25 👁 بازدید

strarnger Ep30 END

قسمت 30 و پارت اخر فیک زیبای غریبه با ترجمه ی دوست عزیزمون setistarlight

دلم تنگ میشه عررررررررررررر

سخنان گوهر بار همچون درو گوهر مترجم:

سلام علیکم ^_^

عاقا من اول یه توضیح بدم :/ چون یکم سری قبل بد توضیح داده بودم بعضیاتون اشتباه کرده بودین. قسمت اخر ترجمه ش با خودم بود. یکی از دوتا قسمت بعدی داستان یا همون after story
ها ترجمه ش رو یکی از دوستای خوبمون زحمتش رو کشید که به زودی اون یکی پارتشم خودم کامل میکنم همراه با پی دی اف کل داستان براتون میذاریم. فقط این توضیح رو بدم که پارت سی و یکم یک جور خاتمه برای داستانه و پارت سی و دوم یک رازه که بعدا میفهمید!نویسنده کارش معرکه ست توی سوپرایز کردن :)))

اما این قسمت ، قسمت آخره. از وقتی که این فیک رو خوندم نزدیک یک سال میگذره و از شروع ترجمه ش هم هفت یا هشت ماه. فک کنم خیلی بلا ها موقع ترجمه ی این فیک سرم اومد 😐 کم خاطره ندارم باهاش. برای همین خیلی دوستش دارم. دلمم براش تنگ میشه..
بعضی روزا بود “غریبه” رو فحش میدادم چون فکر میکردم مزاحممه. اما الان ناراحتم که داره تموم میشه.
اولین فیک بلندی بود که ترجمه ش کردم و اصلا هم از کارم راضی نبودم. داستان ساده و شاید کلیشه ای که نویسنده ش فوق العاده خوب روایت کرده بود هر قسمتش جذاب و البته منحرف بود، به نظرم من به عنوان یه تاز کار توی ترجمه ش میتونستم بهتر باشم و تلاشمو هم کردم و نتیجه ش این شد که می بینید..
که خیلی هم دوستش داشتن و این عالی بود!
از فرناز عزیزمم که خیلی خیلی خیلی زحمت کشید و یهو اومد و با پیشنهادش قرار شد فیک اینجا هم منتشر بشه و خیلی ها تونستن بخوننش و درکنارش تونستم با خودشم دوست بشم بفهمم چه قد ماهه ممنونم.
از شما ها هم که تا اینجا با این داستان بودین (عین این برنامه ها تلوزیونی 😐 ) خیلی ممنونم . که تاخیر ها رو تحمل کردین و نسبتا کم غر زدین 😐

اینم از قسمت آخر غریبه . امیدوارم دوستش داشته باشین !

Stranger 30 Ending

پایان ها همیشه سخت هستند. اون ها می تونن یک داستان رو کامل کنند یا نابودش کنند و تقریبا هیچ وقت کافی به نظر نمیان. ممکنه برای مدتی کارشونو درست انجام بدن تا وقتی که خواننده ی داستان متوجه بشه که این وسط یه مشکلی هست. یا زیادی هیجان اگنیزن و از واقعیت خیلی فاصله دارند یا انقدر ناقص هستند که اصلا نمیشه بهش گفت پایان! اونها شروع میکنن به بررسی همه ی سناریو هایی که میتونست اتفاق بیفته، همه ی گزینه هایی که میتونست آخر داستان رو تغییر بده اما هیچ چیز وحشتناک تر از این نیست که بدونی پایان داستانت همون جایی که شروع شده، رقم خورده ..و این دقیقا همون حسی بود که من داشتم ..انگار که در آخرین صفحه ی یک کتابم. دارم خط آخر رو میخونم و دیگه صفحه ای برای ورق زدن و ادامه دادن وجود نداره..

سرمو روی بالشت فشار دادم و سعی کردم چشمامو به بسته شدن در برابر چراغ های بیشماری که آسمون شب رو احاطه کرده بودن وادار کنم. ماه کم نور پشت لایه های ضخیمی از ابر پنهان شده بود ، کم و آروم درست مثل شش گرگ و میش گذشته . صدای قدم های ضعیفی، قبل از باز شدن در اتاقمو شنیدم . صدای شب طوفانی و سرد ، توی خونه ی ساکت ما به وضوح شنیده میشد.

– لوهان..

مادرم بهم نزدیک شد، دستش رو روی شونه م که زیر ملافه ی سیاه رنگی پنهان شده بود گذاشت: اون هنوز اونجاست..

محتاطانه گفتم: نذار بیاد داخل.

– اون شش روزه که میاد اینجا..حالا راجع به هر چیزی هم که باهاش بحثت شده،بهتر نیست به بخشیدنش فکر کنی؟

به تلخی یادآوری کردم: ما راجع به هیچ چیز بحثمون نشده . سهون هیچ اشتباهی مرتکب نشده.

” اون همیشه همه چی رو درست انجام داده”

کلمات درد ناکی که با به زبون آوردن اسمش از دهنم خارج شد.

زمزمه کرد: ازش میخوام یه روز دیگه بیاد و روی کف چوبی قدم برداشت.

– مامان..؟

تردید داشتم: اون..حالش خوب به نظر میاد؟

وقتی سرش رو تکون میداد انعکاسی از رنج توی چشماش دیده میشد.

