19 👁 بازدید

sympathy-4

سلاااام ^^

قسمت قبل نظراتش واقعا کم بود :((

بچه هااا قسمت هفتم رمزیهه و خیالتون راحت رمز و براتون میفرستم ^^خوب تو این قسمت خیلی چیزا مشخص میشه و خیلی چیزا براتون سوال؟؟ مطئن باشید تو قسمتایه بعدی به این سوالاتونم جواب داده میشه ^^

 

 

قسمت چهارم

دستی برای نگهبان ورودی دانشگاه تکون دادم و از در اصلی وارد شدم ,اون روز نمیتونست بدتر از اون چیزی که هست باشه ,دو تا کلاس اولم و با خسته کننده ترین و گند اخلاق ترین استاد دنیا برداشته بودم و مهمتر ازاین هیچکدوم از اون سه تا کله خراب توی این کلاسا نبودن,هیچکدوم..
آهی کشیدم و با کلافگی دستمو توی موهام فرو بردم.قطعا ترم جالبی انتظارم و نمیکشه.محوطه دانشگاه پر از جنب وجوش دانشجوهایی بود که بعد از چند هفته تعطیلی بین دو تا ترم دوباره برگشته بودن و درمورد همه چی جز درس و دانشگاه حرف میزدن راجع به خریدایی که کردن و فیلم هایی که دیدن ,چه مزخرفاتی..واقعا که تو این چهارسال هیچ چی تغییر نکرده…
ساعتم و نگاه کردم طبق معمول زود رسیده بودم,میخواستم یه نیمکت خالی پیدا کنم و یکم آهنگ گوش بدم که دیدمش,بعد از دو هفته آزادی ,بازم دیدمش دقیقا تو بیست قدمیم.لبخند مضطربی زدم و اروم به سمت عقب برگشتم.
-هی!!خوشگله کجا؟؟ بودی حالا ببینید کی اینجاست!آب زیر پوستت رفته این چند وقته که تعطیل بودیم,قدکشیدی!!!
چشمامو محکم روی هم فشار دادم “به…فنا…رفتم…”
با یه لبخند مصنوعی به سمتش برگشتم “اوه سلام شیوون سونبه!!از این ورا,تعطیلات خوش گذشت؟”
شیوون کابوس تموم نشدنیه من بود,دقیقا از روزی که پامو توی این دانشگاه گذاشتم…..همه ی این کدورتا یه سری اتفاق بود,قسم میخورم!اینکه یه روز قهوه روی لباسش ریختم و لگدی به ساق پاش زدم که تا دو هفته با آتل می اومد دانشگاه و باعث شدم از دو تا کلاس اخراج بشه همش اتفاقی بود,خیلی خیلی اتفاقی!
البته من دقیقا بعد از همه ی این جریانها فهمیدم که چوی شیوون ,به طرز غیرقابل باوری قلدر و به طرز غیرقابل توصیفی کینه ایه..
شیوون ابروهاشو بالا داد و موذیانه خندید”میخوای بدونی فضول اولی که سر راهم دیدم و چطور با تراکتورکف زمین سفره کردم؟”
لبخندم رو عمیق تر کردم “نه, بیشتر مشتاقم بدونم کارکردن با ماشینای سنگین روی هیکل ادما تاثیر مسقیم داره یا نه !”
شیوون نگاهی به هیکلش انداخت و با اخم دوباره به من نگاه کرد “داری با من در میفتی؟”
شونه ای بالا انداختم “نه والا یه سوال ریز برام پیش اومده بود فقط!حالا شما میخواین جند بار دیگه با تراکتورتون تشریف ببرین مزرعه,ببینیم از این گنده تر میشید یا خیر.”
دستاشو مشت کرد و یه قدم اومد سمتم”توو…
در حالی که سعی می کردم فاصله مطمئنه رو رعایت کنم دستامو به حالت تسلیم بالا اوردم “من فقط دارم یه نظریه ی علمی رو با آزمایشات دقیق به مرحله اثبات میرسونم !”
گاهی انسان ها خصلت هایی دارن که از داشتنشون به شدت پشیمون میشن ,این خصلت در من زر مفت زدن در شرایطه حساسه…
آروم یه قدم عقب تر رفتم و دلجویانه لبخندی زدم “تا شما تشزیف میبرید بقیه فضولا رو سفره کنید,من برم تریا یه قهوهای چیزی بخورم…با اجازه..”
شیوون چند قدم بینمون و طی کرد و مچ دستم و محکم فشار داد ,حس میکردم این ترم ,ترم خوبی نباشه ولی نه در این حد!
-ببین نفله تا الانم خیلی رعایت حالت و کردم که زنده ای,انتخاب و میزارم به عهده خودت یا لباس زیرتو در بیاری و بکنی تو سرت تو حیاط دانشگاه راه بری ,یا میدم بچه ها به قطعه های پنج سانت تقسیمت کنن که تراکتورم نتونه شخمت بزنه …
ـــیه راه بهتر میتونی دست کثیفت و کنار بکشی و بری دنبال کارت ,قبل از اینکه خودم بفرستمت..
اون صدا رو میشناختم,اون تن صدا ,اون لحن تحدید آمیز,اون صدای سنگین نفس ها…این چانیول که نجاتم میده ,مثل همیشه..هم من و هم شیوون و هم دوتا نوچه هاش به سمت چانیول برگشتیم که دستاش رو توی جیب شلوار خاکی رنگش کرده بود و به ما نگاه میکرد.
