20 👁 بازدید

Tainted_12

Tainted

یعنی واقعا خواننده های این فیک همینقدره؟:|

اگر نمیخونید بگید من خودم رو سرکار نزارم

11
خون جلوی چشمای سهون رو گرفته بود . داشت میرفت سمت زمین فوتبال.
میدونست که ایده ی بدیه .
میدونست که همه شاهد کاری که میخواست بکنه بودند.
میدونست که اخراج میشه ، شایدم اخرش به جرم قتل میگرفتنش .
ولی با اون حال با خشمی که داشت براش هیچ چیزی مهم نبود . این راجع به لوهان بود . راجع به گرفتن انتقام بهترین فرشته ی دنیا . جی دی هیچ حقی نداشت. حق نداشت حتی یکی از انگشتای کثیفش رو به لوهان بزنه ، چه برسه به اون کار . فقط سهون میتونست به لوهان اسیب بزنه ، اونم برای این که میدونست چه جوری کارش رو جبران کنه . اگر به لوهان اسیب زده بود ، و یا میزد ، در اخر کارش رو جبران میکرد . هیچوقت مثل جی دی رهاش نمیکرد.
سهون به هیونگش هشدار داد ” جونگین ، دخالت نکن ، تا وقتی که بهت احتیاج داشته باشم “
“عمرا ، دلم لک زده برای یه دعوای درست حسابی ” سهون سرجاش وایساد و کای به پشتش برخورد کرد . میتونست جی دی رو ببینه که با بازیکنای دیگه داشت میخندید .
میخندید.
اون اشغال داشت بعد از کاری که کرده بود میخندید .
در حالی که لوهان شکسته شده بود این حرومزاده داشت میخندید.
” جونگین ، من باهات شوخی ندارم ” سهون فقط تو شرایط خاصی کای رو با اسم واقعیش صدا میکرد .
اول وقتی که میخواست مثل بچه ها چیزی ازش بخواد و دوم وقتی که خون جلوی چشماش رو گرفته بود . یا داشت به خاطر یه چیزی سرش غر میزد . به نظر احمقانه میومد ولی به هر حال اون این کار رو میکرد . نقطه ضعف کای سهون بود ، اگر موقعیت بدی پیش میومد و کای ازش مراقبت نمیکرد ، خیلی احساس گناه میکرد.
” این به دعوای معمولی نیست ، میخوام تا تهش برم ، میخوام سرش رو از بدنش جدا کنم “
کای میخواست ارومش کنه ، ولی متاسفانه فرصتش رو پیدا نکرد . سهون درست بعد از تموم کردن حرفش سریعا رفت سراغ جی دی و انداختش زمین . بالای سرش ایستاد و از بالا بهش خیره شد . کای میدونست که اوضاع قراره حسابی خراب بشه . همیشه وقتی سهون کنترلش رو از دست میداد همینجوری میشد .
سهون دیگه هیچ چیزی نمیفهمید و این موضوع برای همه واضح بود . دستی که سعی کرد بکشتش عقب رو پس زد و بهشون با غضب خیره شد . نمیدونست چیکار کنه ، سرش داد بزنه؟ یا فقط انقدر بزنتش تا بمیره.
جی دی اشتباه مضحکی انجام داد ، سرش رو بالا اورد و نیشخند زد .
” اوه ، چیزی که تو حموم برات گذاشته بودم رو پیدا کردی؟ دوس پسرت بانمکه ” نیشخندش بیشتر شد ” و تنگ ” با اون حرف سهون دیگه به هیچ چیز فکر نکرد . تمام باقی مونده ی منطقی که اروم نگهش داشته بود از بین رفت.
با پوتیناش به صورت جی دی ضربه میزد . تو دنیای خودش بود . تو جهنم ، میخواست بکشتش . به سر و صدای جمعیت اهمیتی نمیداد . جی دی به سختی و با نفس نفس نشست . صدای شکستن فکش رو شنیده بود و داشت به این فکر میکرد که اصلا چه جوری بیهوش نشده ؟ سعی کرد روی زانوهای لرزونش بلند بشه.