برای لحظات خائنانه ی کوتاهی با خودم درگیر شدم که توی این رخت خواب غمگینم بمونم یا نه . فکر میکردم اون شبی که سئول رو ترک میکنم همه چیز بهتر خواهد شد . که دردم به خودی خود ناپدید میشه . اما این از اون جور دردایی نبود که بشه بهش عادت کرد . از اون جور عذاب و رنجی نبود که فاصله گرفتن یا زمان بتونه خوبش کنه . دونستن این که کسی که عاشقشم و از دستش دادم هنوز بی خیالم نشده ،قبول کردن این شش روز رو سخت تر میکرد . حتی برای ادامه دادن هم مشکل بود .

با قدم های بی صدایی به طبقه ی پایین ، کنار پنجره ی یخ زده رفتم. با احتیاط پرده رو کنار زدم و انگشتانم با افتادن نگاهم بهش به لرز وحشتناکی کشیده شد . قلبم به درد می اومد وقتی میدیدمش که چه قدر رنجور و صدمه دیده ست اما داره سعی میکنه سرشو بالا نگه داره و به چشم های مادرم نگاه کنه . اون یک آینه از عذابی که من

میکشیدم بود . رنگ و روی صورتش کاملا از بین رفته بود و چشماش درخشش رو از دست داده و متروکه شده بود. خودشو به داخل ماشینش کشید و برای مدت طولانی مکث کرد و بعد رفت.

زمزمه میکنم: متاسفم..از حرفایی که زدم اصلا منظوری نداشتم. من همیشه میخواستم کنار تو باشم . اشک ها از چشمم جاری میشن: من هنوزم میخوام کنار تو باشم.

برای لحظاتی اون بهم خیره میشه بعدش، منو بین بازو هاش در آغوش میگیره و بدون هیچ سوالی برای توضیح خواستن بهم میگه: عیبی نداره.. فقط بیا بریم خونه. باشه؟

قبول میکنم و دستشو توی دستم میگیرم : اگه دوباره تنهات گذاشتم بهم اجازه نده.

– اگه بذارم بری هیچ وقت خودمو نمی بخشم.

و اون لب هاشو روی پیشونیم فشار میده ،درست مثل همیشه . و دوباره همه چیز مثل سابق فوق العاده میشه.

به مبل مقابلم خندیدم و روش نشستم و به گذشته ای فکر کردم که اون درست روی همین مبل نشسته بود و از وقت گذرونی با خانواده م لذت میبرد. به وقتی که همه ی عکسای بچگیمو با دقت نگاه میکرد و چطور به داستان های خجالت آور زندگی من گوش میداد و دوستشون داشت.

با یادآوری اینکه داستان عاشقانه ی ما،حتی قبل از اینکه باهم باشیم شروع شده بود لبخند تلخی رو لب هام نشست.

مادرم مقابلم نشست: گفت فردا برمیگرده..تو میدونی که میتونی باهام حرف بزنی..

سعی کردم لبخندمو حفظ کنم: چیزی نیست مامان..فقط یک سری سو تفاهم..

– تو و لیلی یک دفعه برگشتین پیش ما .تو درباره ش اصلا حرف نمیزنی و اونم همین طور .

مکث کرد: فک نکنم “چیزی نیست” درست باشه!

– واقعا چیزی نیست. ما مشکلی نداریم..

صدام درست مثل یه دروغ اکو میشد .

از جا بلند شدم، نمیخواستم منتظر یک شب بیخوابی دیگه باشم .

دستی به شونه م زد: شاید فردا بهتر باشه یه سر به یتیم خونه بزنی..حالتو بهتر میکنه.

قبول کردم و وانمود کردم که واقعا قراره کمکم کنه اما مطمئن بودم که هیچ چیزی حالمو بهتر نمیکرد . مردم میگن بهترین راه برای فراموش کردن کسی اینه که به زندگی معمولیت ادامه بدی. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده . اما هیچ برگشتی برای من نبود . نه وقتی حس میکردم تمام زندگیم منتظر اومدن اون شخص بودم!

از آخرین باری که به یتیم خونه اومده بودم چیز زیادی تغییر نکرده بود . ورودی های آهنی بلند. یونیفورم مشکی رنگ بچه هایی که اینور اونور بازی میکردند. وسط محوطه قطعه زمین سبز رنگی بود که داخلش درختای زیتون سبز رشد کرده بودند و کفش پر از علف های هرز بلند و سبز رنگی بود که با باد پیچ و تاب میخوردند .با دیدن بچه ها که اطراف اونجا با خوش حالی میدویدند تصویری از سهون در حال فوتبال بازی کردن و دویدن جلوم ظاهر شد . و لبخند مصنوعی که در حال ظاهر شدن بود رو متوقف کرد . نمیدونستم باید خوش حال باشم یا نه. نمیدونستم خوبه یا بد که سهون همه جا توی ذهنم هست . توی تک تک خاطراتم!

– ما میتونیم انجامش بدیم بچه ها!

تیممو رو در روی سهون تشویق میکنم.. آسمون آبی زیبایی چشم هاشو تکمیل میکنه .

اون خواهد گفت: بیا شرط ببندیم .

به توپی که بینمون قرار داره نزدیک تر میشه : اگه تیم تو ببره ، منو می بوسی!

چشم هاشو می بنده: قبل از تموم شد روز باید صد بار ببوسیم.

من از خجالت قرمز میشم و با شیطنت میزنم روی بازوش: تمومش کن . بچه ها دارن می شنون .

اون با شیرینی زمزمه میکنه: باشه پس پنجاه دفعه.

