23 👁 بازدید

Tainted_9

Tainted

من سر این قسمت انقدر گریه کردم که هلاک شدم TT همزمان با ترجمه اهنگ متن عاشقان ماه رو گوش میدادم TT

تو کانال میزارمش TT

نظراتتونو به نویسنده اصلی گفتم , خیلی ناراحت شد به سهون فش میدین عخی:|

من این فیکو خیلی دوس TT

X monster X

یه وقتایی هم چرت و پرت گفتن بعضیا انقدر تابلو میشه که حالت رو به هم میزنه . لوهان از طرفی دلش برای سهون میسوخت . معلوم بود که اونم شکسته و سردرگمه . ولی از طرفی هم ازش متنفر بود . دلش میخواست بکشتش .
رفتار این پسر مسخره بود .
ولی این حقیقت رو که لوهان شکسته بود و زیادی اذیت شده بود رو عوض نمیکرد.
از شنیدن اون حرفا کبود شده بود . چه جور اون عوضی میتونست اوضاع رو از همینی که هست هم بدتر کنه ؟ کی این حق رو بهش داده بود؟ سهون همونجور با اون چهره ی تخسش ایستاده بود تا زجر کشیدن لوهان رو تماشا کنه . فشاری که روی لوهان بود داشت لهش میکرد . از نظر اون شوخی نبود . ارزشش رو نداشت.
عصبانیت داشت مثل یه اتیش در حال شعله گرفتن از درون لوهان به بیرون زبونه میکشید.
دستاش رو کنار بدنش مشت کرد ” چه مرگته؟ تو به چه حقی با من اینجوری رفتار میکنی؟ این بیشتر از هرکس تقصیر توعه ” ناخناش رو تو پوستش فرو میبرد و سعی میکرد که با اشکاش مقابله کنه ” هیچی قبل تو اینجوری نبود ، تو اومدی و گند زدی به همه چیز”
سهون الکی خندید و سرش رو تکون داد ، صدایی با زبونش دراورد که لوهان رو از قبل هم بیشتر عصبانی کرد ” تقصیر من؟ عزیزم همونطور که گفتم یادم نمیاد مجبورت کرده باشم . تو التماسم کردی ، تو راه رو بهم نشون دادی ، خیلی هم یه طرفه نبود”
داد زد ” اون فرق میکرد ، من نمیخواستم تا این حد بدبخت بشم ، من ازت خوشم میومد ، بهم نگفتی که….اینجوری میشه ” منظورش از اینجوری ، اوضاع بد و دردی بود که میکشید .
چشماش رو چرخوند ” اره خب مردم که نمیرم جار بزنن اشغالن نه؟”
اشغال ؟ اون الان به من گفت اشغال؟
لوهان سعی کرد جوابش رو بده ، هرچند که خیلی هم خوب اینکارو نکرد ” خیلی حرف میزنی”
“اره و توهم لبام رو دوست داری ، میشد از جمعه ی اون هفته فهمید ، منظورم اینه که خیلی محتاج اون بوسه ها بودی ، شایدم یه چیزی بیشتر ، خب تعجبی هم نداشت که نتونستم دست رد به سینه ات بزنم ، اخه کی میتونه به یه هر-زه ای که خودش رو بهت چسبونده نه بگه؟ مطمئنا تو هم به یکی دیگه نه نمیگفتی ” میخواست لوهان رو دیوونه کنه و لوهان هم این رو میدونست ، ولی نمیتونست خودش رو کنترل کنه تا توی تله نیفته .دیگه از دست احمق بازی های اون خسته شده بود.
لوهان اروم رفت جلو و جوری به سهون سیلی زد که صداش تا توی راهرو رفت . بعد از یعه لحظه سکوت از روی تعجب ، سهون سریع لوهان رو هل داد روی زمین . یه هل کافی بود تا پسر ظریف رو به روش بیفته رو زمین . دست و پاش جوری روی زمین مچاله شدن که سهون هم حتی نگران شد ، لوهان متوجه اون واکنش کوتاه اما صادقانه ی سهون شد.
