35 👁 بازدید

Sympathy 16

Sympathy 16

سلام ، بعد از مدت طولانی ، پارت 16

بفرمایید

نگاهی به سقف کوتاه اتاق سفید رنگ کرد ، فضای اتاق برعکس چیزی که باید باشه ، بیش از حد سرد بود.

پسری که روی صندلی چرمی مشکی رنگ نشسته بود ، مشغول حرف زدن برای پزک میانسالی بود که روبه روش نشسته بود و با لبخند کوچیکی رو لبش بهش نگاه میکرد و تحسین رو میشد از چشم هاش خوند .

_”من همیشه از دنیا بیزار بودم ، از زندگی … چون روی خوبشو بهم نشون نمیداد.

همیشه خودم و یه موجود اضافی میدونستم …یه نفر که باید میمرد… اما فهمیدم که اشتباه میکردم … این منم که نخواستم … که تلاش نکردم …تا شاد باشم…

اما خوشحالم که دیر به خودم نیومدم و تصمیممو گرفتم … .”

کمی سکوت کرد و به انگشت هاش خیره شد.

دکتر لبخند کمرنگی زد و پرسید :”امروز ، چه روزیه کیونگسو؟”

متقابلا لبخند زدم و جوابش رو دادم :” امروز همون روزه … روزیه که من دوباره متولد میشم و میخوام پامو تو دنیای جدیدم بزارم… دنیایی که قراره خودم از نو بسازمش.. .”

از جام بلند شدم و از مطب روانپزشک خارج شدم ، با دیدن منشی ، لبخند احمقانه ای زدم :”روزتون بخیر.”

منشی فقط سر تکون داد :”روز شماهم بخیر ، برای وقت بعدیتون… .”

فقط لبخندی زدم :”فکر کنم دیگه نیاز بیشتری به این جلسه ها ندارم.”

و از مطب خارج شدم.

////

نگاهی به ساختمون بزرگ مقابلم کردم ، من پسری بودم که از بچگی کلی درد و تنهایی کشیدم… پسری که به خاطر این اتفاق ها از زندگی بیزار شده … من زخم خوردم و برای زخم هام مرحم نداشتم… اما الان… تصمیمم رو گرفتم ، تصمیم گرفتم که با قوی بودن و ساختن دوباره ی زندگیم ، به همه نشون بدم که دنیا روی خوش و خوب هم داره.

من دیگه نمیخوام احساسات و تمالاتم رو مخفی و انکار کنم… میخوام همه همین کیونگسویی رو قبول کنن که کیونگسوئه واقعیه…. میخوام امروز دنیا جدیدم رو بسازم و وارد دانشگاه بشم و با دوست های جدید ، از زندگی م لذت ببرم و به همه نشون بدم که من هم میتونم شاد و قوی باشم… و نباید یادم بره ، که این دنیای جدید ، قراره دنیایی باشه که خودم میسازم و نباید اجازه بدم به بازی بگیرتم… .

//

وارد دانشگاه شد و جلوی در ورودی ، نگاهی به اسم دانشگاه انداخت و با شنیدن صدای خنده ی چند نفر ، چرخید و دید چند تا دختر پسر گروهی گوشه ای جمع شدن و میخندن ؛ لبخندی تحویلشون داد و وارد ساختمون شد و زمزمه کرد “به دنیای جدیدت خوش اومدی کیونگسو”

 

از راهرو های مختلف رد شد و با کنجکاوی به در و دیوار نگاه مینداخت ، درحالی که لبخندش همچنان رو لبش بود ، نگاهی به کافه تریا انداخت.

بدون اینکه متوجه بشه چه طور ، کسی محکم بهش خورد و کیونگسو متوقف شد.

_”معذرت میخوام ، میخواستم فقط کلید رو بردارم.” و خم شد و کلیدش رو برداشت و نیخشند زد :”ایناهاش ، میدونی ، داداشم همیشه میگه من دست و پا چلفتیم … .” کیونگسو به پسر پر حرف خیره شده بود و پسر ادامه داد :”راستی هنوز باهم آشنا نشدیم.” دستشو دراز کرد :”من کایم… تو هم به نظر تازه وارد میای.”