انقد مجذوب خنده های بچه ها شدم که حضور یوجو اونم بی صدا ،کنارمو نفهمیدم . اون یکی از دوستای خوب مادرم بود و از وقتی که مادرم کمک هاش به یتیم خونه رو شروع کرده بود، جزو خانواده مونم محسوب میشد.

– امروز خوب به نظر نمیای .

جواب دادم: فقط خسته م .

و دوباره به بچه ها نگاه کردم: اونا خوش حال تر از همیشه ند .

با مهربونی لبخند زد: به خاطر زمین فوتبال جدیدشونه . از وقتی ساخته شده همین طورین . حالا هر وقت بخوان میتونن بازی کنن .

– خوبه . فکر کنم از اونجایی که سئول رو ترک کردم..بتونم بیشتر به دیدنشون بیام.

– باید بیای. ما هنوز نتونستیم به خاطر ساختن اینجا ازت تشکر کنیم .

با تعجب به سمتش چرخیدم: ساختن کجا؟

سریع جواب داد: زمین فوتبال دیگه. بچه ها میخواستن باهات تماس بگیرن اما من متوجه شدم سرت خیلی با کار شلوغه .

بهت زده و گیج بودم . چینی به پیشونیم انداختم و ابرو هامو به هم نزدیک کردم . برای دقیقه ای به بچه ها نگاه کرد و دوباره، با لحن تشکر آمیزی رو بهم گفت: نمیدونی چه قدر این کار روشون تاثیر داشت . اون روز که دوستت برای نظارت به کار ساخت و ساز اومد حسابی به وجد اومده بودند. تا حالا انقدر خوش حال ندیده بودمشون .

– دوستم؟

سرشو تکون داد: آره..اسمش سهون بود. درسته؟

شوکه و بی حس بهش گوش میدادم.

– اون گفت تو زیادی سرت شلوغه نمیتونی از پس اینجا بربیای به همین خاطر ازش خواستی اون جای تو بیاد .

با صدای خفه ای پرسیدم: کی بود؟ سهون کی به اینجا اومد؟

سعی کرد به خاطر بیاره : چند روز بعد از روزی که آخرین بار بچه ها رو بردی برای فوتبال ،اون اینجا بود .

تصویر تیز ِ دردناکی از اون شب سردی که سهون رو ترک کردم،درست مثل چاقوی تیزی پشتمو زخمی کرد . این بیشتر از هرچیزی آزارم داد . دونستن این که چطوری شروع کرده بود به غرق کردن من توی عشقش،درحالیکه من حتی از خیس شدنمم بی اطلاع بودم ، اینکه اون موقع فکر میکردم عشقم بهش یک طرفه است ولی در واقع اون کسی بود که تمام این مدت دنبالم می دوید و بالاخره بهم رسید اما من شجاعت کافی برای دیدن مسیری که طی کرده بود نداشتم آزارم میداد . میدوستم که خراب کردم،لازم به توضیح چندانی نبود..مثل این بود که من ازش استفاده کردم و بعد بهش صدمه زدم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده .

شب بی پروا تر و سرد تر از همیشه بود .با انتظار دیدن فیگور ضعیفش جلوی در خونه برگشتم اما برای اولین بار بعد از اون مراسم شکستن قلبش، اون امشب اونجا نبود .

دیگه هیچ بازتابی از صدای موتور جگواری که درحال نزدیک شدن بود وجود نداشت .دیگه خبری از صدای خاموش شدن موترش وقتی که کنار خیابون پارک میشد نبود . دیگه اثری از ایستادن مصمم جلوی در خونه مون وجود نداشت . دیگه قرار نبود اون توی شب های سرد زمستون بار ها صدام بزنه لوهاناو من روی تختم دراز بکشم وسعی کنم صداشو نشنوم فقط به این خاطر که میدونستم همین یک کلمه قلبمو میلرزوند و بی خیال همه چیزم میکرد . اما حتی اگه پسش میزدم هیچ وقت نمیخواستم بره . خودخواهانه بود اما من امیدوار بودم همیشه بیاد. هیچ وقت نذاره برم . هیچ وقت تمومش نکنه.

پس انتظار کشیدم.

تا زمانی که انتظار کشیدن تبدیل به کار ترسناکی شد .

ترسی که بهم میگفت اون دیگه هیچ وقت نمیاد.

توی تاریکی کامل به سمت زمین فوتبال قدم برداشتم . باد سرد و تند باعث میشد به اون شب فکر کنم. شبی که ترکش کردم و اینکه اون چه احساسی اون موقع داشته . به این فکر کردم که اگه فرصت توضیح دادن بهش رو هم پیدا میکردم اوضاع چندان هم تفاوتی نمیکرد . خانواده م بهش خیانت کرده بود. من بهش خیانت کرده بودم..

روی علف هایی که مدت ها قبلا اونم کنارم نشسته بود، نشستم . سیاهیِ چادر مانندی که کل اون زمین رو پوشونده بود ، بهم حس ترس میداد . می تونست به خاطر عدم وجود صداهای کوچک و نبود نورِ پست خانه ها باشه . اما اون شب یک شب بی ستاره بود چون اون لحظه احساس تنهایی داشتم .. و میدونستم که تا قبل از این هرگز این احساس انقد در من قوی نبود!

