35 👁 بازدید

Tainted_8

Tainted

این دفعه کامنتای تکراری رو پاک میکنم تا ببینید چقدر کامنتا کمه 🙁

من این فیک رو از تحصیلات عالیه بیشتر دوست دارم چون واقعا یه موضوعی داره حداقل ولی وقتی میبینم طرفدار نداره شل میشم…..

8

X the surface X

لوهان تو کل هفته فقط ازار دید.
کل این چند روز اذیتش کردند . برای لوهانی که وقتی بهش میگفتم شبیه دختراس ناراحت میشد اینا مرگ اور بود . دیگه نمیتونست تحمل کنه.
درواقع لوهان فهمیده بود که اینکارا چقدر میتونه روی زندگی یه نفر تاثیر بزاره . انقدری بریده بود که میخواست کار خودش رو تموم کنه . وقتی فقط چند نفر میخوان ادامه بدی ، تسلیم شدن کار راحت تریه.
دوشنبه ی افتضاحی بود . بعد از اتفاقی که تو دستشویی افتاد مجبور شد مدرسه رو ترک کنه و بقیه ی روز رو توی تخت بگذرونه . سردرد بدی داشت و گلوش درد میکرد و چشماشم کاسه ی خون بود.
سه شنبه به امید این که اوضاع بهتر بشه موند خونه . ولی چهارشنبه هم به بدیه دوشنبه بود .بیشتر از همه هم رفتار سرد سهون ازاردهنده بود .واقعا از این که انقدر زود برگشته بود مدرسه پشیمون بود ، شایدم از این که با عشق زندگیش اوه سهون روبه رو شده بود پشیمون بود.
تمام روز تو کلاسا بهش کاغذ پرت میکردن . اول که این کارو کردند اشتباه کرد و بازشون کرد.
” هر-زه”
” حمال “
” لوهان مثل دخترا هر-زه است”
قلبش با خوندن هرکدم میشکست . بعدش دیگه بقیه رو باز نکرد . انقدری قلبش رو ازرده بودن که از کلاس رفت بیرون و رفت دستشویی. وقتی برگشت کلاس تصمیم گرفت بقیه کاغذار باز نکنه . چیزی به جز غم توشون پیدا نمیشد.
پنجشنبه پیشرفت کردن و دیگه روی میزش فحش مینوشتن . حتی اون عکسارو روی قفسه اش هم چسبوندن . هرکدوم ور که میکند یکی دیگه جاش میومد.
جمعه بود که فکر کردند عکس به اندازه کافی ازاردهنده نیست . فکر کردن پر کردن قفسه اش با یه چیز دیگه باحال تره. بیشترش اشغال بود ، ولی توش لباس زیر دخترونه و نوار بهداشتی هم دیده میشد . حس کرد که این کار تیم فوتبال باید باشه . وقتی رفت سر تمرین هم مطمئن شد .
توی رختکنش جایی که نوشته بود ” کاپیتان لوهان” حالا نوشته بودن “لوهان هر-زه”
لوهان سریع کندش ، صورتش از خجالت سرخ شده بود . برگشت به اطراف نگاه کرد تا اون عوضیایی که خنده اشون رو کنترل کرده بودن رو ببینه . وقتی در قفسه اش رو باز کرد با یه سورپرایز دیگه مواجه شد . اون رو هم با لباس زیر و نوار بهداشتی پر کرده بودن . حتی توش هم با رژ لب نوشته بودن ” یه هدیه که برای تغییر جنسیتت کمکت میکنه”
حتی نمیدونست این وسایل رو از کجا اورده بودن ، سریع از اونجا زد بیرون . وقتی یاد حرفاشون میفتاد گریه اش میگرفت.
” گفته بودیم که اوضاع از اینم بدتر میشه لولو”
” اره ، یه دختر نمیتوه کاپتان تیم ما باشه”
” چرا نمیری عضو تیم تشویق بشی؟”
“حمال”
مسلما یه اخر هفته ی دیگه هم لوهان با گریه سپری کرد . البته تو اتاقش تو خونه ی مینسوک ، همراهی مینسوک رو نمیخواست ، فقط میخواست تنها باشه و اون خونه براش ساکت تر و راحت تر بود.
خبری از والدین غرغروش نبود .خبری از کسایی که بهش چرت و پرت میگفتن نبود . هیچ دردی نبود. فقط سکوت بود ؛ به جز صدای گریه هاش البته.
یکشنبه حتی یشینگ هم سعی داشت که لوهان رو اروم کنه . بدون هیچ حرفی چایی میاورد و کنارش میزاشت . حتی وقتی لوهان نمیخورد هم میزاشتش اونجا و میرفت و برمیگشت و دوباره لیوان خالی رو پر میکرد . چیز زیادی نبود که دوستاش براش انجام بدن.
تنها شادی لوهان وقتی بود که یشینگ براش قرص اورد تا بخوابه . براش توضیح داد که یه کم طول میکشه تا اثر بزاره . تا وقتی هم که اثرش رو بزاره موند و با لوهان کارتون نگاه کردند . اول لوهان مخالفت میکرد ولی یشینگ پا پس نکشید.
لوهان حس بدی داشت که انقدر ازش مراقبت میشه ، ولی در عین حال هم خیلی خوب بود . بهش احتیاج داشت . یشینگ بغل لوهان دراز میکشید ، انگار اون بود که نیاز به اروم شدن داشت . لوهان میدونست که از این طریق میخواد یه قدرتی به لوهان بده تا زیاد توی فشار نباشه . این روش یشینگ برای اروم کردن دل و غرور شکسته ی لوهان بود.
لوهان نیم ساعت تمام کارتون نگاه میکرد و حتی میخندید . میدونست که وقتی بیدار بشه دوباره دلش میخواد بمیره ، ولی تو همون مدت کم هم میتونست لبخند بزنه یشینگ خیلی برای لوهان تلاش کرده بود و حالا لوهان این رو که حتی برای یه شبم شده خوشحال باشه رو بهش مدیون بود . تظاهر میکرد که انگار قلبش تکه تکه نشده.
تظاهر کردن گاهی خوبه ، یه مدت کوتاهی رو همهن چیز سرپوش میزاره.
همونطور که انتظار میرفت دوشنبه ی افتضاحی بود.
اولین کلاسش با سهون بود . حتی از روزای قبل هم بدتر بود . توقع هیچ اتفاقی خوبی رو تو کلاسش با سهون نداشت . دیگه به نادیده گرفته شدنا و ناسزا ها عاددت کرده بود . تو کلاس رقصش بهش یاداوری میشد که سهون چقدر ازش متنفره.
معلمشون گفته بود که با پارتنرشون بشینن . چرا باید میرفت اصلا؟ خیلی مسخره بود ، احتمالا خدا هم میخواست به بدبختیش بخنده.
” گروه اول سهون و لوهان. .چان..”
سهون یه دفعه گفت ” نه”
