20 👁 بازدید

Tainted_14

Tainted

این فیک قشنگ برای محرمه انقدر عر میزنم که نگو TT

کای کصافط TT

نظراتون خیلی کمه:(

چرا منو دوس ندارین 🙁

14
” کیونگسویا ” کیم جونگین با لحن شیرینی دوس پسرش رو صدا زد .
کیونگسو بالاخره بیدار شد ، جونگین بین پاهاش بود و در حالی که چونه اش رو روی شکم کیونگسو گذاشته بود ، به طرز بانمکی لباش رو اویزون کرده بود . این لبای اویزون برای کیونگسو همیشه بانمک به نظر نمیومدن ، این چهره نشونه ی شخصت متزلزل جونگین بود .
درسته که کیونگسو به دوس پسرش از همه ی دنیا بیشتر اعتماد داشت . وقتی جونگین پیشش نبود احساس امنیت نمیکرد . البته امنیتی در برابر بقیه . اون در واقع هیچوقت کاملا احساس امن بودن رو تجربه نکرده لود . با جونگین به طرز اعتیاد اوری نا امن بود . اون از کیونگسو در برابر هرچیزی به به جز خودش محافظت میکرد . ولی همیشه خودش کاراش رو جبران میکرد . ولی اخیرا این دیگه کافی نبود.
چند وقتی میشد که زندگی پوچ بود ، بی ارزش بود.
کیونگسو پسرمرفهی بود . اونم مثل جونگین و حتی سهون ، تو خانواده ی ثروتمندی بزرگ شده بود . پدر و مادرش تو اقتصاد کره دست بزرگی داشتند . اونا مهربون و دوست داشتنی بودن ، ولی انگار وقت کافی برای پسر خودشون نداشتند.
اونا بیشتر وقتش رو خونه ی دوستاش یا دوس پسرش میگذروند . پدر و مادرش هم مثل بقیه نبودند که بهش بگن این کار خوبی نیست. وقتی که دوس پسر مس-تش روی تخت گیرش انداخت ، کیونگسو تازه فهمید که چقدر دلش میخواست پدر و مادرش مثل بقیه بودند . باید میموند خونه و درس میخوند یا بازی ویدیوی میکرد ، ولی در عوض روی تخت دوس پسرش فریاد میزد و دلش به حال هرکسی که اونجوری بکارتش رو از دست میداد میسوخت.
این کاری بود که کیونگسو همراه با گریه کردن و چنگ زدن به تخت انجام میداد . یه کم به خاطر طبیعت مهربونش بود و یه کم دیگه به این خاطر که درد خودش رو فراموش کنه. همیشه به بقیه و دردی که میکشن فکر میکرد . به این که یعنی کسی هست که بیشتر از من درد بکشه؟
درسته که دارم به طرز وحشتناکی بکارتم رو از دست میدم …
ولی حداقل یه بچه نیستم که عموم بهم تج0اوز کنه…
ممکنه الان که دستم بستس زخمی بشه …..ولی حداقل مثل خیلی از ادما مثل حیوون باهام رفتار نمیشه.
درسته که الان خونریزی دارم….ولی حداقل بهم چاقو نزده و ولم کنه ، مثل اون دختری که چند هفته پیش تو روزنامه دیدم.
حتی با اونا مقایسه ها ، بازم نمیتونست از این حقیقت که تیکه تیکه شده بود فرار کنه . دوس پسرش وقتی هشیار شد سعی کرد ازش عذرخواهی کنه ، ولی کیونگسو انقدری ترسیده بود که جواب پیام هاش رو نمیداد . مدرسه رو هم میپیچوند ، میدونست که پدر و مادرش متوجه نمیشن. هیچوقت بهشون نگفت که چی سرش اومده ، هم به خاطر شرمش و هم این که دلش براشون میسوخت . اونا واقعا دوستش داشتند و اگر میفهمیدند خودشون رو مقصر میدونستن ، گریه میکردن و نگران میشدند . با ترحم بهش نگاه میکردند . از نظر اون مقصر اونا نبودن . خودش باید میدونست که تو اون سن نباید شب رو بیرون بمونه. این دوس پسرش بود که باید میدونست که تج-اوز به یه نفر کار منفوریه . فقط دو نفر مقصر بودن و اون و نفر پدر و مادرش نبودن ، پس چه کاری بود که یه باری رو روی شونه هاشون بزاره؟ هیچ فایده ای نداشت.
