12 👁 بازدید

sympathy 10

سلام پارت دهم همدردی طبق قولمون شنبه 🙂

بفرمایید…

PhotoGrid_1459021079619

کلاه سویشرتشو سرش گذاشت با قدم های سریع به سمت در رفت . هوا به خاطر پاییز زودرس ، سرد تر شده بود.
بلافاصله با کلیدی که دو روز پیش از رییسش گرفته بود قفل درو باز کرد و داخل شد. اولین چیزی که حس کرد . بوی الکلی بود که از شب قبل تو خونه مونده بود . لبخند کوچیکی زد ، اونجا رو همیشه دوست داشت چون ارامش خاصی بهش میداد.
به سمت در کوچیک پشت پیشخون رفت و سویشرتشو دراورد و اویزون کرد. حدودا 4 روزی میشد تو اون بار کار میکرد و حالا تقریبا همه چیز دستش اومده بود.
رابطه ی جالب و عجیب بین رییسش و دوستاش ، کنجکاوش میکرد که بیشتر راجع بهشون بدونه ، اما فرصتش پیش نیومده بود!
درحالی که زیر لبی اهنگی رو زمزمه میکرد ، از پشت پیشخون بیرون اومد و مشغول وارسی محیط بار شد. بار هیچ چیز خاصی نداشت ، دیوار های قرمز و مشکی ، با میز های چوبیه مشکی که روبه روشنو مبل های قرمزی بود. و هیچ چیز دیگه! اما شاید همین سادگی بود که لوهام رو تو اون مدت کوتاه بدجور شیفته ی اینجا کرده بود و یا شاید این علاقه ، به حاطر رییسش و دوستاش بود!
محیط بار خنک بود اما ، لوهان خوب میدونست که تا چند ساعت دیگه ، حرارت محیط اینجا به خاطر شور شوق و رقص کسایی که میومدند به شدت بالا میرفت.
دوباره پشت پیشخون برگشت و مشغول خشک کردن لیوان های تو قفسه ها شد ، در حالی که فکرش کاملا جای دیگه ای بود.فکر اون رییس جذاب و دوستاش ، واقعا براش جالب بودن ، با یه نگاه به چهره و تیپ هاشون ، اگر نمیشناختشون ، مسلما فکر میکردن ایدول یا بازیگر باشن!
با صدای در لبخند کوچیکی زد و سرشو بلند کرد تا به سفارش اولین مشتری اون روز برسه. مشغول حاظر کردن سفارش مشتری جوون بود و در عین حال حرفایی که میخواست بزنه رو تو ذهنش مرور میکرد. باید هرچه زودتر حرفشو به سهون میزد ، و خب امیدوار هم بود که سهون با درخواستش موافقت کنه .
لیوان کثیفی رو برداشت و دوباره مشغول تمیز کردنشون شد.فکر های مختلفی تو سرش بود ، اما فعلن مهم ترینش ، حرفایی بود که قرار بود به رییسش بگه و امیدوار بود که باهاش موافقت کنه!
_حواست کجاست خانوم خشگله؟
با حرکت دستی جلوی صورتش ، محکم لیوانو بین دستاش نگه داشت و رفت عقب . نفس عمیقی کشید و با اخم تقریبا داد زد : یااا ، ترسونیدم.
چند بار دیگه نفس عمیقی کشید لیوانو گذاشت رو پیشخون . چشماشو باز و بسته کرد و با نگاه بی تفاوت به سهون نگاه کرد که لبخندی رو لبش بود و با چشمای خندون نگاهش میکرد.
از بین دندوناش گفت : چند بار باید بهت بگم؟؟؟ چند بار باید بگم که بهم نگو خانوم خشگله اقای رییس؟
سهون لب پایینشو گاز گرفت و تو صورت لو خم شد و با لحن با نمک و حق به جانبی گفت : خو چکار کنم؟ از روز اولت نقطه ضعف دادی دستم ، راستی ! قیافه ت الان خوردنیهههه!! و اروم خندید.نمیدونست چرا ، اما از اذیت کردن اون پسرِ خشگل بدجور لذت میبرد!
لوهان با اخم زد رو شونه ش و سهون رو از خودش دور کرد و با لحن تهدید امیزی گفت : مراااصب باااش چی میگی…
سهون سریع چشماشو درشت کرد و دستا اورد بالا : من تسلیم ، اصن تو مرد من زن ، تو زشت من زیبا ، خوبه؟
چند ثانیه ای به چهره ی با نمک سهون خیره شد و پشت چشمی بهش نازک کرد و روشو گرفت و اروم خندید. برگشت سمت قفسه ی لیوان های پشت سرش و اروم پرسید : کلاست چه طور بود راستی؟
سهون درحالی که کت اسپرتشو در میاورد ، پشت پیشخوان به سمت لو رفت : بد نبود ، تو چه خبر؟
لوهان چشماشو چرخوند و نگاهش به مشتریه بار اقتاد که با موبایاش مشغول بود و هر ازگاهی لیوانشو مزخ مزه میکرد. اهی کشید و گفت : خبر که هیچی ، ولی…
“با مکث کوتاهی ادامه داد ” اومم… میشه این اخر هفته ، نیام؟
سهون سریع برگشت سمتش و با اخم کوچیکی نگاهش کرد : نیای؟ اتفاقی افتاده؟
لوهان انگشتای دستشو باز و بسته کرد و نفس عمیقی کشید ، شاید یکم زود بود واسه این درخواست ، اما خب ، حرفی بود که زده بود ، پس ادامه داد : اتفاق که نه … فقط اوممم… یکم بگردم ، همین..
اخم سخون باز شد و نیشخندی زد : اوکیه ، فقط ، منم بات بیام؟
لوهان بلافاصله سرشو بلند کرد و باهم چشم تو چشم شدن و با لبخندی که نمیتونست کنترلش کنه گفت : آ..اره .. حتما…
و با همون لبخند نگاهشو از سهونی که خیره نگاهش میکرد گرفت.
______________

