34 👁 بازدید

Tainted_7

Tainted

ینی انقدر تعداد دانلوداتون با نظرا تناسب داره ها -____-

واقعا دیگه غر نمیزنم اگر واقعا براتون ارزش داره کاره ادم اینجوری نکنید

XBUTTERFLIESX
7
لوهان کل اخر هفته اش رو با گریه سپری کرد .
واقعیتش براش جالب بود که بدونه اصلا به درد کاری به جز گریه کردن میخوره یا نه . از همون موقع که توی مهمونی مچش رو موقع انجام اون عمل شرم اور گرفتن گریه کرده بود تا وقتی که دوباره برگشت سمت مدرسه . مینسوک هم از وقتی که توی اتاق گریون پیداش کرده بود اصلا تنهاش نذاشته بود . چیزی که واقعا اون رو تحت فشار میزاشت این بود که مینسوک هم تو اون حال دیده بودتش .
*فلش بک *
” لوهان اینجا…” وارد اتاق شد و بهترین دوستش رو گوشه ی اتاق دید که یه ملحفه دورش پیچیده شده ” اوه….نه….لوهانی….” سریع دوید سمتش و چانیول هم همونجا جلوی در وایساد ” چه اتفاقی افتاده؟ ببینم نکنه؟….”
لوهان سرش رو تکون داد ، میدونست که دوستش داشت به این فکر میکرد که سهون از زورش استفاده کرده . ولی بدبختانه مشکل اینجا بود که سهون اصلا به هیچ زوری احتیاج نداشت . لوهان با کمال میل خودش رو در اختیارش میذاشت .
لوهان افتاد روی پای مینسوک ” انجامش دادم…..ولی بازم رفت ، همه مارو دیدن مین! همه…..اونا فکر میکنن من یه هر-زه ام ، اونم همین فکرو میکنه ، بهم گفت “
مینسوک تنها چیزی که به ذهنش رسید همین بود ” میکشمش ” چطور جرات کرده بود با لوهان انقدر سنگدل باشه ؟ لوهان ساده لوح و اروم بود ، ولی لیاقتش این نبود.
” عزیز دلم ….. باید پیشت میموندم . تو مست بودی و اونم یه عوضیه ” خیز بداشت که بلندشه ولی گریه ی لوهان بدتر شد ” هیسس لوهانی چیزی نیست ، تنهات نمیزارم ” نگاهش به چانیول کرد ” به همه بگو برن “
” ولی..”
با التماس به دوس پسرش نگاه کرد ” خواهش میکنم چانیول ، به خاطر من ، الان میخوام همه از اینجا برن “
سرش رو تکون داد و قبل از این که در رو ببنده گفت ” باشه عزیزم “
مینسوک واقعا عصبانی بود ” یه بلایی سرش میارم ؛ این رسما ت-جاوز بوده ، تو مست بودی ، حتی خونریزی هم داری “رد خون رو از روی رون های لوهان پاک کرد ، حالش خیلی بد بود خونریزی داشت و گریه هم میکرد ” واقعا چه فکری کرد که اینجوری بکارتت رو گرفته و بعدش هم گذاشته رفته؟ میکشمش “
لوهان با صدای خفه ای گفت ” نمیدونست ….. میخواستم ازم خوشش بیاد….” مینسوک واقعا قلبش با شنیدن این حرف شکست ، تنها کاری که میتونست بکنه این بود که همراه دوستش گریه کنه.
” لوهان تو خیلی احمقی ….. چرا خودت رو به خاطر اون ازار میدی؟ اون نباید فقط به س-س اهمیت بده ، تو نباید بدنت رو قربانی کنی که اون رو راضی کنی . تو خیلی با ارزشی ، و اولین رابطه ات باید خاص میبود . نه با اون عوضی بی ارزش” پیشونی لوهان رو بوسید و بدن لختش رو با ملحفه ها پوشوند ” چرا همچین کاری کردی؟ پسره ی دیوونه”
سکوت فضا رو پر کرده بود .سکوتی که امیخته با حس گناه و پشیمونی بود ، سکوتی که خودش هزارتا حرف بود ، ولی بازم کافی نبود.
” چون دوستش دارم ” این تنها جواب بود ” دوستش دارم و میخوام که دوستم داشته باشه ، حتی اگر رنج بکشم “
” این عشق نیست لوهان این فاجعه است”
*پایان فلش بک*
لوهان جلوی در مدرسه ایستاده بود ، میدونست که بلاخره باید بره تو ولی نمیتونست ترسش رو مخفی کنه . همه تا الان فهمیده بودن حتما . با اون والدینی که داشت همه میشناختنش . همه دوست داشتن که ببینن چطور تصویر خوبی که برای خودش ساخته بود خراب میشه .
