19 👁 بازدید

sympathy-3

سلااااام,خوبید؟؟اومدم با قسمت سوم فیک همدردی

میدونم برای خیلیاتون سوال شده بود کای از چی میترسه؟؟خوب نو این قسمت ترس کای مشخص میشه

ممنونم از نظراتتون ,برید ادامههه

قسمت سوم

پلک زدم و به چانیول نگاه کردم.
– چـ.. چـی ؟؟
نگاه دیوونه کننده چانیول مستقیم تو چشمام بود، حس میکردم قلبم هر ثانیه ممکنه منفجر بشه. چانیول دستی توی موهاش فرو برد و نفس عمیقی کشید.
چانیول مست بود، آره، آره همینه. اون حتما مسته. در حالی که به سختی نفسامو کنترل میکردم، سعی کردم خنده ای بکنم، ولی نتیجه ش فقط یه صدای “هه” بی روح بود.
یه قدم بهش نزدیک شدم. 《چی گفتی ؟》
چانیول آب دهنشو قورت داد.
– جونگین، من…
– اوه! پارک چانیول ؟ کیم جونگین ؟
به سمت صدای هیجان زده پسری برگشتم که در حالی که دستش دور کمر یه دختر بود، با یه تعجب خوشایند بهمون نگاه میکرد.
مغزم درست فرمان نمیداد، نمیتونستم حتی به حضور اون پسر فکر کنم که سونبه ی مورد علاقه م بود. یه جورایی انگار قفل شده بودم، چانیول… اون برادرم بود… چطور…؟!
مثل اینکه چانیول هم همین حس رو داشت، اونم از کار خودش بهت زده بود. هیچکدوم نمیتونستیم حتی تکون بخوریم، تا اینکه سهون به حرف اومد. 《وای… سوهو هیونگ…!》
سهون به سمت سوهو رفت که تازه متوجهش شده بود و محکم بغلش کرد. این صحنه منو یکم به خودم آورد، این صحنه ی آشنا.
همه میدونستیم سوهو و سهون چه رابطه نزدیکی داشتن.
اگه هر موقعیت دیگه ای بود از خوشحالی بالا و پائین میپریدم، ولی اون لحظه… امکان نداشت بتونم.
به چانیول نگاه کردم که دوباره سراغ شیشه مشروبش برگشته بود و بدون توجه به اطرافش مشغول خودش بود. آهی کشیدم و زیر چشمی نگاهی به سوهو هیونگ انداختم که گرم مشغول صحبت با سهون بود. دوست داشتم استقبال گرم تری ازش بکنم، ولی اینبار… چانیول خیلی مهم تر بود.
آروم به سمتش رفتم و مچ دستشو گرفتم و توی چشماش زل زدم. برادر فوق العاده من… توی چشماش یه تصمیم بزرگ بود، یه عزمی که تا حالا ندیده بودم. نمیدونم چرا و چطور، فقط میدونم دیدن اون چشمای مصمم باعث شده بود قلبم تند بزنه که مطمئن بودم بی ربط به حرف چند دقیقه قبلش نیست. 《هی … چیکار داری میکنی ؟؟ اون… اونو جدی گفتی ؟؟》
دست خودم نبود، فقط میخواستم بدونم اون… پارک چانیول… چرا اونو گفت. ممکنه… ؟؟
مچشو یکم فشار دادم تا به خودش بیاد.با اینکه یه حس گرم کم کم کل وجودمو میگرفت، دیدن چشمای قرمزش، یا گونه های برافروخته ش و خنده های بی حالش باعث میشد از این احساس گرم عذاب وجدان بگیرم.
من گیج بودم، عصبانی بودم، ناراحت بودم، متعجب بودم… و خوشحال بودم.
چانیول به پهنای صورتش خندید و دستشو آزاد کرد. 《هی کیم جونگین، شب خوبیه، مگه نه ؟》
دندونامو روی هم فشار دادم. 《اینقد مشروب نخور.》
چانیول از بطریش سر کشید و هیچی نگفت. این رفتارش دیوونه م میکرد. فقط یه بار دیگه… یه بار دیگه اون جمله رو تکرار کن پارک چانیول…
