عشقمون با شادی زنده باشیم اونوقت اصلا چه معنی داره؟؟؟پس بکشم..اگرچه ممکنه دوستم نداشته باشی اگر چه بهم اهمیتی ندی ،اگه زمانی بهم نیاز داشته باشی من برات هستم ممکنه قلبت توسط شخص دیگه ای گرفته شده باشه و آزاد نباشه اما وقتی که قلبت شکست همیشه میتونی بهم تکیه بدی.از دوست داشتنت هرگز دست برنمیدارم چون امتحان کردم .همه اقیانوسای توی جهان هم نمیتونه اشکایی که من گریه کردمو نگه داره*
چانیول اخم کرد :”خب ربط استفاده از چاقو برای فهمیدن اون موضوع چیه؟؟”
یه جورایی چانیول از رفتار دوست پسرش وحشت زده شده بود.
:”آره ….بیون بیکن باید جواب بدی “یی شینگ بیصبرانه منتظر جواب بود.
بکهیون با صدای جیغ مانندی گفت:”کی گفته میخوام از این چاقو استفاده کنم این فقط برای اینکه …”جمله بک با حرف کیونگسو نا تموم موند ::”فقط منو بکش بک …آمادم …خستم و نیاز به استراحت دارم”
سرشو خم کرد و اشکاش رو گونه هاش چکیدن(به خدا انگشتامو حس نمیکنم این قسمتای اخیر انقدر که این جمله رو نوشتم)
هر سه شون پلک زدن.چانی و یی شینگ نگاهای عصبانی به بکهیون دیوونه انداختن .اون باعث شد که کیونگسو به این حال بیوفته .نگاه های عصبانی با هیچ لبخند کشیده ای باعث شد بکهیون متوجه شه ،چاقو رو روی نزدیک ترین میز گذاشت و کنار کیونگسو نشست .اون دوتا دوستاش بدون توقف به بکهیون خیره مونده بودن ،بکهیون نگران شد البته که چانی و یی شینگ بعدن حسابشو میرسیدن .

