8 👁 بازدید

Sympathy 11

Sympathy 11

سلام ، بفرمایید پارت 11

تقصیر من شد که دیر شده.

بفرمایید..
پوستر نهال عزیز ، ممنووون

 

به دنبال هم وارد دانشگاه شدن . چانیول بی حوصله جلوتر از کای و سهون میرفت و کای پشت سرش چیزی زمزمه میکرد که باعث میشد سهون بلند بلند بخنده!

وارد کلاس شدن و رو ردیف صندلی های عقب نشستن ، سهون خودشو بین کای و چانیول جا داد و با پرویی صندلیه بینشون نشست و با ضربه ای اروم به بازوشون گفت : به نظرتون اون پسره باز میاد؟

کای ابروشو بالا انداخت و گفت : بیاد یا نیاد ، تو دوست دختر داری مرتیکه!

سهون چهره ی بی تفاوتی گرفت و گفت : رابطه های حالا به تُف بنده ، نگران دوست دختر من نباش .

کای زد زیر خنده و چانیول نگاهشو به سمت جایی که دی او نشسته بود انداخت ، اما بر خلافه انتظارش دی او حتی بر نگشت تا نگاهش کنه. اهی کشید و با ورود استاد نگاهشو از کیونگسو گرفت و به ارنج هاش تکیه داد .

سهون با چشم و ابرو به کای اشاره ای داد اما هیچکدوم نفهمیدن چانیول چشه! درست چند دیقه بعد ، در کلاس به شدت باز شد و جسم کوچیکی خودشو تو کلاس انداخت که باعث شد همه ی نگاه ها به سمتش بچرخه : صبح بخیر استاد. پسر با لحن کیوتی اینو گفت و به استاد که با چهره ی تخسی نگاهش میکرد خیره موند و چندبار پلک زد.

استاد با اخمی رو چهره ش نگاهی به ساعتش انداخت : تاخیر…

پسر سریع دستشو اورد بالا و گفت : تقصیر خودم نبود به خدا ، میدونید قضیه چیه؟ قضیه اینه که مردم ما به طرز عجیبی میخوان مثل امریکایی ها رفتار کنن و کلاسِ رفتار غربی شون رو بذارن ؛ ازونجایی که منم ازین قضیه مستثنی نیستم ، سعی کردم خودم رو با فرهنگ ، رفتار و اداب و رسوم و اب وهوای امریکا تطبیق بدم ، اما خب ، مشکل اینه که تنها چیزی که تونستم با امریکا تطبیق بدم ، زمان خوابم بوده استاد ، متاسفانه یا خوشبختانه ، بدنم زودتر از مغزم واکنش نشون داده.

صدای خنده ی ریزی تو کلاس پیچید و استاد با اخم غلیظی نگاهش کرد و سر تکون داد : بشین.

_چشم استاد.

بکهیون با گیجی وسط کلاس ایستاد تا جایی پیدا کنه ، که با حرکت دست سهون توجهش جلب شد و سمت صندلی خالی کنار چانیول رفت. سهون و کای درست اون طرف چانیول نشسته بودن و سعی داشتن از پشت چان کار بک رو تحسین کنن و با چشمک و لبخند بهش اشاره کردن.

بکهیون لبخند دندون نمایی زد و نگاهش رو از اون دو گرفت و زیرچشمی نگاهی به چهره ی بی تفاوت چانیول انداخت و سریع سمت استاد چرخید که داشت مضخرفاتشو تحویل بچه ها میداد :پایه و اساس این درس اطلاعات عمومی شماس یعنی فقط بسنده کردن به این کتاب کافی نیست ! این رو هم بدونید من به راحتی نمره به کسی نمیدم…

چانیول بی توجه نگاهشو از استاد گرفت و به کیونگسویی که رو صندلی های جلو نشسته بود خیره شد.

سهون خمیازه ای کشید و دستاشو بالای سرش قلاب کرد و کش و قوصی به بدنش داد : چی میگه این نفله سرِ صبحی..؟

بدون اینکه جوابی از کسی دریافت کنه ، نگاه منتظرشو سمت کای چرخوند که رو میز لم داده بود و روی چانیول زوم بود.