سهون داد زد ” بلند شو ، بلند شو و مثل یه مرد باهام رو به رو بشو . شایدم نیستی ، نمیتونی باشی . یه مرد کاری به تهوع اوری کار تو انجام نمیده ” تف کرد . عصبانی بود ، ولی هنوزم میدونست که نباید همه چیز رو واضح جلوی همه لو بده . اگر میفهمیدن که بهش تج-اوز شده زندگیش از اینم سخت تر میشد .
سهون خم شد و از بین دندوناش با صدایی که فقط جی دی بشنوه گفت ” وقتی کارم تموم بشه باهات ، از این که به لوهان من دست زدی پشیمون میشی . اگر این همه ادم اینجا نبود ، بهت میفهموندم این که بهت تجاوز بشه چه حسی داره . ” هیسی کرد ” ولی باور کن ، من میدونم چه حسی داره ، برای همینم یه مجازات خوب برات دارم” به تلخی نیشخند زد ، زانوش رو بالا اورد و محکم زد تو صورت جی دی . جی دی افتاد غقب ، انگار بیهوش شده بود . سهون اهمیتی نمیداد ، این هنوز هم کمش بود . مثل یه حیوون وحشی پرید روش و به صورتش مشت میزد ، انقدر مشت زد تا با خونی که روی صورتش جمع شده بود راضی بشه.
همه داد میزدن تا یه نفر جلوی سهون رو بگیره ، ولی هرکسی که نزدیک میشد توسط کای یا خود سهون نقش زمین میشد . سهون پوشیده از خون شده بود ، سر جی دی رو گرفت و محکم به زمین میکوبید . خوشبختانه زمین چمن بود و نمیکشتش .
” چطور تونستی؟ دلم میخواد بکشمت ، ولی باید پیشش باشم و ازش مراقبت کنم ” دستاش رو دور گردنش حلقه کرد ” باید در برابر اشغالایی مثل تو ازش مراقبت کنم . ادمایی مثل خودم و کای . تو نابودش کردی . دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشه ” صدای سهون حالا دیگه میلرزید ، صورت جی دی داشت ابی میشد ” اون فرشته من بود ، ولی الان درست مثل من و کای و کیونگسو شکسته . مثل من غمگین و سرد و پوچ میشه ! همشم تقصیر توعه ” دیگه داشت هق هق میکرد . سرفه های جی دی به کای فهموند که وقتشه سهون رو عقب بکشه . سهون مقاومت میکرد ، ولی کای اون رو بهتر از هرکسی میشناخت . اونا با هم تا جهنم هم رفته بودن و کای میدونست چی بگه .
دم گوش سهون گفت ” دیگه تموم شد داداش کوچولو ، دیگه کسی به تو دست نمیزنه ، به لوهان دست نمیزنه ، کمکت میکنم ازش مراقبت کنی . الان دیگه مال ماست . من و تو تا ابد درسته؟”
سهون با گریه خودش رو تو دست کای سپرد . کای به سادگی سهون رو از زمین کشید بیرون ، سعی میکرد سریع باشه تا بتونن برن خونه .، قبل از این که کسی به پلیس زنگ بزنه ” الان دیگه فقط من و تو نیستیم دیوونه ، الان دیگه 4تاییم . میدونی چی میشه اگر محکومت کنن؟ اونوقت من باید از یکی دیگه هم خودم به تنهایی محافظت کنم ، امکان نداره ، خودت رو جمع کن ، کشتن اون چیزی رو عوض نمیکنه” با لحن دوستانه ای دعواش میکرد . اون سهون رو دوست داشت ، نمیخواست دیگه ببینه تو دردسر بیشتری میفته . کای این چند ساله مدام داشته گند کاری های سهون رو جمع میکرده . ولی همچین گندی جمع کردنش ساده نیست .
