28 👁 بازدید

Tainted_11

Tainted

دیدید نظرا خوب باشه زود میام ^~^ بازم زیاد باشه پس فردا میزارم

X storm within X

10
سهون واقعا نمیخواست بره به بازی .
واقعا نمیخواست . این کیونگسو بود که میخواست بره . خواسته ی کیونگسو بود و کای هم نمیخواست دل دوس پسرش رو بشکنه . نه این که سهونم بخواد کای دلش رو بشکونه ، ولی چرا الان تصمیم گرفته بود دوس پسر خوبی باشه؟
لوهان هم اونجا بود . لوهان کاپیتان تیم بود ، پس حتما قرار بود نقش مهمی رو داشته باشه و باعث بشه سهون تو طول شب عذاب بکشه . مجبور بود شاهد این باشه که لوهان چه جوری با هم تیمی هاش میگه و میخنده . حتی اگر ظاهر سازی هم باشه ، بازهم دیدن این که لوهان برای دیگران لبخند میزنه عصبانیش میکرد.
فقط اون بود که باید لبخند رو روی لب لوهان میاورد . به جاش ، همیشه اشک اون فرشته رو درمیاورد ، در حالی که همه دورش بودن تا حالش رو بهترکنن . این انصاف نبود ، ولی میدونست که تقصیر کیه ، تقصیر خودش ، خودش بود که داشت اجازه میداد لوهان از دستش بره.
” من نمیام ” با عصبانیت از روی مبل بلند شد و گوشیش رو پرت کرد روی میز .
کای سرسختانه گفت ” چی؟ کم غرغر کن ، یه بار گفتم که با ما میای “
” عه؟ اونوقت کی میخواد مجبورم کنه؟” نمیخواست با هیونگش دعوا کنه ، فقط این مدلی بود چون مغزش بهش دستور میداد.
” معلومه من ، نمیخوای که بهت یاداوری کنم چه دست سنگینی دارم؟”
کیونگسو از کنار کای اروم گفت ” دعوا نکنید ” کای برگشت و یه جوری نگاهش کرد که انگار میخواست بگه من بهت گفتم حرف بزنی؟ . سهون روی کیونگسو حساسیت داشت و تصمیم گرفت عقب بکشه . امکان نداشت بزاره اون ناراحت بشه.
” چه فرقی میکنه من اویزون باشم یا نه؟” معلوم بود که ناراحته.
” فرقش به بعدشه ، به این که هروقت تنهات میزاریم و برمیگردیم با گندی مواجه میشیم که بالا اوردی “
سهون شونه بالا انداخت ” نمیدونم راجع به چی حرف میزنی ” دروغ میگفت . اونا به خاطر این نبودن که وحشیه ، فقط این که خشمش رو با س-ک0س و یا قرص کنترل میشد ، که اخیرا هیچکدوم رو هم نداشت.
کای بلند شد و با حالت تهدید امیز رفت سمت سهون ” واقعا؟ ظرفایی که فکر کردی بهتره بیان کف زمین ، اون میزی که لب تاب کیونگسو روش بود و شکستیش ، کارات داره از حد تحمل من خارج میشه سهون ”
سعی کرد از خودش دفاع کنه ” منم تو این خونه زندگی میکنم حق دارم به وسایل دست بزنم “
” نه وقتی که مال بقیه ان منگل ، ما هم اینجا زندگی میکنیم دیگه نه ؟ یا ترجیح میدی بریم شاید؟ ” سهون دندوناش رو بهم مالید . از این که کای اونجوری میکرد متنفر بود . کای همیشه عوضی بهتری از اون بود . شاید چون قلبا ، سهون یه عاشق بود نه یه جنگجو . کای ظاهر و باطن جنگ داشت . بعد از این که جوابی نگرفت نیشخند زد ” دقیقا ، حالا لباس بپوش ، میخوایم بریم ، شاید بعدا اگر بری پیشی اون چشم اهوییت ببخشمت ” خندید و موهای سهون رو بهم ریخت.
