40 👁 بازدید

Tainted_15

Tainted

من باز دارم عر میزنم عرررر

این قسمت رو 2 بار خوندم TT

15
وقتی لوهان بیدار شد ، دست سنگینی دورش افتاده بود . هوای اطرافش سرد بود ، خودش رو تو گرمای اغوشی که دورش کرده بود بیشتر فرو برد . همین لحظه بود که یادش اومد.
تیر کشیدن پشتش همه چیز رو به یادش اورد ، منظور از همه چیز ، جایی که توش بود نیست ، منظور این حقیقت که بهش تجاوز شده است.
بهش تجاوز شده بود و درد داشت.
لوهان چشماش رو باز نکرد تا ببینه کجاست . اگر میکرد ، میفهمید که تو اون حموم سرد و خیس نیست. اگرم میفهمید خیلی فرقی نمیکرد . روز قبل به این که همه چیز رو ندید بگیره احتیاج داشت ، ولی دیگه داشت با واقعیت رو به رو میشد ، و واقعیت هم این بود که یکی از دوستاش به طرز بدی بهش تجاوز کرده بود .
به خاطر دردی که پیچیده بود ناله ای کرد ، دستش رو کشید و خودش رو از روی تخت انداخت روی زمین . هنوزم چشماش رو باز نمیکرد . خیلی میترسید که جی دی و اون لبخند کثیفش رو بالای سرش ببینه . دستی اروم روی شونه اش اومد ، خودش رو با گریه عقب کشید.
وقتی به کمد خورد بلند داد زد ” نه ، دوباره این کار رو نکن ، خیلی درد داره ” در واقع تو ذهنش دنبال سهون میگشت ” سهون ، سهون من کجاست ” صورتش رو تو زانوهاش برد و زد زیر گریه . کم کم با یاداوری این که سهون نجاتش داده بوده ، گریه هاش به زمزمه تبدیل شد . دو تا دست سمتش اومد ، یه کم از جاش پرید ، ولی عقب نکشید . تصمیم گرفت یه چشمش رو باز کنه.
وقتی چشمای اروم سهون رو دید احساس امنیت کرد . تو چشماش یه چیزی بود که انگار داره دردای لوهان رو باهاش شریک میشه ، انگار تو تمام فریادا و اشکای لوهان سهم داشت .
” سهون من! فکر کردم…” نتونست حرفش رو تموم کنه ، خودش رو انداخت روی سهون و باعث شد جفتشون روی زمین دراز بکشن ” سهون من…” سهون میدونست الان وقتش نیست ، ولی نمیتونست لرزش قلبش ، وقتی که لوهان صداش میکرد رو کنترل کنه. لوهان بهش احتیاج داشت . نه برای شه-وتش . به محافظت و دلگرمیش نیاز داشت و سهون با خوشحالی حاضر بود اینارو در اختیارش بزاره.
اروم روی موهاش دست کشید” هیس….گریه نکن ، سهونت همینجاست” زمزمه های لوهان قطع نمیشد . سهون پشتش رو نوازش میکرد و بهش دلگرمی میداد . وقتی که حس کرد لوهان اروم شده از شونه هاش گرفت و به عقب هلش داد تا بتونه تو صورتش نگاه کنه . نگاهی پر از تحسین به صورت لوهان انداخت. لوهان فین فین کرد و لبش رو گاز گرفت . سهون نمیدونست دلش میخواد اون موجود معصوم با اون چشمای پر از اشک رو اروم کنه ، یا باهاش بخوابه . ولی ترجیح داد گزینه ی اول رو امتحان کنه ، انقدرا هم احمق نبود.
درسته که لوهان با اون چشمای خیسش خیلی معصوم و خواستنی شده بود ، ولی سهون خوب میدونست که الان فرصت خوبی برای معاشقه نیست.
” لوهان ، عزیزم خوبی؟” لوهان بینیش رو بالا کشید و سرش رو تکون داد ” میدونم سخته ، میدونم ترسیدی ، ولی من مراقبتم ” پیشونیش رو بوسید ، بلند شد ایستاد و لوهان رو هم بلند کرد .
وقتی رفتن پایین ، کای روی کاناپه بود و دسته ی پلی استیشن رو توی دستش گرفته بود . سهون مثل بچه ها دوید سمتش ، کنار نشست و دسته رو ازش قاپید .
سهون زبونش رو دراورد ” اون یکی دسته رو بیار هیونگ…..منم میخوام بازی کنم ، هرچند همیشه میبرم ” لوهان لبخند زد و برگشت سمت سالن . سهون نیم خیز شد ” هی لولو کجا؟”
لوهان اشاره کرد که بشینه ” میرم حموم ، حالم خوبه ، میشه گوشیم رو روشن کنی؟”
سهون سرش رو تکون داد .
وقتی رفت حموم ، کیونگسو نیمه برهنه اونجا ایستاده بود .
” اوه ” به طرز بانمکی جلوی دهنش رو گرفت ” ببخشید ، کای نگفت که اینجایی…..ببخشید ” با خجالت تعظیم کرد و برگشت که بره.
” عیبی نداره هیونگ ، بیا تو من دارم میرم”