” دوستش دارم هیونگ ” سهون ناراحت به نظر میرسید ” انقدر دوستش دارم که ازارم میده . اگر الان اینجوری ازارم میده ، وقتی ترکم کنه چه حسی دارم؟ وقتی همه چیز رو بفهمه و ترکم کنه . یا اگر یه روزی بالاخره حرصم رو سرش خالی کنم؟ اونوقت چه حسی داره؟ من تا خرخره تو گلم هیونگ . داغونم و اون اصلا خبر نداره و وقتی خبردار بشه ترکم میکنه . هیونگ همه منو ترک میکنن . تو تنها کسی هستی که ترکم نکردی . تنها کسی که هنوز حاضری بهم دست بزنی”
” تا حالا انقدر شر و ور رو یه جا تو عمرم نشنیده بودم ، پس کیونگی چی ها؟ ما هیچوقت نخواستیم ترکت کنیم ، لوهانم نمیکنه . اون دوست داره . راجع بهت هیچی نمیفهمه ، اگرم فهمید درک میکنه . هیچوقت فکر نمیکنه تو فاسدی ، تنها کسی که این فکر رو میکنه خود خرتی ” با این که لحنش عصبانی بود ، ولی میشد توش عشق و همدردی رو حس کرد.
” تو که نمیدونی ” خودش رو از تو دست کای کشید بیرون ” باز داری قول میدی که نتونی بهش عمل کنی ” با عصبانیت به هیونگش خیره شد ” از اون قولای بی سر و تهی که به کیونگسو میدی ! بگو دیگه ، یعنی الان اگه بلیزش رو دربیارم دیگه بدنش کبود نیست؟ اتاق شما درست بغل مال منه ، من کر نیستم . میشنوم . هردفعه صدای لعنتیش رو میشنوم “
کای یه لحظه بغض کرد و چشماش خیس شد ” سرت به کار خودت باشه روانی ” سهون رو اروم هل داد . اصلا محکم این کار رو نکرد ، هیچوقت سهون رو از قصد تهدید نمیکرد ” من و تو عین همیم اینو یادت نره ، چیه؟ الان فکر کردی عاشق شدی و از من بهتری؟ همین الان یه مرد رو تا سر حد مرگ زدی داداش کوچولو . تو هم به اندازه ی من دیوونه ای ، پس جوری راجع به عشقت حرف نزن که انگار ارزشش بیشتر از مال منه . من کیونگسو رو از خود لعنتیم بیشتر دوست دارم و توهم اینو میدونی ” هردوشون به زمین خیره شدن و بعد از چند لحظه سهون به حرف اومد.
” ببخشید هیونگ…..میدونم دوستش داری . میدونم سخت تلاش کردی…منم همینطور….فقط نمیتونم ترکش کنم. هیونگ هنوزم جوریه که انگار هنوز داره اتفاق میفته” سهون میترسید و ضعیف بود.
کای سهون رو محکم بغل کرد ” الان دو سال گذشته عزیزم ، کی میدونه؟ شاید هیچوقت باهاش کنار نیایم”
سهون با معصومیت پرسید” به نظرت کیونگسو یه روزی ترکت میکنه ؟ مثل لوهان که من رو ترک میکنه”
از هم جدا شدن و راه افتادن سمت ماشین ” نه…..اون همه چیز رو میدونست و نرفت…..فکر کنم برای همینه که با مسخره بازیام کنار میاد”
امیدوارانه پرسید ” هیونگ….به نظرت لوهانم یه روزی عاشقم میشه؟ اونجوری که کیونگسو عاشق توعه ، البته الان که نه ، یه روزی کمتر تو باتالاق باشم “
کای لبخند جذابی زد و موهای سهون رو به هم ریخت ” معلومه ، کی میتونه دیوونه ای مثل تو رو دوست نداشته باشه؟”
وقتی رسیدن به ماشین ، حالشون بهتر بود ، ولی بازم خوب نبودند . لوهان روی پای کیونگسو خوابیده بود و کیونگسو موهاش رو نوازش میکرد و براش یه اهنگ چینی میخوند . کیونگسو صدای خیلی زیبایی داشت . بیشتر اوقات تا وقتی که سهون و جونگین بخوابن براشون ترانه میخوند . یه جورایی اون مادر خونه بود .