کیونگسو رو بغل کرد و پشتشو با دستاش نوازش کرد :”سو..هیشکی نمیمیره “
کیونگسو رو سینه بکهیون گریه میکرد:”منو بکش بکهیون …”
چانی با یه لبخند گرم به دوست پسرش گفت:اگه نقشت نقشه ای باشه که باعث میشه کیونگسو گریه هاش تموم شه شرحش بده “
بکهیون سرشو تکون داد:”خب بیایین نزدیک تر”
بکهیون نقشه ای که باعث میشد جونگین احساساتشو نسبت به کیونگسو رو نشون بده رو گفت و همه با دقت به حرفاش گوش میدادن.بکهیون هم به ارومی جزئیات نقشه رو میگفت تا بچه ها بفهمنش
صدای کیونگسو شکست:”چی؟؟؟اینطوری ناراحتش میکنی..”
بکهیون سر کیونگسورو نوازش کرد :”نه ناراحتش نمیکنیم …مگه اینکه این دوتا خرابش نکنن”
:”نه ما ناراحتش نمیکنیم مگه نه یی شینگ؟” چانی یه لبخند احمقانه که همراه با نیرنگ بود زد
یی شینگ:”البته…فقط کتکش میزنیم و با مشت میزنیم تو سرش…”
:”یااااا بس کنید یا هر دوتونو میکشم “نگاهشو به کیونگسو برگردوند :”سو نگران نباش….اون هیچ مشکلی براش پیش نمیاد”
کیونگسو به نشونه موافقت سرشو تکون داد ،باید میفهمید که شوهرش دوسش داره یا نه
:”اما اگه بگه نه …اونوقت چی؟”
بکهیون انگشت اشارشو رو دهن کیونگسو گذاشت و موهاشو نوازش کرد:”هیسسس..فقط انجامش بده..و اطمینان حاصل کن که همگیمون تظاهر کنیم”
یی شینگ با ابروهای تو هم گره خورده پرسید :”اگه نخواد که بیاد چی؟؟”
بک:”میاد ..بهم اعتماد کنین..”
سریع از جاش پا شد و و رفت به سمت گوشی که روی میز قرار داشت :”خب…آماده این بچه ها؟”
:”آرههه”
کیونگسو با نگرونی گفت:”فقط زیاد نزنینش ..”
:”ما در این مورد زیاد مطمئن نیستیم سو”چانیول سعی میکرد جک بگه،به این امید که کیونگسو بخنده اما بی فایده بود
بکهیون اروم داد کشید:”لعنتی تمومش کن”گوشی چانیول رو گرفت تا شماره جونگینو برداره.اگه از طریق گوشی به جونگین خبر میداد موضوع دراماتیک تر میشد .
:”هیچ نگرانی نیست..هیچ کسی ناراحت نمیشه ..هیچ کسی اسیبی نمیبینه ،هیچ کسی نمیمیره و هیچ کسیم حق نداره محکم بزنتش”
مثل فریاد کشیدن میمونه انگار که کسی نمیشنوتت ،تقریبا حس سرافکندگی میکنی که یکی اینقدر برات مهم باشه و بدون وجودشون حساس پوچی کنی .هیچ کس هیچوقت نمیفهمه که چقدر آزردت میکنه .احساس نا امیدی و درموندگی میکنی اما کسی نمیتونه نجاتت بده و وقتی همه چیز تموم میشه و اون میره آرزو میکنی که ای کاشکی میتونستی چیزای بد رو برگردونی عقب تا چیزای خوب رو داشته باشی.
از بالا به پایین ،از شمال تا جنوب شهر ،همه جاشو گشتن اما هیچ اثری از کیونگسو پیدا نکردن .جونگین گریه میکرد و گریه دوای هیچ مشکلی نبود.
:”خیلی دیره هیونگ”همراه با گریه زانوهاشو بغل کرد .سوهو سعی میکرد که به رانندگیش ادامه بده
:”خب هنوزم برای برگشت به مسیر درست دیر نیست .فقط باید باورداشته باشی که میتونی بازم با کیونگسو زندگی کنی،فقط باید خودتو وادار به این کار کنی”
