47 👁 بازدید

Tainted_13

Tainted

جیغ عرررر قسمت بعدی فردا

من مرگ TT

13
لوهان با ترس از خواب بیدار شد .
یه نوعی ترسی که انگار وقتی بیدار شدی یه چیزی روی قفسه ی سینه ات افتاده و نمیذاشته نفس بکشی و چیزی به جز کوبیدن های دیوانه وار قلبت نمیشنوی .
با این که تاریک بود ولی لوهان مطمئن بود که تو اتاق خودش نیست . حداقل مطمئن بود که تختش به اون بزرگی نیست و ملحفه های مشکی نداره ، و همچنین اون خرسی که روی تخت بود هم نداشت . اخرین چیزی که یادش میومد این بود که توی ماشین بغل کیونگسو نشسته بود و بعد دیگه هیچی.
ترسیده بود ، نمیدونست کجاست ، یعنی جی دی پیداش کرده بود ؟ یا یکی دیگه برده بودتش؟
لوهان داشت سکته میکرد ، فکرشم نمیکرد که خونه ی سهون باشه. تنها چیزی که بهش فکر میکرد این بود که یه جای تاریک و نا اشنا بود . چراغا خاموش بودند و اون هیچی نمیتونست ببینه . درد بین پاهاش هم کمتر نشده بود . همون که چشماش رو باز کرده بود اون درد وحشتناک هم شروع شده بود . از جاش پرید ، از ترس میلرزید و توی اتاق دنبال در میگشت.
باید میرفت بیرون ، تو خطر بود ، ترسیده بود .
لوهان یه چیزی دید که فکر کرد چراغه ، اومد روشنش کنه ، ولی افتاد زمین و اون شی هم افتاد روش . صدایی ایجاد کرد که باعث شد لوهان جلوی میز خودش رو جمع کنه و از ترس شروع کرد به گریه کردن .
من کجام؟ باید برم خونه ” دنبال راه فرار میگشت . تو تاریکی دنبال در میگشت و گریه میکرد.
یه صدای گرفته از بیرون اتاق اومد ” لوهان؟” در باز شد و باریکه ی نوری به داخل تابید . دوباره همون صدا اومد ، لوهان به محض دیدن سهون سریع بلند شد و خودش رو تو بغلش انداخت . با گریه دستش رو دور کمر سهون حلقه کرد . سهون خشکش زده بود و خیره مونده بود . بعد از چند لحظه اونم بازوهاش رو دور لوهان حلقه کرد.
لوهان ترسیده بود . بعد از این که بهش تج-اوز کرده بودن خرد شده بود و ترسیده بود . سهون میدونست که دوباره حالش بد میشه.
” چرا داری گریه میکنی ؟” جوابش رو میدونست . یکم پیش هم که اومده بود بهش سر بزنه تو خواب داشت گریه میکرد . سهون یک ساعت تمام کنارش نشسته بود و دستاش رو میبوسید . ولی لوهان هیچوقت نمیفهمید .
نمیتونست انقدری به لوهان اعتماد کنه که زخماش رو براش باز کنه ، ولی میدونست که بعضی از این زخما خیلی شبیه مال لوهانه و میدونست که لوهان به شنیدن حرفاش احتیاج داره.
نمیدونست که از روی خوخواهیه یا سنگدلی ، ولی هیچوقت انقدری لوهان رو تو قلبش راه نمیداد که بخواد این حرفارو بزنه . ولی اون لحظه ای که خواب بود که میتونست . حداقل شاید اون لحظه حرفای سهون ارومش میکرد .
دستای نرم لوهان رو بارها میبوسید و در گوشش زمزمه میکرد . لوهان هیچوقت نمیفهمید که چی تو قلب سهون میگذره/
سهون درد ت-جاوز رو میفهمید . درد این که وقتی انقدری کوچیک و معصومی که حتی نمیدونی ت-جاوز چیه این کار رو باهات بکنن . میدونست این که از بیرون به خودت نگاه کنی و ببینی انقدر خرد شدی که انگار هیچوقتی معصومیتی نداشتی یعنی چی . خوب هم میدونست چه حسیه . میدونست که دیگه نمیخوای از خواب بیدار شی ، میدونست که بیدار شدن به این معنیه که باید دوباره تمام زخمات رو دونه به دونه ببینی . زخمایی که با وجود بهبود یافتنشون ، اثارشون همیشه باقی میموند.
” خیلی ترسیدم….از خواب که پاشدم همه جا تاریک بود ، نمیدونستم کجام ” صورتش رو تو سینه ی سهون فشرد . سهون دست رو از روی کمر لوهان برداشت و لای موهاش برد و بالای سرش رو بوسید .
” اوردمت خونه ی خودم تا جات امن باشه ، نمیخواستی بری خونه نه؟” داشت دعا دعا میکرد که لوهان نخواد بره خونه ، میخواست همونجور بهش تکیه کنه ، و خوشبختانه لوهان هم همین کار رو کرد .
” میخوام بمونم ” سهون لبخندش رو مخفی کرد ” ولی….شاید باید برم “
معلومه ، همیشه از من استفاده میکنی و میری
سهون عقب رفت ، خیره به لوهان و با عصبانیت گفت ” خب پس گمشو ” لوهان یه کم ناراحت شد ، نمیدونست سهون چرا اونجوری از دستش عصبانی شده .
” منظورم….اینه که شاید پدر و مادرت بدشون بیاد “
سهون با سرفه ای حرفش رو قطع کرد ” پدر و مادر ؟من پدر و مادر ندارم ” لوهان میخواست ازش بپرسه یعنی چی که پدر و مادر نداره ، ولی سهون بهش این اجازه رو نداد و ادامه داد ” با کای زندگی میکنم ، کیونگسو هم چند ماهی میشه اومده ” به در تکیه داد ، از نگاه لوهان میشد فهمید که توضیح بیشتری لازم داره تا بفهمه چند تا نوجوون برای چی با هم زندگی میکنن!
” توضیحش سهخته….کای داداشمه….خب یه جورایی … گفتم که توضیحش سخته . دو سال پیشی اومدیم با هم زندگی کنیم . بعد با کیونگی اشنا شدیم ، به محض اشنایی هم از طریقه پایین تنه به هم وصل شدن . کیونگ یه کم…..کوچیک و خجالتیه… قبل از این که باهاش اشنا بشیم اسیب دیده بود…” سهون سعی داشت اروم اروم پیش بره ” مثل تو . وقتی کای رو دید ، فقط پیش اون احساس امنیت میکرد . نیمه شب زنگ میزد بهش و گریه میکرد . هیونگ هم دزدکی میرفت خونشون و ارومش میکرد ، ما هم تصمیم گرفتیم پیش هم باشیم بهتره “
” اونقت پدر مادرتون چیزی نگفتن؟”
“ها… نه بابا ، کای فقط وقتی پول بخواد با مامانش حرف میزنه ” لوهان یه ابروش رو بالا انداخت ” نه این که کای عوضی باشه ها ، تقصیر مادرشه ، ترجیح داد فقط خرجمون رو بده تا این که زیر دست و پاش باشیم ، فقط قبضارو پرداخت میکنه ، خیلی وقته که ندیدیمش ” لوهان لبش رو گاز گرفت ، وضعیت خانواده ی سهون کمی معذبش کرده بود ، خانواده خودش هم همچین خوب نبودن ، ولی این دیگه خیلی بد بود . سهون متوجه وضع شد و سریع گفت ” انقدرا هم بد نیستا ، بد به نظر میرسه . خانواده ی کیونگسو هم دست از مدام کنترل کردن ما برداشتن ، اونا خیلی خوبن . اونجا احساس امنیت نمیکرد . هیچوقت بهشون نگفت چه بلایی سرش اومده . فقط من و کای ، تو جلسه ها هم بدون این که کسی بفهمه میرفت ” لوهان گیج شده بود ، جلسه؟ چه جلسه ای؟ تصمیم گرفت زیاد بهش فکر نکنه ، خیلی خسته بود .
” اه…من نباید همه چیز رو بهت میگفتم ” با لبای اویزون جلو اومد و دست لوهان رو گرفت ” میشه نشنیده بگیری؟” خنده ای مصنوعی کرد و دستش رو لای موهای اشفته اش برد . لوهان سرش رو تکون داد . نمیخواست سهون رو تو دردسر بندازه . سهون مراقبش بود و اونم میخواست همین کار رو بکنه ” ممنون ” لبخند زد و پیشونی لوهان رو بوسید .
” سهونا…ببخشیدا…ولی من گرسنمه” سهون لبخند عریضی زد و لوهان رو دنبال خودش کشید بیرون.
” باید بهم میگفتی ” وقتی رفتن اشپزخونه نور بیشتر شد و لوهان تونست خون رو روی لباس سهون ببینه . با دیدن رد خون سریع خودش رو عقب کشید “
” اون خونه؟ برای چی سرتا پات خونیه؟”
سهون عصبانی به نظر میومد . برگشت سمت یخچال و یه کم غذا بیرون اورد . چند دقیقه از جواب دادن طفره رفت . نمیدونست چه جوابی بده ، تا لوهان ازش نترسه.
با لحن تیره ای گفت ” به خاطر تو بود ، حقش بود ” لوهان داشت فکر میکرد این کیه ؟ کسی که همین چند لحظه پیش خوشحال و پر انرژی بود ناگهانی تیره و ترسناک شده بود .همونجور که سبزی خرد میکرد از بین دندوناش گفت ” دیگه بهت دست نمیزنه ” . لوهان ساکت مونده بود . سهون چیکار کرده بود؟ جی دی رو زده بود؟ هم حس بدی داشت و هم خوشحال بود . یه حس دوگانه داشت ، ولی با دونستن این که سهون مراقبشه احساس امنیت میکرد . سهون با اون رفتار و حالت ترسناک بود . سهون واقعا مرموز بود . اگر سهون رو نزدیک خودش نگه میداشت مردم دیگه بهش اسیب نمیزدن . شاید جی دی انقدری میترسید تا دیگه اونجوری بهش دست نزنه .
لوهان میخواست یه کاری کنه تا نشون بده که از کار سهون خوشحاله ، سهون به نظر عصبی میومد و منتظر تشر زدن لوهان بود ، ولی لوهان نمیخواست بهش تشر بزنه . میخواست این دیوونگیش رو تشویق کنه . البته نمیخواست به سهون بگه که انقدر خشونت به خرج بده تا اخر لباساش اغشته به خون کسی بشه ، ولی به خاطر همین دیوونگی بود که لوهان جاش امن بود . دوستایی که سالها میشناختشون از کنارش رد شدن ، این سهون بود که پیداش کرد ، سهون بود که ازش دفاع کرد و وقتی بهش نیاز داشت مراقبش بود ، و لوهان به طرز دیوانه واری ازش ممنون بود.
از پشت به سهون نزدیک شد و دستاش رو دورش حلقه کرد ، یک طرف صورتش رو روی پشت سهون گذاشت . سهون از شک چاقو رو انداخت و با صدای لرزونش اهی کشید . فکر میکرد که لوهان به خاطر این رفتارش ازش منزجر بشه . حالا داشت نقطه ضعف نشون میداد . حتی نمیتونست چاقو رو بگیره یا نفسش رو کنترل کنه . زیر لب گفت ” لطفا ازم عصبانی نشو….ولی این که بهت دست زد….نمیتونستم بزارم بازم این اتفاق بیفته . هیچکس دوباره بهت دست درازی نمیکنه . لطفا عصبانی نشو….لطفا….فقط…..نمیتونستم بزارم کسی دوباره بهت دست بزنه ” لوهان از لحن ملتمسانه ی سهون شکه شده بود .
” عصبانی نیستم سهونی…..ازت ممنونم” سهون برگشت و چسبوندش به کابینت پشت و صورتش رو گرفت .
با صدای اروم و خش داری گفت ” واقعا ممنونی؟ یعنی من رو میبخشی؟”
” اره ولی….برای چی ببخشمت؟”
” برای همه کارایی که قبلا باهات کردم “
برای همه کارایی که قراره بکنم
” سهونی ” لوهان لبخند بانمکی زد که دل سهون رو لرزوند ” به نظرم کاری که کردی جبرانش کرده ” قلب سهون به درد اومد ، میدونست که قراره بیشتر از اون به لوهان اسیب بزنه ، ولی به خودش قول داد که در اخر با بوسه هاش زخمایی که به جا گذاشته رو خوب کنه . یعنی به نظر لوهان این کافی بود؟ میتونستن با هم باشن؟ لوهان گفت ایرادی نداره درسته؟ اره ، همین رو گفت .
” میشه ببوسمت؟” چشماش تا روح لوهان نفوذ میکرد . اونا هنوز یه زوج نبودن ، فقط یه اشفتگی زیبا بینشون بود . به طور خطرناکی توهم گره خورده بودن . لوهان سرش رو تکون داد و گونه های سرخش سهون رو تحت تاثیر قرار داد.
لباش رو اروم روی لبای لوهان گذاشت و انقدری اروم حرکتشون میداد تا تموم سختی شب قبل رو براش جبران کنه . سختی ای که مطمئنا در اینده هم تجربه میکرد . قبل از این که عقب بکشه زبونش رو اروم روی لب پایین لوهان کشید . پشونیاشون رو به هم چسبوند و تو دنیایی قدم گذاشت که قبلا توش نبوده.
دنیایی که دستای کثیف و ذهن شکنجه شده اش متعلق به اونجا نبودن.
” ازت محافظت میکنم ”
حداقل در برابر بقیه.
” میبوسمت “
کبودت میکنم
” تمام زخمات رو میبوسم “
خودمم زخمیت میکنم
” کنار خودم نگهت میدارم “
حق نداری از پیشم بری”
” به همه نشون میدم که مال منی “
به من تعلق داری ، نه کس دیگه ، فقط من.
” هرچیزی که بخوای رو بهت میدم “
هرچیزی که بخوای رو میگیرم
” خوشحالت میکنم”
ناراحتت میکنم
” دوست دارم “
ولی تو ازم متنفر میشی
همونطور که خودم از خودم متنفرم
ولی هربار که همدیگرو اذیت میکنیم
قسم میخورم تمام زخما و کبودیات رو با بوسه خوب کنم
هر روز میبوسمشون تا بهتر بشن
من نمیتونم دوستت داشته باشم ، باهام جور درمیاد ، لیاقتش رو ندارم ، ولی من لعنتی دوست دارم
” دوست دارم “



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





35
نظر بگذارید

avatar
35 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
35 نظرات نویسندگان
NellyAflowerAmahdieniloofar_exolDorsa نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Nelly
مهمان
Nelly

عاقا این فیک فوق‌العاده اس. زبانم قاصره از بیانش. عرررررر
از اول تا آخر هر قسمتش فقط جملات قصاره :negative: :tansmiley: :begging:

AflowerA
مهمان
AflowerA

یعسسسسسسسس*____*
چه قشنگ بود پارت اخرشششششش :zardak (60):
مرسییییی واسه ترجمه^-^

mahdie
مهمان
mahdie

وای خدا…..این پارت آخرش نابودم کرد…..
عاقو من عاااااشق سینفول لاوم…اینجوری سینفولی ناجور میدوسم
وتنکس فور ترنسلیت چینگو

niloofar_exol
مهمان
niloofar_exol

hesam par par gardid cry cry

Dorsa
مهمان
Dorsa

Vayyyyy mamann arrr sehunamm ❤️kheily khub buud merci az tarjome :zardak (61): beram badi