تو مدرسه از دوستاش دوری میکرد و اونا فکر میکردن که داره عوضی بازی درمیاره ، ولی حقیقت این نبود ، حقیقت این بود که کیونگسو حس میکرد کثیفه . شب بعد از اون اتفاق کلی خودش رو شست ، انقدری تو حموم موند تا اب سرد شد و لباش از سرمای زیاد کبود شده بود . ولی بازم نمیتونست کثیفی رو از بدنش پاک کنه.
وقتی که داشت خودش رو از گشنگی به کشتن میداد ، تصمیم گرفت که بهتر بشه . وقتی که برای جلسه های ازار های جنسی میرفت دیگه پوست و استخون شده بود . واقعیتش اون جلسات کمکی هم نمیکردن. فقط یه سری ادم بودن که دور هم میشستند و از خاطرات تلخشون میگفتن ، این به کیونگسو کمکی نمیکرد . فقط باعث میشد وقتی میاد خونه بیشتر عذاب وجدان داشته باشه. درسته که اون به اون افراد صدمه نزده بوده ، ولی جوری دردشون رو حس میکرد که انگار تقصیر اون بوده.
تنها چیزی که کمک میکرد ، پسر جذابی بود که گاهی با دوستش میومد . اصلا وجودشون حس نمیشد . اونا اصلا حرفی نمیزدن ، پسر کوچیک انگار براش اصلا اهمیتی نداشت ، ولی پسر بزرگتر صبورانه به حرف بقیه گوش میداد . چند هفته ای طول کشید تا بتونه بالاخره با اون پسر برنزه صحبت کنه.
کیم جونگین
بعدا فهمید که این اسمش بوده . همیشه با کیونگسو مودبانه رفتار میکرد . در رو براش باز میکرد ، یا وقتی که کیونگسو داستانش رو میگفت با همدردی اخم میکرد . وقتی بالاخره تونست باهاش صحبت کنه ، اون به نظر خوشحال میومد.
” ببخشید میشه از تلفنتون استفاده کنم؟ شارژ مال خودم تموم شده ” دروغ میگفت . تلفنش شارژ داشت . ولی خب دیگه چی داشت که بگه؟اونجا برای اشنا جایی مسخره ای بود . و تازه این غریبه رازش رو هم میدونست. دستش رو تو جیبش برد و تلفنش رو دراورد . کیونگسو پیامی غیر ضروری به پدر و مادرش داد که بگه زود میره خونه.
” اوه ممنون…در ضمن من کیونگسو هستم ، چند باری دیدمتون ، هرچند هیچوقت حرف نمیزنید “معذب خندید و دستش رو بین موهاش برد.
چشمکی زد و گفت ” من کایم…..البته با توجه به این که شما چقدر زیبایید جونگین صدام کنید” کیونگسو بانمک خندید ، کای با شنیدن اون صدالبخند زد ” حرفی ندارم بزنم ، بیشتر برای برادرم میام اینجا ” کیونگسو به پسری که دم در منتظر بود نگاه کرد ” اره اون ، سهون . منتظره ببرمش براش چای حبابی بخرم”
” خب پس معتلتون نمیکنم ….فعلا”
جونگین ناگهانی گفت ” دوست داری باهامون بیای؟”کیونگسو بیشتر از حالت معمول سکوت کرد .
یعنی این غریبه ارزش اعتماد کردن رو داره؟بهم اسیب نمیزنه؟