چانیول سرعت ماشین رو بیشتر کرد و لبخندی زد ، خوشحال بود که سهون رو سالم به بار رسونده بود و حالا باید هرجور شده ماموریت بعدیشو به انجام میرسوند. زنده رسیدن به خونه ، با وجود کیم جونگینی که پشتیه صندلی رو خوابونده بود و با نهایت قدرتی که تو صداش داشت ،همراه اهنگ تو ماشین میخوند!
لبخند رو لبش محو نمیشد ، نگاه کوتاهی به کای انداخت و لبخندش بزرگتر شد. این بشر از بچگیش تا الان هیچ تغییری نکرده بود!
صدای ضبط رو کم کرد و بدون اینکه نگاهی به کای بندازه به جلو خیره موند و گفت : ابمیوه میخوری بچه؟
کای سریع صندلیشو به حالت عادی برگردوند و گفت : معلومه ، کیکم
بخر و بچه هک خودتی . و بدون اینکه منتظر جواب چانیول بمونه ، چند تا از اهنگارو رد کرد تا به اهنگ مورد نظرش رسید و ولوم رو زیاد کرد و دوباره به صندلی تکیه داد و با لبخند به روبه رو خیره شد.
موسیقیه تو ماشین ، برای هر دو پسر یاداور خاطره های فوق العاده ای بود. چانیول تک تک ثانیه هایی که با اون اهنگ خاطره داشتن از جلو چشماش میگذشت.
اهنگی که هر دفعه که چهار نفری بیرون میرفتن ، هر دیقه در حال پخش شدن بود و سکوت بینشون رو میشکست.
((فلش بک))
صدای اواز خوندن کای و سهون که از ته دل اهنگو همراهی میکردن ، باعث میشد لبخند یه لحظه هم از رو صورتشون کنار نره.نگاهی به کای کرد که کنارش نشسته بود و بطری لب رو جوری جلوی دهنش گرفته بود که انگار میکروفنه . و ایم کار صد برابر با نمکش میکرد.
هوای عالی و خنک اون روز به لذت بخش تر شدن اون دورهمی بیشتر کمک میکرد. با سرعت گرفتن ماشین ، باد خنک و ملایمی از سانروف باز شده شده ی ماشین ، موهاشونو بهم میریخت. بدون اینکه نگاهشو از جلو برداره ، از تو ایینه نگاهی به کیونگسو که دقیق پشت سرش نشسته بود انداخت که برخلاف دو پسر دیگه ، اروم نشسته بود و به حرکاتشون میخندید یا به بیرون خیره میشد.
با دیدن لبخند زیباش ، دوباره اون حس اشوب ته دلش تپش های سریع قلبش … خیلی وقت بود که این حسو داشت ، این حس خاص ، حسی که هر وقت به این پسر نگاه و یا حتی فکر میکرد سراغش میومد! لبخندی زد و دوباره به جاده خیره شد.
کیونگسو بدون اینکه نگاهشو از جاده بگیره ، با شنیدن صدای داد و فریاد های سهون ، لبخندی رو لبش بود. لبخند بی اختیاری که به خاطر وجود سه تا از بهترین دوست های دمیا در کنارش به وجود میومد!
و البته ، وجود شخص خاصی در ن جمع ، این لبخند رو عمیق تر میکرد ، حتی فکر بهش هم باعث میشد هول کنه و عمیق تر نفس بکشه!
چشماشو بست و با لبخندی که رو لبش داشت زمزمه کرد “دیوونه ی من …”
با شنیدن صدای چانیول ، چشماشو سریع باز کرد و متعجب بهش خیره شد.
_دو کیونگسو ، پاشو برقص !
از توی ایینه مستقیما به کیونگسو خیره شده بود . اب دهنشو قورت داد و نفس عمیقی کشید. اینقد تو افکار خودش غرق بود که متوجه نشده بود چانیول اهنگو قطع کرده همه ساکت نگاهش میکنند.
چند ثانیه ای تو سکوت به کیونگسو نگاه میکردند که با صدای فریاد و جیغ های سهون و کای ، سکوت شکسته شد .
_یالا کیونگ … زود باش … پاشو پاشو…
کمی خودشو جمع کرد و سعی کرد از دست سهون که کنارش نشسته بود و سعی داشت به زور بلندش کنه خودشو نجات بده اما موفق نبود و بلند گفت : یااا چی چیو پاشو…؟