لوهان حس بدی داشت ، برای اولین بار تو زندگیش از خودش خجالت میکشید . حتی وقتی فهمید گ-یه انقدر خجالت زده نشده بود . اون سهون و با اون بودن و حتی حسی که بهش داده بود رو دوست داشت . ولی با این وجود بازم احساس تنهایی میکرد . حس میکرد ازش سو استفاده شده و یه جورایی هم مقصرش خودش بود . خودش باعث شده بود این اتفاق بیفته . میشه تقصیر اون عوضی هم انداخت . ولی این وظیفه ی اوه سهون نبود که از اون مراقبت کنه . وظیفه ی خود لوهان بود . گذاشت فکر کنه اون یه هر-زه است و باهاش بخوابه.
میدونست که این تقصیر خودش بود نه سهون.
بالاخره با کمک دوستاش تونست بره تو و سریع بره سمت اولین کلاسش ، خوشبختانه طبق معمول دیرش شده بود و به هیچ کس دیگه ای مواجه نشدو
دوتا کلاس اولش تو یه کلاس بود و اصلا خلوت نبود . سنگینی چندتا نگاه رو روی خودش حس میکرد ولی نه انقدری که بره زیر میز و قایم بشه.
زنگ تفریح افتضاح بود ، نه انقدری که فاجعه بار بیاره ولی یه چیزی تو همون مایه ها . چندبار شنید که اسمش رو زمزمه میکنن و یه چیزایی میگن /
“باورت میشه؟”
” قبلا ازش خوشم میومد ، چقدر خجالت اور که گ-یه”
“میدونستم گ-یه همینجوریشم مثل دختراس”
” با اون تازه وارده خوابید؟ اصلا اسمش رو میدونه هیچ؟ همش ده دقیقه تو مهمونی بود و لوهان وا داد”
” باور کن اولین بارش نبوده ، هر-زه”
لوهان خیلی از این قضیه که این حرفا فقط در حد پچ پچ بود خوشحال بود . همینطور که راه میرفت اینارو هم میشنید . کسی مستقیما چیزی بهش نمیگفت . سرش رو انداخته بود پایین و سعی میکرد گریه نکنه . مینسوک قبل از این که بره لوهان رو برد کلاس بعدیش . سهون خالی از هر احساسی اونجا نشسته بود و مینسوک نمیخواست بره ؛ اما لوهان به دروغ بهش گفت که مشکلی نیست و میتونه بره و مثل همیشه رو صندلی کناری چانیول نشست.
سهون حتی بهش نگاه هم نمیکرد . جوری تظاهر میکرد که انگار هیچ چیزی بینشون اتفاق نیفتاده . با همون حالت بی روح همیشگیش نشسته بود و وقتی هم که زنگ خورد مثل بقیه با عجله رفت بیرون . لوهان میخواست کل روز رو همونجا بشینه ، حس میکرد توان حرکت نداره .
همه چیز داشت خوب پیش میرفت تا این که در کافه تریا باز شد و لوهان حس فیلمایی رو داشت که همه داشتند از یه شوخی لذت میبردن جز خود اون . دوستاش زیر لب ناسزا گفتن و سریع شروع به کندن عکسا کردن . عکسای لوهان ، عکسای لوهان با سهون..
زانوهاش شل شدن و افتاد زمین ، بچه هایی که جلوی لب تاب بودن شروع کردن به پچ پچ کردن ، حتی فیلمشون هم پخش شده بود .
لوهان میلرزید و نمیتونست نفس بکشه .باید از اونجا میرفت . این دیگه زیاده روی بود ، حقش این نبود . به زور بلند شد و رفت بیرون ، وقتی داشت میرفت به کسی برخورد کرد ، ولی انقدری حالش بد بود که اصلا متوجه نشد اون سهون بوده . متوجه دوستاش هم نشد که پشت سرش داد میزدن.
سهون بی هیچ عکس العملی به بقیه نگاه کرد . یه حس افتضاحی داشت . حتی اگر لوهان یه هر-زه بود بازم به اونا ربطی نداشت . حق نداشتند حریم خصوصیش رو بشکنن . این که بقیه جوری به بدن زیبا و برهنه ی لوهان نگاه میکردن که انگار اشکالی نداشت عصبانیش میکرد. لوهان مال اون بود . حتی اگر تو واقعیت هم اینجوری نبود اون تو ذهنش همچین تصوری داشت . نمیخواست کس دیگه ای از بدن اون لذت ببره . مخصوصا از اون لحظه ای که لوهان واقعا مال اون شده بود. تنها موقعی که میتونست تظاهر کنه لوهان رو داره.