صاف شد و خیره به چهره ی چانیول ، رد نگاهشو گرفت و به دوکیونگسو رسید.پوفی کرد و جلوی صورت کای بشکنی زد : کجایی مرتیکه؟

کای با اخم غلیظی به سهون خیره شد : هوی چته ؟ ترسوندیم ، عوضی…

چانیول با صدای پچ پچشون چرخید سمتشون و بی توجه با صدایی که برای کلاس بلند بود گفت : چی شده باز؟

با صدای چانیول ، استاد به سمتشون برگشت و با لحن خشکی گفت : و واقعا مشتاقم بدونم اونجا چه خبره؟

سهون بینی شو جمع کرد و با حالت خجلی گفت : نمیشه بگیم استاد…

چندتا از دخترا با لحن بامزه ش خندیدن و کای زد تو بازوش : چیو نمیشه بگی ؟

سهون که متوجه شد توجه همه رو جلب کرده ، صداشو نازک تر کرد و با حالت عشوه مانند نالید : آه کایا… دردم گرفت…

دوباره صدای خنده ی ارومی تو کلاس شنیده شد و استاد با اخم نگاهشون کرد و با لحنی که سعی داشت کنترل جو رو تو دست بگیره گفت : خجالت نکشید آقای اوه ، بگو ماهم بدونیم.

سهون سینه ش رو صاف کرد و با صادقانه ترین لحن ممکن با انگشت چندباری تو سر کای ضربه زد و گفت : میدونید استاد ، این رفیقه من …

و با دست دیگه ش بلند شد و به بکهیون که اون طرف چان بود اشاره کرد و ادامه داد : عاشق این یکی رفیقمون شده.

استاد چشماشو بست و با لحنی که سعی داشت جدی باشه گفت : تمومش کنید اقای اوه…

اما سهون همچنان با همون لحن ادامه داد : و اینکه این میخواست امشب اون رو ببره خونه اما خب اون …

استاد بلندترگفت : آقای اوه !!

سهون ابروهاشو داد بالا : خودتون گفتید که بگیم چه خبره.

استاد دستشو اورد بالا : خیله خب ، از مبحث اصلیمون دور نشیم…

کای سریع پرید وسط و با لحن ارومی گفت : عشق هم یکی از همین مباحثه ! و نگاهشو سمت بکهیون چرخوند و با لبخند مضحکی رو لب ادامه داد : عشق ، درس و زندگی حالیش نیست.

صدای خنده ی اروم دوباره تو کلاس پیچید و سهون شونه ی کای رو گرفت و گفت : استاد این بچه تازه قاطی مرغا شده ، نزنین تو ذوقش ، از دست رفته دیگه!

و با این حرف صدای خنده ها بلند تر شد.استاد کلافه ماژیک تو دستشو چرخوند : تمومش کنید.

چانیول تکیه شو از رو میز برداشت : اما شما خودتون گفتید میخواد بدونید که چه خبره !

و تا استاد اومد حرفی بزنه بکهیون ادانه داد : تازه میدونید من هنوز جواب قطـ…

با داد استاد ساکت شدن و با اخم بهشون خیره شد : بیرون ، چهارنفرتون!

اولین نفر سهون به شدت از رو صندلیش بلند شد و کای رو هم دنبال خودش کشید و با چشم علامت داد تا بکهیون و چانیول هم دنبالش برن.

چانیول اشاره ای به بک کرد و خودش پشت سر سهون راه افتاد و موقع خروج از کلاس نیم نگاهی به دی او انداخت که با تاسف سر تکون میداد.


با خارج شدن از کلاس سهون و کای بلند زدن زیر خنده و بک هم با لبخند نگاهشون کرد و چانیولم سری تکون داد ، دوباره به خاطر این دوتا احمق از کلاس اخراج شده بود .

بکهیون با حس لرزش گوشیش تو جیبش ، سمت دسشویی ها حرکت کرد و گوشی رو از تو جیبش دراورد.