چمن های نزدیکم با نشستن مادرم کنارم ، له شدن و صداشون بلند شد . دستش به آرومی رو شونه م قرار گرفت: حالت خوبه؟

سوال کوچک و معمولیش اشکامو جاری کرد : خوبم.

مکث کردم : من..اصلا خوب نیستم . من و سهون..

یه لحظه پشیمون شدم اما بالاخره گفتم: ما باهم بودیم.

– میدونم.

و نفس عمیقی کشید : چیزی که نمیدونم اینه که چرا الان تو کنارش نیستی؟

به خودم لرزیدم: چطوری میدونستی..؟ چرا..چرا هیچی نگفتی؟

نگاهشو ازم گرفت به تاریکی دوری خیره شد . لبخند زد: از اون روزی که من و پدرت دیدیمش فهمیدم تو یه حس هایی بهش داری .

پرسیدم: با این موضوع مشکلی نداری؟

منتظر عکس العملش بودم.

گونه مو آروم نوازش کرد : تو تو حالا نشده کاری بکنی و مایه ی افتخار من و پدرت نباشی . تو همیشه میدونی چه کاری باید انجام بدی و همیشه آدم قویی بودی .

ادامه داد: همیشه باعث شدی بهت افتخار کنیم..و ما بهت اعتماد داریم و میدونیم که تصمیمات درستی میگیری .

چشمامو به خاطر حس شکستی که بهم هجوم آورد رو هم فشار دادم و سعی کردم جلوی گریه ای که میخواست منفجر بشه بگیرم: ما فقط میخواستیم خوش حال باشیم .با هم دیگه.

و بعدش سکوت کردم.

– چیزی که الان باید از خودت بپرسی اینه که آیا تصمیمی که گرفتی درسته؟ ..ترک کردن سهون.این تو رو خوش حال میکنه؟

سرمو با شدت تکون دادم و گریه م گرفت : من خوش حال نیستم.

گریه میکردم. برای سوگواری..سوگواری چون نبود. چون دیگه نداشتمش ( این کاری نیست که وقتی یک عزیز رو از دست میدیدم انجام میدیدم؟ وقتی که میدونیم دیگه هر گز بر نمیگرده.عزاداری..! )

– اصلا خوش حال نیستم..اون حتی یه زمین برای بچه ها درست کرده. لطفا بهم بگو چیکار کنم مامان. خواهش میکنم. من واقعا دیگه نمیدونم باید چیکار کنم.

پشتمو نوازش کرد: اون شبی که توی خونه مون بودین، اون کنارت خوابید .

– کنارم؟

– میخواستم براتون پتوی بیشتری بیارم اما وقتی یه نگاه به اتاقت انداختم ، دیدمش که بلند شد، روت پتو کشید و درحالیکه خواب بودی کنارت دراز کشید . حتی اون موقع، با وجود این که شاید خودشم خبر نداشت، اون تو رو انتخاب کرده بود . اون لحظه ای که چشمم به تو افتاد انتخابت کرد.

لبخند زد: اگه از من بپرسی یه جا براش توی خونه مون هم پیدا شده!

غم اندوه قلبمو فرا گرفت، دستشو نا امیدانه توی دستم گرفتم : اما من خیلی می ترسم . خیلی مشکلات بین ما هست . هیچ وقت نمیتونیم حتی یک روز باهم سر کنیم و نگران جدا شدنمون نباشیم .

صدام تبدیل به نجوای شکسته ای شد: انگار سرنوشتمون این نیست..که باهم باشیم.

– لوهان

صورتمو بین دست های گرمش گرفت: وقتی یکی رو پیدا میکنی که میتونه احساساتتو به آستانه ی انفجارش برسونه . میتونه کاری کنه توی خوش حالی غرق شی. یا قلبتو از ناراحتی به درد بندازه . نباید منتظر سرنوشت بمونی تا تصمیم بگیره . باید براش بجنگی . باید انتخاب کنی که میخوای خوش حال باشی.

واقعا نیاز داشتم این حرف ها رو بشنوم اما عواقب رابطه مون انقد زیاد بود که نمیشد نادیده ش گرفت: اما اگه من اونو انتخاب کنم ..لیلی..اون..اون صدمه می بینه .

– من نمیدونم چه اتفاقی برای خواهرت افتاده اما سهون این حقو داره که بدونه چرا رفتی . یبرای همین بهش میگن رابطه .شما به هم کمک میکنین تا از پسش بر بیاین ..مجبور نیستی تمام این بار رو تنهایی به دوش بکشی.

با خوش حالی اشکامو از گونه م پاک کردم .

پس منتظر چی هستی؟

مامانم وادارم کرد بلند شم و من با نهایت سرعتی که میتونستم شروع به دویدن کردم . انقد دویدم تا حس کردم زانوهام درحال شکستن اما نمیخواستم هیچ چیز جلومو بگیره . دیگه نه . اشک های روی صورتم با لبخندم قاطی شده بود این پایان داستان من و سهون نبود . هنوز خاطرات زیادی باید ساخته میشدند . کلمات زیادی وجود داشتند که باید گفته میشدند .

وارد پارکینگ شدم و به سرعت دنبال سوئیچ ماشین گشتم .

لیلی از پشت سر صدام زد: لوهان .

عذاب وجدان ، لبخندمو پاک کرد : لیلی من..

کلید ماشینو به سمتم انداخت و با یک دست گرفتمش .

با ناراحتی بهش نگاه کردم . لبخند صادقانه ای روی لب هاش نشست: فکر میکنم این درست ترین کاریه که تا حالا انجام دادم .

اینو گفت و ازم خواست تردیدو بذارم کنار و برم دنبالش . به سمتش رفتم و توی آغوش گرفتمش:ازت ممنونم . حتی لباسشم با اشک هام خیس شد: خیلی خیلی ممنونم

بدون فکر اضافه ای سوار ماشین شدم. فرمون رو چرخوندم تا جایی که میتونستم پدال گاز رو فشار دادم.

بهش میگم: همه ی اون حرفا به خاطر این بود که مجبورم کرده بودند بین تو و خواهرم یکی رو انتخاب کنم. اما دیگه نمیخوام ادامه بدم. میخوام پیش تو باشم . میخوام همه چی رو بهت توضیح بدم .

اونم منو بین بازوهاش گیر میندازه : تا وقتی پیشم بمونی .. و قول بدی که هیچ وقت ترکم نکنی ، دیگه بقیه ش برام مهم نیست.

با ضعیف ترین صدای ممکن میگم: دوستت دارم.

و اون برای لحظاتی مکث میکنه . غرق شده در احساساتِ داغی که قلبش رو میسوزنه و فقط به وسیله ی بوسه ای پر شور و طولانی آروم میشه !

با زیاد کردن سرعتم، باد توی موهام می پیچید و مثل یه دسته سوزن بهشون شکل میداد . هیچ وقت هیچ چیز مثل الان درست نبود. تایر های ماشین رو برگ های کف جاده کشیده میشدند و ردی به جا میذاشتند . انگار کل جهان میخواستند هرچه زودتر منو بهش برسونند . برایقلبهیجانزدهمراه خیلی طولانی و تموم نشدنی بود . هر دقیقه ازش ، هر لحظه رد شدن از کنار خطوط ممتد زرد رنگ کنار جاده مثل کم کردن یک سال نوری فاصله و نزدیک شدن به اون بود . اشتیاقی که هر لحظ بیشتر حسش میکردم باعث میشد بیشتر فرمون رو توی دستم فشار بدم . موتور با نهیت توانش کار میکرد . زمان اون بود که من برم به دنبالش و هیچ چیز رو نبینم جز احساساتم . با شنیدن زنگ گوشیم نگاهم از جاده جدا شد . از این که همیشه درست سر موقع پیداش میشد نفسم برید .

با لبخند نفسی کشیدم و جواب دادم: سهونا.

خوشحالیم بین امواجی که این ارتباطو برقرار میکردند منتقل میشد

– سهونا من دارم میام خونه ت . لطفا جایی نرو من زود..

– لوهان

صدای ظریفی توی گوشم پیچید: من هیجینم .

دستامو برای آروم کردنم مشت کردم و بدون نفس کشیدن منتظر حرفش موندم: سهون..اون..ام..اون تصادف کرده.

صداش ضعیف بود: الان توی بیمارسته.

پامو روی ترمز فشار دادم و درست وسط جاده تایر ها جیغ کشیدن و ماشین ایستاد.

بدون هدف و گیج چشم هام دور و برمو میگشت . بدون این که کنترلی رو خودم داشته باشم. فقط جا خورده بودم . بیش از حد . گوش هام بی حس شده بود. ضربان قلب ترسیدم وحشیانه کل بدنمو در بر گرفت .

– کــ..کجا؟

جواب نصفه ای گرفتم و تلفنو انداختم و بلافاصله پامو از رو ترمز برداشتم..

اما نتونستم حرکت کنم .

با تلاش برای رد کردن افکاری که ناباورانه به ذهنم هجوم می آوردند احساس پوچی میکردم . نور چراغ ماشین هایی که از جاده ی مخالف میگذشتند چشم هامو کور میکردند .و مجبور شدم ماشینو بهکنار خیابون هدایت کنم . قطره اندوهِ بی قدرتی گوشه ی چشمم جمع شد و بعدش سد بالاخره شکست . سیل داغ ِ غم همراه با هق هقی که سینه م رو می لرزوند روی صورتم جاری شد . دهانمو باز کردم تا داد دردناکی بزنم اما صدام در نیومد. پامو دوباره رو پدال فشار دادم . چشم های خیسم جاده ی مقابلمو مبهم تر کرده بود. تا ساعت ها در رنج تموم نشدنی دست و پا زدم تا این بالاخره اون ساختمونه روح زده جلوم ظاهر شد.

وقتی در ماشینو باز کردم ، شوک و وحشت به سختی اجازه میداد پاهامو حرکت بدم. هیچ چیز جز اون مکان سفید رنگ نمیدیدم . دویدم داخل ، انقد نگران بودم که مردمو به کناری هل میدادم و ازشون رد میشدم . بیمارستان جای خیلی ترسناکی بود، بوی آزاردهنده ش درست مثل یه تزویر ناخوشایند بود . بی هدف توی تک تک راهروهای هر کدوم از طبقات راه میرفتم و به اسم هایی که کنار هر کدوم از در ها زده شده بود نگاه میکردم . نمیخواستم باور کنم روی یکی از این تابلو ها ی کوچک اسم مردی که عاشقشم نوشته شده و قراره ظاهر بشه .

مردی جلوی یکی از درهای متحرک ایستاده بود . رنگش پریده بود و از ناراحتی لب هاش آویزون بود . دردی که از روی ناراحتی بود توی بدنم پیچید . سرمو تکون دادم و خودمو عقب کشیدم : نه..

