42 👁 بازدید

Tainted _ 4

Tainted

الان دقیقا سه روزه سعی دارم اینو بزارم :zardak (61):

میخواستم دو قسمت بزارم ولی کرم درونم گفت بمونید توخماری ^^ عمم گناه داره سنی ازش گذشته XD

راستی رمز به خوانندگان ثابت و وی ای پی داده میشود ^^

وی ای پی ها خودشون میدونن کین خخخ

بچه ها ترجمه انگیزه میخواد نظر بزارید تا ادم انگیزه بگیره ^^

راستی دسته ی فیک هم اضافه شد میتونید راحت پیداش کنید

پوستر فوق کول و خوشگلم از سارا جونم *-*

عاشقشما*-*

اگر خواستید پوستر بدید ای دیم تو کانال هست’

لینک کانال

Telegram

XMy angleX

4
لوهان نمیتونست بخوابه
نمیتونست فکر کنه
نمیتونست چیزی بخوره
حتی نمیتونست نفس بکشه
پسر معصوم حتی نمیدونست که سهون چرا اونجوری باهاش بازی کرد . مثل احمقا فکر کرده بود که سهون قراره خوب باشه . حتی فکر میکرد وقتی هلش دادم یه جورایی روش سهون برای ابراز علاقه بوده. مثل بچه ها که چون نمیدونن چه جوری ابراز علاقه کنن موهای همدیگه رو میکشن یا همدیگه رو مسخره میکنن. لوهان حماقت کرد و سوار ماشین سهون شد ، پیش خودش فکر میکرد این رفتارا از روی علاقه است و معنی بدی نمیده . صاف دوید تو اتاقش و سرش رو روی بالش گذاشت و گریه کرد. خیلیا که ازشون خوشش نمیومد ازارش داده بودن ، ولی این یکی فرق میکرد.
وقتی جوونتر بود خیلی ظریف تر بود . مردم همیشه بهش زخم زبون میزدن که شبیه دختراس . بعضیاشون منظور خاصی نداشتند ولی بازهم این موضوع ازارش میداد . اون یه پسر بود نه یه دختر . حتی الانم که یه بازیکن فوتبال بود این حرفارو میشنید ورزش رو دوست داشت چون میتونستن از تمسخر دیگران یه کم دور بمونه. از طرفی هم خوندن و رقصیدن رو خیلی دوست داشت .
بیشتر اوقات هم میشنید که بهش میگن ” لوهان میدونستی وقتی میخونی شبیه دخترا میشی؟” یا “چرا رقص رو دوست داری؟این کار دختراس”
با وجود اعتماد به نفسی که داشت ، ولی گاهی اوقات که حالش بد بود ، یاداوری اون حرفا ازارش میداد . حالا یکی رو پیدا کرده بود که باعث شده بود واقعا مثل دختر دبیرستانی ها رفتار کنه ، کسی که باعث شده بود لوهان دیگه شکی نداشته باشه که مثل دخترا از پسرا خوشش میاد . داشت با تمام این مشکلات جدید مواجه میشد و اون پسر هم شکنجه اش میداد ، کاری میکرد که فکر کنه به هیچ دردی نمیخوره. ولی با این همه ، باز هم اون عوضی رو میخواست.
تمام شب رو نخوابید و صبح روز بعد هم به مدرسه نرفت . نمیتونست بره ، به مینسوک پیام داد و گفت که حالش خوب نیست . فکر کرد بهتره هونجا توی تخت بمونه . شاید یشینگ ببخشتش که مهمونی رو پیچونده . هدیه ای که خریده بود رو فرستاد و تصمیم گرفت بعدا از دلش دربیاره ، میدونست که یشینگ حتما میفهمه.