جونگین حرکت شجاعانه ای کرد ، دست کیونگسو رو گرفت و دم گوشش زمزمه کرد ” جات امنه ، من از سهون مراقبت میکنم و اگر بخوای میتونم از تو هم مراقبت کنم…..در واقع ، دوست دارم که ازت مراقبت کنم کیونگسو…” صداش وسوسه کننده بود و قلب کیونگسو رو اب میکرد . نه تنها این ، بلکه صداقت داشت . کیونگسو میدونست که جونگین نمیزاره کس دیگه ای بهش دست بزنه . اگر اون پیشش بود ، مرد دیگه ای جرات نمیکرد بهش دست بزنه.
برای همین باهاش رفت.
از اون روز به بعد کیونگسو نمیتونست کای رو ترک کنه . کای هم این رو نمیخواست . بارها از کیونگسو خواست تا بیاد با اون زندگی کنه .در هرصورت هم تمام وقت اونجا بود .، ولی اون پسر خرد شده خیلی طول کشید تا موافقت کنه . بعد از چندماه مدرسه اش و عوض کرد و دوباره رفت کلاس. به خاطر جونگین بود که میتونست ، با این که اون خیلی دور و برش نبود ، ولی همه میدونستن که اون خم جزو اموال کای ، رقصنده ی جذاب و مرموز بود . همه کای رو دوست داشتند ، اون صمیمی و جذاب بود . ببیشتر مردم درونش رو نمیدیدن ، ولی میتونستن یه چیز سیاه رو تو وجودش حس کنن.
کیونگسو حقیقت تاریک رو سریع پیدا کرد . جونگین حسود بود . کمبود محبت داشت و میخواست تنها چیزی باشه که کیونگسو داره . میخواست کیونگسو فقط به اون احتیاج داشته باشه . هرچی بیشتر باهم بودن تعداد دوستای کیونگسو کمتر میشد.
کیونگسو اهمیتی نمیداد ، اون دوست داشت که فقط مال جونگین باشه و رقصنده ی زیبایی که ازش محافظت میکرد . شوالیه زره پوشش.
تا وقتی که کای با یه پسری به اسم تمین بهش خیانت کرد . کیونگسو دیده بود که اون پسر زیادی با کای میپره . نمیدونست که چی شده یا کای چه رفتاری کرده ، ولی از اون به بعد ، تمین با هیچکدوم اونا دیگه حرف نزد . تا چند وقتی کیونگسو از کای متنفر شده بود . ولی هیچوقت نرفت ، نمیتونست بره ، اگر میرفت کی میخواست مراقبش باشه؟ برای همین در خفا ازش متنفر میشد.
کم کم صبر کای تموم شد ، با تموم شدن صبر کای ، کبودیا شروع شدن ، اولش کم بودن ، یه معاشقه ی خشن ، یا جای انگشتاش روی بدن کیونگسو ، ولی رفته رفته بدتر شد .سهون که دیگه کیونگسو رو برادر خودش میدونست ، گاهی به کای شکایت میکرد .
همه اینا به خاطر حسادت بود . حتی خیانتش هم برای این بود که کیونگسو هم مثل خودش حسادت کنه و درد بکشه . اگر کیونگسو گذشته ی اون ادم رو نمیدونست ممکن بود بره . ولی سه تا چیز اونجا نگهش داشته بود .
اول امنیت ، جونگین اونو در امنیت نگه داشته بود . شاید از خودش نه ، ولی از بقیه چرا . اگر کسی به کیونگ چپ نگاه میکرد ، جونگین بی هیچ مشکلی حساب کار رو دستش میداد.
دوم دلسوزی ، کیونگسو برای اون پسرا به خاطر اتفاقاتی که براشون افتاده بود دلش میسوخت . میخواست بهشون عشق بورزه . با این که هردوشون دیوونه بودن ، ولی کیونگسو بیشتر از چیزی میدونست که بتونه بزاره و بره. سهون به یکی نیاز داشت که باهاش حرف بزنه و ارومش کنه و جونگین هم به کسی نیاز داشت که عشقی رو که بدون اون میمرد رو بهش بده . اونا هم به همون اندازه که اون به اونا نیاز داشت بهش نیاز داشتند.