شیوون اخم کرد “باز تو پیدات شد؟” خودش و قوی نشون می داد ولی فشار دستاش روی مچم کمتر میشد.
ــــاگه دستت و پس نکشی ممکنه پیدا شدنم و فیزیکی نشونت بدم سونبه.
خونسرد بود,انگار هیچ اتفاقی نیفتاده,فقط چشماش به دست شیوون روی مچ من دوخته شده بود.دوباره آروم و بدون احساس خاصی شروع به حرف زدن کرد”بهتره بهش دست نزنی, هیچوقت”
با این حرفش یه حس مطبوع کل وجودم رو پر کرد.ناخودآگاه لبخند پررنگی زدم که از دید چانیول پنهان نموند,چشمکی به من زد و جلو اومد.شیوون که مشخصا اخم کرده بود و فکشو محکم بهم فشار میداد ,دست من و محکم تر گرفت و تهدید آمیز دستشو برای چان تکون داد.”هی جلو نیاهااا “
چانیول بدون توجه به حرص خوردن شیوون اومد جلوی من وایساد و یکم خم شد که صورتش دقیقا مقابل صورتم قرار بگیره”سلام,خوشگل شدی امروز”
با تعجب بهش نگاه کردم و گرما رو حس کردم که توی گونه هام دوید “ه..هی !الان باید نجاتم بدی !”
چانیول بدون اینکه هیچ تغییری توی صورتش بده به شیوون نگاهی اداخت “چرا باید اینکار و بکنم؟”
صورتش بی هیچ حالتی روبروی صورت من قرار گرفته بود,ولی چشماش با شیطنت میخندیدن.زیر چشمی نگاهی به شیوون کردم و به سمت چانیول برگشتم ” ما دوستیم “
-خو دوستیم,بادیگاردت که نیستم !!!
-خو امکان داره هر لحظه به قطعات کوچیک تقسم شم !
-بوسم کن
-هااان؟
به شیوون نگاهی کردم که با حیرت ابروهاشو بالا داده بود ومتعجب به ما نگاه میکرد,پارک چانیوول..عوضی نامرد..
چانیول جوری خندید که چال روی گونش معلوم شه و با سر انگشت به گونه اش زد.محکم با مشت به پیشونیش کوبیدم “هی عوضی !”
جوری با اخم نگاهش کردم که خنده ی بزرگشو جمع و جور کرد ولی بازم چشماش برق میزد.خیلی وقت بود که با شیطنت توی اون چشمها خو گرفته بودم,خیلی وقت بود که پارک چانیول سوپرمن زندگی من شده بود.
ابروشو بالا داد و صاف ایستاد “دو راه داری ,یا به حرفم گوش کن یا همینجا بمون”
شیوون “چی میگید شماها؟”
چانیول رو به شیوون اخمی کرد “شما ساکت”
دوتا نوچه هاش که دو طرفش رو گرفته بودن با احتیاط یه قدم جلو اومدن, در افتادن با پارک چانیول دقیقا چیزی نبود که بخوان توی روز اول ترم جدیدبراشون اتفاق بیافته.
شیوون دستش و دور گردن من انداخت و مبارزه جویانه به چانیول نگاه کرد”منم با این خوشگل حرف دارم آخه”
چانیول حرفی نزد فقط آروم سرش و بلند کرد و دقیقا به صورت شیوون زل زد.درسته که شیوون نهایت سعیشو میکرد که چانیول و حرص بده اما همه ی رفتاراش محتاطانه بود…اینم میره جزء اون تاثیرات ویژه ای که پارک چانیول روی آدمای اطرافش داره.
-یه بار دیگه میگم,واسه ی اخرین بار…دستتو…بکش…کنار
شیوون نگاهی به دو تا دستش انداخت که با تردید حالت دفاعی به خودشون گرفته بودن.یه قدم جلو رفت و روبروی چانیول قرار گرفت”و اگه نخوام ..؟”
چانیول نگاهی به اطراف انداخت و یکم به سمت شیوون خم شد,آروم صحبت کرد ولی صدای سردش رو همه ی ما به وضوح شنیدیم.برای من که به صدای گرمش عادت داشتم,سردیش لرزه ی بدی به قلبم می انداخت.
-ببین سونبه , یه بار دیگه میگم پس خوب گوشات و باز کن ,خوشم نمیاد دو رو بر دوستام ببینمت,مفهومه؟دیگه تصمیم گیری با خودته…
نگاهی به سرتا پای شیوون انداخت و یق کتشو براش صاف کرد”کت خوشگلی داری!”
بدون حتی یه نیم نگاه به شیوون که با مشتای گره کرده اونجا وایستاده بود ,دست من وگرفت و با خودش کشید “بریم”
محکم راه میرفت و نگاهش مستقیم به روبروش قفل بود ولی صورتش هیچ حالتی رو نشون نمیداد.بی توجه به اینکه دستم رو توی دستاش گرفته سرعت قدمهام و بیشتر کردم تا باهاش هم سطح بشم.
-یااا کجا داریم میریم؟
زیر چشمی بهم نگاه کرد “کافه تریا “
-یاا من کلاس دا..

-باید باهات حرف بزنم.
ازش ممنون بودم از ته قلبم و با تمام وجودم ازش ممنون بودم,از کسی که توی مشکلاتم اولین نفر به دادم میرسید.دوستی چهار ساله ما فقط یه دوستی نبود ,چانیول جای خالی تموم کسایی رو پر کرده بود که محبتهاشون و ازم دریغ کرده بودن,واقعا ازش ممنون بودم.
توی تریا پشت یه میز نشستیم,چون کلاسها شروع شده بودن تریا خلوت بود و به جز ما هیچکس اونجا نبود.چانیول به من اشاره کرد همونجا بمونم و خودش دو تا قهوه گرفت و برگشت,یه دونه رو جلوی من گذاشت وخندید “بخور”
سری تکون دادم و قهوه رو توی دستم گرفتم,گرمای قهوه وجودم و گرم میکرد,اونقدر گرم که مطمئن بودم هیچ چیز توی این دنیا نمیتونه بهم آسیب برسونه.
بخشی از این حس فوق العاده رو مدیون چانیول بودم, کسی که نزاشته بود توی این چهار سال لحظه ای ناراحت باشم.نگاهم و از روی قهوه تیره رنگ برداشتم و به چانیول نگاه کردم”هی نردبون…یکی طلبت”
چانیول با تعجب بهم نگاه کرد و بعد دستاش و توی هوا تکون داد”ایشالا جبران میکنی..”
یه جرعه از قهوه خوردم “چیزی میخواستی بگی؟”
خنده ی روی لب چانیول به سرعت محو شد,سرفه ای کرد و ظرف کوچیک روی میز رو توی دستاش جابجا کرد “اممم..چیزه…میدونی؟”
-نه چیو باید بدونم؟
نگاهش بی هدف اطرافش رو جستجو می کرد.یه لحظه نگاهش روی قهوه من ثابت شد و بشکن زد “اها!همین قهوه و شکر!دیدی چطور باهم مخلوط میشن؟
با سردر گمی نگاهش کرم “هان؟”
یه خنده ی مضطربی کرد و دوباره صداش و صاف کرد ,نگاهش ثابت نمی موند و انگار با خودش کلنجار می رفت که ببینه باید یه چیزی رو بگه یا نه ,مرتب لباشو گاز میگرفت..
-چان چیزی شده؟؟
با چشمها گرد شده نگاهش کردم تا حالا اینجوری ندیده بودمش ,اخم کرد و بادستپاچگی نگاهش و ازم دزدید”اینجوری نگام نکنا!”
-میگی چی شده یا نه؟؟
آهی کشید و دوباره نگاهش و به میز انداخت “اصلا ماه و خورشید و در نظر بگیر….میدونی همیشه با هم دوست میمونن…باهم کنار میان.. “
بدون هیچ حسی نگاهش کردم”ماه و خورشید که کلا باهم برخور ندارن چطوری باهم دوستن؟”
چانیول حول شد و همونطور که دستاش و تندوتند تکون میداد سعی کرد برای من توضیح بده
“توی راه میبینن هم و!یعنی این فاصله ای که ماه داره میره و خورشید داره میاد,اینا میبینن همو..اه کلی تمرین کرده بودما..بعد ای…”
دستم و محکم روی میز کوبوندم تا ساکتش کنم”چان”
ساکت شد ومثل پسر بچه هایی که پدر ومادرشون تنبیه شون میکنن سرش و پایین انداخت…وقتایی که اینجوری میشد خیلی دوسش داشتم…سوپرمنه من …دیوونه ی من….!
خندیدم”درست بگو ببینم چته؟”
سرش و بلند کرد”میشه لطفا عصبانی نشی,داد نزنی,فکر بد نکنی,نزنی تو گوشم؟”
-یا مگه من جلادم اینجوری شکنجه بدمت آخه؟؟
-با من دوست شو
-هان؟؟
-بامن دوست شو, ازت خوشم اومده…
-جان؟؟
-دارم میگم دوست..
بی اختیار دستم و روی میز کوبیدم”قبوله….قبوله…..”باید قبول میکردم…توی این چهارسال همیشه کنارم بود..تنهان نزاشت..نمیتونستم تنهاش بزارم…
چانیول با ذوق بچگانه ای از جا پرید و اومد سمتم “باورم نمیشهههه….وای نه…باورم …نمیشه..واقعا قبول کردی؟عا..”
به سرعت ازجام بلند شدم و کیفم وبرداشتم.”کلاسم دیر شده!از دست تو …بهت زنگ میزنم !”
به سمت در رفتم و آخرین لحظه به سمت چانیول برگشتم که مثل دیوونه ها میخندید “تو..مگه امروز تعطیل نبودی؟”
خندید و دستش و تو هوا تکون داد”باید باهات حرف میزدم خب!”
سرم و به نشونه تاسف تکون دادم و ریز خندیدم و به سمت در خروجی کافه تریا رفتم “احمق دیوونه…”
***************************
جونگین اسکناسی از جیبش در آورد و به نگهبان داد”مواظب ماشین باش.اوکی؟”نگهبان تعظیمی کرد و جونگین وارد دانشگاه شد.از هرسمت نگاه هایی رو حس میکرد که بهش قفل شدن.نیشخندی زد و سینه شو جلو داد.اون روز بهترین روز عمرش بود.صبح مادرش بهش گفته بود که چانیول رفته دانشگاه.با یادآوری اسم چانیول لبخندی زد و نفس عمیقی کشید.
تصمیم گرفته بود اولین روزی که چانیول بهش اعتراف کرده بود رو دو تایی جشن بگیرن.بعد از دوازده سال عشق یکطرفه ممنوعی که تجربه کرده بود,احساساتی که چانیول شب گذشته توی بار ازشون حرف زده بود براش طعم شیرینی داشت که هیچ وقت ازش سیر نمیشد.
برنامه مفصلی ترتیب داده بود,ناهار و بسکتبال و..با مهم ترین فرد زندگیش,پارک چانیول.
درواقع اومده بود دانشگاه تا یه سری کارهای مربوط به ترم جدید و انجام بده ولی قبلش بدش نمیومد چانیول و سورپرایز کنه و با هم به زمین بسکتبال برن و اولین قرار عاشقانه شونو داشته باشن.
-هی جونگین!
-اوه جه هیون میدونی چانیول کجاست؟
-چانیول؟فک کنم داشت میرفت تریا.
-تریا؟کجونگین خندید.تریا هم برای رقم خوردن اولین خاطراتشون به عنوان یه زوج بد به نظر نمیومد.
بهترین لباسی که میتونست رو پوشیده بود ,بهترین عطری که داشت رو زده بود,بهترین آرایش مو..همه ی اینا به خاطر این بود که میخواست به چشم چانیول تک باشه…نمیخواست چانیول رو از احساسی که داشت پشیمون کنه.
از در تریا وارد شد و اون رو اونجا دید,مثل همیشه جذاب.دستاش و با استرس تکون میداد که باعث شد جونگین لرزشی تو قلبش حس کنه “دیوونه ی من …”
ولی پارک چانیول تنها نبود وجونگین با چند ثانیه تاخیر این واقعیت رو فهمید.دست خودش نبود ,نگاهش فقط روی چانیول ثابت میشد,انگار کل دنیای اطرافش خاکستری بود به جز چانیول,چانیولی که نور زندگیش بود.
کیونگسو کنارش بود
آروم با خودش حرف میزد اون دو کیونگسو دقیقا جایی نشسته بود که جونگین باید میبود.میخواست سمتشون بره که با شنیدن مکالمه ای سرجاش متوقف شد.
-با من دوس شو.
-هان؟؟
– بامن دوست شو, ازت خوشم اومده…
-جان؟؟
-دارم میگم دوست..
کای نتونست تحمل کنه..نتونست بمونه.به چانیولی خیره بود که اون حرفا رو میزد.بی اختیار یه قدم به عقب رفت,دو قدم..سه قدم..نمیتونست نگاه خیرش و از چان برداره,هر لحظه حس میکرد نفسش بند میاد.انگار راه تنفسیش بسته میشه.
پرده ی اشک توی چشماش باعث شده بود همه چیز رو تار ببینه جز واقعیت و,به شدت سرش و تکون داد.
نه….پارک چانیول….تو من ودوست داری…خودت گفتی عاشق منی….خودت گفتی…تو گفتی…
به سرعت از در تریا بیرون دوید ولی این از شنیدن چیزایی که ازشون وحشت داشت جلوگیری نکرد.
-قبوله…..قبوله…
– باورم نمیشهههه….وای نه…باورم …نمیشه..واقعا قبول کردی؟عا..
بدون اختیار اشکاش صورتش و خیس میکردن,صورت پسری که حس میکرد آخرین امید زندگیش و از دست داده ,پسری که دنیا براش تموم شده بود…
-چانیول من برای به دست اوردنت بهای زیادی پرداختم,مهم ترین آدمای زندگیم و از دست دادم پارک چانیول, پس ازم نخواه به این سادگی ازدت دست بکشم

 

نظر فراموش نشه ^^

راستی زوج فرعی مورد علاقتون کدومه؟؟؟؟

من=سوچن-بکهون زوجاااا دوستای صمیمی نه ,زوج یعنی بهم بیان

رها=کلا هر زوجی که یه سمتش بک باشه

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





160
نظر بگذارید

avatar
132 نظرات
28 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
123 نظرات نویسندگان
Fateeeeemeeeeehe)(o...L*bizous*sh*zahra* نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Fateeeeemeeeeeh
مهمان
Fateeeeemeeeeeh

من سکای می دوستم
عالی بود ممنون

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

منننننن سکااااای میییدوستم…..وهمینطور کایلو….کلا زوجی که یه طرفش کای باشه…. :zardak (6): عااااالی بود….. :zardak2 (11): 😥 😥

*bizous*
مهمان
*bizous*

زوج فرعی مورد علائم کريس و چانيول ان !
اعتراف چانيول به کای واقعا احمقانه بوددددددد چرا اينکارو کرد اخههههههههه البته کای هم زود باور کرد ولی خب ….
ممنون

sh
مهمان
sh

کای ادمای زیادیو ازدست داد؟؟؟؟؟؟؟بخاطرچان؟؟؟

*zahra*
مهمان
*zahra*

آههان چانی عاشق دی او شده
تو مستی کایو اشتبا گرفت
آخی