کای با خنده ، از رو صندلیه جلو چرخید به عقب تا چهره ی کیونگسو رو بهتر ببینه ، بلند خندید و با غرغر گفت : یااا کیونگسو ، ضدحال نزن ، پاشووو دیگه…
چانیول با نیشخندی روی لب سر تکون میداد و راضی از گرفتن نقشه ش لبخندش بزرگتر شد و ولوم اهنگ رو بالا برد. از ته قلبش میخواست به کیونگسو خوش بگذره ، هرچند کوتاه .
سهون و کای بالاخره موفق شدن از جاش بلندش کنند . کیونگسو با حس گر گرفتن بدنش نفس عمیقی کشید ، به شدت هیجان داشت صد البته خجالت! مسلما نمیتونست همچین کاری بکنه ، اونم جلوی کسی که…
پوفی کرد نفسشو داد بیرون. واقعا دلش نمیخواست این کارو انجام بده!
با نا امیدی نگاهی به چان انداخت ، اما اون فقط با شیطنت شونه بالا انداخت و چشمکی تحویلش داد.
اهی کشید پاشو صاف کرد و کامل ایستاد. اروم تلو تلو خورد، در واقع ایستادن تو ماشینی که با سرعت در حال حرکت بود و سقفش هم کاملا باز بود ، کار احمقانه ای بود. اما کاری ازش بر نمیومد ، اون پسرا دست بردار نبودن. پشتیه صندلیه جلویی رو گرفت شونه هاشو تاجایی کخ میتونست اورد بالا تا خودشو مخفی کنه ، خجالت اور ترین کار عمرش بود !
با زیادتر شدن اهنگ توسط کای نگاهشو به اون داد : زووود باش کیونگی ، برقص …
قلبش به شدت میتپید و میتونست حس کنه گونه هاش رنگ گرفته !باید چکار میکرد؟ هیچ راه فراری نداشت.
دوباره نگاهی به کسی انداخت که به حاطر اون هیجان زده شده بود . با دیدن لبخند زیباش ، حس خجالتش کم کم فروریخت و به ارومی دستاشو باز کرد و چشماشو بست.
با عبور باد از بین لباسش و برخوردش با پوست تنش اروم لرزید و لبخند زد. قلبش با شدت بیشتری میتپید. عجیب بود که دوست نداشت اون لحظه های هیچ وقت تموم نشن…!
از بین صدای بادکه گوشهاشو گرفته بود ، صدای دیگه ای شنید : زود باش کیونگی …
و همین یه جمله ، باعث شد بدنشو همراه با ریتم تند اون اهنگ بی هدف تکون بده و لبخندی رو لبش باشه.
دیگه هیچ صدایی نمیشنید، هیچ خجالتی حس نمیکرد … اون لحظه و اون حس ناب رو نمیخواست هیچجوره از دست بده!
حرکات اروم بدنش همراه با ریتم اهنگ ، باعث خنده و شادی سه پسر دیگه میشد . صداهای جیغ و سرو صدایی که میدونست مسلما منبعشون سهون و کایه !
به قدری تو اون لحظات غرق بود که متوجه تموم شدن اهنگ نشد و تا وقتی که دست سهون پایین لبا
سشو کشید و مجبورش کرد بشینه رو صندلی . لبخند عمیقی رو لبش بود و در حالی که نفس نفس میزد به صورت شاد سهون نگاه کرد که انگشت شصتشو بهش نشون میداد .
_ایول … عالی بود عاالی …
جمله ای که بار ها تو ذهنش تکرارش کرد و همراه باهاش لبخندی زد. به پشتی صندلی تکیه داد و بالاخره چهره ی راضی چانیولو دید که داشت به پهنای صورتش لبخند میزد!
بی اراده خم شد جلو و دستاشو دور گردم چانیولی که رو صندلی جلو نشسته بود حلقه کرد : مرسییی دیوونه ، عاشقتممم…
و حلقه ی دستاشو باز کرد و دوباره به صندلیش تکیه داد و با لبخند مشغول تماشای بیرون شد. غافل ازینکه بثونه همون یه کلمه که بدون هیچ منظوری گفته شده بود چه اشوبی تو دل پارک چانیول عاشق به پا کرده!
((پایان فلش بک))
