11 👁 بازدید

sympathy-5

قسمت پنجم

ممنون از نظرات فوق العاده تون ,ممنون از همه چیز در کل ^ــــــــــ^

 

 

 

*شب قبل از شروع ترم جدید دانشگاه – بار سهون*
لیوان رو پر از آبجو کردم و جلوی دختر گذاشتم که با یه حالت هیستریک گریه میکرد. از این موردا زیاد میدیدم، دخترایی که شکست عشقی خورده بودن، دوست پسرشون ولشون کرده بود، تست بازیگری رد شده بودن… دخترا همیشه گریه میکنن.
انتظار یه شب شلوغ رو میکشیدم. آخرین شب تعطیلات بین دو ترم بود و این یعنی شلوغ ترین زمان کار این بار.
دقیقا وقتی شروع شد که بعد از تموم شدن دبیرستان تصمیم گرفتم کار کنم. یه جورایی دیگه حس درس خوندن رو نداشتم،شاید هم مرگ پدرم باعث شد این تصمیم و بگیرم
نه اینکه پول نداشته باشیم یا واسه نون شبمون بخوایم بریم کار کنیم، ولی این پول بالاخره یه جا تموم میشد. باید کار میکردم تا مامانم که بعد از سکته قلبی شریک زندگیش افسرده شده بود، این روزاشو به خوبی بگذرونه.
اوایل میخواستم یه شرکت صادرات کوچولو تاسیس کنم، ولی فهمیدم به هیچ وجه برای بیزینس ساخته نشدم. خیلی کارا بودن که تصمیم گرفتم امتحانشون کنم، ولی چانیول اونجا بود تا بهم بگه مسیر سرنوشتم از کدوم وره. چانیول کمکم کرد دانشگاه برم و کنارش این بار رو داشته باشم.وصد البته نقش جونگین تو دانشگاه رفتن من کم نبود
این بار تقریبا یه بلوک با دانشگاه فاصله داره. اینجا رو درست کردیم تا بتونیم بعد از درس و دانشگاه با اون سه تا دیوونه اینجا جمع بشیم و از طرفی منم بتونم یه ذره پول پس انداز کنم. ایده خوبی بود.
کم کم بخاطر اینکه خیلی به دانشگاه نزدیک بود پای ثابت اینجا دانشجوهایی شدن که برای گذران وقت میومدن. بیشتر جشن های دانشجویی رو اینجا میگرفتن و این قضیه اونقدر بزرگ شد که امکان نداره شب قبل از شروع ترم از ساعت شیش به بعد اینجا غلغله نباشه.
دختر با چشمای قرمز متورمش بهم نگاه کرد. 《لطفا بهم یه چیز قوی تر بده.》
آهی کشیدم. 《فعلا همینو بخور.》
واقعا نگه داشتن یه بار کار سختیه.
به سمت قفسه رفتم تا یه چیز آرامش بخش براش بیارم که با یه صدای تق ضعیف سرجام متوقف شدم. به پشت سرم نگاه کردم و طبق چیزی که انتظار داشتم، اونجا ایستاده بود و با انگشتای کشیده ش روی میز میزد تا توجه منو جلب کنه.
– خوشتیپ کردی امشب، ذغال!
خنده ای کرد و به سر تا پاش نگاهی اندخت. 《بودم دیگه!》
یه تی شرت سفید پوشیده بود و شلوار جین مشکی، همین. واسه من هم مثل همه آدمای اطرافش عجیب بود که چطور میتونه با ساده ترین چیزا اونقدر جذاب باشه.
دماغمو بالا کشیدم و پشت چشمی نازک کردم. 《خب حالا تو هم! امروز زود اومدی، هنوز شیش هم نشده !》
به پشت سرش نگاه کرد، به چانیول که به طرز عجیبی شل راه میرفت، انگار که زیادی تو فکره.
– حس کردم شاید چانیول یکم حالش خوب نباشه، گفتم زودتر بیایم یه دو تا دختر ببینه دلش وا شه !
ابروهامو بالا دادم. 《مگه دختر دوست داره ؟》
جونگین متفکر به من خیره شد و لبشو جلو داد. 《گیه ؟》
هول شدم و با دستپاچگی خندیدم. به جونگین حق میدادم، من چیزایی رو میدونستم که اون نمیدونست. و کاش هیچوقت هم نمیفهمید…