اون لحظه فقط میخواست رو این تمرکز کنه که چه جوری دردش رو از بین ببره.
” لوهان کجاست؟”
مینسوک با شنیدن صدا چرخید و دید کسی که پشت سرشه کسی نیست جز اوه سهون . نگاهی به چانیول و بعدش به چن انداخت ، انگار که میخواست بپرسه اوه سهون اونجا چیکار میکنه. اوه سهون تاحالا یه بارم باهاشون حرف نزده بود و حالا یکاره با یه لحن طلبکارانه این رو ازشون پرسیده بود.
چانیول به جای هیونگش جواب داد ” چرا میخوای بدونی؟” تن صداش جوری بود که انگار میخواست از اهوی عزیزشون محافظت کنه.
سهون داشت صبرش رو از دست میداد ” قبلا هیچ کلاسی رو از دست نمیداد و حالا تو هیچ کدوم از کلاساش حاضر نبود میخوام بدونم چرا” انتظار داشت که اون روز هم لوهان طبق معمول روی صندلی کناری اون بشینه ولی اون اصلا معلوم نبود کجاست.
سهون انتظار داشت که مثل همیشه قایمکی به هم نگاه کنند ولی زنگ ناهار هم گذشته بود و لوهان هنوز پیداش نشده بود. اگر لوهان نیومده بود یه دلیل میتونست داشته باشه ؛ این که مچش اسیب دیده باشه . سهون هم میدونست که تقصیر اونه ” اتفاقی براش افتاده؟ مچش اسیب دیده؟”
سوالات سهون باعث شد مینسوک گیج بشه ” مچش؟ داری راجع به چی حرف میزنی؟ اخرین بار که مچش……. هی وایسا ببینم ، اصلا تو چه جوری راجع به لوهان میدونی؟” سهون مثل همیشه ساختگی سرفه کرد.
” دیروز گفت مچش اسیب دیده و منم رسوندمش خونه ، هیچی بابا بیخیال ” سهون زبون رو گاز گرفت و ارزو میکرد که کاش شروعش نکرده بود. معلومه حرفش رو باور نمیکردن . حتما میخواستن بدونن که چرا اون لوهان رو رسونده خونه . برگشت که بره ولی یکی از شونه اش گرفت.
” تو رسوندیش خونه ؟ اون گفت حالش خوب نیس ، ولی حالا که فکر میکنم دیروز که کلاس تموم شد حالش کاملا خوب بود ” مینسوک خیلی خاص به سهون نگاه کرد ” تو یه کاری کردی ، اون به خاطر تو غیبت کرده ، بگو چیکار کردی ؟” با این که صداش نرم و اروم بود ولی با این حال بازم تهدید امیز بود و به سهون میگفت که فرار کنه . همون کاری که توش تبهر( املاش درسته؟ ککک) داره.
سهون دستش رو هل داد به عقب ” اصلا نمیفهمی چی داری میگی ” و بعد خیلی سریع از کافه تریا زد بیرون و سوار ماشینش شد . تا همینجاشم افتضاح شده بود دیگه نمیخواست از این بدترش کنه . اگر ادامه میداد یه نفر اسیب میدید.
اسیب زدن به دیگران هم یکی دیگه از چیزایی بود که سهون توشون مهارت داشت.

