32 👁 بازدید

Tainted_5

Tainted

پوستر زیبا از سارا ❤

XLOUD & CLEARX
مینسوک با پریدن یشینگ روی تختش از خواب بیدار شد . پاهاش رو بلند کرد و لگدی به پسر جوونتر زد و وقتی صدای افتادنش رو شنید لبخند زد .
یشینک با لحن با نمکی گفت ” دردم گرفت مینی ، تو تولدم منو میزنی؟”
” دوشنبه تولدته خرس گنده”
” دلم میخواد یه هفته تولدم باشه ” مینسوک اهی کشید . برادرش اروم بود ولی خیلی دوست داشت بهش توجه کنن و لوس بود.
” معلومه میخوای چرا نخوای؟ برو بیرون از اتاق من الان دیرمون میشه ” در واقع دیرشون شده بود .
مینسوک انتظار داشت که لوهان تا اون موقع سر کلاس رفته باشه ولی نرفته بود . سریع گوشیش رو دراورد و دید که لوهان بهش یه پیام داده و گفته که حالش خوب نیست . درسته که لوهان همیشه دیر میومد ولی هیچوقت کلاسارو از دست نمیداد . روز قبلم حالش خوب بود . یه کم عجیب بود ولی نه انقدری که باعث نگرانی بشه . چیزی که نگرانش کرد اوه سهون عوضی بود که موقع لوهان اومد پیشش و سراغ لوهان رو ازش گرفت . خیلی خودش رو کنترل کرده بود تا دعوا نکنه . اون عوضی صد در صد یه کاری کرده بود که لوهان اسیب ببینه . کاملا مشخص بود.
مینسوک و بقیه سعی کردن تا به لوهان پیام بدن ولی جوابی نگرفتن . این موضوع شکش رو بیشتر کرد . اگر مریض بود خیلی راحت جواب میداد ، ولی جواب ندادنش تنها یه معنی میداد ، اونم این که جوابی نداره بده و این برای مینسوک فقط یه معنی میداد.
مینسوک لوهان رو دزدید . نمیتونست بزاره یه عوضی اخر هفته ی لوهان رو خراب کنه یا این که ناراحتش کنه . نمیتونست کاری که اوه سهون کرده بود رو عوض کنه ولی میتونست حداقل دوستش رو خوشحال کنه . برای همین همه باهم رفتند و اهوی ناراحتشون رو دزدیدند.
مینسوک سعی داشت از مهمونی لذت ببره ، ولی نمیتونست از فکر لوهان هم بیرون بیاد ، برای همین هم لپای بادکرده نشسته بود و هم داشت لذت میبرد . و با این که نمیخواست اعتراف کنه ولی نمیتونست چشماش رو از روی پسر بانمک و مستی که پیشش نشسته بود برداره .
پارک چانیول
داشت احمقانه رفتار میکرد ، جوکای بی مزه ای میگفت و بلند بلند بهشون میخندید.
چجور میتونست انقدر بی نقص باشه.
این برای مینسوک اوضاع رو کمی سخت میکرد . این روزا همه فکر و ذکرش پیش اون پسر بود . احساساتش کمی معصومانه بود و باقیش……خب اون که تصمیم نداشت یه کشیش بشه . چند ماهی میشد که احساساتش بیشتر از یه دوست داشتن معمولی شده بود ، متوجه شده بود که قد چانیول چقدر بلند شده بود ، صداش کلفت تر شده بود و لبخندش زیباتر . اولش چیزی نبود ولی هرچی جلوتر رفتن جزئیات هم بیشتر شد.
مجبور بود شبایی که چانیول اونجا میموند بره تو اتاقش و در رو روی خودش قفل کنه وگرنه میرفت و تمام شب به جزئیات صورت اون خیره میشد و همه رو به حافظه میسپرد.
لبخندش که همه جارو نورانی میکنه.
لبای صاف و نرمش.
حالت انگشتای بلندش وقتی چیزی رو به مینسوک میداد.
جوری که با چشمای تیره رنگش با مینسوک حرف میزد.
تموم جزئیات به دل پسر بزرگتر میشست . برای مینسوک اون روزی که بعد از دیدن یه خواب شیطنت امیز راجع اون پسر رفت حموم و دید که اونم با حوله اونجاست خیلی سخت بود.
سر چانی که داشت دندوناش رو مسواک میزد داد زد ” هی حواست کجاست پس قفل در واسه چیه؟” چانیول مسواک زدنش رو متوقف کرد و با تعجب به هیونگش نگاه کرد .