*فلش بک*
کیف سورمه ایش رو بالای سرش گرفت که آفتاب چشماشو اذیت نکنه. حدود بیست دقیقه بود که تعطیل شده بود، ولی هنوز خبری از ماشین سفید رنگشون نبود.
جلوی مهدکودک خلوت بود، به جز اون هیچکس اونجا نبود. همه رفته بودن.
با پاش تکه سنگی رو جا به جا کرد و کیفش رو محکم تر چسبید. قرار بود بعد از مهدکودک با مامان و باباش بره شهر بازی… برای اولین بار بعد از هشت ماه.
خونواده سه نفره خوشبختی بودن، اونقدر بزرگ شده بود که اینو با همه وجودش حس کنه که چقدر پیش این آدما خوشحاله.
با دستای کوچولوش کیف رو محکم تر گرفت و با یادآوری شهربازی خندید. در حالی که گوشه لبش رو با نگرانی از اینکه به چند تا بازی نرسه گاز میگرفت برنامه ش رو با خودش مرور کرد.
با شنیدن صدای آشنای موتور ماشینشون، یکم از جا پرید و به خیابون نگاه کرد. ذوق تک تک سلولاشو پر کرده بود، مثل هر وقت دیگه ای که این ماشین رو میدید.
برای مامانش با هیجان دست تکون داد. بالاخره وقت شهربازی رسیده بود.
سگ ولگردی که توی پیاده رو میدوید توجهش رو جلب کرد. بی اختیار خندید.
– هاپو…! بیا اینجا…
تا میخواست به سمت سگ بره، سگ به سرعت وسط خیابون دوید.
قبل از اینکه تصمیم بگیره چیکار کنه، فقط صدای ساییده شدن چرخ ماشین روی آسفالت داغ رو شنید و صدای مهیب برخورد دو جسم سخت.
کیفش رو جلوی صورتش گرفته بود و گوشه خیابون کز کرده بود تا از خودش محافظت کنه.
سرش رو بالا آورد و به خیابون نگاه کرد. منتظر صدای گرم قدم هایی بود که بیان و در آغوشش بگیرن. که بگن همه چیز مثل فیلمی که چند شب پیش با پدرش دیده بود جلوه ویژه بوده. قدم هایی که دیگه هیچوقت صداشونو نشنید.
بهت زده به صحنه روبروش نگاه کرد. به شعله های طلایی رنگ آتیش که لحظه به لحظه بیشتر زبونه میکشیدن. خنده ای کرد و یه قدم جلو رفت.
– مامان…
مطمئن بود که این فقط یه بازیه. مطمئن بود الان پدرش در رو باز میکنه و واسش دست تکون میده.
به ماشین سفید نگاه کرد که به یه دیوار برخورد کرده بود. به شعله های ریز و درشت آتیش که از هر سمت فوران میکردن. منتظر نگاه میکرد.
لبش رو جلو داد و چشماش پر اشک شد. 《تمومش کن.》
شوخی یا بازی، هر چی که بود از ته قلبش میخواست زودتر تموم شه. دیگه تحمل نداشت، دست نرم مادرش رو میخواست که موهای ابریشمیشو نوازش کنه، آغوش گرم پدرش رو میخواست که تا ابد توش گم شه…
وقتی دید هیچکس از ماشین پیاده نشد، ناخودآگاه اشک هاش روی گونه اش چکید. با هق هق سعی میکرد جلوی گریه شو بگیره، ولی موفق نمیشد.
– مامان… بیا بیرون… بابا…
صداش رفته رفته بلندتر میشد. به سمت ماشین قدم برداشت. باید نجاتشون میداد. قدم هاشو میشمرد، قلبش دیوانه وار میتپید. شوخی قشنگی نبود…
تقریبا نصف راه رو رفته بود که برق جرقه ای رو دید. برق درخشانی که هیچوقت از خاطرش پاک نمیشد و به دنبالش صدای وحشتناک یه انفجار. سراسیمه به ماشین نگاه کرد که سراسر توی شعله ها غرق شده بود.
– نــــــــــــــــــــــــــــه …
با تمام توانش به سمت ماشین دوید ولی دستای قدرتمند یه نفر دور کمرش حلقه شد و اونو عقب کشید. جیغ میزد و تقلا میکرد. اونا اونجا بودن، اونا یه شوخی بی مزه رو شروع کرده بودن. اون باید میرفت پیششون. اون باید میرفت در رو باز میکرد و بهشون میگفت چقدر این شوخیشون بی مزه بوده.
بدون اختیار اشک میریخت و میلرزید. 《مامان ؟ چرا نمیای بیرون ؟؟ قول میدم دیگه شکلات از توی آشپزخونه بر ندارم… بابا ؟ چرا جوابمو نمیدی ؟؟ قول میدم دیگه هیچوقت دست به پولات نزنم… پس چرا نمیاین ؟؟》
شاید میدونست جوابی نمیگیره، شاید ته قلبش انتظار جواب هم نداشت. ولی این فقط صدای جیغ ناشی از درد بود که به توی گوشش پیچید، آخرین صدایی که از پدر و مادرش به یاد داشت.
*پایان فلش بک*
صندلی کنارش رو عقب کشیدم و نشستم. چانیول کاملا مست سرش رو روی میز گذاشته بود و خوابیده بود. تقریبا پنج دقیقه از رفتن آخرین مشتری بار گذشته بود. فضا تاریک و روشنی عجیبی داشت، سهون فقط چراغ دیواری گوشه سالن رو روشن نگه داشته بود، و خودش با دستمال سفیدی که دستش بود لیوان هایی که شسته بود رو خشک میکرد و کنار هم میچید.
از آخرین جمله ای که چانیول با من حرف زده بود، بیشتر از سه ساعت میگذشت. بقیه شب رو همینجا نشسته بود و بدون هیچ حرفی بطری بطری مشروب خالی میکرد. هر بار میخواستم برش گردونن خونه میخندید و دستمو کنار میزد.
سکوت خوبی همه جا رو گرفته بود، بعد از یه شب با سروصدا و مشغولیات ذهنی، اون سکوت حکم یه لالایی رو داشت.
سهون دستمال رو کنار گذاشت و به من نگاه کرد. 《ببرش خونه، جفتتون خسته شدین.》
سری تکون دادl و فنجون خالی قهوه ای که سهون برام درست کرده بود رو بردم که توی آشپزخونه کوچیک اونجا بزارم.
– اوهوم، الان میریم.
سهون به چانیول خیره شد که توی خواب حرفای نامفهومی میزد. 《فردا ترم جدید شروع میشه ؟》
آهی کشیدم. قرار بود امشب جشن بگیریم. قرار بود امشب پر از آهنگ و رقص و مشروب و دختر باشه. اینقدر که ذهنم مشغول بود نفهمیدم کی سوهو خدافظی کرد و رفت.
– آره. فکر کنم خواب بمونیم.
سهون کلیداشو از روی میز برداشت و به سمت چراغ رفت تا خاموشش کنه.
– میرسونمتون.
*فلش بک*
در اتاق با صدای تق ضعیفی باز شد و خانومی با موهای خرمایی وارد شد. چهره مهربونی داشت. به سمت پسر بچه ای رفت که خودش رو گوشه دیوار جمع کرده بود و نفس نفس میزد.
لبخند اطمینان بخشی زد و روی دو زانوش نشست تا با پسر هم سطح بشه. دستشو آروم دراز کرد تا صورت خیس از اشک پسر رو نوازش کنه.
پسر با ترس خودشو کنار کشید و بی صدا گریه ش شدید تر شد. زن لبخند شو حفظ کرد و آروم به سمت پسر خم شد و محکم بغلش کرد.
– هی هی هی… آروم باش، هیچی نیست. تو فقط خواب دیدی، هیچی نیست…
