20 👁 بازدید

sympathy summary

sympathy summary

سلام ،نیلوام

بچه ها ، فیک همدردی رو که میشناسین؟ نمیشناسین؟

شوخی میکنین؟ عمرتون بر فناااا !!

بیاید ادامه کارتون دارررررررررررم !!

ببینین منو ، ینی من تو عمرم چندتا فیک بیشتر به دلم ننشسته ، که این یکیشه !

خب ازین بگذریم ، این فیک یه مشکلاتی پیش اومد که آجی سوها نتونست بقیه شو بذاره ! خب حالا میخوایم چکار کنیم؟ میخوایم من و اجی سوها ادامه ش بدیم !!!!!!! ینی بهتون بگم این فیک مرگهههه!

از من بخوان بین مستر مستر و این یکی رو به یه نفر معرفی کنم ، این رو معرفی میکنم ! ینی یه وعضی ، باهاش گریه میشه کرد و میشه خندید و میشه دوست داشتن رو حس کرد ، حس شادی کاراکترارو درک کرد ، حس حسادتاشون ، حس غم و تنایی هاشون ، کلن میشه با کاراکتر ها همدردی کرد !

 

خب ، یه خلاصه ازش بهتون میگم ، چون خودم امروز یه بار دیگه از پارت 1 تا 9 رو خوندم ! و یه چندتا دیالوگ اصلیشو هم میذارم براتون .

خلاصه از زبون خودم :

داستان در مورد پارک چانیولی هست که از خانواده ی خوب و پولداریه تقریبا. از یه طرف کیم جونگین ، پسر کوچولویی که تو کودکی به خاطر یه تصادف مادر و پدرش رو جلوی چشماش از دست میده ! اتفاقی که هنوز که هنوزه ترسی رو تو دلش انداخته ، ترس “از دست دادن”! تنها کسی که تونسته ، کای رو از اون احساسات و سختیا نجات بده ، پارک چانیول بوده ، چون خانواده ی پارک ، کیم جونگین کوچولو رو به فرزندی قبول میکنن.

تمام این سال ها ، تنهایی جونگین با بهترین براد دنیا ” پارک چانیول” پر میشه ، کسی که حتی یک دیقه هم ازش جدا نیست .و طی این سال ها احساساتی اروم اروم تو دل جونگین به وجو میاد … احساسات عمیقی نسبت به پارک چانیول.

شخص سوم داستان ، اوه سهونی هست که کل دوران کودکی همراه همیشی چان و کای بوده ! کسی که کای نه به اندازه ی چان اما خب واقعا دوستش داره ؛ کسی که راز های دل های “چانیول و کای ” رو میدونه! کسی که از عشق یه طرفه ی کای به چانیول خبر داره و همینتور از عشق چانیول به یه پسر دیگه به نام کیونگ سو !!!

کیونگسو پسری که چانیول رو سوپر من خودش میبینه . بعد از 4 سال کشمکش چانیول با خودش ، تصمیم میگیره اون عشقش رو به کیونگسو اعتراف کنه ، اما نیاز به یه تمرین داره . پس کار احمقانه ای که میکنه اینه که برای تمرین ، اون عشق رو به کایِ از همه جا بی خبر اعتراف میکنه و تو عالم مستی ، بوسه ای نثارش میکنه !