سهون رفت لباس عوض کنه و کای هم دوباره نشست روی مبل و کیونگسو رو بغل کرد ، کیونگسو لرزید ؛ ولی جواب بوسه ی کای رو داد .
” عزیزم…….قبلا راجع به این که به من بگی چیکار کنم چیکار نکنم چی گفته بودم؟ اخرین بار رو که یادته؟” صداش شیرین بود ولی میشد تهدید رو توش حس کرد .
کیونگسو لباش رو اویزون کرد ” اره یادمه ……..ببخشید ” دعا دعا میکرد دعوا نشه ، کای عاشق دعوا راه انداختن بود .
” خودم مطمئن میشم که دیگه یادت نمیره ، ولی بعدا ، فعلا یه بازی هست که تورو باید ببرم ، این باعث میشه لبخند بزنی؟”
کیونگسو با یه لبخند ساختگی سرش رو تکون داد ” من که در هر صورت برای تو لبخند میزنم “
” دروغگو ، این لبخندا واقعی نیستن ، میتونم فرقشون رو بفهمم ” کیونگسو جوابی نداد ، نمیتونست دروغ بگه ، ولی راستش رو هم نمیتونست بگه .
نه من دیگه لبخند نمیزنم
نه ولی…..تقصیر تو نیست؟
بعد از تمام کارایی که کردی …… چه طور میتونم مثل قبل لبخند بزنم؟
………………………………
سهون دنبال اون دوتا سمت نیمکتا میرفت ” نمیشه برگردم خونه؟ قول میدم دیگه گند نزنم بهش ، درسم رو گرفتم “
حتی نزاشتن یه گوشه ای اون عقبا قایم بشه . اون اونجا بود ، ولی لوهان نمیدونست . میدونست که عمیقا میخواست اونجا باشه ، دلش میخواست خونه بمونه ، ولی خیلی هم کنجکاو بود بدوه لوهان عزیزش چه جوری پیش میره .
سهون از این که انقدر بدجنس باشه متنفر بود ، ولی چاره ای نداشت ، نمیتونست با لوهان باشه .نمیتونست از پس گندی که خورده بر بیاد . همه چیز برای سهون افتضاح بود . زندگیش همین بود . همیشه یه افتضاح بود . هیچ راه فراری نداشت ، هیچ راه نجاتی نداشت . پس چرا باید وقت لوهان رو تلف میکرد ؟ هیچ دلیلی نداشت.
ولی به این معنی نیست که نمیتونم ببینمش نه؟
لعنتی نمیشه ، اونجوری میفهمه دلم براش تنگ شده.
بلند شد و رفت ” میرم دستشویی ” داشت فکر میکرد چه جوری بپیچونه و برگرده خونه .
صدای باز شدن در رو شنید و شنید که چند نفر وارد شدن . به حرفاشون دقت نمیکرد تا این که کلمه ی ” حرومزاده ” به گوشش خود . معمولا اون حرفا حرفای ناراحت کننده ای به دنبال داشتند.
صدای اول با استرس گفت ” به نظرت باید همونجا ولش کنیم؟ شاید صدمه دیده ، هیچکی تو رختکن پیداش نمیکنه…”
یکی دیگه به سردی خندید ” کی اهمیت میده زلو؟ اون یه حرومزاده است ، این همون چیزیه که میخواد دیگه “
” فکر نکنم…”
صدای دیگه ای اومد ” میشه خفه شی؟”
” اره زلو خفه شو ، نکنه میخوای بری و به اون دختر کوچولو کمک کنی؟ بزار زجر بکشه ، حداقل الان دیگه از تیم میره “
دارن راجع به لوهان حرف میزنن؟
نه نمیشه ، مگر این که از جونشون سیر شده باشن .
” فکر میکنی به لوهان واقعا صدمه زده؟”
همین حرف کافی بود تا سهون از دستشویی بزنه بیرون و سریع بره سمت رختکن .