مینسوک جوری گه انگار عصبانیه داد زد ” من دلم نمیخواد برهنه ببینمت پس یاد بگیر ازش استفاده کنی” نمیتونست چشماش رو از روی بدن برنزه ای که جلوش بود برداره . وقتی که چانیول با خجالت دستش رو جلوی سینه اش گرفت تا بدن زیباش رو مخفی کنه مینسوک احساس بدی بهش دست داد . نگاهش پر از نا امیدی بود . مینسوک مطمئن نبود اون حالت چه معنی داره . فقط میتونست بگه که اونو خجالت زده کرده . وقتی چانیول در رو بست یه سنگینی تو سینه اش حس کرد.
حالا خودش نشسته بود و به چانیول خیره شده بود ، جوری که چانیول فضارو عوض میکرد رو دوست داشت . چون خودش خجالتی بود براش خیلی جالب بود که چانیول چه جوری مرکز توجه همه هستش . این که وقتی همه دارن بهش نگاه میکنن و به حرفاش گوش میدن اصلا خجالت زده نمیشه. اون کاملا با اعتماد به نفس بود و اینم به بی نقصیش اضافه میکرد. نشسته بود نوشیدنی میخورد و با همه شوخی میکرد . مینسوک میخواست باهاش حرف بزنه ولی نمیدونست از کجا باید شروع کنه . اون همیشه مثل یه احمق رفتار میکرد . اللخصوص وقتی یشینگ پیشش بود . برادرش چه فکری میکرد اگه میدید داره با یه پسر لاس میزنه.
وقتی لوهان یهو پیداش شد رشته ی افکار مینسوک پاره شد . لوهان با بی ادبی نوشیدنی چانیول رو گرفت و خورد .
به بهترین دوستش نگاهی کرد و پیش خودش گفت قراره یه فاجعه پیش بیاد . خوشبختانه چانیول هنوز انقدر هشیار بود که به لوهان راجع به نوشیدنیش هشدار بده ، که البته افاقه ای هم نمیکرد.
بعد از این که لوهان رفت چانیول با صدای بلندی گفت ” هی مینسوک “
” هوم؟”
چانیول قبلا از این که چیزی بگه سرخ شد ” تو مذهبی هستی؟”
“ام….نه…برای چی؟”
” چون تو حاجت همه دعاهامی کککک” واسه خودش میخندید . مینسوک نمیدونست باید بخنده ، اب بشه یا یکی بزنه پس کله اون.
” هی مینی”
” بله “
” اگه یه میوه استوایی بودی ماناناس میشدی ککک ” مینسوک نمیدونست باید چیکار کنه فقط هی سرخ میشد.
” چانی چی …”
” وایسا وایسا این یکی از همه بهتره ، همیشه میخواستم این رو بهت بگم ” مینسوک ساکت موند.
” همه میگن خوشحالی با خ شروع میشه ، چرا مال من با تو شروع میشه؟” این بار نخندید ، فقط با یه لبخند عریض به پسر بزرگتر نگاه کرد . مینسوک از خجالت کاملا قرمز شده بود . “عااااا مینی وقتی سرخ میشی خیلی خوب میشی ” ایستاد و تلوتلو خوران دستش رو جلوی مینسوک گرفت ” من رقاص خوبی نیستم ولی اگر له شدن انگشتات برات مهم نیست ، میخوام باهام برقصی”
مینسوک خشکش زده بود پیش خودش گفت ” رقص با من ؟ با من؟ واقعا؟” چشماش درشت شد و دیگه نتونست لبخندش رو کنترل کنه . سرش رو تکون داد و دست چانیول رو گرفت .
نمیدونست چه جوری باید با چانیول برقصه ، هرچقدرم که حس خوبی داشت باز هم ضایع بود . جفتشون پشت هم رو گرفته بودند و حس میکردند مثل یه فیل تو مهمونی دارن جلب توجه میکنن. مینسوک فاصله اش رو حفظ کرده بود ( فاصله قانونی رو رعایت کرده ) نمیخواست از مرزای اون پسر مست رد بشه . ادم تو مستی هرکاری میکنه و مینسوک میدونست که وقت بروز احساساتش نیست . میدونست چون بهترین دوستش هم داشت همین کار رو میکرد. میخواست بره و جلوی لوهان و سهون رو که تقریبا داشتند جلوی مردم ترتیب همدیگه رو میدادن رو بگیره ولی چانیول جلوش رو گرفت و بهش گفت که به این کار نیازی نیست . لوهان مست بود و هرکاری میخواست رو میتونست انجام بده ، فقط گه گداری نگاهش میکرد تا مطمئن بشه که حداقل لباس تنشه . خیلی زورش میومد از این که بهترین دوستش انقدر محو سهون بود که اصلا حواسش نبود داره باهاش چیکار میکنه . حتی دو هفته هم نشده بود که همدیگه رو میشناختند و از الان فاجعه شده بودند . مثل یه بمب ساعتی بودن و دیدن این وضع مینسوک رو ناراحت میکرد . میدونست که کاری نمیتونه بکنه . وقتی دل میخواد میخواد . تنها کاری که میتونست بکنه این بود که حواسش به لوهان باشه تا زیاد از حد اسیب نبینه . با دیدن این که سهون چقدر اشکارا داشت معصومیت و بکارت لوهان رو از بین میبرد کاملا میشد فهمید که قراره اسیب ببینه.