دستش رو روی گونه اش گذاشت ” بهم دست نزن هر-زه ی لعنتی ، داری دیوونم میکنی ، وقتی دور و بر منی نفسم نمیتونم بکشم ” لوهان از حرفای توهین امیز سهون عصبانی نشد بلکه وسوسه شد تا از اونم بیشتر تحریکش کنه . وسوسه شد که عصبانیش کنه . انقدری تحریکش کنه تا سهون بتونه صادق باشه.
” به من میگی هر-زه؟ خب ثابتش هم بکن . نشون بده چقدر دیوونه ات میکنم ، زود باش ، من رو بزن ، همه این کارو کردن تو چرا نمیکنی؟ معلومه که میخوای ، میخوای من زجر بکشم ، خودت گفتی ، پس کاری کن زجر بکشم . زودباش ، نشون بده چقدر ازم متنفری ” داد میزد و به سینه ی سهون مشت میکوبید . انقدر محکم میزد که سهون فقط میتونست نگاهش کنه . همونجور وایساده بود و به لوهان که داشت میزدش خیره شده بود . برای اولین بار داشت به کلمات درداوری که تو سرش میپیچید گوش میداد.
” من میخواستمت ، نمیدونم چرا ، ولی برای من بی معنی نبود! برای من معنی داشت و هنوزم داره . تو باعثش شدی . تو من رو ول کردی و الان همه مثل خود تو فکر میکنن من یه اشغالم . فقط میخواستم کاری کنم ازم خوشت بیاد. ولی با این حال جوری ازم متنفری که انگار من باهات کاری کردم . ولی مگه من چیکار کردم؟ تو عشق من رو با مسخره کردن و تنفر جواب میدی ، منم ازت متنفرم اوه سهون ، ازت متنفرم ” اخرین مشتای ضعیفش رو به سهون زد و شروع کرد به هق هق.
شاید به خاطر احساسات داغونش بود شایدم به خاطر کم خوابی و کم غذایی ، ولی به هر حال زانوهای لوهان شل شدن . سهون با گرفتن شونه هاش نگهش داشت ، جوری انگشتای بلندش رو به پوست لوهان فشار میداد که انگار میخواست استحکامشون رو بسنجه”
اگر صورت لوهان به سینه اش نچسبیده بود ، میتونست لرزش لباس پسر کوچیکتر و نگاه ارومش رو ببینه.
” تو اشغال نیستی ” صداش بیشتر یه زمزمه ی گرفته بود . خیلی طول کشید تا همین یه حرف کوچیک رو بزنه ، نمیخواست به لوهان اسیبی بزنه ، ولی مجبور بود ، نه تنها به خاطر غرورش ، بلکه برای امنیت خودش.
تنها راه محافظت از خودت اینه که قبل از این که بقیه بهت اسیب بزنن ، تو بهشون اسیب بزنی . بعد از سال ها تلاش برای از بین بردن درد ، یاد گرفته بود که تنها راه حلش از بین بردن منشا درده .یه چیز وقتی میتونه بهت اسیب بزنه که بهش اهمیت بدی . تنها راه مبارزه باهاش این بود که از ابتدا بهش اهمیت ندی . سهون این رو یاد گرفته بود . حتی همین چند کلمه هم زیادی خوب بود .
لوهان لیاقت همه چیز رو داشت ، خوشحالی و خوشحال زندگی کردن .
سهون هیچی نبود . کاندوم کثیف و قوطی های قرص ، زخمای عمیق و سنگ قبر (یه جور استعاره از خودکشی)
همه چیز در برابر هیچ چیز
بهشت و جهنم
یه فرشته در برابر یه کالبد پر از شیاطین
سهون فقط یه شیطان نبود ، بلکه همه ی اونا تسخیرش کرده بودن . کل زندگی رقت بارش رو گرفته بودن ، یکی پس از دیگری راهشون رو باز کرده بودن تو وجود اون.
یه وقتایی فکر میکرد که مادر خودخواهش برای به وجود اومدن اون با شیطان معاشقه کرده باشه . انگار از وقتی که تونسته راه بره ، شیطان دنبالش بوده .