” باهات چیکار کردن لولو؟” با سرعت باد رفت سمت سالن . انقدری عصبی بود که متوجه خروج جی دی از رختکن نشد ، فقط با عجله از کنارش رد شد .
متوجه لبخند جی دی هم نشد .
” لوهانا؟” صدای شیر باز اب میومد ” لوهانا؟ منم ، سهون ” یه صدای وحشتناک شبیه گریه از اتاقک شنید.
صدایی شبیه صدای یه حیوون وقتی گوشه ی جاده افتاده ، داره زجر می کشه اما نمیمیره . صدایی که انگار میدونه تمام امیدا از بین رفتن.
سهون رفت سمت حموم ، داشت سر میخورد و همین که سعی کرد خودش رو نگه داره چشمش به یه چیزی روی زمین افتاد که مچاله شده بود.
اون چیز در واقع لوهان بود.
لوهان اون….
و دور و برش….خون بود؟
سریع رفت سمت جایی که لوهان مچاله شده بود سرش روی زانوش بود و بازوهاش روی زمین افتاده بود . سهون بلندش کرد و انقدری تکونش داد تا این که بالا رو نگاه کرد . البته بیشتر انگار سرش به عقب افتاد ، چشماش به اندازه ای باز بود که بتونه پسر جوونتر رو ببینه.
” لوهان ….چی شده؟” امیدوار بود مثل همیشه یه شکنجه معمولی بوده باشه . یه گوش مالی ساده توی حموم…ولی چرا توی حموم؟ چرا برهنه؟ صورت لوهان رو گرفت و تونست خون رو روی موهای قهوه ایش ببینه . صورت لوهان رو پرخوند تا بتونه ببینتش . نگاه گیجش به چشمای سهون افتاد . بدنش هم میلرزید ، سهون دقیقا نمیدونست اینا بخاطر جراحتشه یا وضع روحی بدی که داشت.
” لوهانا ، کجات درد میکنه عزیزم؟ بهم نشون بده ” ولی جوابی نگرفت . نمیخواست باور کنه که جای حساس تری هم زخم شده باشه ، ولی مارکای روی گردن لوهان مجبورش میکردن .. ” لوهانا…اگر به جز سرتم جاییت درد میکنه بهم بگو”
” دیگه اهمیتی نداره “
همون بست بود تا سهون بفهمه اتفاق وحشتناکی افتاده . نمیخواست بدونه . نمیخواست . میخواست لوهان رو برداره و با تظاهر به این که فقط سرش شکسته ببرتش خونه . دلش میخواست سر لوهان داد بزنه که بی دلیل نگرانش کرده و بعد دوباره وانمود کنه ازش متنفره.
ولی نمیتونست این کار رو بکنه . خیلی خوب میدونست که لوهان به خاطر همچین چیز کوچیکی به این روز نمیفته . تمام نیروش رو جمع کرد تا بتونه پاهای لوهان رو از هم باز کنه . لوهان هم شرایط رو سختتر میکرد . بهم فشارشون میداد تا بسته بشن و سهون مجبور شد از هر دو دستش استفاده کنه . وقتی لوهان عقب کشید و خودش رو به دیوار چسبوند و خودش رو بین دستاش از ترس مخفی کرد سهون دیگه از همه چیز مطمئن شد .
” لطفا بهم دست نزن…..درد داره….اون خیلی….خشن بود” سهون اه بلندی کشید . بدنش میلرزید و دندوناش بهم میخورد . داشت میمرد . وقتی اون همچین حسی داشت ، نمیتونست حتی تصور کنه لوهان چه حسی داره. حس میکرد قلبش رو دراوردن و کوبوندن تو صورتش ، پس لوهان چه حسی ممکن بود داشته باشه؟
سهون نزدیک تر شد ، میخواست ببینه چقدر اسیب دیده . لوهان داد میزد و التماس میکرد که سهون بهش صدمه نزنه .