کای از پشت به رفتنش نگاه کرد و چانیول ابروهاشو توهم کشید و گفت : درک نمیکنم چه چیزی راجع به اون پسر بچه اینقد براتون جالب و جذابه؟

سهون با ابرو اشاره ای به پشت بک کرد و گفت : نکات جذاب که زیاد داره ، جالب هاشو هم کم کم در میابیم.

کای محکم رو شونه ش زد و با صدای بلند خندید . چانیول پوفی کرد و چشمهاشو بست ، چهره ی اون پسر بدجور رو اعصابش بود . در هر صورت مهم نبود ، اون پسر واقعا براش جذابیتی نداشت!

_هی بکهیون!

با صدای سهون که اون پسر رو صدا میزد چشماشو باز کرد و تکیه شو از دیوار پشتش برداشت و نیم نگاهی بهش انداخت ، واقعا هیچ چیز خاصی درون اون پسر نبود که چان رو مجذوب کنه!

بکهیون با لبخند کوچیکی رو لبش سمتشون اومد و مشتشو سمت سهون گرفت و دستاشونو بهم کوبیدن و همین کارو با کای هم تکرار کرد ، اما در رابطه با چانیول تردید داشت و فقط به لبخند کوتاهی رضایت داد و کای گفت : دممون گرم.

سهون گوشه ی لب پایینشو با دندون گرفت و ول کرد : هرچی ، بریم یه سر تا کافه تریا؟ من خیلی خسته شدم.

کای شونه ش رو کشید عقب تا سهونی رو که بهش تکیه داده بود رو بندازه و گفت : نصف کلاسا رو که چرت زدی و بقیه رو هم تو هپروت بودی .واقعا خسته شدی واقعااا.

سهون نیشگونی از پهلوش گرفت و گفت : میتونی جلوی دوست جدیدمون حداقل مدت کوتاهی تظاهر به این کنی که من پسر درسخون و خوبی هستم و واقعا به خاطر درسه که اینقد خسته میشم؟

کای دهنشو باز کرد تا جوابی بده اما صدای چانیول ساکتش کرد : این کل کل های شما تمومی نداره ، بریم کافه یا نه؟

کای چانیول رو هول داد سمت پله های پایین و سهون درحالی که دنبالشون کشیده میشد به بازوی بک چنگ زد و اونو دنبال خودش کشوند.

میز خالیِ چهار نفره ای پیدا کردن و بعد سفارش دادن سمت میز رفتن و سهون زودتر از بقیه خودشو رو صندلی ولو کرد : واقعا درس ادمو خسته میکنه!!

چانیول پوزخندی زد و کای با خنده سر تکون داد و روبه بکهیون گفت : خب؟

بکهیون متعجب ابروهاشو بالا داد و تا اومد چیزی بگه سفارش هاشونو اوردن و با گذاشته شدن لیوان قهوه ها و اب میوه رو میز سکوت کوتاهی برقرار شد تا اینکه صدای گوشی بکهیون بلند شد و سریع سرپاایستاد تا تلفنش رو از جیب پشتیه شلوارش در بیاره و با دیدن اسم لبخند کوچیکی زد و تماس رو قطع کرد.

کای که بالاخره موضوعی برای حرف زدن پیدا کرده بود گفت : چرا جواب ندادی؟

بکهیون نِیِ ابمیوه رو که با لب هاش نگه داشته بود رو شل کرد و سریع گفت : دوستم بود ، مهم نیس. بعدا بهش زنگ میزنم.

سهون بسته ی شکر گوشه ی فنجونشو باز کرد تقریبا همه شو داخل فنجون قهوه ش خالی کرد و گفت : آآآ همون اون روزیه؟ باید جواب دوست پسرتو بدی!زشته تماسشو رد کنی.

بکهیون حین نوشیدن اب میوه ش ، سرفه ای کرد و چانیول ناخوداگاه دستشو پشتش برد و چند ضربه پشتش زد .

بکهیون سریع کمرشو صاف کرد تا از شر ضربه های قویِ چانیول در امان باشه و با دست اشاره داد حالش خوبه و چانیول دستشو کشید و رو رون پاش گذاشت و با حرص رونشو چنگ زد ، کاملا غیر ارادی این کارو کرده بود و از واکنش سریع خودش متعجب و عصبی بود.

بکهیون بینیشو چینی داد و گفت : دوست پسر چیه؟ اون هیونگ ، بهترین و صمیمی ترین کسیه که دارم . وگرنه دوست پسر؟ اصلا!! اون فقط مثه برادرمه.

سهون با رضایت سرشو تکون داد و ناخوداگاه نیشخندی گوشه ی لبش اومد که از دید کای پنهون نموند و از پایین میز نیشگون ریزی از پاش گرفت که باعث شد زانوی سهون بپره و محکم به پایین میز بهوره و اخ بلندی از گلوش خارج شد .

بکهیون متعحب به چهره ی توهم رفته ی سهون نگاه کرد ، چانیول که اصلن رو مود جالبی نبود، سعی کرد کمی سر به سر اون پسر بذاره تا حذاقل کمی حال خودش بهتر بشه و گفت : سهون اپاندیسش مشکل داره ، هرزگاهیی درد میگیره . و رو به سهون گفت : الان خوبی سهونی؟

سهون چهره ی توهم رفته شو ازاد کرد و پوکر به چان خیره شد و چانیول ادامه داد : البته ما اسم اونو تو نوبت نوشتیم ، برای پیوند اپاندیس ، اما خب … سرشو نزدیک گوش بکهیون برد و جوری که فقط خودشون بشنون گفت : دکترا امیدی ندارن…

کای به شدت لبشو گاز میگرفت تا منفجر نشه و سهون با اخم سعی داشت نخنده . چانیول سرشو برد عقب و به چهره ی متعجب و گیج بکهیون خیره موند ، اما هنوزم به سمت بک خم بود و نفس هاش به صورت بک میخورد.

بکهیون صورتشو چرخوند و با چان که تو فاصله ی کمی ازش بود چشم تو چشم شد و اب دهنشو قورت داد و خودشو کشید عقب . این پسر خیلی بی ملاحظه س !

چانیول بلافاصه که نگاهش تو بک خیره موند ، به شدت به عقب برگشت و حتی از روی صندلی تلو تلو خورد و دست کای که بازشو چنگ زد ، ثابت نگه ش داشت.سریع بینیشو بالا کشید و سعی کرد به حالت طبیعی مشغول خوردن قهوه ش بشه ؛ هرچند که فراموش کرده بود تا شکری قاطی قهوه ش کنه و به خاطر طعم تلخش صورتشو جمع کز=رد.

گوشی بکهیون برای بار دوم زنگ خورد و تصمیم گرفت تماسو وصل کنه و از جاش بلند شد.

بعد مکالمه ی کوتاهی سمت پسرا برگشت و کوله ش رو از پشتیه صندلی برداشت وگفت : من باید برم ، فردا میبینمتون.

سهون دستشو کنار پیشونیش گذاشت : میبینمت رفیق .

کای هم چشمکی تحویلش داد و چانیول بدون حرف قهوه شو سر کشید و درست زمانی که بکهیون اونجارو ترک کرد ، مسیر رفتنشو با نگاهش دنبال کرد.


محض خروج از دانشگاه ماشین چن توجهشو جلب کرد ، با لبخند بزرگی در ماشین رو باز کرد و نشست تو و محکم به بازوی چن کوبید : چه طوری ؟

چن سری تکون داد و با اخم گفت : کِی میخوای یاد بگیری با من مودب صحبت کنی؟ امروز چکارا کردی؟

بکهیون تا جمله ی اول درحال دراوردن ادای چن بود ، اما با رسیدن به بخش دوم ، زبونشو کرد تو دهنش و با لحن خیلی عادی گفت : خب کلاس اول رو که پرتم کردن بیرون و کلاس دومم که الان با تو پیچوندم . و لبخند دندون نمایی تحویل چن داد.

چن سریع زد رو ترمز و باعث شد بکهیون به شدت به جلو پرتاب شه و با حرص غرید : یااا هیونگ…

چن اخمی کرد و از پشت گردن بک گرفت و فشار داد : دوباره این کاراتو شروع کردی؟

بکهیون درحالی که سعی داشت گردنشو از دست چن ازاد کنه گفت : قول میدم ، تکرار نـ..ـشه.. اهههـ..

چن فشار دستشو از رو گردن بک کم کرد و با لحن نا امید و ملایمی گفت : تو قول دادی…

بک زمزمه کرد : میدونم..!

چن دستشو کامل برداشت و دوباره حرکت کرد ، بعد از چند دیقه نگاهی به بک انداخت : دیگه چه خبر؟؟

و سعی کرد با لحنش به بک منظورشو بفهمونه . بکهیون سریع گفت : باورت میشه هنوز سه تاشون با همن؟؟!

چن ابروهاشو با تعجب بالا انداخت و گفت : جدااا؟ اوو… ایول..

بکهیون ادامه داد : اوهوم ، سهون خیلی تغییر کرده !

چن چشماشو ریز کرد و به رو به رو خیره شد : چه طور؟

بکهیون بلند خندید : خیلی عوضی شده!و چن هم به دنبالش خندید و سر تکون داد .

با صدای مسیج گوشیش ، سریع گوشی رو از جیبش دراورد و نگاهی بهش انداخت . مسیج از طرف سهون بود :” هی پسر یادم رفت بگم ، فردا برنامه ی کوهنوردیه ، بهت زمانو باز مسیج میکنم، حتمن بیا”

بک با لبخندی گوشی رو خاموش کرد و گفت : حلال زاده هم هس .

چن با کنجکاوی ابروهاشو انداخت بالا : چه طور؟

بک : فردا قرار کوهنوردی گذاشتن.

چن سریع گفت : تنهایی که میدونی نباید بری.

بکهیون بی تفاوت شونه بالا انداخت : خب توهم میای دیگه.

چن لبخند ناشی از رضایتی رو لبش اومد و جلوی خونه ی بک نگه داشت.


محض رسیدن به داخل خونه ، کوله شو کنار در پرت کرد و سمت اشپزخونه رفت و تو مسیر دکمه ی تلفن رو فشار داد تا پیغام های صوتی شو گوش بده.

صدای بوق کوتاه و پیغام اول : کجایی بک؟؟

بوق کوتاه ، پیغام دوم : دارم نگران میشم ، از صبح صد بار زنگ زدم.

بوق کوتاه دیگه و پیغام سوم :باشه بک قسم میخووورم باهاش نرم بیرون ، بک لطفا گوشیت و بردار، دلم برات تنگ شده…

پیغام بعدی : بیون بکهیون کاری نکن که همین الان بلیط بگیرم و بیام اونجا ! دیوونه دلم برات خیلی تنگ شده. لحن مصمم شخص ، نشون میداد که هیچ شوخی ای نداره.

بوق ، پیغام اخر ، همراه با صدای بغض دار و نگران شخص پخش شد :بک تو که میدونی دوست دارم ، تو که میدونی اگه یه روز باهات حرف نزنم این دل لامصب ،این ذهن مزخرف روانیم میکنه !قسم میخورم بک دیگه نرم دیدنش باهاش بهم میزنم ؛ باشه؟

بکهیون کلافه دکمه ی تلفن رو فشار داد و سمت یخچال رفت و بطری ابی برداشت ، عصبی تر ازون بود که اب بخوره . با حرص بطری رو پرت کرد گوشه ای و سمت تلفن رفت. گوشی رو برداشت و با زدن چند دکمه تماس رو وصل کرد .

با سومین بوق ، صدای نگران شخصی تو گوشی پیچید : الووو؟ بکهیون؟ کجاایی تو پسر؟ دیوونه شدم از نگرانی !

بکهیون پوفی کرد و با صدای بی تفاوتی گفت : هیونگ شروع نکن ما یه قول هایی بهم دادیم.

شخص پشت تلفن ، جوری که کوتاه اومده به نظر میرسید گفت : بااشه باشه ، چه خبر؟

بکهیون با همون لحن بی حوصلع ادامه داد : هیچ هنوز من و یادش نمیاد یاد بهتره بگم اصلا من و نمیشناسه!