حس استرس و عجله ای که زانو هامو به حرکت انداخته بود تبدیل به یاس خاموشی شد . با زجر داد زدم: نه!

به سمت مقابل دویدم . درد پاهام مثل این بود که خنجری داخلشون فرو رفته و مدام داره زخمش عمیق تر میشه . آقای اوه رو کنار زدم و به در رسیدم . به سختی دستگیر شو چرخوندم . نمیخواستم ببینم سهون زودتر از من رفته . آقای اوه عصبی دستشو روی دستگیره ی در گذاشت و مانع از نابودیم توی تغییرات روحی درونیم شد . نگاهم به اسمی که بالای در زده شده بود افتاد و ناخود آگاه کنترلمو از دست دادم : لطفا..

با عذاب وحشتناکی کلماتو زمزمه میکردم: فق..فقط امشب . من. من.باید..لطفا اجازه بدین ببینمش .

صورتش خالی از احساس بود. سعی کردم دستگیره رو بچرخونم . اما در بسته شد و نتونستم… درمونده دست هامو مشت کردم .

با ناراحتی داد زدم: سهونا .

منتظر شنیدن صداش شدم، صدایی که تک تک سلول هامو به زندگی وا میداشت . اما هیچ چیز جز سکوتی شوم وجود نداشت. صدای هق هقم درست مثل صدای طوفانی که به سیمان سخت برخورد میکرد ، توی گوشم می پیچید.

– سهونا..من اینجام .

دیوونه وار هق هقم بلند تر شد .

با دیدن قیافه ی خصومت آمیز پدرش ترسیدم .

-اجازه بده..بهم اجازه بده لطفا..نمیتونم – باید سهونو ببینم.

وقتی میدونستم اون چه قد بهم نزدیکه و فقط یک در ما رو از هم جدا کرده ، رنج میکشیدم .تمام وجودم اشک میریخت ..از اون شبی که تنهاش گذاشتم پشیمون بودم . من هیچ وقت نباید ترکش میکردم . این حرفا رو وقتی که می تونست بشنوه باید بهش میگفتم .

– آقا من..هنوز- من باید چیزی بهش بگم.

دیگه زانوهام نمیتونستن سنگینی بدنمو تحمل کنند. لرزیدن و من افتادم روی زمین . درست مثل گلی که پژمرده میشه بی هیچ امیدی مرگشو قبول میکنه .

– اون..اون حتی چیزی که اون شب بهش گفتمو نشنید .

چشمامو از درد بستم و سعی کردم یاد چهره ی پر از عذاب سهون رو که فکر میکرد کار اشتباهی انجام داده به خاطر نیارم . دستامو دور زانوی پدرش حلقه کردم اما اون به زور خودشو عقب کشید و بدنم محکم به در برخورد کرد.

– من عاشق سهونم..

از شدت گریه صدام هم گرفته بود: خواهش میکنم .

پدر سهون عضلاتش از عصبانیت منقبض شده بود، صداش پر از تحقیر و نا خشنودی بود: من هرگر تو رو نمی پذیرم.

دست هامو روی چشم های باد کرده م فشار دادم ، شکمم از درد به خودش می پیچید: من..من نمیتونم . نمیتونم بدون سهون زندگی کنم .

از بین دندون های به هم قفل شده ش غرید: شما جفتتون احمقین. اون با تو توی زندانم میاد .

عرق سرد روی شونه هام نشست . به سختی سرمو بالا گرفتم و با ناباوری گفتم: سهون همه چیزو فهمیده؟

با عصبانیت گفت: من نمیدونم توی تو چی دیده . سکوتی که حتی بازم میشد توش عصبانیت رو حس کرد برقرار شد . عضلات گردنش به طرز مشتنجی منقبض میشدند. از لایه ی نازک اشکی که جلوی چشمامو پوشونده بود دیدمش که با تردید از جلوی در کنار رفت . وقتی پشتش رو بهم کرد موجی از تعجب و عدم اطمینان ذهنمو پر کرد.

– اگه فقط سایه ی خواهرت رو توی سئول ببینم، حتی اگه سهون تهدید کنه که خودشم مجرم اعلام میکنه ، اهمیتی نمیدم و قطعا خواهرت رو با عواقب کاری که کرده رو به ور میکنم .

و با قدم های پیوسته ای از راهرو خارج شد و منو با چشم های خسته م تنها گذاشت.

مدت زمانی که طول کشید بدن خشک شدمو از زمین جدا کنم چیزی مثل ابد بود . به دستگیره چنگ زدم، نفس عمیقی کشیدم و نگران از چیزی که قرار بود برابرم ظاهر بشه وارد شدمو و در رو پشت سرم بستم. و برای یک لحظه .احساس فلج بودن کردم . تمام اشک ها خشک شدن. تمام احساساتم هم ناپدید.

وقتی کم کم تصویر سهون که به طرز غم انگیزی روی تخت دراز کشیده بود برام واضح شد، احساس کردم دیوارهای بلند اتاق مدام دارن بهم نزدیک میشن و به زودی زیر آوارشون له میشم . بخار منجمد کننده ی هوا بالای سرش صورتش رو کم و بیش فرا گرفته بود . ملافه ی نازک سفید رنگی تنش رو پوشونده بود. بهش نزدیک شدم. میدیدم که صورت رنگ پریده و مریضش چه قدر هنوز زیباست .با پشت انگشتم دستمو روی گونه ش کشیدم.سعی کردم جوری که لبخند میزد رو دوباره تصور کنم . درخششی که چشم های قهوه ایش رو فرا میگرفت به یاد بیارم.