لحظه ای که مال اون و لوهان بوده نه این عوضیا.
همینجور تو فکر بود که با ضربه ی کسی افتاد زمین . سرش رو بلند کرد و دوستای لوهان رو بالا سرش دید . چانیول که هلش داده بود از یقه اش گرفت و دوباره بلندش کرد و کوبوندش به در.
با عصبانیت داد زد ” دلم میخواد زیر چشات یه بادمجون بکارم که اونکارو با لوهان کردی”
سهون نمیدونست منظورشون چیه ، پیش خودش فکر میکرد ” من چیکارش کردم؟ چیزی که میخواست رو بهش دادم و بعدشم انداختم بیرون . شوخیتون گرفته؟”
” همون چیزی رو بهش داده که اون هر-زه میخواست” خب اشتباه بزرگی کرد ، چون قبل از این که مینسوک بتونه چانیول رو عقب بکشه یه مشت خوابوند تو صورت سهون.
بکهیون قرمز شده بود ” هر-زه؟ کی به کی میگه هر-زه؟ فکر کنم تو این رابطه اونی که باکره بوده تو نبودیا”
” چه ربطی داره؟ معلومه که نیستم”
” ولی لوهان بود ” لبای مینسوک باریک شد ” اون باکره بود تا وقتی که تو ازش گرفتیش ، اصلا هم اهمیت ندادی که اون مسته و فقط میخواد دل تورو به دست بیاره”
سهون پیش خودش گفت ” وایسا ببینم این چی گفت؟ “
” حالا همه هم میدونن ، تا چند وقت پیش اصلا کسی نمیدونست اون گ-یه حالا باید با خانواده اش هم رو به رو بشه ” به بچه ها اشاره کرد ” همه اش هم به خاطر این که تو یه اشغال ح-شری هستی که نتونستی اون لامصبت رو تو شلوارت نگه داری ”
سهون به توهینای مینسوک اهمیتی نداد . فقط اون اطلاعات جدیدی که گرفته بود تو گوشش زنگ میزد.
” لوهان…..قبل اون با کسی نبود؟” باید مطمئن میشد . نمیتونست باور کنه . لوهان خیلی زیبا و محبوب بود . همه بهش چشم داشتن . همچین چیزی نمیشد . معلومه که نه ، اونم تو این سن . اون از سهون بزرگترم بود. خب البته سهون یه کم هر-ز رفته بود ولی بقیه نوجوونای هم سن لوهان هم س-س داشتن.
بکهیون با خ
خشم گفت ” معلومه ، پس چی فکر کردی؟ اون ج-ن-ده ی مدرسه است؟”
“اره راستش”
از زیر دست چانیول خودش رو بیرون کشید و رو به بقیه گفت ” بزارید برم احمقا”
حرفای اونشب لوهان مدام تو سرش میپیچید ” من تورو میخوام ….فقط تو…..مال توعم….من رو مال خودت کن”
سهون فکر کرده بود لوهان فقط اون حرفارو زده چون اون میخواسته بشنوه . فکر کرد هیچ معنی خاصی نداره. فکر نمیکرد حرفش راست باشه.
” من واقعا تنها کسی بودم که میخواست”
تو اون لحظه میخواست بره دنبال لوهان ولی پاهاش یاری نمیکرد . نمیتونست خودش رو احمق جلوه بده. این که دنبال لوهان بره و ازش بخواد که ببخشتش ضعفش رو نشون میداد . برای همین اونجا وایساد و دوستای لوهان رو نگاه کرد که دنبال کسی میرفتن که اون ارزوش بود بره دنبالش.
انقدری مرد نبود که اینکارو بکن . تنها کاری که میتونست بکنه مجازات کسایی بود که نشسته بودن لولوی شیرینش رو مسخره میکردند بود.
رفت سمت یکیشون و با حرکت بازوش و فقط با دوتا انگشت لب تاب رو انداخت روی زمین . اخرش هم پاش رو روی لب تاب گذاشت ، با شنیدین صدای خرد شدن لب تاب همه ساکت شدن . سهون نگاه مرگباری بهشون کرد و قبل از این که از اتاق بره بیرون اخرین عکس رو هم از روی دیوار کند.
” هیچکی جرات نداره لولوی من رو اذیت کنه ، حال همه تون رو میگیرم ؛ هیچکس حق نداره اذیتش کنه ، هیچکس به جز من”
لوهان صاف دوید سمت دستشویی تا بتونه اونجا راحت گریه کنه . اگه این به دست پدر مادرش هم میرسید واقعا از دستش عصبانی میشدن . کل مدرسه شاهد از دست دادن چیزی بودن که برای اون خیلی ارزش داشت.