کای عاشق ، با حرکت مسخره ی چان دلش رو کامل میبازه و عشقش به چان چند برابر میشه و باز هم حس از دست دادنی سراغش میاد و درست زمان اعتراف پارک چانیول به کیونگ سو ، کای شاهد این اعتراف هست و اون حس لعنتی تو قلبش ، شدت میگیره … و به اوه سهون دوست همیشه گی پناه میاره . سهون اوضاع کای رو که میبینه ، سعی میکنه به چانیول خبر بده ، درحالی که چانیول تو پارک جنگی با دوست پسرش در حال خوشگذروندن هست ، اما خب تماس سهون و خبری که مربوط به کای باشه ، صد برابر مهم تر از اون رابطه ی پر شهو/ت وسط جنگله ، پس کیونگسوی بیچاره رو با همون حال ول میکنه و به سمت بار اوه سهون میره تا کای رو ببینه و از حالش با خبر بشه و بعد ملاقاتشون و اطمینان از اینکه حال کای خوبه ، اوضاع تقریبا درست میشه و اما خب این وسط کسی که حس حقارت داره ، دو کیونگسو هست ! کسی که وسط جنگل تو اون وضعیت ول شده ، خب باید چانیول رو تنبیه کنه و یه مدت باهاش حرف نزنه ! همینم برای چانیولی که عاشقه زیاااده!

از طرفی کای سعی میکنه ، تو رابطه ی جانیول دخالت نکنه ، حالا اون مطمئنه کسی که چانیول عاشقشه خودشه ، چه دیر یا زود چانیول به کای برمیگرده و اونا مال هم میشن. اما خب یه حس حسادت کمی هم نسبت به اون پسر چشم درشت داشت !

تو گیر دار و مسائل ، تلاش چانیول برای اشتی دوباره با دو کیونگسو ، سر و کله ی پسر جدیدی پیدا میشه ، پسری که در عین کیوت و خجالتی بودن ، خیلی شیطون و بانمک هم هست !

پسری که توجه ی کای و سهون رو بدو ورود جلب کرد و البته که چانیول کاملا متوجه ش نشد چون سرگرم دو کیونگسو بود ، پسری به اسم بیون بکهیون !!

خب اینم خلاصه تا اینجا ، به زبون من ککک خودتون خواستین حتماااا بخونین ، اصن خوندن دوباره ش یه صفای دیگه داره ، خیلی دیالوگاشون قشنگه !

اینم چندتا دیالوگش :

” و… تو رختخواب رو خیس کردی ..؟》

چانیول میخواست داد بزنه، میخواست جیغ بزنه و به پسر بگه که ازش بدش میاد، بگه از این کثیف کاریا متنفره، بگه …

هیچی نمیتونست بگه. پیکر پسربچه، اون لرزش های خفیف بدنش، اون نگاه مظلوم، اون دستای کوچیک که با استرس توی هم قفل شده بودن …

حس میکرد پسر منتظر تنبیه بود، انگار که خودش رو مستحق این تنبیه بدونه، انگار که بدونه چانیول قراره دعواش کنه …

بی هیچ فکری نفس عمیقی کشید و به سمت پسر خم شد که نگاهش رو دزدیده بود و به پاش نگاه میکرد. دستاشو بالا آورد و اشکای براق روی صورتش رو پاک کرد. بی اختیار دستاش دور گردن پسرک حلقه شد.《ناراحت نباش… من مواظبتم. همیشه..!》”

 

” – هی کیــم جونگیــن.
کای سرش رو به سمت چانیول برگردوند که بهش نگاه میکرد و با حرکات لب بیصدا ازش پرسید که چیکار داره.
چانیول با دست بهش اشاره کرد که بیاد. میدونست که میاد. کای همیشه هر وقت هرجایی که چانیول ازش میخواست میومد و این احساس خوبی بهش میداد.
زیر چشمی نگاهی با سهون رد و بدل کرد که مظلوم و نگران نگاهش میکرد. خودش هم نگران بود. نگران حرفایی که باید میزد، احساسی که باید میتونست نشون بده…
کای در حالی که میخندید به سمتشون اومد و دستشو دور گردن چانیول حلقه کرد.
– چیشده چانیولی ؟؟
چانیول آب دهنش رو قورت داد و دست کای رو از دور گردنش باز کرد. نگاهش رو روی صورت خندان کای متمرکز کرد و نفس عمیقی کشید. 《باید چیز مهمی رو بهت بگم…》
کای که کم کم رگه های نگرانی تو صورتش پیدا میشد نگاهش رو به سهون و دوباره به چان انداخت. 《چـ.. چـی ..؟》
– من … عاشقتم ..”