من اشغالم عزیزم…..نه تو….هیچوقت تو نبودی….
منم
من مریضم
ذهنم درست نیست
اگر قلبی داشته باشم ، اونم سیاهه
بدنم پر از زخمه
من کثیفم ، همه ی بدنم کثیفه
باور نمیکنی از تمام کسایی که لمسش کردن بپرس
همه کسایی که رد خودشون رو روش گذاشتن
تمام کسایی که این کار رو کردن و نابودم کردن
کسایی که تیکه تیکه ارزش من رو ازم گرفتن
تو اشغال نیستی ، منم که اشغالم
دوباره زمزمه کرد ” تو اشغال نیستی ” وقتی لوهان برای دومین بار اون جمله رو شنید سرش رو بالا کرد . اول فکر کرده بود تصورات خودش بوده . باورش نمیشد . سهون سعی داشت ارومش کنه . حالا دیگه نمیتونست که نگاهش رو از چشمای سیاه و جذابش بگیره/
سهون جذاب وبد ، هیچ شکی توش نبود . حتی اگر انقدر هم دوستش نداشت بازم میتونست بگه که زیبا ترین کسی بوده که تو کل عمرش دیده . موهای به هم ریخته و تیره اش . پوست صاف و بی نقصش که فقط چدتا کک و مک سطحی داشت . لبای صورتی رنگش ، چشمای شکلاتی و مژه های بلندش . یه چیز عالی داشت ، انگار که عروسک بود.
لوهان واقعا نمیدونست میشه به طور طبیعی انقدر خوشگل بود؟ انگار یه نفر گشته بود و همه جزییات خوب رو براش انتخاب کرده بود.
” من نمیخوام….باهات….بجنگم….فقط….میخوام…” صورت سهون برگشت سمتش ، ریسکش بالا بود ، ولی چیز دیگه ای به ذهنش نمیرسید ” فقط بزار….” سهون اصلا سعی نکرد هلش بده یا خودش بکشه غقب ، برای همین انقدری نزدیک شد تا بالاخره طعم لبای اشنای سهون رو روی لبای خودش حس کرد . خیلی خوشحال بود که سهون دوباره سعی نکرده هلش بده . در عوض دستاش سهون از روی شونه های لوهان به پشتش رفت .لباش روی لبای لوهان میرقصید .زبونش رو وارد دهن لوهان کرد.
واقعا عالی بود . خیلی خوب بود که وقتی کلمات دارن دروغ میگن ، لبا بتونن واقعیت رو حس کنند . لبای سهون نرم و با تجربه بودم ، ولی با این حال روی لبای لوهان اروم و گیج شده بود . دستش رو به پهلوی لوهان رسوند.
بعد از چند دقیقه مزه کردن لبای همدیگه ، سهون پهلوی لوهان رو جلوتر کشید ، پایین تنه هاشون بیشتر بهم چسبید . انقدری فشار داد تا مثل بوسه اشون بشه. نفس کشیدن برای لوهان سخت شده بود. معلوم بود که اخرش بد میشه ، ولی بازم همه ی چیزای قبل از این افتضاح براش خوب بود ، وقتی که سهون رو میتونست حی کنه و جوری که سهون بهش لذت داده بود . با هر ضربه سهون رو حس کرده بود . لباش که تمام بدن لوهان رو غرق بوسه کرده بود ، اینا همه برای لوهان شیرین بود ، حتی با وجود تمام عواقبی که داشته.
با یاداوری اون صحنه ها تحریک شده بود. بیشتر جلو رفت و تو دهن سهون ناله کرد.
لوهان نمیدونست که این کارش سهون رو به واقعیت برمیگردونه . واقعیتی که توش هیچوقت نمیتونست لوهان رو دوست داشته باشه . واقعیتی مه توش باید از یه راهی از لوهان متنفر میشد . وگرنه لوهان میتونست ردایی که روی سهون مونده بود رو پیدا کنه . همه ی نقصاش رو میشد . در این صورت لوهان نابود میشد.