خم شدم و کنار گوشش زمزمه کردم: سهونا..

ملافه رو کامل روش کشیدم .

صدای نازکی از گوشه ی اتاق گفت: دکتر گفت فردا احتمالا به هوش میاد .

از گرمای مردی که کنارم بود احساس بهتری داشتم. رو به هیجین گفتم: ازت ممنونم. ممنونم که بهم زنگ زدی .

صدای بسته شدن در به آرومی شنیده شد . و من در عطر آشنایی که قلبمو پر میکرد نفس عمیقی کشیدم. به سهون نزدیک تر شدم و بازوهامو دورش سُر دادم. پشت دستشو بوسیدم و به آرومی گفتم: من اینجام سهونا..

با برخورد پرتوهای نور رو صورتم کم کم چشمامو باز کردم . صورتمو نزدیک قفسه ی سینه ی سهون آوردم . تپش های قلبش درست مثل صدای خنده های آرومش نرم و دوست داشتنی بود . دیگه نمی تونستم بیشتر از این چیزی به خاطر بیارم.که بیدار نشدن کنارش چه جور حسی داره . احساس خستگی شدید و نگرانی همیشگی از موانعی که در آینده ممکن بود پیداشون بشه منو از پا مینداخت . اما اون روز سپیده دم یه جور دیگه ای آغاز شد . فکر اینکه سهون با دیدن من وقتی که چمدون به دست دارم بهش نزدیک میشم چه قد دست و پاشو گم میکنه باعث میشد لبخند شیرینی روی صورتم ظاهر بشه. لب هامو روی پیشونیش فشار دادم و به آرومی از اتاق خارج شدم . از پرستار خواستم وضعیتشو بررسی کنه و بعد از اون کلید خونه ش رو که خودش بهم داده بود از جیبم در آوردم. با فشردنش بین انگشتای دستم دوباره لبخند زدم و دوباره برشگردوندم سر جاش .

از باغ مقابل ساختمونه بیمارستان رد شدم . گل های لاله و صد تومنی مقابل چشمم درست شبیه رنگین کمون خود نمایی میکردند. سر بلند کردم تا آسمون رو تماشا کنم. خورشید درست مثل سکه ی طلای ذوب شده ای وسط بوم نقاشی آبی رنگ می درخشید . با تابش نور چشمامو بستم برخورد پرتوهای گرمش رو روی گونه هام حس کردم . به خط عابر پیاده نزدیک شدم و مردمی رو دیدم که بی صبرانه منتظر رد شدن ماشین ها و گذشت از خیابونن. نگاهم رو تک تکشون میلغزید و پیش خودم فکر میکردم به خاطر چی اینقد عجله دارند. – یک بچه درحالی که هندزفری توی گوششه. زن شیک پوشی که درحال حرف زدن با نلفنشه و خانومی که بسته ای از مواد غذایی رو حمل میکنه- .

آروم خندیدمو از خجالت سرمو انداختم پایین .یعنی کسی میتونست حدس بزن عجله ی من برای چیه؟ میتونست حدس بزن دارم میرم خونه تا چمدونم رو بردارم و پیش مردی که عاشقشم برگردم و ازش بخوام بقیه ی عمرش رو کنار آدمِ معمولیو ساده ای مثل من بگذرونه؟!

با چشم های پر از آرامش بهش نگاه میکنم و میگم:پدرتهنوزازمنمتنفره . هیجینهنوزآزاردهندهست . اما فکر کنم اجازه دادن که باهم باشیم .

و میخندم .

دست های گرمش رو توی دستم میگیرم و می بوسمشون : چمدونی که برام خریدی رو آوردم.

از زیر نگاه خجالت زده ش در میرم و میگم: هنوزم..هنوزم منو میخوای؟

و اون بدون تعلل پاسخ میده: همیشه..من عاشقتم لوهان .

منو به سمت خودش میکشه و توی آغوش میگیره و تا حد بی هوشیم فشارم میده و من از لحظه لحظه ش لذت خواهم برد.

تصور کردم که بهم میگه: عاشقتم .

صدای سهون توی ضمیر ناخود آگاهم بلند و واضح بود . انقد واضح که خیال پردازیم رو بیش از حد واقعی میکرد . لبمو گاز گرفتم و سعی کردم لبخند مضحکمو محو کنم . اون اساسا عقل منو به باد داده بود. انقد دیوونه شده بودم که توهم شنیدن صدای قشنگش همه جا همراهم بود .

صدای گرفته از پشت سرم تکرار کرد: من عاشقتم.

چشمام گرد شد و بعدش خشکم زد . پشت سر هم پلک زدم . دهانم با دیدن توهمی که جلوم ایستاده بود باز مونده بود . آدم های زیادی دور و برش بودند اما نمیتونستم به هیچ کدوم توجه کنم . صدای ماشین های درحال گذر، ضربان قلب دیوونه وارم رو مخی میکردند. هر چیز دیگه ای، تمام دنیا گیج و مبهم درحال چرخش بودند. با فهمیدن این که تصور من چیزی جز مرد واقعی که در مقابلم ایستاده بیشتر نیست غافلگیر شدم .

– من عاشقتم.

سهون دوباره این کلمات رو زمزمه کرد .شاید چون مطمئن نبود که اون ها رو به زبون آورده یا به درستی بیانشون کرده یا نه .