” برای مامانش با هیجان دست تکون داد. بالاخره وقت شهربازی رسیده بود.
سگ ولگردی که توی پیاده رو میدوید توجهش رو جلب کرد. بی اختیار خندید.
– هاپو…! بیا اینجا…
تا میخواست به سمت سگ بره، سگ به سرعت وسط خیابون دوید.
قبل از اینکه تصمیم بگیره چیکار کنه، فقط صدای ساییده شدن چرخ ماشین روی آسفالت داغ رو شنید و صدای مهیب برخورد دو جسم سخت.
کیفش رو جلوی صورتش گرفته بود و گوشه خیابون کز کرده بود تا از خودش محافظت کنه.
سرش رو بالا آورد و به خیابون نگاه کرد. منتظر صدای گرم قدم هایی بود که بیان و در آغوشش بگیرن. که بگن همه چیز مثل فیلمی که چند شب پیش با پدرش دیده بود جلوه ویژه بوده. قدم هایی که دیگه هیچوقت صداشونو نشنید.
بهت زده به صحنه روبروش نگاه کرد. به شعله های طلایی رنگ آتیش که لحظه به لحظه بیشتر زبونه میکشیدن. خنده ای کرد و یه قدم جلو رفت.
– مامان…
مطمئن بود که این فقط یه بازیه. مطمئن بود الان پدرش در رو باز میکنه و واسش دست تکون میده.
به ماشین سفید نگاه کرد که به یه دیوار برخورد کرده بود. به شعله های ریز و درشت آتیش که از هر سمت فوران میکردن. منتظر نگاه میکرد.
لبش رو جلو داد و چشماش پر اشک شد. 《تمومش کن.》
شوخی یا بازی، هر چی که بود از ته قلبش میخواست زودتر تموم شه. دیگه تحمل نداشت، دست نرم مادرش رو میخواست که موهای ابریشمیشو نوازش کنه، آغوش گرم پدرش رو میخواست که تا ابد توش گم شه…”

” پسر آستینای چانیول رو توی دستش فشرد و آروم نفس کشید. آرامشی که توی اون آغوش داشت، هیچ جای دیگه ی دنیا پیدا نکرده بود.
چانیول لبخندی زد و پسر رو بیشتر به خودش فشرد، اون پسر بچه ای که نیومده دیدش به کل زندگیشو عوض کرده بود. آروم توی گوشش زمزمه کرد :《تو فوق العاده ای کوچولو… من عاشقتم…》
جونگین صورتش رو که روی سینه چانیول قرار گرفته بود بیشتر بهش نزدیک کرد. توی این دنیا فقط یه چیز بود که اون لحظه بهش فکر میکرد… امنیت…
خودش رو بیشتر به چانیول چسبوند. 《تو… تنهام نزار…》”

“… دستش رو روی قلبش گذاشت و ضربان قلبش رو حس کرد که هر لحظه بیشتر میشد.
– منم عاشقتم… چانیولی… منم عاشقتم… “