لوهان یه کم به خودش پیچید و کیونگسو گفت ” داشت گریه میکرد منم ….براش یه اهنگ خوندم بخوابه …….نمیخواستم تکونش بدم…….اشکالی که نداره جونگین؟” چشماش رو درشت کرد ” باید بازم براش بخونم ” کای خندید . کیونگسوی اون همیشه بانمک و مهربون و دوست داشتنی بود . گاهی میتونست ترسش رو از خودش حس کنه ، و این باعث میشد تا قلبش تیر بکشه . اون دلش میخواست از همون کیونگسوی بیخیال و مهربون مراقبت کنه .
سهون تو صندلی کمک راننده نشست و به کای اشاره کرد که رانندگی کنه ، ادرنالینش داشت فروکش میشد ، ولی هنوزم میلرزید ” میشه تا وقتی که میرسیم براش بخونی؟”
” نه وایسا …” صدای کیونگسو از پشت بود ” سهون….اون…گفت خیلی میترسه بره خونه ” کای و سهون با کنجکاوی به هم نگاه کردند . هردوشون تعجب کرده بودن که لوهان چرا باید از این که بره خونه ی خودش بترسه ؟ کسی اونجا بود که میترسوندش؟ پدر و مادری که اذیتش میکردن؟ یه دلیل دیگه برای دعوا ؟ کای شونه بالا انداخت و سهون لبخند زد ، حداقل این یه شب رو لوهان نزدیکش بود.
” فکر کنم شب رو باید پیش ما بمونه ” سهون میدونست که لوهان وقتی بیدار بشه ناراحته ، ولی از فکر این که میتونست اشکاش رو با بوسه هاش پاک کنه هیجان زده بود . هرچند که بعدش خودش دلیل اون اشکا میشد. ولی حتی اون موقع هم اون اشکارو میبوسید ، میخواست تا ابد کنار لوهان باشه و ازش مراقبت کنه .
دیگه نمیتونست به دعوای دیگه ای فکر کنه ، صورت اروم لوهان رو از اینه ی عقب نگاه کرد.
تنها جنگی که اون موقع داشت ، با خودش بود تا بیشتر از اون عاشق نشه . جنگی با اهریمن درونش تا نمایان نشه .
تو حفاظت از قلبش شکست خورده بود.
سهون مثل بدبختا عاشق شده بود و این در حالی بود که روح تیره ی درونش داشت دنبال یه راهی میگشت تا خودش رو نشون بده .
و موفق هم میشد .
همیشه همینطور بود .



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





53
نظر بگذارید

avatar
49 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
47 نظرات نویسندگان
NellymahdieDorsaNeginniloofar_exol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Nelly
مهمان
Nelly

عالی. بالاخره سهون آدم شد و شروع کرد ب دوست داشتن لولو :zardak (6):

mahdie
مهمان
mahdie

یا سهون خیلی شاخه یا شاخ خیلی سهونه …..
این پوکر آخرش منو به کشتن میده..
تنکیو سو ماچ فور ترنسلیت هانی TT

Dorsa
مهمان
Dorsa

Vay ararar ❤️ Man brm badi mrCc :zardak2 (11):

Negin
مهمان
Negin

اونجا که سهون داشت جی دیو میزد اینقد حال کردم که نگو :yes: ولی چقد حرفای سهون وکای آدمو کنجکاو میکنه که چه اتفاقی افتاده؟؟روح تیره چه ترسناک.

niloofar_exol
مهمان
niloofar_exol

omg omg cheghadr gonah daran vaaaay lu bad zarbei khord cry cry