:”نتونستیم پیداش کنیم…من از دستش دادم”
:”باید یه جای دیگه ای باشه…”سوهو سعی میکرد که جونگین رو از افکار بد دور نگه داره غیر ممکن نبود که برادرش به خودش آسیبی بزنه :”ایمان داشته باش و تلاش کن تا پیداش کنی”
جونگین هیچی نگفت .
*کلی دلم برات تنگ شده وترجیح میدم که بمیرم .نمیدونم که چیکار کنم ..نمیتونم دروغ بگم..میخوام بغلت کنمو ببو/سمت .ای کاشکی که میتونستم ..امیدوارم اینکه دوست دارم رو احساس کنی ..ای کاشکی که تو هم منو به اون اندازه دوست داشته باشی ..به خاطر زمونایی که ناراحتت کردم معذرت میخوام ..کاش که الان باهام بودی ..خیلی دور بودن ازت منو میکشه …اما بهش که فک کنیم منتظر موندن هر روز برات با این بها که یه روز باز میبینمت و بغلت میکنم بهم قدرت میده
کجایی کیونگسو. ؟*
سوهو هنوزم مشغول رانندگی بود:”بعدا پیداش میکنیم “
:”ساعت 9 شبه و اون از صبح هیچی نخورده …باید الان گرسنه باشه “
سوهو هیچی نگفت اونم موافق بود که کیونگسو گرسنس …کیونگسو کوچولوی بیچاره
*لبخندت زیباست و چشمات مثل درخشان ترین ستاره تو آسمون شبه .وقتی که سر صبحی اولین پیام از طرفت به من فرستاده میشه تموم روز سر حالم نگه میداره .وقتی که لبام گونه هات رو لمس میکنه انگار که خوشبخت ترین مرد جهانم.وقتی که بغلت میکنم انگار که زمان می ایسته و کسی نمیتونه ما رو از هم جدا کنه ،دائما باعث میشی بخندم و هیچ لحظه ای بدون فکر کردن به تو نمیگذره .تو برای من دنیامی و نمیدونم که بدون تو چیکار کنم .حتی اگه هر دومون تظاهر میکنیم الان میبینم که از ته قلبم واقعا دوستت دارم …هیچ کس دیگه ای رو نه …فقط تو رو..
من حسودیم شد ،این چیزیه که مردم بهش میگن ..مردم حسودی صداش میزنن اما من اینکارو ترس از دست دادن تو میدونم..من فقط از دست دادن تو میترسیدم ..متاسفم که بعضی وقتا حسودیم میشه و عصبانی رفتار میکنم ..چون در مقایسه با تو یه فرصت بیشتر برای من هست که از دستت بدم.من شوهرتم و بایدم حسودیم بشه وگرنه کلا از دستت میدم …و ببین الان اینجام ..تک و تنها و آرزوم اینکه باشی …فقط یه شانس بهم بده و من هیچوقت دیگه از دستت نمیدم ..کیونگسواخه کجایی…بهت نیاز دارم*
سوهو اروم گفت:”اگه تا 24 ساعت پیداش نکردیم به پلیس گزارش میدیم “
جونگین سرشو تکون داد.
یهو گوشیش زنگ خورد
یه صدای شکسته از پشت خط اومد :”جونگین!چشمای جونگین گرد شد .با حالتی ازشوک اشکاشو پاک کرد :”کی حرف مزنه؟”
:”کیونگسو!”
جونگین وحشت کرد :”چی ؟؟کی حرف میزنه ..کیونگسو کجاست؟؟؟چه اتفاقی افتاده ؟”
چشمای جونگین گرد تر شدن،همین الان در مورد همسرش یه چیزایی شنیده بود ،سوهو گوشاشو نزدیک به جونگین کرد و بهش گوش داد
:”کیونگسو..”صدای پشت خط گریه میکرد..:”خونه..من”