” -هی!!خوشگله کجا؟؟ بودی حالا ببینید کی اینجاست!آب زیر پوستت رفته این چند وقته که تعطیل بودیم,قدکشیدی!!!
چشمامو محکم روی هم فشار دادم “به…فنا…رفتم…”
به سمتش برگشتم “اوه سلام شیوون سونبه!!از این ورا,تعطیلات خوش گذشت؟”
شیوون کابوس تموم نشدنیه من بود,دقیقا از روزی که پامو توی این دانشگاه گذاشتم…..همه ی این کدورتا یه سری اتفاق بود,قسم میخورم!اینکه روز اول قهوه روی لباسش ریختم و لگدی به ساق پاش زدم که تا دو هفته با آتل می اومد دانشگاه و باعث شدم از دو تا کلاس اخراج بشه همش اتفاقی بود,خیلی خیلی اتفاقی!
البته من دقیقا بعد از همه ی این جریانها فهمیدم که چوی شیوون ,به طرز غیرقابل باوری قلدر و به طرز غیرقابل توصیفی کینه ایه..
شیوون”میخوای بدونی فضول اولی که سر راهم دیدم و چطور با تراکتورکف زمین سفره کردم؟”
لبخندم رو عمیق تر کردم “نه, بیشتر مشتاقم بدونم کارکردن با ماشینای سنگین روی هیکل ادما تاثیر مسقیم داره یا نه !”
شیوون “داری با من در میفتی؟”
شونه ای بالا انداختم “نه والا یه سوال ریز برام پیش اومده بود فقط!حالا شما میخواین جند بار دیگه با تراکتورتون تشریف ببرین مزرعه,ببینیم از این گنده تر میشید یا خیر.”
دستاشو مشت کرد و یه قدم اومد سمتم”توو…
در حالی که سعی می کردم فاصله مطمئنه رو رعایت کنم دستامو به حالت تسلیم بالا اوردم “من فقطدارم یه نظریه ی علمی رو با آزمایشات دقیق به مرحله اثبات میرسونم !”
گاهی انسان ها خصلت هایی دارن که از داشتنشون به شدت پشیمون میشن ,این خصلت در من زر مفت زدن در شرایطه حساسه… “

” خندیدم”درست بگو ببینم چته؟”
سرش و بلند کرد”میشه لطفا عصبانی نشی,داد نزنی,فکر بد نکنی,نزنی تو گوشم؟”
-یا مگه من جلادم اینجوری شکنجه بدمت آخه؟؟
-با من دوست شو
-هان؟؟
-بامن دوست شو, ازت خوشم اومده…
-جان؟؟
-دارم میگم دوست..
بی اختیار دستم و روی میز کوبیدم”قبوله….قبوله…..”
چانیول با ذوق بچگانه ای از جا پرید و اومد سمتم “باورم نمیشهههه….وای نه…باورم …نمیشه..واقعا قبول کردی؟عا..”
به سرعت ازجام بلند شدم و کیفم وبرداشتم.”کلاسم دیر شده!از دست تو …به زنگ میزنم !””

“پارک چانیول تنها نبود وکای با چند ثانیه تاخیر این واقعیت رو فهمید.دست خودش نبود ,نگاهش فقط روی چانیول ثابت میشد,انگار کل دنیای اطرافش خاکستری بود به جز چانیول,چانیولی که نور زندگیش بود.
دوباره تو؟ دو کیونگسو..دوباره تو؟؟..
آروم با خودش حرف میزد اون دو کیونگسو دقیقا جایی نشسته بود که کای باید میبود.میخواست سمتشون بره که با شنیدن مکالمه ای سرجاش متوقف شد.
-با من دوس شو.
-هان؟؟
– بامن دوست شو, ازت خوشم اومده…
-جان؟؟
-دارم میگم دوست..
کای نتونست تحمل کنه..نتونست بمونه.به چانیولی خیره بود که اون حرفا رو میزد.بی اختیار یه قدم به عقب رفت,دو قدم..سه قدم..نمیتونست نگاه خیرش و از چان برداره,هر لحظه حس میکرد نفسش بند میاد.انگار راه تنفسیش بسته میشه.
پرده ی اشک توی چشماش باعث شده بود همه چیز رو تار ببینه جز واقعیت و,به شدت سرش و تکون داد.
نه….پارک چانیول….تو من ودوست داری…خودت گفتی عاشق منی….خودت گفتی…تو گفتی…
به سرعت از در تریا بیرون دوید ولی این از شنیدن چیزایی که ازشون وحشت داشت جلوگیری نکرد.
-قبوله…..قبوله…
– باورم نمیشهههه….وای نه…باورم …نمیشه..واقعا قبول کردی؟عا..
بدون اختیار اشکاش صورتش و خیس میکردن,صورت پسری که حس میکرد آخرین امید زندگیش و از دست داده ,پسری که دنیا براش تموم شده بود…
-چانیول من برای به دست اوردنت بهای زیادی پرداختم,مهم ترین آدمای زندگیم و از دست دادم پارک چانیول, پس ازم نخواه به این سادگی ازدت دست بکشم”