کیونگسو سر تکون داد و دستشو دراز کرد :”درسته ، اسمم کیونگسوئه ، دو کیونگسو.”

کای چشمکی زد :”خوشحال شدم.” و ضربه ی ارومی رو شونه ش زد :”دیرم شده.”

و بدو بدو سمت کلاس دوید.

کیونگس و اروم خندید ، پسر بانمکی بود ، نگاهی به کاغذ تو دستش انداخت و متوجه شد باید به کلاسی که انتهای همین راهروئه بره.

در کلاس رو باز کرد و اولین چیزی که دید ، کایی بود که رو صندلیش ولو شده بود و قهقهه میزد ، درحالی که پسری رو میز جلوش نشسته بود و صورتش دیده نمیشد و پسر دیگه ای هم کنارش بلند بلند میخندید.

قدم هاشو به سمت اون ها برداشت و محض ایستادن کنارشون ، دو پسر دیگه به سمتش چرخیدن و کیونگسو نیشخند زد :”میتونم بشینم دیگه؟”

_”اره اره حتما.”

کیونگسو صندلی خالی رو عقب کشید و نشست.پسری که جوابش رو داده بود دوباره صحبت کرد :”من سهونم.”

کیونگسو سر تکون داد و تا سهون اومد ادامه بده کای نیشخند زد :”ما قبلا اشنا شدیم.” و چشمکی تحویل کیونگسو داد و کیونگسو هم خندید و سهون بی توجه به کای گفت :”این احمق هم کایه و اون هم چانیوله.”

چانیول دستشو دراز کرد :”خیلی بانمکی.”

کیونگسو حس کرد گونه هاش رنگ گرفت و لبخند زد :”ممنون” و دست چان رو فشرد.

با ورود استاد همه ساکت شدن ، اما چند دقیقه بعد ، هرکس دوباره سرش به کار خودش گرم شد و این وسط فقط کیونگسو و چند نفر دیگه خیلی برای درس مشتاق به نظر میومدن.

_”واقعا چه چیز این درس انقدر جالبه برات کیونگ؟میتونم کیونگ صدات کنم دیگه؟”

کیونگسو بدون اینکه نگاهشو از روبه رو بگیره لبخند زد :”اومم… درسش واقعا جالب نیست ، زندگی جالبه سهونا و مشکلی نیست که کیونگ صدام کنی.”

سهون و کای هوی آرومی کردن و کیونگسو خندید و چانیول هم لبخند زد :”اون دوتا همیشه همینن ، هیچی براشون جالب نیست.”

سهون ادای عق زدن دراورد و کای گفت :”دقیقا چی برامون جالب نیس؟”

چانیول نیشخند زد :”من ! من براتون جالب نیستم ، اگر جالب بودم ، نفری یه دور بهم میدادین که من ازین بی دوست دختری دارم تلف میشم.”

سهون دوباره عق زد و کای با نیشخند گفت :”من حاظرم بهت بــ… آخخخ.”

سهون نیشگونی از پاش گرفت :”جلوی دوست جدیدمون رعایت کن.”

کیونگسو که به جای درس داشت به بحث اون ها گوش میداد ، ناخوداگاه لبخند میزد.

با شنیدن صدای استاد که پایان کلاس رو اعلام کرد ، سهون سرشو از رو میز برداشت و سوت بلندی زد و همه دست زدن و خندیدن . استاد چشم غره ای رفت و از کلاس خارج شد .

کای تند تند وسایلشو جمع کرد و سهون بلند بلند برای همه خشمزه بازی در میاورد چانیول سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد.

سمت در خروجی رفتن و چانیول از یقه ی سهون کشید و دنبال خودش بردش ، کای چرخید سمت کیونگسو :”برسونیمت؟”

و چانیول سریع گفت :”کلاس دیگه ای هم داری؟”

کیونگسو به نشونه ی منفی سر تکون داد و کای خندید :”پس بپر بالا.”

کیونگسو لبخند زد :”ممنونم.”

////

وارد خونه شد و کوله شو ، روی مبل نه چندان نو انداخت و همونجا نشست و تو ذهنش اتفاقات امروز رو مرور کرد … ینی باید گزارش همه کار هاشو به روانشناسش میداد؟ اما اون به خودش قول داده بود دیگه هیچ وقت با هیچ روانشناسی سرو کار نداشته باشه.

از جاش بلند شد و سمت اشپزخونه رفت تا اب بخوره و در عین حال به روز گذشته فکر کرد .

همه چیز خوب شروع شده بود ، تونسته بود با بقیه تو یه کلاس بشینه ، تونسته بود لبخند بزنه و به شوخی های سه تا دوست جدیدش بخنده ؛ اینا همه قدم های بزرگی برای دور شدن از تاریکی بود …و اون دوست های جدید ، ینی باید دعوتشون میکرد خونه ش؟ یا …نکنه اگر میدیدن که همچین جایی زندگی میکنه ، دیگه دوستی شونو باهاش ادامه ندن؟ ایده ی جالبی نبود…

نگاهی به دور و بر خونه انداخت و سرشو به کاناپه تکیه داد و لبخند زد … باید با همین روش جلو میرفت… امیدوار بود که بتونه…

///

تو انتهای راهرو سهون رو دید که محکم با کوله داره تو پشت کای میکوبه ، سریع دوید سمتشون و سهون رو کشید عقب :”چه خبـــره؟”

چانیول که با خنده به دیوار کناری تکیه داده بود گفت :”هیچی بابا ، بعد از یک ماه هنوز به رفتارای این دوتا احمق عادت نکردی؟”

کیونگسو سهون رو ول کرد و اون هم لباسش رو مرتب کرد :”عادت که .. نه والا… حالا چرا کتکت میزد؟” و به کای نگاه کرد ، کای درحالی که کم کم پشت کیونگسو محو میشد گفت :”هیچی بابا ، یه ساعته غر میزنه چرا این رشته رو انتخاب کرده.”

کیونگسو چند بار پلک زد :”خب چرا انتخاب کردید؟”

سهون اخمی تحویلشون داد :”بهتره ازین زغال بپرسی.”

چانیول به پشت زانوی سهون ضربه زد :”یااا به داداشم نگو زغال.”

کای اخم کرد :”چند بار بگم بهم نگو داداش؟حس میکنم یه بچه کوچولوام.”

چانیول آه کشید :”منو ببین از کی دفاع میکنم ، نمک نشناس.”

کای بینی شو جمع کن :”میخواستی دفاع نکنی.”

سهون کوله شو رو دوشش مرتب کرد و همچنان با غرغر گفت :”من هنوزم درک نمیکنم چرا این رشته.”

چانیول این بار از اون دفاع کرد :”این چیزیه که منم بعد این همه مدت نفهمیدم.”

سهون نیشخندی زد و دست هاشون رو بهم زدن.

کای اروم نیشگونی از بازو کیونگسو گرفت :”چرا یه چیزی نمیگی بهشون؟؟”

کیونگسو هم سریع چرخید و گردن کار رو بین بازوهاش قفل کرد و کشید پایین :”کی بهتون اجازه داده زغال من رو اذیت کنین؟”

و چانیول و سهون زدن زیر خنده و سه تاشون دست هاشون رو بهم زدن.

کای با حرص کیونگسو رو هول داد سمت اون ها :”گمشین ، دیگه هم بامن حرف نزنید.”

و کوله ش رو برداشت و سمت کلاس رفت و رو اولین صندلی نشست.

چانیول و سهون و کیونگسو درحالی که میخندیدن دنبالش راه افتادن و وارد کلاس شدن.

///

با تموم شدن کلاس ، کای زودتر از بقیه جزوه ش رو بست و انداخت تو کوله ش و از جاش بلند شد ، سهون درحالی که میخندید گفت :”کیونگ نظرت راجع به مهمونی آخر هفته چیه؟”

کیونگسو زیپ کوله ش رو بست :”مهمونی؟”

چانیول صندلیشو کشید عقب و بلند شد :”همون مهمونی سهون ، توام دعوتی.”

کای بی توجه به ادامه بحث از کلاس خراج شد و چانیول زد زیر خنده :”خواهش میکنم کای، تمومش کن.”

کیونگسو سر تکون داد :”حتما میام.”

سه نفری از کلاس خارج شدن و سوار ماشین شدن ، اما کای همچنان با اخمی که رو صورتش بود جلو جلو میرفت و چانیول درحالی که اروم ماشین رو میروند کنارش حرکت میکرد و بوق میزد :”بیخیال پسر ، شوخی کردیم.”

سهون :”بیا سوار شو زشته ، عین یه دختر زغال داری ناز میکنی.”

کای با حرص ایستاد و چانیول هم ترمز زد.کوله ش رو دراورد و محکم از شیشه ی ماشین زد تو صورت سهون :”یه روز به عمرم مونده باشه هم میکشمت.”

چانیول بلند خندید و کای داد زد :”به چی میخندی؟”

_”آخه هر دفعه همین رو میگی ، اما باز هم بهترین دوستت اوه سهونه.”

///

کت اسپرت تو تنش رو مرتب کرد و جلوی آپارتمان سهون ایستاد ، صدای موسیقی از داخل شنیده میشد ، لبخندی زد و دستشو برد بالا و قبل اینکه کاری کنه در باز شد و کای با لبخند دندون نمایی بهش خیره شد :”ببینین کی اینجاس ، خوش اومدی.”

کیونگسو پوزخند زد :”همچین میگی خوش اومدی ، انگار خونه ی خودته.”

کای خندید :”خونه ی من و سهون نداره که.”

سهون سمتش اومد و دست انداخت گردنش و زمزمه کرد :”خوش اومدی ، از خودت پذیرایی کن.” و کیونگسو خوب منظورش رو گرفت .

نشستن رو کاناپه و کای هم خودشو انداخت کنارش و جام مشروبی بهش داد ، اما کیونگسو سر تکون داد :”حقیقتش من بدمستم ، نخورم بهتره.”

کای بیشتر اصرار نکرد :”باشه ، چه خبرا؟”

تا کیونگسو اومد چیزی بگه سهون اومد و جام اضافی رو از دست کای گرفت و خودش هم نشست کنارش:”چی میگید دوتایی؟”

کای جواب داد :”هیچی ، نمیذاری دو کلمه حرف بزنیم ، ماری کجاس؟”

سهون یکم از مختویات تو جام رو مزه مزه کرد :”هرجا باشه ، الان پیداش میشه.” و قبل ازینکه حرفش تموم بشه ، صدای زنگ خونه بلند شد و چانیول که تازه از آشپزخونه اومده بود بیرون و سرپا بود ، سمت در رفت تا درو باز کنه ، ماری محض ورود به خونه ، خودشو تو بغل چانیول انداخت و هم رو بغل کردن.

کای اخمی کرد :”به دوست دخترت یاد بد چانیول رواونجوری بغل نکنه.”

سهون نیشخند زد :”خب حالا ، تو حرص نخور.” و دستی تکون داد تا چانیول و ماری پیششون بیان.

ماری با لبخندی رو لب نزدیک شد و سهون گونه ش رو بوسید :”این کیونگسوئه.”

کیونگ سو هم لبخندی زد و ماری چشمکی تحویلش داد :”خوشبختم.”

کیونگسو :”منم همینمطور… “

کای مکالمه رو قطع کرد و سریع گفت :”با شراب مشکل داری ، با دخترا چی؟ چند تا مورد خیلی خوب امشب هست.”

کیونگ لبشو گاز گرفت و خندید :”راستش با اوناهم مشکل دارم ، من تمایلم به پسراس.”

چهار نفری بهش خیره شدن و کیونگسو خیلی طبیعی گفت :”خب هرکس یه جوریه دیگه.”

بعد از چند ثانیه سکوت ، چانیول تقریبا جیغ زد و دستاشو گذاشت رو سینه ش :”به من چیی؟ به من که تمایل نداری؟”

کیونگسو ابرو هاشو بالا انداخت :”به تونه ، اما کای بد چیزی نیست.”

کای کمی رو مبل جابه جا شد و همه شون خندیدن.

///

اواخر مهمونی ، دوباره کتش رو تنش کرد ، کای هم کلاه کپ ش رو سرش گذاشت و سمتش اومد :”میرسونمت.”

کیونگسو به نشونه مخالفت سر تکون داد :”نه نه خودم میرم.”

سهون بازوی کای رو کشید و پرتش کرد تو بغل چان :”یکی باید تو رو برسونه. من کیونگ رو میبرم.”

و درحالی که میخندیدن ، سهون بوسه ای به لب دوست دخترش زد و ازش خواست تو خونه منتظرش بمونه تا برگرده و با کیونگ ، از کایی که داشت فحش میداد دور شدن تا سوار ماشین بشن.

سهون کمربندشو بست و با نیشخند جذابی به کیونگسو چشمک زد :”کجا بریم؟”

کیونگسو هم با لبخندی جوابشو داد :”خیابون اینسادونگ.”

_”اوه …

کیونگسو سریع گفت :”چیه؟ اگر اذیت میشی ، خودم میرم سهونا.”

سهون تند تند سر تکون داد :” نه فقط… .

کیونگسو اخمی کرد :”فقط چی؟ اونجا کثیفه ؟ بو میده؟ محله ی کوچیکیه؟ بدت میاد دوستی مثل من داشته باشی؟ آخه امشب دوتا از راز هام رو فهمیدی… حق داری پشیمون بشی.”

سهون سعی کرد کیونگسو رو اروم کنه :” نه نه منظورم این نبود ، من ازت خوشم میاد پسر ؛ شاید اگر منم مادر پدر میلیونر نداشتم ، اونجاهابودم ، مهم تلاش خود ادمه ، نه خانواده ش ؛ من فقط تعجب کردم ، همین.”

و بدون حرف بیشتر ماشین رو روشن کرد و راه افتاد ؛ کیونگ سو گهگاهی متوجه ی نگاه های زیر چشمی ش شد و اروم خندید :”بعد این چند وقت ، تازه یکم با من اشنا شدی مگه نه ؟”

سهون “هوم” آرومی گفت و کیونگسو ادامه داد :”تو هم یه راز به من بگو… مطمئن باش به کسی نمیگم .”

سهون نیم نگاهی بهش انداخت و خندید و آه کشید :”خب .. راز که فقط تو بخوای بدونی… اوممم…”

کیونگسو با کنجکاوی نگاهش کرد و سهون گفت :”یکی دارم ، که اگر چانیول و کای بفهمن ، میکشنم.”

کنجکاوی کیونگسو بیشتر شد و سهون صداشو پایین اورد و گفت :”من بعضی وقتا… خیلی خیلی خیلی کم… “

کیونگسو با هیجان گفت :”خـــب؟”

سهون سریع جواب داد :”سیگار میکشم.”

کیونگسو چند ثانیه ای نگاهش کرد و بعد خندید و سهون سریع گفت :”یااا به هیچکس نمیگیااا..:”

کیونگسو سر تکون داد :”آیگووو .. باشه… “

و سهون هم نیشخندی زد .

 

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





28
نظر بگذارید

avatar
26 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
26 نظرات نویسندگان
Maryamzodiacmiss.kimia.krisNegaratefeh نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Maryam
مهمان
Maryam

واااای.. ..خخخ… سهوناااا
از غیرت کای رو.چانی خوشم میاد…
یهو اومدم دیدم دو قسمت اومده. برم بعدی

zodiac
مهمان
zodiac

کاش چانکای میشد:(

miss.kimia.kris
مهمان

ای جانم ^^
بعد مدت ها *_*
خ خب بود ^^
مخسیات :))))))))))))))))
ادامه ادامهههه ادامههه میخواهیم 😐 *_*

Negar
مهمان
Negar

الآن این قسمت فلش بک بود؟:D
عالی بود خسته نباشید^_^
پلیز زود آپ کنید:)

atefeh
مهمان
atefeh

اتقدر پیچ تو پیچه که اصلا معلوم نیست کاپلش کیا هستن مغزم منفجر شددددددد
یکمم از کیونگی فهمیدیم اخی عزیزم بچم چه عشقه