جونگین داد کشید:”هی چی شدهههه بهم بگووو”
:”من بکهیونم.کیونگس….فقط بیا خونه من!”
تماس قطع شد و سوهو با اگاهی کامل پرسید:”چی شده؟”
:”کیونگسو!!باید نجاتش بدیم!”
_______________________

دوستا مثل لباس زیر میمونن:/همیشه نزدیکتن .دوستای خوب مثل کا/ند/وم میمونن(ما مبنی رو بر پسرا میذاریم خخخخ)همیشه ازت محافظت میکنن .بهترین دوستا هم مثل مواد تحریک کننده میمونن که وقتی رو به پایینی ،بالات میارن-_-
یی شینگ:”مطمئنی که این نتیجه میده ؟”
:”هیسسسس ..ساکت بمونید”
گوشیش رو برداشت و پد نامبر گوشی رو باز کرد :”هیچ منطقی بعد اینکه به تماسم جواب بده نیس…الان ..نقش بازی کردن منو ببینید..”
سرشونو تکون دادن ،کیونگسو منتظر نتیجه نقشه بکهیون بود اگه جونگین دوسش نداشته باشه خودشو میکشه …
بکهیون تماس رو شروع کرد.
یه صدای شکسته از پشت خط اومد :”جونگین!”چشمای جونگین گرد شد .با حالتی ازشوک اشکاشو پاک کرد :”کی حرف میزنه؟”
:”کیونگسو!”
جونگین وحشت کرد :”چی ؟؟کی حرف میزنه ..کیونگسو کجاست؟؟؟چه اتفاقی افتاده ؟”
چشمای جونگین گرد تر شدن،همین الان در مورد همسرش یه چیزایی شنیده بود ،سوهو گوشاشو نزدیک به جونگین کرد و بهش گوش داد
:”کیونگسو..”صدای پشت خط گریه میکرد..:”خونه..من”

جونگین داد کشید:”هی چی شدهههه بهم بگووو”
:”من بکهیونم.کیونگس….فقط بیا خونه من!”