– اوه سهون…
نگاه سهون به دستای کای افتاد که میلرزیدن، انگار کنترلی روی اعمالشون ندارن.
– اوه سهون، من … داغونم …
با این حرف، کای روی زانوهاش افتاد و هق هق کرد. تموم بدنش میلرزید و اشک هاش بدون اینکه منتظر اجازه باشن روی گونه ش سر میخوردن.
کای《درد… داره سهون، درد داره… دیدنش… کنار یکی دیگه… درد داره… از دست دادنش… درد داره… من… درد دارم… سهون، لطفا… این درد رو تمومش کن…》
سهون روی زمین نشست و دستشو آروم روی شونه کای گذاشت. انگشت هاش راه خودشون رو پیدا کردن و گونه خیس کای رو لمس کردن《جونگین…》
کای《گرمه… دستت گرمه سهون…》《سهون… یعنی اون الان کجاس ؟ داره… چیکار میکنه ؟》
سهون بلند شو جونگین، اینجا که جای نشستن نیست…》
کای {یعنی… من هنوزم براش مهمم سهون ؟》
سهون قاطعانه سری تکون داد《معلومه دیوونه…》”

” چانیول ابرویی بالا داد. 《یه چیزی بهت بگم ؟؟》
کیونگسو سر تکون داد و چشمش رو به چمن زیر پاشون دوخت. 《اوهوم.》
– امروز من از هر روز دیگه ای توی زندگیم خوشحال ترم کیونگسو … و اینو … مدیون توئم …
کیونگسو لبخندی زد و دست چانیول رو کشید تا متوقفش کنه. 《منم یه چیزی بگم ؟؟ خیلی خوشحالم که دارمت، سوپرمن من …!》” -_-

” سهون با تعجب سر تکون داد. 《در مورد چانیول … چیکار میخوای بکنی ؟ بهم بگو، کمکت میکنم.》

کای شونه بالا انداخت، بدون اینکه نگاهش رو از صورت خندان چانیول توی عکس برداره.

– لازم نیست من کاری بکنم سهون. فقط من نیستم که چان رو دوست دارم، اونم عاشق منه. فقط من نیستم که وابسته ام، اونم هیچ شبی بدون من خوابش نمیبره …!

” – هی، تو رسما خیلی خیلی خوشگلی!
پسر خنده ی بلندی کرد و کتابای سنگین توی دستش رو جابجا کرد. 《خودم میدونم؛ ولی مرسی که گوشزد کردی.》
چانیول با کنجکاوی به پسر نگاه میکرد که با نگاهش همه جا رو زیر نظر داشت، انگار میخواست همه چیز رو بهتر بشناسه. براش جالب بود یکی اینقد بتونه تغییر کنه. از یه پسر دست و پا چلفتی خجالتی، تا یه پسر بامزه، تا یه پسر مغرور و حالا یه پسر بچه شیطون بیش فعال انگار جلوش ایستاده بود.
– اممم من تازه به این دانشکده منتقل شدم… اگه شانس بیاریم یه چند تا واحدمونو با هم داریم!
کای خندید و دستشو جلو برد. 《خب پسر خوشگل، پس احتمالا همدیگه رو از این به بعد میبینیم! من جونگینم و این پسر اخمو که میبینی چانیوله… اون دوستمونم سهونه…》
پسر با خوشحالی دستاشو بهم زد. 《منم…》 با صدای بوق یه ماشین از جا پرید و به سمت ماشین برگشت. 《ئه اومد!》
کای سوتی کشید و به پسر اشاره کرد. 《اوه، این دوستته ؟》
پسر سر تکون داد. 《اوهوم، اسمش چنه!》
دستی برای کای و چانیول تکون داد و کیفش رو صاف کرد. 《باید برم، ولی زود میبینیم همو!》
همونطور که براشون دست تکون میداد به سمت لامبورگینی سان روف دار قرمز دوید که راننده ش یه پسر جوون بود که عینک آفتابی به چشم داشت و در حالی که دستش روی فرمون بود لبخند کجی روی لب هاش خودنمایی میکرد.
پسر های فایوی با دوستش کرد و بدون باز کردن در توی ماشین پرید. کای با بهت به دو پسر نگاه کرد که یه طرز عجیبی کنار همدیگه خوب به نظر میومدن. 《اووف دوست پسر داره، حیف شد!》
یهو از جا پرید و به سمت ماشین دوید. 《هی هی هی هی هی هی! اسمتو نگفتی !!》
پسر دستی توی هوا تکون داد. 《اسمم بکهیونه، بیون بکهیون!》”