جونگین از روی پیشخوان پرید و کنار من ایستاد و با یه لبخند گنده نگاهم کرد. توی چشماش اون بغض وحشتناکی که گلوشو پر کرده بود میدیدم، ولی میدونستم امشب رو خودخوری میکنه که بهمون خوش بگذره. دوست دیوونه ی من… یه پسر کوچولوی فداکاره…
محکم پشت گردنم کوبید و نیشخند زد. 《اوه سهون کثافت هیز سه ساعته به چی فکر میکنی زل زدی وسط پیشونی من ؟》
به خودم اومدم و تکونی خوردم. هی، اینقدر ضایع بازی در نیار سهون…
اخمی کردم و عاقل اندر سفیه نگاش کردم. 《چی داری تو که بخوام نگاهت کنم آخه جوجه مرغابی ؟》
بدون توجه به نیشش که لحظه لحظه بیشتر باز میشد و اون برق درخشان شیطنت که توی چشماش پیدا میشد، راهمو کشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم.
این جریانا هیچوقت تموم نمیشه، هیچوقت.
*فلش بک*
کای پاشو محکم به زمین کوبید. 《من چانیولی رو میخوام !》
سهون با نگرانی به اطرافش نگاه کرد. 《چانیول رفته کلاس خب، چیکار کنم ؟؟》
چشمای کای پر از اشک نباریده بود و لبش رو به طرز بامزه ای جلو داده بود. چانیول اون روز کلاس فوق العاده داشت و از سهون خواسته بود که از داداش کوچیکترش مراقبت کنه.
سهون با احتیاط یه قدم به جونگین نزدیک شد که جوری لب کوچولوشو گاز میگرفت که انگار هر لحظه ممکنه بزنه زیر گریه.
– ببین جونگین…
– برو عقب …!
با دادی که جونگین زد، سهون ناخودآگاه عقب پرید و دستشو تهدید وار براش تکون داد. 《هی… اینجوری داد نزنااا!》
جونگین دستاشو توی سینه ش جمع کرد و اخمشو عمیق تر کرد. 《دلم میخواد. به اوپا بگو بیاد.》
سهون دوباره سعی کرد آروم باشه. دوستیش با چانیول و جونگین براش خیلی مهم تر از بی احترامی دیدن از یه پسر بچه همسن خودش بود.
خنده ای کرد و دستاشو برای کای تکون داد. 《هی بیا بازی کنیم !》
جونگین چند ثانیه به سهون نگاه کرد و روشو برگردوند. 《نمیخوام. تو زشتی.》
سهون چشماشو گرد کرد. 《یااا ! زشت ؟》
– اوهوم. چانیولی گفته با بچه های زشت بازی نکنم، شب خواب بد میبینم.
سهون از حرص خنده ای کرد و بهش نگاه کرد. نفس عمیق کشید که خودشو نگه داره، ولی نتونست و با داد شروع به حرف زدن کرد.
– ببین فسقل، واسه من کاری نداره بزنم تو دهنتاا !
همه ی این اتفاقا بیشتر از حد تحمل جونگین بود. این حس لعنتی که همش حس میکرد چانیول قراره تنهاش بزاره، این تپش قلب وحشتناک که باعث میشد نتونه درست حرف بزنه، این استرس، این نگرانی…
فریاد سهون آخرین ضربه بود، اشکاش بدون اختیار روی گونه ش سرخوردن. بدون صدا گریه میکرد و چشماش رو به زمین دوخته بود که به سهون نیفته. از سهون بدش میومد.
سهون نفس عمیقی کشید و دوباره نگاهش رو به جونگین انداخت. 《هی… داری… گریه میکنی ؟》
جونگین فین فینی کرد و سرش رو به طرفین تکون داد.
سهون سوزشی رو توی قلبش احساس کرد. دیدن اون اشکا که روی صورت پسر بچه لیز میخوردن و لباس آبی رنگ مدرسه ش رو خیس میکردن قلبش رو به درد می آورد. تازه فهمیده بود منظور چانیول از اینکه همیشه میگفت اون پسر بچه تاثیر فوق العاده ای روی آدما داره چیه.
گوشه لبش رو گاز گرفت و جلو اومد. 《هی… متاسفم. شاید… نباید اینجوری حرف میزدم.》