اونم دوست داشت که با چانیول باشه و چانیول هم برای اولین بار با اون رابطه داشته باشه ، دوست داشت تو موقعیتی قرار بگیره که اسم اون ناله کنه ، ولی این کار درستی نبود. چانیول انقدر براش ارزش داشت که نمیخواست گند بزنه به دوستیشون . نمیخواست این اتفاق وقتی که توی مهمونی و مستن و جلوی همه بیفته ، میخواست ویژه باشه.
چانیول هم به همون چیز فکر میکرد . به این فکر میکرد که اون پسر قد .وتاه جذاب ترین موجود روی کره ی زمینه . خیلی خوشحال بود که لوهان و سهون اونجا نبودن دیگه تا وسوسه اش کنن ، هرچند که خود مینسوک هم همین کار رو میکرد. میتونست ببینه که مینسوک سرخ شده . اون پسر هربار که چانیول بهش نگاه میکرد و نگاهش رو میدزدید با نمک به نظر میرسید. داشت ناخناش رو اروم میجویید که چانیول دستش رو از جلوی دهنش پس زد ، چقدر دلش میخواست اون لبارو ببوسه .
” ناخنات رو نجو عزیزم ، عصبی نباش ” مینسوک به چانیول نگاه کرد . حس بد از بین رفته بود و چانیول پیش خودش فکر کرد یا حالا یا هیچ وقت . اب دهنش رو قورت داد . با استرس خم شد سمت صورت مینسوک . برای هردوشون سخت بود .. انگار که منتظر یه طوفان بودن . برخورد لباشون مثل یه طوفان هم بود . تمام احساسات این چند ماهشون روی لبشون منتقل شده بود . منتقل شده بود به بوسه ی اروم و پر از هیجان چانیول . دست چانیول از پشت بلیز مینسوک رفت تو و مینسوک به جلوی تیشرت چانیول چنگ زد.
انگار اون یه بوسه حرفش رو بهتر از اون دوتا میتونست بزنه .
انگار میگفت من منتظرت بودم ، من بهت احتیاج داشتم.
” مینی؟” نفسش به خاطره بوسه بند اومده بود وقلبش تند تند میزد .
مینسوک به دلهره بهش نگاه کرد
دوباره داشت سرخ میشد ” خب … ام …..میخواستم……یعنی داشتم فکر میکردم….که اگه میخوای… ام…”
” ها؟” پسر بزرگتر ارزو میکرد چانیول همونچیزی که اون فکر میکنه رو بگه . از همیشه استرسش بیشرت بود.
” دوست پسرم ” بالاخره گفت ” اگه میخوای ، دوست پسر باش ” با عجله گفت . چشماش رو بست ، انگار داشت خودش رو برای رد شدن اماده میکرد . ولی به جاش یه بوسه نرم از پسر بزرگتر گرفت .
مینسوک نمیتونست حرف بزنه . نمیتونست با صدای بلند بله بگه برای همین امیدوار بود بوسه به جاش جواب بده .
یه جواب بلند و واضح.

قسمت بعد رمزیه برای گرفتن رمز به من ایمیل بزنید یا به ایدیم پیام بدین اگر بازم نشد اینستا دایرکت بدین 🙂

Kimesheida@gmail.com

Insta : parlimina_07

کانال فیک

Telegram



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





52
نظر بگذارید

avatar
52 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
47 نظرات نویسندگان
KSZsaha1982niloofar_exolMahanفاطمه نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
KSZ
مهمان
KSZ

وااااییییی…

saha1982
مهمان

حالا یه کم متوجه شدم…اونا مست بودن و رابطشون نمیتونسته عاشقانه باشه..

niloofar_exol
مهمان
niloofar_exol

omg omg man hamishe channel o micheam ama az in dasi aghab moonde budam omg omg chera?kheiiiiiili cool bud kamsa kamsa

Mahan
مهمان
Mahan

با اینکه همیشه شیوچن بوده اما من با شیوچان هم موافقم به نظر خیلی کیوت میان :zardak2 (7):
ممنون عالی بود :zardak (35):

فاطمه
مهمان
فاطمه

یسسسسسس 😥 :heart: :zardak2 (11):