اونا باید از هم متنفر میبودن ، باید به هم اسیب میزدن ، زندگی سهون رو تبدیل کرده بود به یه همخواب برای بقیه در مواقع تنهاییشون ، نه کسی که عاشق بشه .
بعد از شنیدن اون ناله ی شیرین ، سهون خودش رو سریع عقب کشید.
” داری چه غلطی میکنی؟ گفتم بهم دست نزن ” برای یه لحظه لوهان حس مرد مه سهون واقعا میخواد بزنتش . انگار دیوونه شده بود . انگار داشت منفجر میشد. منطقی نبود ، همین چند لحظه پیش جواب بوسه اش رو داده بود.
” من…فکر کردم….ما”
” اشتباه فکر کردی هر-زه ” چشماش رو بست ، بست تا احساساتش رو مخفی کنه.
داشت اشکاش رو مخفی میکرد ، خیلی کم ولی بازم درد رو حس میکرد . نا امیدی رو حس میکرد . حس میکرد که چقدر سختته که کسی که میخوای رو پس بزنی . که زجرش بدی . هرچقدرم سعی میکرد باز هم چشماش لوش میداد.
” چیه؟ فکر کردی قراره ببوسمت تا قلبت اروم بشه پرنسس؟ بعدش چی؟ تو هم من رو ببوسی؟ این اتفاق قرار نیست بیفته . من عاقل تر از اینم که فکر کنم ما میتونیم باهم باشیم . مایی وجود نداره ، پس لطف کن و از من دور بمون ” اینارو سریع گفت و چرخید تا بره . برگشت و حرف اخرش رو هم زد ” این امکان نداره ، من شاهزاده ی رویاهای تو نیستم” کسی که تو لیاقتش رو داری ، البته این حرف رو به زبون نیاورد….
از در بیرون رفت و تو راهرو پیچید ، لوهان توی سکوت تنها مونده بود . حتی درست نفهمید چی شد . اصلا منطقی نبود ، یعنی سهون واقعا نمیفهمید چه حس خوبی دارن؟ تنها چیزی که لوهان میخواست ، سهون بود . میخواست مثل زوجای معمولی دیگه همدیگرو ببوسن و عاشق هم باشن.
ولی این اتفاق نمیفتاد.
نه امروز ، نه فردا ، نه هیچوقت دیگه.
سهون شاهزاده ی اون نبود ، اون زیبای خفته ای بود که تو یه جعبه ی شیشه ای به خواب رفته بود و هیچ بوسه ی جادویی در کار نبود تا بیدارش کنه.
چون تو زندگی واقعی بوسه ی جادویی وجود نداشت ، تو زندگی واقعی ، زیبای خفته فقط یه هیولا بود….



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





41
نظر بگذارید

avatar
38 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
39 نظرات نویسندگان
sNellysaha1982$@ف00ر@Negin نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Nelly
مهمان
Nelly

چون تو زندگی واقعی بوسه ی جادویی وجود نداشت ، تو زندگی واقعی ، زیبای خفته فقط یه هیولا بود….

این تیکه عالی بود :begging:

saha1982
مهمان

به نظر من اونی که بهش ظلم شده سهونه…

s
مهمان
s

نظر ندی راحت تری

$@ف00ر@
مهمان
$@ف00ر@

sehune bichare bishtar b khodesh zarbe mizane in tori….:(((
mersi :unsure:

Negin
مهمان
Negin

عجبا سهونم دیگه داره زیادی بزرگش میکنه :zardak (22): .ممنون بابت ترجمه نه خسته. :unsure:

✨LuNaz✨
مهمان
✨LuNaz✨

هر دوتاشون بوقن بوووووق
فقط بلدن حرص بدن
عرررررر لوهانیییییه بدبخته من

عالی بود عالییییییییی
مخصوصا ترجمهههههههه❤❤❤