” چطور اینطوری شد ؟ چیشد که اینجوری گند زدم؟”
” لوهانا” یه صدایی اونو از افکارش بیرون اورد ، صدایی که انتظار شنیدنش رو نداشت.
کاپیتان کمکی تیم فوتبال ، یه چندتا بازیکن دیگه ام بودن که داشتن باهاش حرف میزدن ، لوهان فکر کرد مشکلی نیست و رفت بیرون.
” بچه ها الان نمیتونم حرف بزنم” ولی یک دفعه کوبیده شد به در دستشویی.
همه شروع کردن به خندیدن ” پس تو گ-ی بودی ها؟”
” واقعا نمیدونم راجع به این که رختکنم با تو یکیه چه حسی دارم ” حرفاش رو زخم لوهان نمک میزد.
” اره احتمالا موقع دوش گرفتن با دیدن ما کلی حال میکنه”
” نه….قسم میخورم اینجوری نیست….شما دوست منید” میخواست هرجور شده توضیح بده. گ-ی بودن و عاشق یه نفر بودن کاملا فرق داره . اون هم دختر و هم پسرای خوشگلی دیده بود و تقریبا به هردو به حس رو داشت . اون گ-ی بود درست ، ولی پسرای کمی براش جذابیت داشتند . اون خیلی سخت پستند بود . قضیه فقط این بود که اون عاشق سهون بود ، ربطی به گ-ی بودنش هم نداشت ؛ حاضر بود قسم بخوره که حتی اگر سهون دخترم بود عاشقش میشد.
یه کم پیچیده بود ، البته که اون پسرا رو ترجیح میداد . ولی این به این معنی نبود که اون تمام پسرای روی کره ی زمین رو بخواد . اون فقط عاشق شده بود . عاشق یه پسر.
” از تیم میری بیرون عوضی ، یا خودت میری یا مجبورت میکنیم که بری ” یکی با زانوش زد تو شکمش و چشمای لوهان سیاهی رفت ” دارم جدی میگم ، تیم هر-زه ای مثل تورو نمیخواد ، یا میری یا این که….”
داشت دعا میکرد اینا زودتر تموم بشن که پسرا عقب کشیدن . وقتی سرش رو بلند کرد دوستاش رو دید.
پیش خودش گفت ” شما پیشم موندین با این که یه هر-زه ی کثیفم “
حس ارامش وجود لوهان رو پر کرد . هیچی بهتر از این نبود که مینسوک و یشینگ رو بینه که دارن کمکش میکنن بایسته و از دستشویی بره بیرون.
البته اگر سهون بود مسلما بهتر میشد . همه چیز رو حل میکرد و اشکاش رو بند میاورد.
لوهان متوجه سهون که کنار راهرو با خشم ایستاده بود و دستاش مشت شده بودن نشد . حالت صورتش هم ترسیده بود و هم مثل یه قاتل شده بود . مثل یه شیطان شده بود و میخواست هرچیزی که سر راهش میدید رو بکشه.
ولی لوهان سهون رو ندید ، اشک تو چشماش و خونی که به خاطر فشار ناخناش رو کف دستش میومد رو ندید.
فقط پیش خودش میگفت ” سهون نیومد دنبالم ، سهون بهم اهمیت نمیده “



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





60
نظر بگذارید

avatar
58 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
46 نظرات نویسندگان
Nellysaha1982شبنمniloofar_exolNaNa نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Nelly
مهمان
Nelly

عالی عالی

saha1982
مهمان

خیلی بده دوستات و همجنسات بهت اعتماد نکنن…

شبنم
مهمان
شبنم

من نمیدونم چرا نمیتونم این دوتا رو اصلا درک کنم و طبق معمول عشق لوهان به سهون یه عشق کورکورانست. نمیدونم چجوری باید منظورمو بگم
در هر حال از اینکه اینقدر روونه و موقع خوندن دچار پیچش مخ نمیشم ازت ممنونم. :unsure:

niloofar_exol
مهمان
niloofar_exol

par par shodam vase do tashun cheghaaaaade gonah daran cry cry

NaNa
مهمان
NaNa

من نمیدونم نظر گذاشتم یانه!!!
ولی اگ نذاشته بودم تا الان ببخشید چون تازه این قسمتو خوندم…عالییی بود و ممنون 😥