دست گرمش پشت پسر رو نوازش میکرد، پسری که حالا بوی مادرش رو توی عطر شیرین زنی که بغلش کرده بود جستوجو میکرد.
پسر خودش رو کنار کشید و با ترس به زن نگاه کرد. احساس میکرد همه جا آتیش میبینه، حس میکرد از همه جا صدای جیغ بلند میشنوه.
از جا پرید و فرار کرد و به دیوار چسبید. دستاشو روی گوشاش گذاشت و چشماشو محکم بست. 《تمومش کن… نه… جیغ نزن…》
زن در مقابل گریه بی صدای پسر نمیتونست کاری کنه، در مقابل فریاد های مظلومانه ای که میزد…
دستی رو شونه ش قرار گرفت. 《برو بیرون مامان. من هستم.》
زن بدون هیچ حرف دیگه ای اشکاشو پاک کرد و به سمت در رفت.
پارک چانیول در حالی که به پسر بچه نگاه میکرد بغضش رو فرو داد. پسر برای فرار از اون جیغ، از اون کابوسی که بهش گرفتار شده بود به دیوار چنگ مینداخت و ناله میکرد.
چانیول آروم جلو رفت و پسر رو بغل کرد. نمیتونست بزاره اونجوری بمونه. بغلش کرد و بوسه های ریزی روی موهاش زد.
– پسر… تموم شد، آروم باش… الان دیگه جات امنه…من اینجام…نگران نباش
پسر آستینای چانیول رو توی دستش فشرد و آروم نفس کشید. آرامشی که توی اون آغوش داشت، هیچ جای دیگه ی دنیا پیدا نکرده بود.
چانیول لبخندی زد و پسر رو بیشتر به خودش فشرد، اون پسر بچه ای که نیومده دیدش به کل زندگیشو عوض کرده بود. آروم توی گوشش زمزمه کرد :《تو فوق العاده ای کوچولو… من عاشقتم…》
جونگین صورتش رو که روی سینه چانیول قرار گرفته بود بیشتر بهش نزدیک کرد. توی این دنیا فقط یه چیز بود که اون لحظه بهش فکر میکرد… امنیت…
خودش رو بیشتر به چانیول چسبوند. 《تو… تنهام نزار…هیچوقت》
*پایان فلش بک*
سنگینی چانیول بیشتر از حد تحملم بود، معلوم نیست این پسر چی میخوره. اونو به سمت در حیاط پشتی کشیدم. بهتر بود مامان و بابا اونو اینجوری نبینن…
چان رو روی صندلی حیاط گذاشتم و میخواستم برم دنبال شلنگ که یکم روش آب بریزم که هوشیار شه که دستمو گرفت.
به سمتش برگشتم. 《چیزی میخوای ؟؟ برم برات آب بیارم بخوری ؟؟》
چشماش نیمه باز بود، انگار درست چیزی نمیدید و نمیفهمید. دستم رو بیشتر به طرف خودش کشید. 《سهون… بهش بگو… بگو…》
با استرس آب دهنمو قورت دادم. 《چانی… سهون چی بگه ؟؟》
بی هیچ عکس العملی روی صندلی افتاده بود و واکنشی نشون نمیداد. 《سهونی… بگو… بهش بگو… من عاشقشم… بگو دیوونه شم… اوه سهون… بهش بگو…》
کشدار و بیحال حرف میزد، با این حال حرفاش قطره قطره روی قلب من مینشست. تپش دیوانه وار قلبمو برای بار چندصد هزارم اون روز نادیده گرفتم. 《به کی… به کی بگه…؟؟》
چانیول تقلایی کرد که از جاش بلند شه. دستشو گرفتم و کمکش کردم. قلبم اونقدر تند میزد که شک داشتم بتونه تحمل کنه.
به سمت ساختمون کشیدمش.
– بیا بریم یه شربت عسل بخور، وگرنه فردا سردرد…
حرفم رو قطع کردم و چانیول نگاه کردم که دوباره منو به سمت خودش میکشید.
نگاهش روی من در حرکت بود و این نشون میداد موقعیت دقیق رو نمیدونه و حتی نمیتونه چیزی که میبینه رو درست تشخیص بده.