_میخوای چکار کنی حالا؟

بکهیون برگشت سمت بطری ابی که پرت کرده بود و از گوشه ش اب بیرون میریخت و برش داشت و گفت : سهون یه بار داره ، امشب میرم اونجا ، تا ببینم چی میشه.

_باشه پسر ، مراقب خودت باش ، ترخدا خودتو تو درد سر ننداز ، اونقدراهم مهم نیس ، ببین بک اصلن…

بکهیون کلافه پرید وسط حرفش : قطع میکنم هیونگ.

و بدون اینکه منتظر جوابی باشه قطع کرد.


سهون با اخم در ماشین رو باز کرد و پرید عقب . چانیول نگاهی بهش انداخت و گفت : چته؟ پسره رفت اینجوری شدی؟

سهون اخمش غلیظ تر شد و گفت : نه بابا ، فقط یهو یادم اومد که منه احمق چرا همچین رشته ای رو برای خوندن انتخاب کردم .

کای زد زیر خنده و چانیول با دست زد تو بازوش : یادت رفته به خاطر این یکی احمق این رشته رو انتخاب کردیم.

کای بی توجه شونه بالا انداخت و برای اینکه از صدای اون دوتا راحت بشه ، ضبط ماشین رو تااخرین ولومش برد.

جلوی در بار سهون نگه داشت و سهون سریع از ماشین پیاده شد : فردا میبینمتون کله پوکا.

کای زبونشو دراورد و رو به سهون انگشتشو نشون داد .و سهونم متقابلا همین کارو کرد. چانیول با تاسف سر تکون داد و سهون برگشت بره سمت بار که یهو چرخید و گفت : راستی این پسره ، لوهان رو هم میارم.

کای زبونشو کرد تو دهنش و گفت : لوهان کیه دیگه؟

سهون چشمکی زد : عشقمه…

کای سریع گفت : آهاا لوهان… و بلافاصله چشماشو ریز کرد و گفت : این روزا ماشالله هرکی رو میبینی عشقته…

_اینجوریاس دیگه، ادم که جذابیت داشته باشـ…

چانیول منتظر ادامه ی وراجی های بی پایان اونا نشد و پاشو گذاشت رو گاز و داد زد : خداافظ…لوهان رو ببوس از طرف من. و خودش کای زدن زیر خنده.

سهونم با خنده دست تکون داد و سمت بار برگشت. وارد بار شد و صدا زد : لوهان؟

اما کسی جوابشو نداد ، اخمی کرد و کت مشکی اسپرتشو دراورد و سمت پیشخون رفت و دوباره صدا زد : دخترخانوووم؟ لوهااان؟؟؟

اما بازهم بی جواب موند ، گوشیشو دراورد و همون لحظه گوشی تو دستش زنگ خورد ، سریع تماسو وصل کرد : الو لوهـ..

_سلام سهون…

سهون ابروهاشو داد بالا و سریع انالیز کرد که صدای چه کسیه : هیی سلام کیونگسو ، چه عجب؟

کیونگسو با صدای اروم گفت :سهون اینجوری نگو باید باهات حرف بزنم…

سهون که لحن جدی کیونگ رو دید ، لحن خودشو هم تغییر داد و سریع گفت :باشه شب بیا کافه …

_میبینمت. و بدون حرف دیگه ای قطع کرد.

سهون دوباره گوشیشو گذاشت جیبش ، بدون اینکه یادش بشه برای چی حتی گوشی رو برداشته بود!

 




About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





48
نظر بگذارید

avatar
48 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
46 نظرات نویسندگان
Fateeeeemeeeeehe)(o...L*bizous*maryamمهشید نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Fateeeeemeeeeeh
مهمان
Fateeeeemeeeeeh

آقا من نمی فهمم کی به کیه
مرسی

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

وااای…داستان جالب میشه…. :zardak (6):

*bizous*
مهمان
*bizous*

این سهون شبیه مشاور خانواده ها شده بیچاره …
ممنون

maryam
مهمان
maryam

اون که واسه بک پیغام گذاشت کی بود؟؟؟ رفتم تو فکر

مهشید
مهمان
مهشید

آخی احساس میکنم کیونگسو بیشتر داره غذاب میکشه مرسییییییییییی