لوهان رو ملحفه های ابی اسمونی تختش دراز کشیده بود ، چشماش رو بسته بود و سرش رو همراه ریتم اهنگی که تو گوشش بود تکون میداد. احتمالا کار درست نبود که کل روز رو اهنگ عاشقانه گوش بده ؛ ولی دقیقا داشت همین کار رو میکرد . حتی یه صفحه هم راجع به روز فلاکت بارش نوشت.
1اکتبر
عشق مضخرفه
سهون ازم متنفره و منم اصلا نمیدونم برای چی .
شاید از پسرایی که شبیه دخترن خوشش نمیاد.
میخوام تا ابد بخوابم ؛ بای

و بعد کل روز رو توی تخت مونده بود ، فقط پاشد تا یه بستنی نعنایی بخوره ( بستنی نعنایی دیگه چه کوفتیه ابهت بستنی اومد پایین )
تو ساعت غذاخوردن هم پیاماش رو چک کرد
از طرف مینی :
چرا موندی خونه؟ چرا سهون باهات حرف زده؟ مچت چی شده؟

ناله ای کرد و پیام و بقیه پیامای مثل اون رو نادیده گرفت کلا . میدونست که نمیتونه بپپیچونه ، دوستاش جوری نبودن که وقتی یکیشون مشکل داره بقیه اشون هم یه گوشه بشینن . باید انتظار این رو داشته بود که مینسوک با قیافه ی عصبانیش یه دفعه پیداش بشه
” چرا منو میپیچونی بزغاله؟ من هیونگتم انتر نمیتونی به من دروغ بگی”
لوهان خنده اش گرفته بود.
” اصلا ترسناک نیستیا ، من خوبم بابا ، فقط شکست عشقی خوردم چون سهون ازم خوشش نمیاد “
مینسوک داد زد ” به یه ورم اون مردیکه اصلا مهم نیست “
لوهان اروم زمزمه کرد ” ولی من ازش خوشم میاد ” مینسوک اهی کشید ، روی تخت نشست و لوهان رو در اغوش گرفت.
” اونم اخرش مثل همه شیفته ی تو میشه ” مینسوک دلش نمیخواست که لوهان عاشق یه پسر بد بشه . ولی اینم نمیخواست که ناراحت ببینتش ” یالا باید لباس بپوشی ، باید بری مهمونی پادشاه لوهاندرلا جان”
همونجور که میخندید مینسوک رو زد ” یااااا من که دختر نیستم انتر ، و در ضمن منم نمیام ، هدیه ام رو برای یشینگ ببر ، میخوام بمونم تو تختم ” و بعد پتوش رو کشید روش
” بچه ها بریزید تو بدزدیم این لوهانو ” قبل از این که لوهان بفهمه چه خبره در اتاقش باز شد و چانیول و یشینگ و چن و بکهیون ریختن توتا لوهان رو بدزدند . نمیتونست از پس همه اشون بربیاد . چانیول انداختش و کولش و لوهان رو هوا لگد میزد و دستاش رو گرفته بود به در.

” نمیتونید مجبورم کنید تا اخرین نفسم میجنگم”