نفس عمیقی کشید و تلوتلو خوران به من نزدیک شد و دستشو روی گردنم گذاشت.
– هی… میگم دوست دارم… میگم خیلی دوست دارم…
اون مست بود، هیچی نمیفهمید، و احتمالا فردا صبح هم هیچی یادش نمیاد… اما باز مغزم تسلیم قلبم شده بود.
بدون هیچ حرف دیگه و حتی بدون هیچ فرصتی برای واکنش، برای اولین بار و فقط برای یک ثانیه استثنایی… گرمی لب هاش رو حس کردم، گرمی لب های برادرم رو …
*فلش بک*
اولین روزی بود که کیم جونگین به مدرسه میرفت. زنگ خورده بود و اون بدون اتلاف حتی یه ثانیه از کلاس بیرون دویده بود و همونطور که چانی گفته بود تا منتظرش بمونه و باهم برگردن به خونه، دقیقا کنار در ورودی مدرسه منتظر بود.
اولین روز فوق العاده بود، اما این از استرس جونگین کم نمیکرد. چانیول دیر کرده بود.
این لحظات براش یاداور خاطرات تلخی بودن، خاطراتی که ترجیح میداد دیگه هیچوقت بهشون فکر نکنه.
هزار تا احتمال ممکنه چانی نیاد یا حتی فراموشش کرده باشه و ممکنه بازم تنها بشه… چشماش پر از اشک شد.
– جونگین…
جونگین با ذوق برگشت و لبخندی زد که از دید چانی پنهان نموند، هرچند این لبخند برعکس چیزی بود که چانی انتظار داشت.
– جونگینااا.. معذرت.. ببخشید که دیر کردم… قول میدم دیگه دیر نکنم، باشه ؟؟
– من… ترسیدم که نیای…
– چرا ؟ چرا نباید بیام ؟
– ترسیدم… تنهام بزاری… تو… تنهام نزار…
– هی کیم جونگین..! من هیچ وقت تنهات نمیزارم همیشه پیشتم… همیشه ازت مراقبت میکنم. تو… تو با ارزش ترین هدیه زندگیمی، عاشقتم پیشی کوچولو …
– قول میدی ؟
– قول میدم…
*پایان فلش بک*
کای دستشو روی لبش کشید و لبخند زد. اتفاقای اون چند ساعت تند تر و غیر قابل کنترل تر از چیزی بود که فکرشو میکرد.
بالاخره تونسته بود چانیول رو به اتاقش ببره و بخوابونتش. نفس عمیقی کشید.
از فکر لب های چانیول داغ شد و بیصدا خندید. دستش رو روی قلبش گذاشت و ضربان قلبش رو حس کرد که هر لحظه بیشتر میشد.
– منم عاشقتم… چانیولی… منم عاشقتم…

شمااا ot3 مورد علاقتون کدومه؟؟ من به ترتیب:

1-beagle line

2-chankaihun

3-maknae line

4-baekkaihun

5-baekrisyeol



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





120
نظر بگذارید

avatar
116 نظرات
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
112 نظرات نویسندگان
MahboobeFateeeeemeeeeehe)(o...L*bizous**zahra* نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Mahboobe
مهمان
Mahboobe

امیدوارم چانکای نشه آخرش-.-

Fateeeeemeeeeeh
مهمان
Fateeeeemeeeeeh

واااای من مرگ
عالی بود ممنون

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

:yahoo: :zardak (24): :jhsdhugF: دلم واسه شوکولم میسوزه :jhsdhugF:

*bizous*
مهمان
*bizous*

چه شک بدی برای يه پسر کوچولو بودههههههه طفلکی
ممنون

*zahra*
مهمان
*zahra*

ممنون