جونگین هق هقی کرد و یه قدم عقب رفت. 《تو میخوای چانیولی رو از من بگیری. ازت متنفرم.》
سهون آب دهنشو قورت داد و با نگرانی بهش نگاه کرد. زیرلب چیزی گفت که بعید میدونست جونگین هم شنیده باشه. 《ببخشید.》
جونگین سر بلند کرد و به سهون نگاه کرد. بهش حسودیش میشد، به اینکه چانیول اینقدر دوسش داشت و همیشه با اون حرف میزد.
با زبون لبش رو خیس کرد و سعی کرد به اون چهره بیشتر فکر کنه. نمیتونست ازش متنفر باشه، از پسری که مثل چانیول همیشه کنارش ایستاده بود.
– سهونی… بیا بریم بازی کنیم…
دوست نداشت سهون رو اونجوری ببینه. ازش خوشش نمیومد، ولی شاید ازش متنفر هم نبود.
بدون توجه به صورت بهت زده سهون لباشو جلو داد و دستشو گرفت و کشید.
– بیا بریم پارک پاپ کورن بخوریم سهونی…
سهون… کسی که از همون روز تبدیل شده بود به کسی که تموم فضای قلبشو پر کرده بود. درسته خیلی کمتر از چانیول، ولی به همون اندازه پر رنگ.
*پایان فلش بک*
شلوغ شده بود، مثل همون چیزی که انتظارشو میکشیدم. به دو نفر سپرده بودم کارای بار رو انجام بدن ک خودم کنار چانیول روی کاناپه چرم نشسته بودم و به جمعیت وسط پیست نگاه میکردم.
چانیول امشب خیلی عجیب شده بود، تند تند شیشه های مشروب رو خالی میکرد و بدون هیچ تمرکز خاصی به اطراف خیره میشد، ساکت.
به من نگاه کرد و بیحوصله دماغشو بالا کشید. 《هونی یه بطری ابسولوت میاری ؟؟》
نگاهمو از چانیول گرفتم و به پیست رقص خیره شدم که هر ثانیه پرتر میشد. 《چیزی شده ؟ همون جریان قدیمی، نه ؟》
چانیول بطری خالی رو روی میز چوبی جلوش پرت کرد و صاف تر نشست.
– همون جریان که شب و روز نزاشته برام …
خندیدم و به بار اشاره کردم.
– بیا اونور رو صندلی بار بشین اونجا حرف بزنیم.
چانیول خیلی عوض شده بود… تو تمام این چهار سال، چانیول دیگه اون آدم قبلی نبود و اینو میتونستم تو تک تک رفتاراش تشخیص بدم.همیشه حس مسئولیت میکرد.
چانیول در حالی که تلو تلو میخورد از جاش بلند شد و آروم خندید. 《دو تا بطری ویسکی خوب مست میکنه ها !》
بازوشو رو گرفتم و به سمت صندلی کشیدمش. 《تو قبلا ظرفیتت خیلی بالاتر از این حرفا بود که.》
چانیول آروم خندید. 《خیلی چیزا عوض شده نسبت به قبل…》
راست میگفت. دیگه هیچکدوممون آدمای قبلی نبودیم. نه من، نه جونگین، نه چانیول، و نه حتی کیونگسو.
– سهونی ابسولوت منو میدی ؟؟
– ابسولوت خیلی قوی نیست ؟
– لطفا … بده …
سری تکون دادم و به سمت شیشه کتابی رفتم. 《خب حالا چته که امشب اینجوری یه گوشه نشستی ؟؟》
چانیول نگاهش رو از بطری ها گرفت و به من نگاه کرد. 《سهون… به نظرت… نباید بهش بگم ؟؟》
بگه ؟ اون… میخواد بگه ؟
عرق سردی روی بدنم نشست، یا شاید خودم اینجوری حس میکردم. اون نمیتونست اینجوری اعتراف کنه، نباید اینجوری اعتراف میکرد.
بطری و یه لیوان رو روی میز جلوی چانیول گذاشتم و روبروش روی صندلی نشستم. 《چی ؟》
چانیول بدون نگاهی به من یه نفس بطری رو بالا رفت و از تلخیش چهره شو در هم کشید. 《سهونی… باید بهش بگم که عاشقشم… باید بدونه… بهش بگم… ؟؟》
نفسم بند اومده بود. نباید میگفت. اون نباید اینجوری میشکستش.
سهون با اخم بطری رو از دست چانیول گرفت و کنار گذاشت. 《اینقد نخور. مطمئنی که میخوای بگی ؟ چانی… ممکنه… ناراحت شه. شاید… 》
میخواستم بهونه بیارم، باید یه جوری جلوشو میگرفتم. نباید این اتفاق میفتاد، نه حالا که اونقدر امیدواره.
چانیول واسه پس گرفتن بطری تقلایی کرد و ناامید دستشو پس کشید.
چشماشو بست و روشو از من برگردوند. 《سهون… من دوسش دارم. من از روز اولی که دیدمش دوسش داشتم… من همیشه دوسش داشتم. این عشق داره منو میکشه، این عشق یه طرفه… سهون من باید بهش بگم، باید بگم…》
نگران بهش نگاه کردم.《نمیخوای دوباره فکر کنی ؟ شاید این باعث شه اونو از دست…》
– بس کن سهون من تصمیمم رو گرفتم، خیلی وقت پیش…
آهی کشیدم.
– باشه، هر کاری که به نظرت درسته بکن… من پشتتم، باشه ؟؟
رومو ازش برگردوندم و زمزمه کردم :《فقط کاش چیزی که تو فکر منه اون کار درستی نباشه که میخوای انجام بدی…》
صدای آهنگ بلند بود و چیزی نشنید.
سری تکون داد و نگاهش رو دزدید. آهنگ قطع شد و همه نفس نفس زنان به سمت بار اومدن تا عطششون رو برطرف کنن.
به شاگردای بار اشاره ای کردم و خودم دستی روی شونه چانیول گذاشتم. 《فقط… چطور میخوای این کار رو انجام بدی ؟》
چطور پارک چانیول ؟؟ … چطور میتونی قلب کسی که بیشتر از ده ساله عاشقته رو بشکنی … ؟ چطور میتونی اینجوری باشی … ؟؟چطور میتونی باعث عذاب جفتشون بشی؟چطور میتونی دوستیمون و نابود کنی؟تو که میدونی کیونگسو و جونگین چقدر بهم وابستن…نو که میدونی کیونگسو همیشه حس میکنه بهت مدیونه..شاید دوست نداشته باشه اما خودش و مجبور کنه …تو که میدونی…
چانیول نگاهش از زمین رو گرفت و توی چشمام نگاه کرد. 《میخوای زنده ببینی ؟؟》
با نگرانی از جام پریدم. اون چانیول مست … دیگه هیچی نمیتونست جلوشو بگیره.
از زاویه نگاهش حدس زدم بخواد جونگین رو صدا بزنه. میخواستم بدوم و جلوشو بگیرم. بدوم و محکم یقه شو بچسبم و منصرفش کنم، ولی قبل از هر اقدامی لب هاش از هم باز شد.
– هی کیــم جونگیــن.
جونگین سرش رو به سمت چانیول برگردوند که بهش نگاه میکرد و با حرکات لب بیصدا ازش پرسید که چیکار داره.
زیر لب دعا میکردم که نیاد. که توجه نکنه و روشو برگردونه.
چانیول بهش اشاره کرد که بیاد. کاش میتونستم کاری کنم.
بازوی چانیول رو گرفتم. 《هی…》
بدون اینکه نگاهش رو از جونگین برداره دستمو کنار زد. 《دخالت نکن سهون.》
– تو نمیفهمی داری چیکار میکنی…
– گفتم به تو مربوط نیست سهون…
– تو مستی…
– من فقط میخوام تمرین کنم سهون، میخوام تمرین کنم که چطور به کیونگسو بگم همه ی این مدت عاشقش بودم…
– تو… دیوونه ای… اون… جونگینه…
جونگین در حالی که میخندید به سمتمون اومد و دستشو دور گردن چانیول حلقه کرد.
– چیشده چانیولی ؟؟
چانیول آب دهنش رو قورت داد و دست جونگین رو از دور گردنش باز کرد. نگاهش رو روی صورت خندانش متمرکز کرد و نفس عمیقی کشید. 《باید چیز مهمی رو بهت بگم…》
جونگین که کم کم رگه های نگرانی تو صورتش پیدا میشد نگاهش رو به من و دوباره به چان انداخت. 《چـ.. چـی ..؟》
– من … عاشقتم …
همه چیز داشت خوب پیش میرفت … تو همه چیزو خراب کردی… چانیول.
×××

روز بعد از مهمونی بار قبل از اعتراف چانیول به کیونگسو
– هی بیدار شو اوه سهون…!
با کرختی چشمامو باز کردم و به چانیول نگاه کردم که بالای سرم ایستاده بود و یه جورایی هول به نظر میومد.
سعی کردم صاف بشینم. 《ساعت… چنده ؟》
– هفت و نیم.
از جام پریدم. 《چیزی شده ؟》
چانیول با گوشه کتش بازی میکرد. 《اوممم نه… چیز خیلی خاصی نیست…》
نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم. این نمیتونه یه چیز عادی باشه. چانیول هیچوقت این وقت صبح بیدار نمیشه.
– چیشده چان ؟ برای جونگین اتفاقی افتاده ؟
– اممم … خب نه … یعنی آره …
با هول به سمتش رفتم. 《چی ؟ برای جونگین … چیکارش کردی عوضی ؟؟》
چانیول یه قدم عقب رفت و با تعجب بهم نگاه کرد. 《تو … چرا اینقد عصبی… شدی ؟》
دستمو به کمرم زدم و با حرص به اطرافم نگاه کردم بلکه یه ذره آروم بشم. این چانیول نمیفهمه، هیچی رو نمیفهمه.
– تو … دیشب بهش گفتی که عاشقشی. اینو میفهمی ؟
چانیول با بهت نگاهم کرد. 《من ؟ من گفتم … من گفتم عاشق… عاشق جونگین … ؟》
نفس های عمیق میکشیدم که خودمو آروم نگه دارم، ولی غیرممکن بود.
جلو رفتم و محکم به سینه ش کوبیدم. 《آره عوضی، تو. تو به کیم جونگین گفتی که عاشقشی … تو گفتی عاشقشی … توی احمق بهش گفتی عاشقشی، میفهمی ؟؟ نه، تو هیچی رو نمیفهمی…》
چانیول اخم کرد و با صدایی شروع به حرف زدن کرد که انگار به زور در میومد.《من هنوزم هیونگتم. درست حرف بزن.》
فریادی کشیدم. 《نمیتونم. نمیتونم درست حرف بزنم. نمیخوامم درست حرف بزنم، میفهمی ؟》
اون از زجرای جونگین چی میدونست ؟ از همه شبایی که تا صبح بیدار میموند و از ترس از دست دادنش گریه میکرد ؟ چه میدونست که چه روزایی که سعی میکرد بغضشو خفه کنه تا ناراحتش نکنه ؟ اون احمق هیچی نمیدونست …
چانیول بدون حرکت ایستاده بود و به نفس نفس زدنای من خیره نگاه میکرد. خودشم گیج شده بود.
نفس عمیق دیگه ای کشیدم و سعی کردم آروم بشم. 《چانیول… اون دیوونه میشه اگه بفهمه، میدونی ؟》
حس کردم هوای ریه هام یه مرتبه تموم شده. جونگین… اینو بدون … من همیشه ازت محافظت میکنم پسر …
چانیول من منی کرد. 《سهون… فکر کنم… گند زدم…》
سرم رو به سرعت بلند کردم و بهش نگاه کردم که واقعا سردرگم به نظر میومد. این دیگه فراتر از حد تحملم بود. شروع به حرف زدن کردم، با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد. 《چی… کار کردی… چان… ؟》
– من… من فکر کنم جونگین رو بوسیدم.
– چی ؟!
حس میکردم چشمام سیاهی میره. 《تو… چیکار کردی ؟؟》
چانیول با احساس خطری که کرد یه قدم عقب رفت و دستشو توی موهاش فرو کرد. 《من… درست چیزی یادم نمیاد… فکر کنم بوسیدمش…》
دستی به پیشونیم کشیدم و چشمامو محکم روی هم فشار دادم. 《واییی… چان…》
– من مست بودم… من…
سرمو تکون دادم. 《دیگه هیچی نگو، هیچی.》
چانیول ساکت شد و گوشه لبش رو گاز گرفت.
مدتی با سکوت گذشت. هر دو توی افکارمون غرق شده بودیم.
چانیول پلک زد. 《حالا چیکار کنم ؟》
نفس عمیقی کشیدم و به سمت کمدم رفتم که لباسمو عوض کنم. 《باید گندتو جمع کنی. یه مدت از کیونگسو فاصله بگیر…》
– من امروز میخوام بهش پیشنهاد بدم.
– چیی ؟؟
نمیدونم این چندمین شکی بود که چانیول بهم وارد کرد. اونم توی این وضعیت…
– تو میخوای به دو کیونگسو پیشنهاد بدی، در صورتی که دیشب به جونگین پیشنهاد دادی ؟
– سهون من مست بودم …اون فقط یه تمرین بود
– جواب منو بده.
چانیول با تردید سرش رو تکون داد. 《سهون من دیگه نمیتونم ساکت بشینم… من دیگه نمیتونم بدون کیونگسو زندگی کنم سهون…》
آب دهنم رو با ضعف قورت دادم. شرایط پیچیده تر از چیزی بود که فکر میکردم. رومو از چانیول برگردوندم.
– کای با من. فقط سعی کن فعلا نفهمه.
چانیول با خوشحالی خندید و دستاشو محکم بهم زد. 《یه دونه ای !》
گوشه لبم رو گاز گرفتم و سعی کردم ذوق پنهان توی تک تک حرکاتش رو نادیده بگیرم. هی، تو هم تقصیری نداری پارک چانیول…من مطمئنم تو عاشق کیونگسوام نیستی
وقتی صدای در رو شنیدم که نشون میداد چانیول رفته، نفس عمیقی کشیدم.
– امیدوارم دیگه چیزی نشه…
×××

همون روز بعد از اعتراف چانیول به کیونگسو
کای بدون حرکت به روبروش زل زده بود، به عکس سه نفره ی بزرگی که روی دیوار اتاقش نصب کرده بود.
توی کنج دیوار نشسته بود، دیوار اتاقش. کنجی که همیشه وقتی یاد پدر و مادرش میفتاد بهش پناه میبرد، و حالا مجبور بود به یاد سومین کسی که از دست داده بود اونجا بشینه.
عکس مال چهار سال پیش بود، روز تولدش. کیک بزرگی جلوش بود که با ذوق بهش نگاه میکرد، چانیول سمت راستش نشسته بود و دستشو دور گردنش انداخته بود و لباشو غنچه کرده بود که انگار میخواست شمعا رو فوت کنه و سهون. سهونی که سر دماغش خامه ای شده بود و با سرخوشی میخندید.
آهی کشید و حس کرد چشماش دوباره پر از اشک شدن. اون دو کیونگسو… وقتی اون نبود همه چیز بهتر بود… از وقتی که اون لعنتی وارد زندگیش شده بود…
دستاشو مشت کرد و چشماشو با خشم بست که باعث شد اشکاش روی گونه ش بریزن. این اشکا از حرص بودن یا حسادت یا غم… نمیدونست. فقط میدونست نمیتونه تحمل کنه، اون بار روی دوشش رو نمیتونست تحمل کنه.
چشماش رو باز کرد و دوباره نگاهش روی چهره بامزه چانیول متمرکز شد. 《دیوونه ی من…》
صداش ضعیف بود و گرفته. میدونست اینجوری میشه، میدونست آخرش همه تنهاش میزارن، میدونست، حسش میکرد.
چرا نمیتونست از کیونگسو متنفر باشه، کسی که تنها کسی که براش مونده بود رو ازش دزدیده بود. از روز اول میدونست یه چیزی در مورد این پسر اشتباهه.
نگاهای مهربونی که چانیول بهش مینداخت، اون لبخندای مخصوصی که فقط به کیونگسو میزد، اون توجهی که هر لحظه بهش داشت… جونگین باید حدس میزد اینجوری میشه.
– نمیزارم.
آروم گفت. آروم و بی حس.
– نمیزارممم.
این بار محکم تر. چشماشو مستقیم روی چانیول نگه داشت. با ضعف دستشو به دیوار گرفت و از جا بلند شد و به سمت عکس رفت.
– نمیزارم … نمیزارم … نمیزارمممم …
به عکس رسید. به نقطه ای که فکر میکرد اونجا زمان تا ابد براش متوقف شد.
– دو کیونگسو … نمیزارم ازم بگیریش، نمیزارم …

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





117
نظر بگذارید

avatar
112 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
108 نظرات نویسندگان
niloFateeeeemeeeeehe)(o...LfaezehZahra^woo نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
nilo
مهمان
nilo

اهههههه کای بدبخت من هققق

Fateeeeemeeeeeh
مهمان
Fateeeeemeeeeeh

من از چانسو بدم میاد
چانکای می خام
نههههههههههه
مرسی

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

اصلا نمیتونم حدس بزنم اخرش به کدوم کاپلا ختم میشه….اصلا نمیتونم….. :tesmiley: :negative: :rose: عااااااالی بود….. :zardak (61):

faezeh
مهمان
faezeh

کای گوناه دارهههههه /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif
من چانسو دوست ندالم…چانکای میخوااااام/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/23519_frustratedf.gif
سهونم عاشقه کایه؟!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (9).gif

Zahra^woo
مهمان
Zahra^woo

خواهشا چانکای باشه وای گناه داره دلم کباب شدددددد