 

” وقتی اولین قاشق رو به سمت لبش برد با زنگ گوشیش از جا پرید. در حالی که زیرلب بدوبیراه میگفت گوشی رو از جیبش بیرون کشید و با دیدن اسم روی صفحه اخمی کرد.
– هان چیه ؟ بنال! همیشه وقت نشناسی اه. داشتم یه چیزی کوفت میکردم ذلیل مرده !
صدای آشنای مردی توی گوشش پیچید. 《کوفت کن ! حیف من که زنگ زدم حالتو بپرسم.》
با بی حالی بدون اینکه به غذاش لب بزنه روی مبل پهن شد و به سقف کوتاه خونه خیره شد. آهی کشید.
– حالم ؟ خوبم، عالی ام، بهتر از این امکان نداره بشم !!
– دیدیش ؟ بالاخره ؟
بکهیون تکونی خورد تا جاش راحت تر بشه و یکی از دستاش رو زیر سرش گذاشت. سعی کرد صداش نلرزه، سعی کرد خیلی ناامید به نظر نیاد، چیزی که به طرز عجیبی خیلی سخت بود. 《اوهوم دیدمش. ولی حدس بزن چیشده… اون اصلا کلا منو یادش نمیاد … مث غریبه ها رفتار کرد، حتی نشناخت منو، باورت میشه ؟؟》
– نگران نباش… به مرور میفهمه، به مرور یادش میاد …
– کاری نداری ؟ من بعدا بهت زنگ میزنم.
بدون اینکه منتظر جواب باشه قطع کرد و آهی کشید. صداش دورگه شده بود. نگاهی به ظرف غذای روی میز کرد و از جا بلند شد و به سمت اتاق خوابش رفت.
دیگه میل چندانی به غذا نداشت”

 

اوه مای فاکینگ… اومو اومو… اصن یه ثانیه صب نکین ، برید از اول بخونید ، منتظر پارت 10 باشید !!!

من مررررگ

ازین لینک میتونید پارت های 1 تا 9 رو بخونید :

لینک

رمز قسمت 9 :

chanyeole daus
قسمت 7 هم عمومیه



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





61
نظر بگذارید

avatar
52 نظرات
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
52 نظرات نویسندگان
GhazalFateeeeemeeeeehe)(o...Lmratefeh نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Ghazal
مهمان
Ghazal

چرا ادامش نمیاد

Fateeeeemeeeeeh
مهمان
Fateeeeemeeeeeh

تنکس

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

واااااااوووو….چه جالب…..پس قبلا همو میشناختن چانی و بک…. :yahoo:

mr
مهمان
mr

قراره این فیکا ادامه بدین عایا؟؟؟؟فسمت بعدیا کی میذارین

atefeh
مهمان
atefeh

مردم از بس منتظر موندم هر روز میام شاید خبری باشه خوااااهششش پارت بعد رو بزارید