معلم با ناباوری بهش نگاه کرد . نه تنها رو حرف اون حرف زده بود بلکه با لحن بدی هم این کار رو کرده بود . با تعجب به سهون نگاه کرد ” ببخشید؟” سهون عواقب کارش میدونست ، برای همین هم پا پس نکشید و با اعتماد به نفس حرفاش رو به زبون میاورد . اصلا نگران مجازات شدن نبود ، تنها نگرانیش این بود که با لوهان پارتنر بشه.
” یکی دیگه رو انتخاب کنید من با اون تو یه گروه نمیرم ” دهنش رو جوری تکون میداد که انگار لوهان سمی چیزیه ، میشد صدای به هم خوردن دندوناش رو شنید.
” این یه درخواست یا پیشنهاد نبود ، تصمیم نهایی بود ، حالا برو پیشش بشین ” صدای قوی و محکم بود ، جوری که نشون بده حرف حرف اونه.
سهون خیلی محکم زیر لب گفت ” نمیرم” تک تک حرفاش بدن لوهان رو میلرزوند . همون موقع هم همه ی دانش اموزا داشتند پشت سرشون پچ پچ میکردند . لوهان توی صندلی مخفی شد و سعی میکرد کسی خجالتش رو نبینه ، حتی خود سهونم فکر میکرد که اون فقط یه هر-زه است و حتی برای این که هم گروهیشم باشه خوب نیست.
هیچی دردناکک تر از این نبود که کسی که دوستش داری بهت ثابت کنه یه اشغال بی ارزشی .
یه اسباب بازی .
یه هر-زه .
” پس از کلاس میری بیرون و دیگه هم برنمیگردی ” معلم واقعا فکر نمیکرد که تا این حد پیش بره ، ولی تنفر سهون از لوهان واقعا زیاد به نظر میرسید.
” با کمال میل ” بلند شد و بدون اتلاف وقت کتاباش رو برداشت و از اتاق با عصبانیت زد بیرون.
این کارش از چیزی که لوهان انتظارش رو داشت خیلی بدتر بود .
شاید بعضیا بگن نظرات دیگران چرت و بی ارزشه . بعضیا هم میگن اعتماد به نفس رو پایین میاره و باعث میشه نا امید بشید . ولی واقعیت نداره ، وقتی یکی یهه حرفی رو به زبون میاره ، اون حرف میتونه غرور طرف مقابل رو خرد کنه . لوهان یه روزی یه فوتبالیت محبوب بود و تپش قلب هرکسی رو بالا ببره ، ولی الان دیگه هیچی نشده بود. همه ی غرورش فقط با حرفای اونا از بین رفته بود.
ادما اجتماعی هستند ، اونا به توجه و تشویق نیاز دارن .
لوهان تو چند روز بعد سهون رو ندید ، ولی این به این معنی نبود که ازارایی که میدید متوقف شده باشن . یه هفته ی دیگه با همون دردای همیشگی . همون اذیتای همیشگی . دیگه داشت عادت میشد . خیلیاشون دیگه لوهان رو ازار نمیداد.
اخر هفته که رسید اذیت و ازار ها به دوستای لوهان ، مینسوک و یشینگ و چانیول هم رسید . اونا میترسیدن که اوضاع بدتر هم بشه ، اگر کار به خشونت میکشید لوهان انقدری قوی نبود که بتونه از خودش دفاع کنه.
وقتی از در مدرسه تو اومدن یه نفر مینسوک رو انداخت زمین ، چانیول بلندش کرد و خواست بره تا حسابشون رو برسه ، ولی مینسوک نگهش داشت و بهش گفت که بهتره دردسر درست نشه.
البته جلوی دردسر رو نمیشد گرفت ، همه تا دیدن که یشینگ دست لوهان رو تو دستش گرفته شروع کردن به پچ پچ کردن . لوهان به خاطر فشاری که رو یشینگ بود احساس گناه میکرد.
” چه هر-زه ای به این زودی رفت سراغ یه پسر دیگه “
” لامصب جدی گ-یه دوتا دوس پسر تو 2 هفته؟”
” کارش از دخترای اینجا بهتره “
” بیجاره یشینگ رو هم داره بدبخت میکنه”
” بیچاره سهون به خاطر این اونروز از کلاس رفت بیرون “
” اره سهون اوپا هنوزم برنگشته مدرسه “
” شرط میبندم لوهان گولش زده ، اونم ازش خوشش اومده حالا هم با یکی دیگه است”
” بیچاره سهون دلش شکسته حتما . خیلی هر-زه است که اونجوری از سهون اوپا استفاده کرده ” (بگیری بزنیشون)
بیچاره سهون؟
اون از سهون استفاده کرده؟
کسی که ازش سو استفاده شده به هیچ وجه سهون نیست.
لوهان نمیتونست همونجوری ادامه بده ، حرفا و توهینا داشتن از پا درش میاوردن .چه طور ادمایی که انقدر تا دیروز دوستش داشتن یک دفعه ای انقدر ازش متنفر شدن؟ میخواست هرجور شده همه اینارو تموم کنه ، وقتی که از حد تحملش گذشت و رفت تا توی دستشویی گریه کنه دید که روی دیوار نوشتن ” لوهان مجانی ساک میزنه ، به این شماره زنگ بزنید تا یه لیس مجانی بگیری “
سعی کرد نوشته هارو پاک کنه ، دیگه حتی سعی نمیکرد که صدای هق هقش رو مخفی کنه ” چرا اینکارو با من میکنید! من به هیچکس صدمه ای نزدم ! من خرد شدم ، من کسیم که شبا با گریه میخوابه ! من کسیم که کابوس میبینه ! من کسیم که شکسته….. چرا باهام اینکارو میکنید!” دیگه فریاداش تبدیل شد به زمزمه ، بلند شد و از اتاقک بیرون رفت . زانوهاش میلرزید ” چرا سهون باهاهم اینکارو کرد…”
نمیدونست که تنها نیست
” چرا؟ خب ، من یادم نمیاد که مجبورت کرده باشم یا این که برای تو مهم باشه که ما تو یه مهمونی بودیم کوچولو ” صدایی از پشت سرش اومد و باعث شد که از جاش بپره.
اوه سهون به چهارچوب در تکیه داده بود و مثل همیشه قوی به نظر میومد . مثل همیشه با لباسای بچه بدش و موهای شلخته اش جذاب بود . انگار داشت جلوی پوزخندش رو میگرفت . واقعا ظالمانه بود . لوهان میخواست بره طرفش وسرش رو تو سینه اش مخفی کنه . ولی باید به خودش یاداوری میکرد که از سهون بیشتر از همه باید فرار میکرد.
با نگاه سنگدلانه ای تو چشمای لوهان گفت ” راستش رو بخوای مطمئنم که التماسمم میکردی” نگاهش پر از احساسات مختلف بود . گاهی انگار لوهان تو چشمای سهون میتونست…..عشق رو بخوه. گاهی هم انگار یه نگاه خیره بود . نگاهی که میگفت ” من دلم میخواد تو اسیب ببینی ” با ” میخوام بهت اسیب بزنم”
وقتی لوهان بالاخره معنی اون نگاه رو فهمید وجودش پر از خشم شد و با عصبانیت داد زد ” چرا میخوای ازارم بدی؟”

سهون نیشخندی زد و با لحن مرگباری گفت ” این تنها کاریه که میتونم بکنم”
خیلی احمقانه بود ، اون لحظه لوهان چیزی به جز عشق رو احساس میکرد ، چیزی درست بر خلاف عشق.
حس تنفر داشت . خستگی ، در و تنفر . برخلاف نیشخند ساختگی سهون ، لوهان میدونست که تهش عشق هست. اون چیزی که به نظر میرسید نبود . عشق تو اعماق وجود سخت اون بود . زیر لایه های شکنجه کننده ی غرور عشق وجود داشت . پشت احساسات سرد اون پسر بود . لوهان میتونست تو چشمای قهوه ایش این رو ببینه.
داشت راهش رو به بیرون پیدا میکرد.
داشت سعی میکرد راهش رو به سوی لوهان پیدا کنه و اونو پناهگاهش کنه ، ولی سهون سعی داشت سرکوبش کنه و زیر پوتین های مشکیش له کنه.
انقدری لهش کنه تا این که چیزی ازش نمونه و انقدری دفن بشه که لوهان دیگه قادر به دیدنش نباشه .فقط بتونه نیشخند سهون رو ببینه ، اون نقاب بی احساسیش رو و اون لحن تلخش رو.
این چیزی بود که لوهان رو متنفر میکرد ، این که سهون سعی داشت اون احساسات رو مخفی کنه کاری میکرد که لوهان ازش متنفر بشه.
” میخوام اذیتت کنم ” لوهان دندوناش رو از روی حرص به هم فشار داد . دلش میخواست سهون رو بزنه.
” دروغ میگی”
” اوه عزیزم ” داشت مسخره میکرد ” معلومه که میگم ، ولی نه الان . لطفا به گریه کردنای رقت انگیزت ادامه بده ” خنده ی از رو تمسخر کرد ” واقعا ، ادامه بده ، اصلا متوقفت نمیکنم..” لباش از هم بازشد ” در واقع ، میتونم چندتا دلیل دیگه برای گریه کردن هم بهت بدم “
ازت متنفرم اوه سهون….