” مطمئنی؟” کیونگسو با لبخند محوی سرش رو تکون داد ” عیب نداره یه دوش بگیرم؟ حس میکنم….” کثیفم . حرفش رو قورت داد . در هر صورت هم کیونگسو میدونست منظورش چیه.
” میدونم….هیچوقت پاک نمیشه ، ولی بهتر میشه . مخصوصا وقتی که کسی رو داری که دوستت داره ” رفت سمت کمد حوله ها.
” من کسی رو ندارم که دوستم داشته باشه “
کیونگسو نیشخند زد ” سهون چی؟”
لوهان جا خورد ، البته که سهون رو دوست داشت و میخواست که سهون اون ادم باشه ، ولی سهونم هم همین رو میخواست؟ البته این دو شب تنها کاری که کرده بود عشق ورزیدن به لوهان بود یا شایدم ترحم.
” فکر نکنم اونم همین حس رو داشته باشه “
کیونگسو حوله ای بهش داد و خندید ” تو هم اندازه ی اون لجبازی . دوستش داری؟” لوهان با خجالت سرش رو تکون داد . به کیونگسو اعتماد داشت ، میدونست که تو خیلی موارد کیونگسو شبیه خودشه.
” پس ازش بخواه دوس پسرت باشه . البته به نظرم شب نشده خودش پیشنهاد میده ، من و کای شرط بستیم ”
چشمای لوهان درشت شد ” چیه؟ سهون الان هفته هاس راجع به لولوی عزیزش یه ریرز فک میزنه . یه کم باید خودمون رو سرگرم مبکردیم ” (منظورش شرط بندیه )
” بگم باهام باشه؟”
” اره ، اگرم اون نگفت ، که میگه ، تو ازش بخواه . اون خیلی ازت خوشش میاد” کیونگسو لبخند زد و برگشت ، لوهان با دیدن کبودی روی پهلوش گرفتش
” حالت خوبه؟” لوهان صدایی از گلوش دراورد و لباسش رو کمی پایین کشید تا بهتر ببینه . کیونگسو سریع عقب کشید و با دستش بدنش رو پوشوند.
با لحن غمگینی گفت ” خوبم ، خوردم به کمد . … واقعا چیزی نیست هیونگ ” از حموم رفت بیرون ، لوهان حس بدی پیدا کرده بود . واکنش کیونگ عجیب بود . حتی برای کسی به ساکتی و عجیبی اون . لوهان نمیتونست حرفش رو باور کنه.
هرچی بیشتر بهش فکر میکرد ريال بیشتر احساس مضحکی میکرد . کار ک میتونه باشه؟ کیونگسو تو مدرسه انقدری تنها نبوده که کسی بخواد بزنتش . کای و سهون همیشه پیشش بودن ، حتی اگرم درست باشه ، کای با دیدن کبودیا دیوونه میشده قطعا . لوهان میدونست که اگر این اتفاق میفتاد کای باعث و بانیش رو میکشت . پی کار کی میتونست باشه؟
کای ؟ نه بابا ، اون خودش داره ازش محافظت میکنه . لوهان داری زیادی تو کارایی که بهت مربوط نمیشه دخالت میکنی ، بس کن دیوونه بازی رو.
تصمبم گرفت دیگه بهش فکر نکنه و رفت توی وان.
…………..
وقتی در حموم بسته شد کای گفت ” حالش خوبه؟”
سهون اخم کرد ” نه ، ترسیده ، امیدوار بودم مثل من با مسائل کنار بیاد”
کای با عصبانیت گفت ” چجوری اونوقت؟ انقدری بریزی تو خودت تا یه نفر یه جا غرق خون پیدات کنه ؟ ببینم خودت وقتی از بیرون بهش نگاه کنی چه جوری باهاش کنار میای ها؟ میتونی همچین گندی رو جمع کنی؟” برادرش خیلی خودخواه بود ، همیشه فقط درد کشیدن خودش رو میدید ، نمیتونست ببینه که کسی که داره میبینتش چه دردی میکشه .
” متاسفم هیونگ منظوری …” حرفش رو عوض کرد ” نه…احتمالا بازم تویی که باید زخماش رو مرهم بزاری ، من فقط خراب میکنم ، درست کردن تو کارم نیست ” اهی کشید و دستاش رو بین موهاش برد .
” باید این موضوع رو تغییر بدی ” سهون چیزی نگفت . دلش میخواست به خاطر لوهان عوض بشه ، ولی فراموش کردن خیلی سخت بود . حتی همون موقع که با کای اونجا نشسته بود ، خاطرات گذشته اش تنهاش نمیذاشتن .
کای پیشنهاد داد ” شاید اگر با ما زندگی کنه….” سهون برای یه لحظه هیجان زده شد ، این یعنی هر شب کنار لوهان بخوابه و صبح که بلند میشه بازم اونجا باشه . لوهان میتونست ازش در برابر کابوس هاش محافظت کنه .
” اره ، هه ، خیلی خوب میشه که یکی رو داشته باشه که وقتی ترسیده بغلش کنه ، ولی ارزشش رو داره؟ اون نمیدونه که تدی خرسش ، یه ادم پر از مشکلات روانیه . من یه بار اضافیم نه یه همراه خوب “
” انقدر عوضی نباش ، توقع داری چی بگم؟ بیشترین کاری که براش میتونم بکنم ، همون کاریه که برای سو انجام دادم . بقیه اش به تو بستگی داره . اگر میخوای افسارت رو بدی دست گذشته ات مختاری “
سهون میخواست حرف بزنه ولی با اومدن کیونگسو لبش رو گاز گرفت و دوباره رفت سراغ دسته ی بازی .
” لوهانی رفت حموم کنه ” بینشون نشست ” شاید تو هم باید کمکش کنی ، اونجوری که کای به من کمک میکنه “
سهون با ترس پرسید ” ناراحته؟ به خودش داره صدمه ای میزنه؟” قبلا دیده بود که پوست کیونگسو چه جوری به خاطر سابیدن زیاد کنده میشه.
” نه فکر نکنم …..فقط….ناراحته ….بهت احتیاج داره “
سهون پیش خودش گفت ” من بیشتر بهش احتیاج دارم ” بلند شد و بعد از برداشتن گوشی لوهان رفت سمت حموم.
” لوهانا؟ گوشیت رو اوردم…و ….خب ” سرش رو خاروند ” میشه یه لحظه بیام تو؟”
” اوه….حتما” وقتی در رو باز کرد لوهان خودش رو جمع کرد تا بدنش رو بپوشونه.
” این گوشیت …..میشه یه لحظه حرف بزنیم؟”
لوهان سرش رو تکون داد.
” میدونم یه ریز چیزای مبهمی راجع به خودمون سه تا بهت میگم و گیجت کردم ” کنار وان زانو زد و لوهان تا جایی که میشد به دیوار چسبید ، سهون میدونست که کارش غیر عمدی بوده ، برای همین هم سعی کرد که درد تو سینه اش رو نادیده بگیره ” شاید همه چیز رو بهت نگم ، ولی چیزی که دیشب گفتم واقعی بود ، من بهت اهمیت میدم . میدونم حس کثیفی داری ، ولی نیستی . ولی تا یه مدتی حداقل این حس رو خواهی داشت ” لوهان اخمی کرد و چونه اش رو بین زانوهاش گذاشت ” میتونم اگر بخوای بهت کمک کنم…” نگاهش رو گرفت.
” چجوری؟”
” برای شروع میتونم کمکت کنم حموم کنی ” لوهان یک دقیقه بهش فکر کرد . خجالت میکشید که سهون بدن ازرده اش رو ببینه.
” تو فکر نمیکنی من کثیفم؟” سهون قبل از این که به چیزی فکر کنه صورت لوهان رو گرفت و مشغول بوسیدنش شد .
” عزیزم تو پاک ترین چیزی هستی که من تاحالا دیدم ، دستای کثیف من حتی ارزش لمس کردن تو رو هم نداره ” اگر لوهان یه روزی میفهمید که اون چقدر کثیفه خیلی خجالت میکشید . حتما ولش میکرد و پشت سرش رو هم نگاه نمیکرد . سهون از همون بار اول که یکی پوست سفیدش رو لمس کرد احساس میکرد کثیفه . هربار هم کثیفتر میشد . میخواست تظاهر کنه تعدادشون انقدرا هم زیاد نبوده ” من خیلی کثیف تر از توعم ، خیلی زیاد ، انقدری که تو هم یه ذره هم کثیف نیستی ” پیشونی لوهان رو بوسید . با یه لیف شروع به تمیز کردن پوست لوهان کرد . اروم بدنش رو لیف میکشید . شونه هاش رو میبوسید . بهش کمک کرد از وان بیرون بیاد و خودش رو خشک کنه ، لوهان داشت از این که ازش مراقبت میشه لذت میبرد ، قبلا کسی رو نداشت که اینجوری مراقبش باشه ، بیشتر از هرچیزی به این حس نیاز داشت .
وقتی گوشیش رو برداشت ، با دیدن 32 تا پیام و 17 تا میس کال ، یادش اومد اون بیرون هنوز هم زندگی جریان داره . بیشتر پیام ها از طرف مینسوک و یشینگ بود ، یه پیام هم از طرف مادرش : برای ماموریت کاری میریم ، دو هفته دیگه برمیگردیم ، چیزی خواستی بخری از کارت استفاده کن.
سهون هنوز مشغول خشک کردنش بود ” چی شده؟”
“اوه …هیچی….فکر کنم باید برم خونه…..پدر و مادرم دیگه رفتن”
” اوه ” دست از کارش کشید ” لباس بپوش میرسونمت ” بدون این که صبر کنه لوهان جوابی بده رفت.
تو راه خونه لوهان نمیدونست چی باید بگه . نمیدونست با رفتنش به خونه ، سهون هم مثل قبل میشه یا نه. شاید دوشنبه ، دوباره سهون بهش بی محلی میکرد . همون لحظه ، سهون هم نگران این بود که لوهان برای همیشه ترکش کنه . شاید نمیخواست باهاش باشه . شاید میدونست که سهون چقدر کثیفه و دیگه نمیخواستش . نگرانی هاش رو کنار زد و لوهان رو تا دم در خونه اش همراهی کرد.
من پر از احساسات اشفته ام . میخوام دوست داشته باشم . میخوام ازارت بدم . میخوام فقط من و تو باشیم . نه هیچ کس دیگه . قبل از تو خیلیا بودن و من دیگه خسته شدم . تو تنها کسی هستی که الان میخوام نزدیکم باشه. شاید بتونی کابوسام رو ازم دور کنی . این کار رو برام میکنی؟