” عزیزم بس کن ، من نمیخوام بهت اسیبی بزنم ، من فقط میخوام ببینم ، میخوام مطمئن بشم که لازم نیست بری بیمارستان . لطفا بزار ببینم” بعد از چند دقیقه لوهان بهش اجازه داد پاهاش رو باز کنه.
سهون با دیدن صحنه ی رو به روش ناله ای کرد . بین پاهای لولوش پارگی بزرگی بود . با دیدنش مثل یه حیوون عصبانی شده بود و اشک میریخت .یادش اومد که بار اولی که دیدش و با لبای خودش بوسیدش ، چقدر صورتی و خوشگل بود و حالا کاملا از بین رفته بود. درست مثل قلب سهون تکه تکه شده بود.
سهون با انگشتش اروم روش دست کشید . بد نفس میکشید ، نمیخواست جلوی لوهان گریه کنه . میتونست احساس لوهان رو بفهم . میدونست چقدر احساس درد و بدبختی داره و لباش رو به زانوی لوهان چسبوند . چشماش رو بست تا اون چند قطره اشکش بی صدا از گوشه ی چشمش بریزن.
اروم باش . اروم باش . اروم باش
تو باید مراقبش میبودی
تو واقعا بی ارزشی
اروم باش . اروم باش . اروم باش
لوهان دیگه حتی گریه هم نمیکرد ، فقط خیره مونده بود . سهون فکر کرد که بهتره دیگه اونجا نمونن . یکی ممکن بود بیاد و لوهان رو ببینه . تا اون موقع هم بیشتر از چیزی که نیاز بود دیده بودن . سهون نمیخواست کس دیگه ای چیزی ببینه . بلند شد و اب رو بست . یه جوله برداشت تا باهاش لوهان رو که ساکت و پوچ نشسته بود رو خشک کنه . وقتی حوله رو اور سمت صورتش تا اشکاش رو پاک کنه ، قدرتش رو از دست داد . باید میبوسیدش تا بهتر بشه .
جواب میده؟ میخواست امتحان کنه ، واقعا میخواست.
سهون اروم لبتش رو روی لبای لوهان گذاشت . یه بوسه با لبای بسته بود تا بهش نشون بده که دیگه جاش امنه. که نشونش بده اینبار ترکش نمیکنه .حتی اگر نمیتونستن عاشق هم باشن ، میخواست دوستش بمونه ، برادر کوچیکش یا هرچیز دیگه ای . تا وقتی که باه هم خوشحال بودن مهم نبود چی بود.
فقط لباس زیر لوهان رو پیدا کرد و تنش کرد. سویشرت خودش رو دراورد و دور بدن لوهان پیچید و زیپش رو بالا کشید . خوشبختانه لوهان از اون ریزتر بود . سویشرت گشاد بود و خوب میپوشوندش . جوری که لوهان توش جا خوش کرده بود ، انگار که عطر سهون توی اون لباس میتونست ازش مراقبت کنه . قلب یخی سهون رو داشت اب میکرد و حالا داشت عشق رو تو رگاش پمپ میکرد تا اروم نگهش داره .
لوهان گونه اش رو به پارچه ی لباس چسبوند ، سهون میدونست که اون لباس از اون به بعد مال لوهانه . هرچیزی که میخواست رو حاضر بود بهش بده تا احساس امنیت کنه . میتونست همه چیزش رو ازش بگیره و سهون هم دم برنمیاورد.
با یه دست گوشیش رو بیرون کشید و با دست دیگه هردو دست بی جون لوهان رو گرفت .
” کای همین الان هردوتون بیاین رختکن…..لطفا ” بی توجه به غرغرای کای گوشی رو قطع کرد.
لوهان سعی کرد بلند بشه ” بشین “
” نمیتونم…” گلوش کاملا خشک شده بود ولی سعی کرد حرف بزنه ” میبینن….” سهون اروم لوهان رو هل داد سمت زمین.
” اگر یه رازی رو بگم قول میدی بشینی؟”