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





51
نظر بگذارید

avatar
47 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
47 نظرات نویسندگان
GessyNellyشبنمSararoudyo نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Nelly
مهمان
Nelly

ولی واقعا سهونو درک نمیکنم. نه ب اون لپتاپ خورد کردنش نه ب این بی تفاوتی الانش

Gessy
مهمان

وللش بابا عزیزم حرس نخور اینا نمیدونم با خودشون چند چند هستن
والا
من جای لوهان بودم یا خودکشی میکردم یا دلو میزدم به دریا برا همیشه گم و گور میشدم

Nelly
مهمان
Nelly

خیلی خیلی شبیه توایلایت و فیفتی شیدز عه. دوس دارم حسی ک از خوندنش بهم دست میده رو :zardak (35):

شبنم
مهمان
شبنم

واقعا که عقل مردم تو چشمشونه آخه مگه لوهان چه گناهی داشت ای بابا دلم میخواد کله بچه های مدرسشو بکشم.
سهونم که هیچی خودشو مرده فرض کنه مردیکه ……. :zardak (2): :zardak (61):
خیلی عصبانیم.
بابت ترجمه خیلی ممنون

Sara
مهمان
Sara

وااای بمیرن همشون!:||
خیلی خوب بود ممنووون

roudyo
مهمان
roudyo

چرا اینجوری شددددددددد؟ فاک یو سهووووون :zardak (2):