مهمونی خسته کننده بود
خب خسته کننده که نبود ، موضوع این بود که لوهان حس وحال نداشت . یه عالمه ادم اونجا بود و موسیقی عالی بود ؛ لوهانم داشت یه نوشیدنی خوشمزه رو مزه مزه میکرد . مطمئن بود به بقیه داره خوش میگذره . حتی لباسشم عالی بود ، درواقع مشکلش اصلا مهمونی نبود ؛ مشکلش اوه سهون بود.
اوه سهونی که به خاطر قیافه مردونه و فوق العاده اش لوهان رو دست مینداخت ، اوه سهون چرت و عوضی.
بعد از یه ساعت تصمیم گرفت فکر کردن به اون عوضی رو تموم کنه ” من لوهانم ؛ همه عاشقمن ، الانم میخوام مست کنم “
رفت سمت چانی و وودکاش رو گرفت ” اینو میخوای بخوری”
” اره…..” ولی لوهان بدون این که بزاره حرف چانیول تموم بشه نوشیدنیش رو سرکشید.
با لحن با نمکی گفت ” مرسی خوشمزه بود ، بازم داری؟”
چانیول یه لیوان دیگه براش ریخت ” ببین الان باید یکی بزنم تو کله ات …… ولی خب حداقل الان یه لبخند داری” رفت تا لیوان رو بگیره که چانیول لیوان رو عقب کشید ” هی هی اروم باش ، با احساساتت نخور”
لوهان اصلا نفهمید که چقدر پیشنهاد خوبیه و باید جدیش بگیره ، افسرده تر از این حرفا بود.
دوتاا لیوان رو رفت بالا و مست کرده بود ، البته نه انقدری که خطرناک باشه.
تا این که اوه سهون وارد شد ، یه تیشرت و یه پیرهن روش پوشیده بود و موهای تیره اش رو زیر کلاه مخفی کرده بود
لوهان لیوان تازه پر شده اش رو سر کشید . اوه سهون یه وقتایی خیلی رو مد بود ؛ یه وقتایی شبیه ستاره های راک و یه وقتایی هم مثل الان انگار خود هیپ هاپ لباس تنش کرده بود. و از نظر لوهان این تیپ از همه بیشتر بهش میومد.
لوهان برای یک لحظه هیجان زده شد . پیش خودش فکر کرد که شاید سهون دعوتش رو پذیرفته و اومده . شاید سهون انقدراهم ازش بدش نمیومد. اگه این نبود پس برای چی دیگه باید میومد اونجا؟
پسری که درست بعد اومد تو و خیلی معمولی با سهون حرف میزد تمام افکار لوهان رو خراب کرد.
پیش خودش گفت اون کیم جونگین نیست؟….پس به خاطر اون اومده نه من
لوهان در واقع اون شیطان مو مشکی رو نمیشناخت ؛ چون اگر میشناخت حتما میدونست که اون فقط مثل برادر بزرگتر سهونه و یه دوست پسر خوش قیافه به اسم دو کیونگسو هم داره . نه اونا تو رابطه ای بودن که کسی بتونه بهمش بزنه ، نه سهون همچین چیزی میخواست.
سهون در واقع به خاطر لوهان اومده بود . کل روز رو به اون فکر میکرد. سهون همونجوریش هم تو نخ بود ، بعد از این که چندتا لیوان هم با کای نوشید دیگه بدتر شد . سهون خیلی بدمست بود ، از اونایی که وقتی مست میشن همه چیز رو نابود میکنن . ولی نمیخواست دیدن لوهان رو از دست بده و تمام توجهش به اون بود . لوهان وقتی که دید سهون به اون نگاه میکنه چشمای خیسش رو برگردوند.
همونطور که به سمت سالن اصلی میرفت پیش خودش میگفت ” چرا انقدر احمقم؟ معلومه که میخواد من نباشم ” روی مبل افتاد و بعد از این که چندتا چیز زیرلب به سهون گفت سرش رو روی زانوهاش گذاشت . دیگه چیزی نفهمید تا این که احساس کرد یکی داره به پاش لگد میزنه ، سرش رو بلند کرد و دید اون عوضی بی ادب کسی نیست جز اوه سهون .
لوهان دوباره سرش رو روی زانوهاش گذاشت و با همون لحن مستش گفت ” بزا تو حال خودم باشم” (به قول نیلو میخوام از وسط تاشم😂) سهون لباش رو از روی نارضایتی روی هم فشار داد و گفت ” چرا وقتی من رو دیدی در رفتی؟ فکر کردم خوشحال میشی . باید همینجا با سنگدلی میزاشتمت و میرفتم “
لوهان سرش رو بالا برد و یه تصویر مبهم و تار از تنها مرد رویاهاش دید و قبل از این که تصویر واضح بشه دوباره سرش رو روی پاهاش گذاشت.
” اینطوریاس؟ خب اگه میخوای چرا دست دوست پسرت رو نمیگیری از اینجا گمشی بری؟” از بین زانوهاش ادامه داد ” هیچکیم دعوتش نکرده در ضمن ” به خاطر این که سرش پایین بود نتونست تعجب سهون رو ببینه .