من فقط میخوام با تو باشم….عیبی نداره؟ نمیخوام وبال گرنت شم…ولی طوری که تو دردام رو بردی، به نظرم برای من خوبی . میتونم بهترین باشیم. به نظرم برای هم ساخته شدیم . میشه من رو نگه داری؟

هردو دم خونه ی لوهان ایستادن .
سهون سعی داشت با شوخی فاز بد رو از بین ببره ” تا همین جا کافیه یا تا تو اتاقتم باید ببرمت؟”
لبای لوهان اویزون شد ” نه خوبه ….مستم مگه؟” سهون سرفه کرد ، لوهان ازش بزرگتر بود ، ولی شدیدا مثل بچه ها بود . یه موجود فوق العاده که ازش مراقبت کنه . معصومیتش هم اثبات این موضوع بود.
دوباره بینشون سکوت حکم فرما شد . انگار تنها کاری که میتونستن بکنن خیره شدن بهم بود . سهون پایین رو نگاه کرد و فهمید دستای هم رو گرفتن ، انقدر محکم که انگار میترسن همدیگرو از دست بدن.
واقعا هم میترسید .
” میشه ولنتاین رو با تو باشم؟”
” چی؟ الان که….اکتبره ….”
” عیبی نداره ، صبر میکنم “
تا ابد صبر میکنم ، اگر قراره زمان مرگم عاشقم باشی ، تا ابد صبر میکنم.



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





37
نظر بگذارید

avatar
36 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
36 نظرات نویسندگان
Nellyfatemeh.shChocolatemahtab(tabis(s&s.. نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Nelly
مهمان
Nelly

خیلی خوبن عرررر
سهونی برو خونه ی لولو… تنهاش نذار :zardak (35):

fatemeh.sh
مهمان
fatemeh.sh

عزیزم چ قشنگگگ

Chocolate
مهمان
Chocolate

ايييييييييييييييييي خدا عاليييييييييييييييييييييييييي بود چرا من اينقدررررررررررر عررررررررررررررررررررررررر زدمممممممممممممممممممممممممممممممم :yahoo: :negative: :negative: عاليييييي ممنون عزيزم

mahtab(tabis(
مهمان

بهش گفت سهووونت اینجااااااااااااااس :jhsdhugF:

این چهار نفر چرا انقدر گناه دارن اخه چرااااااااااااااااااااا

هونهانش داره قشنگ میشه تورو خدا لوهانم مثل دیو کنارش بمونه

درکش کنه

چرا برگشت خونش…میموندی پیش سهون دیگه

s&s..
مهمان
s&s..

خیلی عالیییییی بود :jhsdhugF: :jhsdhugF:
تشکر :zardak (61):