درحالی که با یه جهش از ماشین بیرون میپرید دست تکون داد : ممنون چن ، مراقب خودت باش .
و سریع سمت اپارتمان مجردیش حرکت کرد وبا دسته کلید کوچیکش در اپارتماش رو باز کرد و درحالی که در رو با پاش میبست وارد شد . زیر لبی سوت میزد و تو خونه راه میرفت . روز اولش بهتر از چیزی که فکرشو میکرد گذشته بود .کیفشو گوشه ی مبل انداخت و خودشو رو کاناپه ولو کرد . دستی به شکمش کشید ، احساس گرسنگی میکرد . دست برد سمت یقه ی پیرهنشو و مشغول باز کردن دکمه خاش شد و بی حال سمت اشپزخونه حرکت کردو در یخچالو باز کرد و نگاهی به ظرف ای غذای مونده کرد و ظرفی رو که به نظر بهتر میومد رو برداشت و داخل ماکروویو گذاشت و درجه شو چرخوند و درحالی که به اوپن تکیه داده بود منتظر شد.
محض خاموش شدن تایمر ، سریع ظرف غذاشو همراه با یه چنگال برداشت و دوباره به سمت پذیرایی رفت و خودشو رو مبل انداخت . نگاهی به ساعتش کرد و بدنشو کش و قوسی داد و ظرف غذاشو باز کرد. لبخندی زد : غذای خشمزه ی من ..!! و بلافاصله چهره ش وا رفت . میدونست غذا اونقدری که انتظار داره خشمزه نیست! پوفی کرد و محض نزدیک کردن اولین قاشق به دهنش با صدای زنگ گوشیش ، چنگالو انداخت و درحالی که فحش میداد گوشی رو به سختی از جیب کتش دراورد و با دیدن اسم رو صفحه اخمی کرد و دکمه ی پاسخ رو زد :ها چیه ؟ بنال! ینی همیشه حساس ترین لحظه های عمرم رو حرومم میکنی .
صدای اشنای پسری تو گوشی پیچید : چیه باز ، داشتی دختر مردم …
داد زد : داشتم مرگ موش کوفت میکردم بمیرم . بگو حالا چکار داری ؟
_خوبه پس همونو کوفت کن راحت شیم از دستت ، حیف من که زنگ زدم حالتو بپرسم.
پوفی کرد و رو مبل ولو شد و چشماشو باز و بسته کرد : حالم؟ خوووبم ، عااالی ، بهتر ازین نمیتونم باشم!
صدای بی تفاوت پسر دوباره تو گوشی پیچید : دیدیش ، نه؟
چرخید رو مبل و با دکمه ی وسط کوسن مبل ور رفت ، اب دهنشو قورت داد تا تمرکز بیشتری داشته باشه و صداش نلرزه ، اما موفق نبود: اوهوم دیدمش … ولی چه دیدنی ؟ اون احمق حتی منو یادش نمیاد! مثل غریبه ها رفتار کرد ، چه طور منو نشناخت چه طور ؟ باورت میشه؟
_عیب نداره ، تو ملاقات اول چه جور باید یادش بیاد؟ به مرور و کم کم میفهمه کم کم یادش میاد.
سعی کرد با همین جمله خودشو دلداری بده : اوکی ، کاری نداری ؟ من بهت بهت زنگ میزنم .
و بدون اینکه منتظر جواب باشه قطع کرد. اهی کشید و نگاهی به ظرف غدای رو میزش انداخت ، دیگه میلی به خوردن نداشت ، از جاش بلند شد و سمت اتاق خوابش رفت و طاق باز رو تخت دراز کشید.



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





56
نظر بگذارید

avatar
49 نظرات
7 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
47 نظرات نویسندگان
Fateeeeemeeeeehe)(o...L*bizous*shhanna نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Fateeeeemeeeeeh
مهمان
Fateeeeemeeeeeh

منظور بکی چان بود؟؟؟؟
ممنون

e)(o...L
مهمان
e)(o...L

:zardak (61): :unsure: …..وااای خداااا….اینا چه رابطه ای باهم داشتن خدا میدونه….

*bizous*
مهمان
*bizous*

ممنون

sh
مهمان
sh

خیلی خوب بودد♡♡

hanna
مهمان
hanna

مرسی