بعدش با دکمه قرمز قطع تماس کرد و رو به دوستاش کرد :”برین سر جاتون قرار بگیرین..خیلی زود میاد…”
یهو دست کیونگسو رو کشید:” باهام بیا کیونگسو باید آمادت کنم…”
با اشاره به چانی و یی شینگ گفت:”و شما دوتا ..اونکاری که قبلا گفتم رو انجام بدین
چانیول زمزمه کرد:”اون دیوونس!” یی شینگم سرشو به نشونه موافقت تکون داد.
* * * * * * * * * *
بدترین قسمت خواب دیدن کسی رو که دوست داری اینکه از خواب پاشی و ببینی که اون شخص رفته,میدونی فقط چند ثانیه طول میکشه که بگی سلام و در تناقضشم تا ابد طول میکشه تا بگی خداحافظ .دلتنگ بودن برای کسی این نیست که چقدر از زمانی که دیدیشون و باهاشون حرف زدی میگذره بلکهاینکه تو همون لحظه ایه که مشغول به یه چیزی،کاری هستی ، آرزو میکنی که کاش اونجا باهات بود.
عجله کن هیونگ”نگرانی جونگین به اوج رسیده بود :”
:”به سمت چپ”
سر سوهو داد میکشید ,انگار که نمیتونست با احساساتش کنار بیاد ,از اونجایی که ذهنش درگیر کیونگسو بود نمیتونست درست رو صندلی بشینه .اگه کیونگسو به خودش آسیبی میزد چی؟
سوهو ماشینو سریع تر میروند اما با اینحال سلامتیشونم خاطر ذهن میکرد :”اون خوبه جونگین”
جونگین چیزی نگفت،قلبش سریع تر میزد *کیونگ امیدوارم که خوب باشی و به خودت آسیبی نزنی*
:”به راست”
سوهو هم بنا به دلایلی نگرون کیونگسو بود ,الان وظیفش این بود که سریع و سالم به اونجا برسه
بالاخره به محدوده اقامتی بکهیون رسبدن .جونگین هفته ها قبل اینجا اومده بود ,بنا با آدرس دهی های جونگین سوهو ماشینش رو جلوی خونه بکهیون متوقف کرد .ساعت ۱۰ شب بود و به همین خاطر سکوت فراگیر محوطه بود.
همینکه صدای ماشین رو شنید پرده آبی رو کشید کنار:”اینجاس!اومدش”بدنش رو جابه جا کرد و با کیونگسو صورت به صورت شد. کیونگسو سرشو به زیر انداخته بود و بنظر میرسید که نگرونه .نزدیک کیونگسو شد و کنارش نشست
:”کیونگسو شی همه چی خوب پیش میره …”
کیونگسو دمی پر از ناامیدی بیرون داد و چاقو رو برداشت:”اگه اصلا بهم اهمیتی نده چی ؟؟؟اگه حتی با اینکه بدنم تو خون غوطه ور ببینه و ترکم کنه چی؟”
بکهیون دستشو دور بدن کیونگسو انداخت :”بسه ..اینطوری فکر نکن..ما نمتیجه رو نمیدونیم …”گوشیش رو در اورد و به چانی که طبقه پایین بود زنگ زد
:”آماده شو یئول..خواهشا کارت رو به نحو احسن انجام بده”
:”باشه بک…میتونی بهم اعتماد کنی …”
بکهیون سرشو تکون داد و تماس رو قطع کرد،نگاهشو به کیونگسو انداخت :”باید اماده شی سو..یادت باشه که باید بمیری!” با صدای آروم بهش اخطار داد و آخر حرفش خندید
کیونگسو سرشو تکون داد و به سمت حموم رفت .بکهیون از پشت دنبالش میکرد و برای اینکه تشویقش کنه شونه هاشو ماساژ میداد. :”به خودت آسیبی نزن باشه؟”
کیونگسو مختصرا سرشو تکون داد *من آمادم که به خودم آسیب بزنم ..فک کنم اگه بازوهامو با تیغ بزنم خوشگل میشن ..یه جورایی شبیه زخمای جنگ میشن که جنگیدن هام و پیروزی هام رو نشون میدن..من واقعا برای اینکار آمادم ..*
وارد حموم شد و درو از تو قفل کرد .همونطور که بکهیون بهش گفته بود روی زمین نشست .کف حموم پیش از این به رنگ خون در اومده بود. .با دستش چاقو رو نگه داشت:”جونگین ترجیح میدم بعد اینکه بهم بگی دوستت ندارم بمیرم..”