و در اخر عشق ، چیزی که نگهش داشته بود عشق بود . اون با تموم وجودش جونگین رو دوست داشت . با این که هزار تا شخصیت داشت ، ولی بعضی از شخصیتاش دوست داشتنی بودن. در کنار تموم شخصیتای وحشتناک کای ، جونگینی بود که خیلی دوست داشتنی بود.
جونگینی که از اون و سهون مراقبت میکرد . به هیچ قیمتی دست از محافظت از اونا نمیکشید ، حتی حاضر بود از جون خودش هم بگذره.
جونگین با روحیه ای که حیوونا و گیاها و دریا و طلوع خورشید رو دوست داشت . خیلی به این چیزای دلباز علاقه داشت و ازشون لذت میبرد.
جونگینی که میرقصید ، همونی که همه توی مدرسه میشناختنش ، همون جونگین شاد و جذاب . انقدری استعداد داشت که نگاه کردن بهش اشک کیونگسو رو در میاورد .میتونست با حرکات بدنش ، مثل فرشته ها یه اثر هنری خلق کنه ، و این کیونگسو رو خیلی تحت تاثیر قرار میداد.
جونگینی که مثل یه برادر ازشون مراقبت میکرد . مطمئن میشد که میرن مدرسه ، حتی اگر خودش نمیرفت و مطمئن میشد صبحونه خوردن یا این که تو دردسر نمیفتن . مطمئن میشد که تو نوشیدن زیاده روی نمیکنن یا تا دیروقت بیرون نمیموندن . همیشه حواسش بود تا مطمئن بشه اونا حالشون خوب باشه .
جونگین مهربونی که همیشه بهشون راه کار میداد یا میزاشت روی شونه هاش گریه کنن . جونگینی که همیشه کیونگسو رو میدید که توی حموم داره پوستش رو مییسابه . گاهی این کار رو میکرد تا کثیفی رو از روی خودش پاک کنه . جونگین همیشه با شستن بدنش خوشحالش میکرد ، همه جاش رو غرق بوسه میکرد تا بهش بگه که تمیزه . کیونگسو هیچوقت فکر نمیکرد که تمیزه و برای همین دوباره این کار رو تکرار میکرد ، با این حال ، هربار جونگین همین کار رو نکرار میکرد ، هیچوقت از این کار دست نمیکشید ، هیچوقت کاری نمیکرد که کیونگسو حس حماقت یا ضعیف بودن بکنه ، هربار که کیونگسو این جوری میشد ، اون هم همین کار رو براش میکرد.
کیونگسو انقدری چهره های مختلف کای رو دوست داشت که ناخوداگاه عاشق بقیه اشون هم میشد.
عشقش کم نشده بود ، فقط شادیش کم شده بود . خسته بود ، بدنش پر از کبودی بود و درد میکرد.
وقتی بیدار شد و لبای اویزون کای رو دید ، دلش میخواست ببوستشون ، ولی میدونست که چی در انتظارشه.
” بله جونگین؟”
” چرا قبل از این که من از حموم بیام خوابیدی؟” شونه ی کیونگسو رو بوسید ” میخواستم بغل تو بخوابم ”
کیونگسو محتاطانه جواب داد ” ببخشید جونگین . منظوری نداشتم ، فقط به خاطر اتفاقایی که افتاده بود خسته بودم”
” اره فهمیدم…..کیونگی؟”
” بله؟” بلند شد و رفت سمت یخچال کوچیک ، یه بطری اب برداشت .
جونگین با صدای تیزی گفت ” به نظرت لوهان جذابه؟”
” نه جونگین ، نه به جذابی تو ” جونگین لبخند زد ، ولی کیونگسو میدونست که زورکیه .
” پس چرا اونجوری بهش خیره شده بودی؟ چرا وقتی تو ماشین خواب بود اونجوری بهش خیره شده بودی؟”
شروع شد ، طوفان شروع شد و قراره همه چیز رو نابود کنه.
” فقط این که….خودم رو توش میدیدم”
” ولی تو خوشگلی…این یعنی اونم هست؟” نمیتونست جوابی بده ، هر جوابی میداد اشتباه برداشت میشد . اگر میگفت نه جونگین میگفت داره دروغ میگه ، اگرم میگفت اره فکر میکرد لوهان رو از اون بهتر میدونه . جواب ندادن هم کاری از پیش نمیبرد .جونگین بلند شد و دست کیونگسو رو گرفت ، بطری اب افتاد روی زمین .
” جواب منو بده ! به نظرت اون از من بهتره؟ اونو به من ترجیح میدی؟” صداش ناراحت بود و کیونگسو اگر نمیدونست اون ناراحتی برای چیه ، دلش براش میسوخت .
” هیچکسی بهتر از تو نیست جونگین “
” دروغگو ، همیشه یکی بهتر از من هست . تو فقط با من موندی چون من خیلی دوست دارم . چون نمیزارم حس ترس یا کثیفی بهت دست بده . اگر یکی به این اندازه دوست داشته باشه من رو ول میکنی درسته؟ یکی رو پیدا میکنی که بهتر باشه ، درست مثل اون ، چرا من هیچوقت کافی نیستم؟”
” جونگین بست کن ، من هیچوقت کسی رو به تو ترجیح نمیدم ، اون مال گذشته است ، انتخاب اول من همیشه تویی”
” دروغ نگو ” کیونگسو رو پرت کرد سمت کمد . افتاد روی زمین و از درد اهی کشید ” دروغ نگو ؛ دروغ نگو . اگر کسی که بیشتر دوست داشته باشه چی؟ من چی میشم؟ کی من رو دوست داشته باشه؟”
کیونگسو پهلوهاش رو که خیلی درد گرفته بود رور ماساژ داد . میدونست که نشکسته ، ولی مطمئن بود که کبود شده .
با درد بلند شد ” من هیچوقت ترکت نمیکنم ، هیچکسی از تو بهتر نیست ” جونگین تصمیم گرفت قول کیونگسو رو قبول کنه و رفت سمتش .
” بت اسیب زدم؟ ببخشید ، متاسفم عزیزم . لطفا من رو ببخش . فقط یه ضربه کوچیکه دیگه نه؟ میرم یخ بیارم…ببخشید ” قبل از این که از اتاق بره بیرون ، صورت کیونگسو رو غرق بوسه کرد.
کیونگسو لبه ی تخت نشست و صورتش رو توی دستاش گرفت . حداقل اینبار خیلی بد نبود . این بار کای حسود زیاد دووم نیاورد و جاش رو به جونگین مهربون داد .
الان روی کبودی های کیونگسو یخ میگذاشت و میبوسیدش تا بهتر بشه و
از کای متنفر بود و عاشق جونگین بود.
کای خردش میکرد ، ولی جونگین هربار تیکه هاش رو دوباره به هم میچسبوند.



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





43
نظر بگذارید

avatar
42 نظرات
1 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
39 نظرات نویسندگان
مائدهNellysaha1982AflowerAmahdie نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
مائده
مهمان
مائده

پارت های قبلیه فیک کجان؟؟

مائده
مهمان
مائده

پارتای اول فیک کجان؟

مائده
مهمان
مائده

پارتای اوله فیک کجاست؟

Nelly
مهمان
Nelly

این دقیقا بلاییه ک قراره سر لوهان بیاد…
یه سوال: چطور زوج کایسو هم گی هستن و تو مدرسه هستن ولی کسی بهشون کاری نداره و نمیگن گین. ولی لوهان بدبختو سر گی بودنش کشتن؟؟

saha1982
مهمان

هعی…یاد شکست افتادم..