نگاه لوهان به منزله ی نه بود ولی سهون به هر حال حرفش رو زد ” کیونگی الان درکت میکنه . میفهمه ، برای همینم ازت مراقبت میکنه . میخوام که بهش اجازه بدی “
نگاه لوهان نرم شد . به پسر ارومی که ته کلاس میشست فکر کرد . کیونگسو گاهی خجالتی به نظر میرید . حالا میفهمید که اون سکوت واسه این بود که داغون شده بود ، نه از روی خجالت .” لوهان ، کی اینکارو کرد ” لوهان صادقانه و بدون توجه به رسیدن کای و کیونگسو به سهون جواب داد .
“سهونا…..کجا….اوه” کای سرجاش خشکش زد . نمیدونست چه انتظاری داشت ، ولی خب لوهان نیمه برهنه بغل سهون نبوده قطعا . اصلا به چشمای لوهان که کاسه ی خون شده بود توجه نکرد تا این که کیونگسو جلوتر رفت.
“خو…خوبی….لوهان؟” لحنش اروم بود . صدایی که کای عاشقش بود و به زانو درمیاوردش . صدایی که وقتی میشیندی از خشن بودنش خجالت میکشید . کیونگسو همه چیز رو میداد و کای فقط میگرفت.
لوهان سرش رو تکون داد ، ولی کیونگسو بازم رفت جلو . انگار که میدونست چه خبره . کای روحش هم خبر نداشت . فقط میدونست هرچی که هست ، اصلا خوب نیست . سهون بلند شد ، سرش رو برای لوهان تکون داد تا مطمئن بشه جاش امنه .
” هیونگ ببرش تو ماشین من . نزار کسی نزدیکش بشه . کای تو با من بیا ” لوهان سعی کرد مخالفت کنه ولی نادیده گرفته شد . سهون خم شد و قبل ازاین که بره لباش رو بوسدی ، تو صورتش هیچ چیزی رو نمیشد حس کرد.
کای دنبالش راه افتاده بود و هنوز نفهمیده بود اوضاع چقدر خرابه ” داریم کجا میریم؟”
صداش مشت شت دست سهون و بهم خوردن دندوناش به اندازه ی کافی هشدار دهنده بود . پسر جوونتر با لحنی ، سرد ، عصبی و مصمم حرف میزد .
طوفانی که درونش بود داشت به بیرون راه پیدا میکرد . بادای سردش دنبال راه فرار بودن . تو پیدا کردن راهی برای خلاص شدن موفق نمیشدند و فشار درونیش رو زیاد میکردند.
طوفان درونش داشت فوران میکرد .
” میخوام برم گردنش رو بشکنم . میرم جی دی رو بکشم “

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





41
نظر بگذارید

avatar
39 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
38 نظرات نویسندگان
Nellysaha1982AflowerANeginniloofar_exol نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Nelly
مهمان
Nelly

عالب بود. خشم اوه سهون :tansmiley:

saha1982
مهمان

مشکل کیونگ و کای چیه؟

AflowerA
مهمان
AflowerA

یوهوووووو :zardak (6):
بزن بزن ، بکش بکش دوسسسسست :zardak2 (8): :yes:
ممنوووووون :zardak (67):

Negin
مهمان
Negin

وایییی چقد دلم واسه لوهان وکیونگسو میسوزه :begging: کای وسهون خیلی وحشتناکن واقعا.من دیگه حرفی ندارم :yahoo:

niloofar_exol
مهمان
niloofar_exol

omo yani kare gd az had rad bud ghalbam pare pare shod aiguuuuu sehun gereftari dorost nakone cas khodesh salavat omo omo