” دوست پسرم ؟” یه بار دیگه به پای لوهان ضربه زد تا توجهش رو جلب کنه ” داری چی میگی؟” یه ضربه دیگه ” لولو؟”
لوهان داد زد ” گفتم اسمم لولو نیست ” بلند شد و به سهون خیره شد ” همون پسر خوشگله ، دنسر با استعداد جونگینننننن”لحنش بچگانه بود و اخرش زبونش رو هم بیرون اورد ” جونگین احمق”
” کای رو میگی؟” بعد از این که لوهان سرش رو تکون داد سهون به طرز دیوانه واری شروع کرد به خندیدن ” اون که دوست پسر من نیست ، خودش دوست پسر داره پسره هم تو یکی از کلاسای شماست ” نمیتونست خنده اش رو کنترل کنه ” دو کیونگسو ، فکر میکردم بشناسیشی ” خنده اش ادامه داشت و به لوهان گوشزد میکرد که چقدر دیوونه و حسوده.
” اوه ” چیز دیگه ای نمیتونست بگه ، حتی نمیتونست سرش رو بلند کنه ، واقعا یه احمق به تمام معنا بود . یه بازنده.
” هی سرت رو بگیر بالا ، من این همه راه رو اومدم که فقط تورو ببینم ، این حداقل کاریه که میتونی بکنی ” با این حرف سهون لوهان سریع سرش رو بالاگرفت . باورش نمیشد ، یعنی سهون به خاطر اون امده بوده؟ داشت ذوق مرگ میشد.
اروم زمزمه کرد ” تا این جا به خاطر من اومدی؟”
” پس به خاطر کدوم خری اومدم؟” با این که سهون مثل همیشه خشن بود ، ولی بازم خیلی خوب بود که میدونست به خاطر اون تا اون مهمونی اومده . این یه امید بود نه؟ لوهان لبخند بچگونه ای زد و رفت سمت مبل و افتاد روش . سهون با لحنی که انگار ترسیده بود گفت ” مستی؟”
” نه من خوبم ” بلند شد و بازوی سهون رو گرفت ” باهام برقص ”
سهون راه دیگه ای جز اطاعت نداشت ، البته نه این که خیلی هم بدش بیاد . کاملا از این که با لوهان برقصه خوشحال بود . لوهان انقدری مست نبود که هیچی نفهمه و فقط بالا بیاره ، درجه ی مستیش کاملا اندازه بود.
اینم اصلا براش اهمیتی نداشت که لوهان دستش رو دوطرف بدنش کشید و بردشون تو جیب شلوارش و کشیدش جلو تا به هم بچسبن . برخورد تنش با بدن لوهان درست مثل بهشت بود . باورش نمییشد که داره عاشق همچین منحرفی میشه . همش با خودش میگفت لوهان همیشه انقدر هات رفتار میکنه؟ لوهان داشت مثل هر=-زه ها خودش رو به سهون میمالوند . ولی سهون دست خودش نبود ، اون پسر رو میخواست.
طولی نکشید که سهون هم داشت به تمام بدن لوهان دست میکشید . دستش رو برد عقب و با//سن گوشتی لوهان رو گرفت کشید سمت خودش تا بیشتر خودش رو به شلواری که برای سهون تنگ شده بود بمالونه. وقتی حس کرد که لوهان هم تحریک شده ، داشت دیوونه میشد که لمسش کنه ، میخواست همه جای لوهان رو لمس کنه و دیگه براش مهم هم نبود که اون پسر داشت مثل یه هر///زه ناله میکرد . با این حرکت دیگه سهون کاملا مطمئن شد این پسر منحرفه . ته دل سهون یک دفعه خالی شد و این فکر به ذهنش رسید که نکنه لوهان با تمام پسرا این مدلیه و اون فقط یه طعمه ی جدیده .
حس بدی بود ولی سهون به این موضوع عادت داشت که ازش سو استفاده بشه . خیلی چیز معمولی ای بود . خیلی بد بود که نیازش به اون پسر داشت کنترلش میکرد ، دیگه مهم نبود ازش سواستفاده میشه یا نه ، تنها چیزیی که اهمیت داشت این بود که چیزی که میخواد رو از اون پسر بگیره .
سهون تو گوش لوهان زمزمه کرد ” فاک چه قدر هرزه ای……من رو میخوای؟” دستش رو برد سمت باسن لوهان و فشارش داد ” بگو من رو میخوای…….بگو فقط من رو میخوای” صدای خشن و گرفته اش ناراحتیش رو مخفی کرد و اون از این بابت خیلی خوشحال بود.
لوهان نیازی نداشت به خودش یاداوری کنه چقدر تنهاست تا دلش بخواد برای یه بارم شده یکی دوستش داشته باشه .
لوهان نیازی نداشت که بدونه سهون چقدر میخواد تنها کس اون باشه .
” من تورو میخوام ؛ فقط تو ” لوهان یه قدم عقب رفت تا با چشمای مستش تو چشمای سهون نگاه کنه ” فقط تو ” و بعد با زبونش لباش رو تر کرد . همین برای سهون کافی بود تا خودش رو متقاعد کنه که حداقل فعلا لوهان فقط اون رو میخواد ، تا وقتی که ازش استفاده کنه . حرفش رو باور نکرد ، ولی اهمیتی هم نداد.