توی دستش یه ظرف حمل میکرد :”امیدوارم که نقشم کار کنه ” بعدشم ظرف رو پشت گلدون مخفی کرد.
قطره چشم رو از جیبش در آورد و تو چشماش ریخت :”این میتونه اوضاع رو دراماتیک تر کنه “
از اتاق بیرون اومد و آماده شد تا بره طبقه پایین .
در همین حین چانیول طبقه پایین رو مبل نشسته بود و یی شینگم کنارش وایساده بود ،هر دوشون با صبر و حوصله منتظر بودن تا جونگین بیاد داخل خونه.در باز بود و این میتونست اوضاع رو دراماتیک تر کنه ..خب این چیزی بود که بکهیون بهشون گفته بود.
جونگین از ماشین پیاده شد و به سمت در خونه بکهیون هجوم برد ،سوهو هم دنبالش کرد*کیونگسو..من اومدم*
به در رسیدن و دیدن که در بسته نیست ..بدون فکر اضافه ای جونگین بدون هیچ احوالپرسی وارد خونه شد و سوهو هم دنبالش
با صدای وحشت زده داد کشید:”کیونگسو..کجایی؟”
یهو چانی نزدیکش شد و به سمت دیوار هلش داد .سوهو با دیدن پسر قد بلندی که به طرف جونگین اومد پلک زد .چانیول دندوناشو بهم سایید و دستشو بلند کرد تا بزنتش
جونگین سعی میکرد که در بره:”داری چیکار میکنی ؟؟؟ کیونگسو کجاست؟”
یی شینگ با صرفه نظر از پسری که داشت نگاشون میکرد داد زد:”در موردش حرف نزن حرومزداه”
:”بچه ها اینجا چه خبره ؟؟میخوایین با داداشم چیکار کنین ؟؟”
یی شینگ بهش خیره شد:”پس این برادرته ؟؟”..بامزس…”این جزای کاریه که با کیونگسو کرده”
یه صدایی از پله ها سرشون فریاد کشید:”شما دوتا دارین چیکار میکنین؟”
با عجله اومد پایین و با چشمای خیس دوید سمت جونگین..:”کای ..کیونگسو!”
چشمای جونگین گرد شدن :”چی ؟؟کجاست!؟”
بدون اینکه جوابی بده دست جونگین رو گرفت و با خودش به طبقه بالا کشوندش و بقیه هم دنبالشون کردن .رسیدن به اتاق بکهیون و جلوی حموم وایسادن..
:”اجازه نمیده که درو باز کنم ..اگه اینکارم نکنیم به خودش آسیب میزنه…با خودش چاقو برده ..”
کیونگسو از کاری که کیونگسو میخواست اون تو بکنه وحشت زده شد .:”کیونگسو..این منم جونگین..”
سعی کرد که درو باز کنه اما از تو قفل بود :” کیونگسو خواهش میکنم درو باز کن….”
هنوزم هیچ جوابی نگرفت .
چان:”اگه بلایی سرش بیاد قبرتو میکنم..”
صداش اوضاع رو بیشتر دراماتیک میکرد:” کیونگسو..خواهشا درو باز کن “
سوهو نگرون از اتفاقی بود که پشت در میوفتاد:”..کیونگسو..درو باز کن..شوهرت اینجاس..”
بکهیون تنها فرد احساسی بود که با چشمای خیس بی وقفه درو میزد .:”کیونگسو..به خودت آسیبی نزن…..خواهش میکنم” اما هنوزم جوابی نبود
جونگین رفت عقب و دوید به سمت در .اما از اونجایی که در محکم بود به عقب پس داده شد.چندین بار تلاش کرد و بالاخره با شونش درو باز کرد
چشماش گرد شدن و وقتی همسرشو دیدی که با یه چاقو توی دستش روی زمین خوابیده دیگه نتونست اشکاشو نگه داره …دستای کیونگسو پر از لکه های خونی بود.
:”کیونگسو!”
جونگین سریعا نزدیکش شد و سر کیونگسو رو ،رو سینش گذاشت و برای چندین بار بدنش رو تکون داد .با دیدن اینکه کیونگسو به خودش آسیب زده اشکاش بیشتر از قبل هم جاری شدن .
:”کیونگسو…بیدار شو…من اینجام..شوهرت اینجاس….” رو سر کیونگسو گریه میکرد ،چندین بار با دستش به منظور اینکه بیدارش کنه رو گونه هاش سیلی زد .:”کیونگسو..بیدار شو..”
چشمای سوهو آبکی شدن و سریع از اتاق خارج شد .گوشیش رو در آورد و به آمبولانس زنگ زد .یکی به گوشیش چنگ انداخت
یی شینگ:”میخوای چیکار کنی؟”
سوهو پلک زد:” دارم سعی میکنم یه امبولانس جور کنم ..الان..لازمش ..داریم…”
:”لازم نیس که اینکارو کنی ….همه چی روبه راه میشه …” یی شینگ خندید .
:”ها؟؟”

:”کیونگسو بیدار شو..بیا بریم خونه ….” سخت ترین تلاشش رو میکرد تا بیدارش کنه …:”کیونگ ..خواهشا….”بدنش رو بدون توقف تکون داد .
بکهیون کنارش زانو زد:” خیلی دیره جونگین “
داد کشید:”نه!” نمیتونست که دست از تکون دادن بدن کیونگسو برداره :”منو بخاطر بی احترامیام ببخش..به خاطر دروغام ببخشم… کیونگسو من میخوامت ..خواهش میکنم بیدار شو “
گوشای بکهیون با شنیدن حرفای جونگین متعجب شده بودن .نزدیکتر به گفتنشی جونگین …

چشمای کیونگسو گرد شدن . نمیدونست که چیکار کنه..بپره ..جونگین رو بغل کنه ..بخنده ..گریه کنه ..فقط میدونست دوسش داره
:” کیونگسو خواهش میکنم بیدار سو ..قول میدم که بمونم ..قول میدم که دوستت داشته باشم و هر صبح بیدارت کنم …”
یهو حس کرد که دستی گونشو نوازش میکنه
:”منم دوستت دارم جونگین …”چشمای جونگین با حرفای کیونگسو گرد شدن …
:”کیونگسو..” محکم بغلش کرد و با گریه گفت:گدوستت دارم”
کیونگسو سرشو تو سینه جونگین جا داد ..این چیزی بود که منتظرش بودم ..:”منم دوستت دارم جونگین …”
بکهیون یهو از جاش پا شد :”خب دیگه تمومه ..یه پایان خوش!”دستاشو به کمر زد و خندید.
********************************
:”این نقشه من نبود “چانی زبونشو برای بکی در آورد و همه بهش خیره شدن .پنج تاشونم روی مبل توی هال پذیرایی نشسته بودن .
بکهیون چشم غره رفت:”خو چیه؟؟؟حداقل دیگه الان عاشق _معشوق همن”
:”من هیچوقت ماشینو با سرعت 100 کیلومتر در ساعت نروندم اما امروز اینکارو کردم”سوهو اهی کشید و نگاهشو به داداشش انداخت :”دیگه دیر وقته ..امشبو همینجا میمونیم”
جونگین هیچی نگفت و عین دیوونه ها خندید .
یی شینگ خندید:”اوه خدا ..این چش شده ؟؟”
:”وقتی که عشقتو پیدا کنی خودت میفهمی …” چانیول هوفی کشید و دستشو به شونه بکهیون رسوند :”درست نمیگم عزیزم ؟” گونشو بوسید،بکهیون سرشو تکون داد و سرخ شد
یی شینگ چشم غره رفت:”خب من باید زودتر میومدم اینجا اونوقت شما نمیتونستین در مورد مسائل قلبیتون با هم حرف بزنید!”
بک:”تو باید یکی رو پیدا کنی …سوهو هیونگ چه طوره؟؟”
:”ببخشید؟؟من تا ابد تنها میمونم”
همشون با هم خندیدن ،جونگین سرشو انداخت پایین ..نمیتونست خنده هاشو متوقف کنه …
چان:”الان دیگه کاملا دیوونه شده..”
یهویی جغد کوچولو از پله ها اومد پایین ،روی لبش یه لبخند روشن بود .بعد استفاده از آب رزسرخی که بکهیون برای نقشه آماده کرده بود یه دوش گرفت .جونگین فورا از جاش پا شد،همه چشا رو اون دوتا بودن .
کیونگسو عین یه بچه دوید سمتش و خودشو تو بغلش جا داد و جونگینم در برگشت محکم بغلش کرد
:”هیچوقت فکرشو نمیکردم که انقدر زیاد دوستت داشته باشم کای سیاه _سوخته”
:”من بیشتر دوست دارم کیونگسو ..نمیدونم بدون تو میخوام چیکار کنم ..نمیدونم که اگه نباشی قراره کجا باشم..تو برای من یه پسر دیگه نیستی ..برام همه چیزمی”
:”متاسفم که همه چیوبرات سخت کردم “
:”هیسس .اینا تقصیر تو نبود …بذار گذشته ها تو گذشته بمونن .من تو رو دوست دارم و تو منو ..این تموم علتیه که ما میدونیم ..متاسفم که بهت حسودی کردم ..”
:”متاسفم که باعث شدم حسودی کنی …”
:”متاسفم که بهت تج/اوز کردم..”
کیونگسو گونه های پسر پوست برنزه رو نوازش کرد :”متاسفم که ازت فرار کردم..”
:”متاسفم که تو مدرسه نادیدت گرفتم..”
:”متاسفم که..”
جونگین خندید:”بری چی متاسفی ؟؟”
کیونگسو ساده لوحانه خندید:”بذا اول فک کنم چرا…”
:”خب بچه ها..حالا بیایین شام بخوریم اگر چه دیگه نمیشه بهش شام گفت چون ساعت 1 هستش”
اگه بکهیون تو صندلیش بند میموند و کایسو مومنت میدید که بکهیون نمیشد .
کیونگ و جونگ هنوزم همدیگه رو بغل کرده بودن و تو چشمای هم نگاه میکردن.
کیونگسو:”ما الان واقعا به غذا نیاز داریم؟!!”
جونگین سرشو تکون داد و به سر کیونگ زد:”آره الان باید گرسنه باشی…”
:”اما نیستم” یه لبخند گرم رو لباش نشست ..
:”چرا؟؟”
:”غذای من الان بغلم کرده ..تو غذامی “خندید.
جونگین هوفی کرد :”دوست دارم جغد کوچولو”
:”من بیشتر سیاه سوخته ..”
حرفاشونو با یه بو/سه آروم پایان دادن
:”کیونگسو میتونم ازت یه چیزی بخوام؟”

کیونگسو دستشو دور گردن جونگین انداخت:”البته..هر چیزی که میخوای.”
:”اگه اشتباه کردم ببو//سم ..اما دایناسورا هنوزم هستن ؟؟”
برای یه لحظه متوقف شدن و به هم خیره موندن بعدشم با خنده باز همدیگه رو بو/سیدن
دوستاشون همزمان براشون دست زدن .اون دوتا روزها رو با پنهون کردن احساساتشون گذروندن و الان همدیگه رو در آغوش گرفته بودن .
:”میشه منم یه چیزی بخوام؟”
ج:”البته ..بگو کیونگسو…”
:”3 چیز توی رابطه میخوام …چشمایی که گریه نمیکنن ..لبهایی که دروغ نمیگن و عشقی که نمیمیره “
پ م:/:خب ببخشین که دیر شد اما همینطور که گفتم قطعی سرور شهرمون سراسری بود و از دست من کاری بر نمیومد .خب هوففف تموم شد .از اونجایی که آدم گشادیم فک نمیکردم برسونمش اما خب شد دیگه ..حرفی ندارم …کاش تو زندگیتون 3 دوست مثل چانی و یی یشینگ و بک داشته باشین ،یه برادر مثل سوهو و یه عشق مثل عشق کایسو ..شیرین و دوست داشتنی …از همه کسایی که با همه اشکالام همراهیم کردن ممنونم واقعا برام ارزش داشت هر کدومشون .خب بعدش سکای رو شروع میکنم که 9 قسمته حالا ..تو این روزا تیزرش رو میذارم..راستی بیبی برث همون داستانی بود که من میخواستم ترجمه کنم اما انگار قبل یکی اینکارو کرده .
خارج از بحث داستان:بچه ها یکیتون اسم یه داستانو گفته بودین ..میشه تعداد قسمتاشو بگی ؟؟؟چون من حتما حتما نمیتونم تضمین کنم که وقت ترجمشو دارم اما اگه صبور باشید بذارید بخونم ببینم چی میشه ..اهان سوالاتون در مورد اون سایته بچه ها چون سوالاتون پراکندس من نمیتونم یکی یکی برم سوالا رو بیرون بکشم برا همین یه گروه زدم که هم ازم خبر داشته باشین و هی مجبور نشین که تو نبود من توی سایت الاف بشین همم سوالاتتون رو اونجا براتون ج میدم.یه گروه همینطوری هم میشه دیگه خخخخ
مدیرشم خودمم بچه ها فقط اومدین با هم دوست باشین و ادد ممبرم خواستین بکنین فقط با عکس جون من کاری نداشته باشین من گرگ دوس دارم
//telegram.me/joinchat/BN-0NgGj9i8YtzyogmHxqQ

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





28
نظر بگذارید

avatar
25 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
26 نظرات نویسندگان
زهراDeliSophieMaEdEs&s.. نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
زهرا
مهمان

سلام پی دی افشو نمی ذارین؟اگر گذاشتین میشه آدرس پستشو بگین؟

Deli
مهمان
Deli

هلوو معذرت ک قسمتای قبلی کامنت نزاشتم.
این دایتانو تو دورووز تموم کردم واقعا قشنگ بود باورت نمیشه ک از چند قسمتش اسکرین گرفتم از بس ک جمله هاش قشنگ بودن ترجمه هاتم عااالیه
خسته نباشی

Sophie
مهمان
Sophie

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

MaEdE
مهمان
MaEdE

اونی من این فیکو تا آخر خوندم و برای دوستام تعریف کردم خیلی خوششون اومد و میخوان بخوننش اما یه ذره سخته برن از اول و آنلاین شروع بکنن
میخواسنم بگم امکانش هست pdfشو بذاری؟؟
ممنون آجی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

s&s..
مهمان
s&s..

اجی دوباره این پسته قسمته اخرو گذاشتی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/308519_huhsmileyf3.gif
من برا قسمته اخر کامنت گذاشته بودم…اتفاقا ثبتم شده بود…
دیگه کامنتم نیست…
اجی مرسی واقعا داستانه خیلی قشنگو جالبی بود خیلی خیلیییی دوسش داشتم ..مرسی از ترجمت…