درحالیکه خوب نمیتونست راه بره و مدام سکندری میخورد بهم نزدیک شد: لوهانا..من عاشقتم .

– مطمئن نیستم که داریم کجا میریم اما اهمیتی هم نمیدم . چون اگه تو باهام نیای من هیچ جا نمیرم . اهمیتی نمیدم اگه خواهرت دیوونه ست یا اگه ازم دزدی کرده . اون میتونه همه شو برداره برای خودش. هر سِنتش رو .

مکث کرد و گونه م رو که خیس شده بود نوازش کرد: من عاشقتم پس دیگه ترکم نکن .

سرشو تکون داد: دیگه هرگز اجازه نمیدم از جلوی چشمم دور شی . حتی برای یک ثانیه .من عاشقتم.

دست هامو جلوی صورتش گرفت و نوازششون کرد: من عاشقتم..چون فکر میکنم اگه این کلمات به تو گفته نشدند هیچ معنایی ندارند .

با نا امیدی ادامه داد: اگه نگران این هستی که در آینده چی سرمون بیاد. هیچ مشکلی نیست من به خاطر تو و خودم شجاع خواهم بود .

ساکت موندم چون میخواستم بیشتر ازش بشنوم. باید بیشتر میشنیدم : اگه فکر میکنی سرنوشتمون این نیست که باهم باشیم . من بهت اطمینان میدم که این سرنوشت رو خودم میسازم .

میون هق هقم خندیدم: چطور میخوای اینکارو بکنی؟

خندید: هنوز بهش فکر نکردم.

قطرات اشک توی چشماش می درخشیدند: اما وارث نابغه ی شرکت Adze ، پا برهنه وسط یک خیابون توی سئول ایستاده، انگشت نمای عابرای پیاده شده. اونم با لباس بیمارستان که بیشتر شبیه احمقاش کرده و التماس میکنه معشوقه ی مَردِش اونو بخواد .

پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند: فکر میکنم وقتی موضوع عشق ورزیدن به تو باشه ، هر چیزی ممکن میشه .

لبخند زدم: میدونی..داشتم میرفتم چمدو..

سهون با لب هاش ساکتم کرد. دست های سردش روی صورتم لغزید. بازوهامو دورش حلقه کردم . دهانم باز شد و بهش اجازه ورود دادم . و نا امیدی ذوب شد .

زمزمه کرد: عاشقتم .

و کنترل بوسه ش رو از دست داد.کامل منو به خودش چسبوند و من سرشار از احساس منکوب کننده ای که قلبمو پر کرده بود و فقط یک معنی داشت، بهش اجازه دادم هر کاری میخواد بکنه من هم عاشقتم.

پایان هاهمیشه سخت هستند. اونهامیتونن یک داستان روکامل کنندیانابودش کنندوتقریباهیچوقت کافی به نظرنمیان. اما در واقع هیچ پایان حقیقیی وجود نداره – نه وقتی موضوع در مورد عشقه . نه وقتی موضوع ما هستیم . پایان های باز ممکنه همیشه ساده باقی بمونند. ممکنه لحظاتش برای واقعی بودن بیش از حد عالی باشند ..اما داستان گفته نشده ی ما پایان ناپذیره. سهون قلم رو وقتی چشمش به من افتاد برداشت و از همون موقع اون شروع به نوشتن داستان ابدیمون بین ستاره ها کرد .

هفت میلیارد آدم توی این دنیا هست. پنجاه میلیون نفر توی این کشور که پنجاه و یک درصدشون مرد هستند . که این احتمال ملاقت من با اون رو توی انبار شراب برابر با 1 در 25 500 000 میکنه . اما هیچ شکی در اون وجود نداشت ، احتمال این که ما دونفر به عنوان دو تا غریبه عاشق هم بشیم صد در صد بود..عشقی که یک شروع دوباره محسوب میشد. بدون هیچ پایانی..!

دوستای عزیزم که پوستر درست کردین از همتون ممنونمممممممممم

تعداد پوسترا زیاد شده بود من مجبورماونایی که زیاد شدن و بزارم واسه زمانیکه پی دی اف کامل گذاشته شد
همه اونایی که مونده رو میزارم همونجا دست همتون درد نکنه پوستراتون عالی و بی نظیر بودن

ناموسا این پارت آخری و دیگه نظر بزارید



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





75
نظر بگذارید

avatar
72 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
69 نظرات نویسندگان
sanammiss.fbaran.nsyyasaminرها نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
sanam
مهمان
sanam

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ بود ممنون مرسیییییییییییییییی یی.

miss.f
مهمان
miss.f

mamnoonam azat babate in fic!
kheyli khub bud!foqolade bud

baran.nsy
مهمان
baran.nsy

نمیدونم چشمم از دل این نو شته ها چی میخوان اما ممنونم برای همه چیز برای تمام لحظه های قشنگی که با این نوشته ها لمس کردم اینجا به پایان رسید درست از همینجا هم شروع شد …ممنونم

yasamin
مهمان
yasamin

خیلییییی خوب بود ممنون.کارت واقعا عالی بود.از همون قسمت اول جذب داستان شدم و این بخاطر ترجمه ی عالیته.امیدوارم بعد ازین بازم با یه داستان جدید خوشحالمون کنی

رها
مهمان
رها

خیلی خیلی ممنون که این فیک جذاب و خوندنی رو ترجمه کردی خسته نباشی و همیشه موفق باشی