از تیشرت لوهان گرفت و کشیدش جلو ، لباشون رو به هم چسبوند ، دستش رو محکم لای موهای لوهان برد.
خیلی حس خوبی بود ، لباشون با هم میرقصیدن ، دستاشون پوست اون یکی رو حس میکرد و لباسای تنشون به روی هم میخوردند .
سهون عقب کشید و صورت لوهان رو تو دستش گرفت ” فاک من میخوامت ، میخوام مال خودم کنمت ، خیلی خوبی ، خیلی زیبایی ” دوباره لبای لوهان رو بوسید . لوهان دستاش رو دور گردن سهون انداخت و با معصومیت نوازشش میکرد . سهون واقعا گیج شده بود که چه جوری میشه این همه حس مختلف از یکی گرفت .
سهون همونطور داشت حس میکرد که لوهان خیلی معصوم و پاکه . ولی پس برای چی اونجور خودش رو به سهون میمالوند؟ حتما داره بازی درمیاره که چیزی رو که میخواد بگیره . وگرنه چه دلیلی داره این همه ادا دربیاره ؟ سهون هیچ چیزی نداشت که ارزش این همه بازی دراوردن داشته باشه .
به اینمن فکر کرد که شاید اون بچه فقط خیلی از سهون خوشش اومده و با وجود وودکا هم نتونسته خودش رو کنترل کنه و احساساتش رو اونجوری بروز داده . دیگه چیز دیگه ای به ذهنش نمیرسید.
هیچکس به لوهان نگفته بود که موقعیت هایی مثل اون چه عواقبی میتونست داشته باشه ، این که ازش سو استفاده بشه و اسیب ببینه احتمالش خیلی زیاد بود ، ولی هیچکس تاحالا این رو بهش نگفته بود . هیچکس بهش نگفته بود که تو این شرایط وسوسه نشه . تنها چیزی که اون پسر ساده میدونست این بود که چقدر عاشق سهونه .
سکسکه اش گرفته بود و از بین سکسکه ها میگفت ” من دوست دارم…..تو زیبایی ….” رفت و لبای سهون رو دوباره بوسید .
سهون دوباره صورت لوهان رو تو دستش گرفت ” اونی که زیباست تویی ، کاش همیشه مال من بودی ، یه امشب رو مال باش ، مهم نیست اگر فردا از دستت بدم . همین که الان مال من بشی یعنی خیلی شانس اوردم ” لوهان انقدر مست بود که نمیفهمید سهون چی میگه . فقط میدونست که با کمال میل حاضره مال اون باشه .
” من فقط مال توعم” سرش رو کمی خم کرد تا دست سهون رو که روی گونه اش بود رو ببوسه . سهون دیگه نمیتونست تحمل کنه . اگه اون انقدر عطش داشت سهون از خداش بود که سیرابش کنه . مهم نبود که بعد باید میذاشت بره ، اون لحظه این مهم بود که مال اون بشه .
واقعا ارضا کردن اون بدن ضعیف و پر کردنش با الت خودش ارزشش رو داشت . سهون هیکل خوبی داشت و میدونست که چه جوری ازش استفاده کنه . هرچند که خیلی به این موضوع افتخار نمیکرد ؛ ولی خوب میدونست که چه جوری به کسی اونجوری لذت بده که تا عمر داره فراموش نکنه.
این چیزی بود که میخواست ، که اون لوهان رو و لوهان اون رو ارضا کنه . اگر این تنها چیزی بود که میتونست از اون فرشته بگیره ؛ پس میخواست تک تک لحظه هاش رو غنیمت بشماره .
” میخوای بریم بالا؟” لوهان با استرس سرش رو تکون داد . سهون لبای لوهان رو لیس زد و عقب کشید تا لوهان ببرتش به یکی از اتاقا.
نیشخندی زد و همونطور که لوهان سمت یکی از اتاقا که از نظر سهون در بهشت بود میبردش گفت ” راه بهشت رو نشونم بده فرشته ی من “



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





71
نظر بگذارید

avatar
56 نظرات
15 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
52 نظرات نویسندگان
KSZsaha1982MahanFaTeMeHNaNa نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
KSZ
مهمان
KSZ

عرررررر….
ینی چی میشه حالااااا؟؟؟؟

saha1982
مهمان

سوء استفاده؟؟؟سهون کیه؟؟

Mahan
مهمان
Mahan

لوهان بدبخت شد رفت :rose: آقا یکی جلوی این دو نفر رو بگیره :6543a6e2:

Mahan
مهمان
Mahan

ممنون عالی بود

FaTeMeH
مهمان
FaTeMeH

مرسی عالی بود :zardak (35):

NaNa
مهمان
NaNa

ووویییی من چند هفتهه نبووودمممم :rose: :jhsdhugF:
چخد آپپ کرردییی :zardak (6):
بررررمممم بخووونمممممممم
مممنووووون :jhsdhufF: