6 👁 بازدید

stranger ep9

قسمت 9 فیک غریبه با ترجمگی دوست عزیزمون setistarlight

فیکهای ترجمه ای رو به هیچ عنوان در شبکه های اجتماعی قرار ندهید

Research

_ لوهاااااااان بیدار شووو!!
لیلی محکم شونه م رو تکون میداد و با هیجان جیغ میزد: یه پسره اومده اینجا..فک کنم سلبریتی چیزی باید باشه!بلند شو!
زیر لب غر زدم و هلش دادم عقب و صورتمو محکم تر روی بالش فشار دادم
دیشب ، شب وحشتناکی رو بدون حتی یک ثانیه خواب گذرونده بودم. فکر درخواستی که آقای اوه ازم کرده بود و این که چطوری باید از پسش بر میومدم و اینکه این ماه نمیتونستم آخره هفته برم دیدن والدینم توی بوسان و به جاش مجبوربودم یه روز خسته کننده توی اولسان داشته باشم اعصابمو خورد کرده بود.شکی وجود نداشت که هیچ اتفاق خوش آیندی قرار نبود برام بیفته.
ترجیح میدادم یکم بیشتر بخوابم اما لیلی درست مثل یه رادیو خراب مدام حرف میزد و ور ور میکرد -_-
– لوهااااان دوربینتو بیااار!
– تمومش کن لیلی ><
خودمو سمت دیگه ی تخت کشیدم تا کمتر سر و صداشو بشنوم.برای چند لحظه سکوت بر قرار شد و من فکر کردم حتما بی خیال شده ولی این دفعه با صدای بلند و لحن تهدید کننده ای گفت: اگه بلند نشی به مامان راجعه به اون قضیه ی دزدی میگم!!!
“لعنت -_- “
_ اوووف ازت متنفرررررررم ><
به زور از روی تخت خودمو جدا کردم و به حالت نشسته در اومدم دستی به موهاو و صورتم کشیدم تا بفهمم دقیقا چه اتفاقی داره می افته. لیلی جز موقعیت های حساس از این تهدید استفاده نمی کرد پس حتما اون سلبریتی حسابی چشمشو گرفته بود!
وقتی دبیرستان بودیم، پدر و مادرم برای یه کار مهم از شهر بیرون رفته بودند. اون موقع دوستام از این موضوع باخبر شدند ( از کجا خدا میدونه!) ریختن توی خونه و مثل عوضیا پارتی گرفتن و هر کار که دلشون خواست کردند. انگار یکی از بمب های اتمی آمریکا درست وسط خونه ی ما منفجر شده باشه. بعد از این که رفتن متوجه شدم چند تا از اثاثیه ی خونه مثل گلدون های نقره و تابلوهای رو دیوار شکستند، من هیچ رقمه نمی تونستم چیزی به پدر و مادرم بگم حتی تا امروز! چون یاد بود های عروسیشونم بین وسایل شکستنی بود و به خاطر همین بهشون گفتم خونه رو دزد زده!
_ پاشو دیگه لوهان، حداقل صورتت رو بشور -_-
به زور منو داخل دستشویی فرستاد و در رو بست.
بعد از چند ثانیه پاشیدن آب سرد روی صورتم هنوزم نیمه خواب بودم.
_ زود باش دیگه لوهان. تکون بخور!!!!
فقط به خاطر حرص دادنش مثل یه لاک پشت کند قدم بر میداشتم : اووف خدایااا آروم باش لیلی!!
_ وقتی ببینیش از حرفات پشیمون میشی! آروم بودن اصلا کلمه ی مناسبی در این مورد نیس!!
در حال خشک کردن صورتم با حوله در ورودی خونه رو باز کردم و متوجه شدم لیلی کاملا حق داشته .آروم بودن اصلا کلمه ی خوبی برای این موقعیت نبود!
سهون جلوم ایستاده بود. سوییچ ماشینش رو بین انگشتاش می چرخوند و با اون لبخندِ تجاریه اغوا کننده ش نگاهم میکرد: صبحه قشنگیه!!
با تمسخر گفتم: بود! تا این که تو اومدی!!
لیلی از پهلوم ویشگونی گرفت و رو به سهون گفت: بهش توجه نکنید! چطور میتونم کمکتون کنم؟؟
به قیافه ی جوگیر لیلی پشت چشم نازک کردم،باورم نمیشد انقد راحت تحت تاثیر سهون قرار گرفته باشه. در واقع باورم نمیشد همه انقد راحت تحت تاثیرش قرار بگیرن. سوالی که این وسط وجود داشت این بود: مردم دقیقا توی وجود این پسر چی میبینن!؟
_ لیلی با مدیرم سهو..آقای سهون آشنا شو!
به خواهرم اشاره کردم و رو به سهون ادامه دادم: ایشونم خواهرم هستن!لیلی!!
میتونستم بگم توی دل خواهرم جشن به پا بود. لبخند گنده ای روی لب هاش نشست و سهون رو به داخل خونه برد. ازش خواست رو کاناپه بشینه و بعد به سرعت وسایلی که کف اتاق ریخته بود رو جمع کرد. از دیدنه هول کردناش خنده م گرفته بود!
_ میرم براتون قهوه بیارم! و بعد چرخید سمتم: لوهان از تون پذیرایی (!!!!) میکنه!
کلمه ی پذیرایی رو با تاکید بیش از حدی گفت و از حال بیرون رفت. بلافاصله بعد از اون نگاه سهون و من توی هم گره خورد. اون از سر تا پامو با دقت نگاه کرد و تازه متوجه شدم هنوز لباسای خوابم _ که از دوره دبیرستان می پوشیدم_ تنمه!
” تفنگ -_- ، پیشونی، همین الان -___-“
دست به سینه شدم تا حداقل جلوی دیده شدنه عکس تِدی خرسه روی لباسمو بگیرم:گفتی بهم زنگ میزنی تا در مورد ساعت حرکتمون خبرم کنی!!
با خونسردی جواب داد: متوجه شدم شماره ی تلفنتو ندارم!!
” تازه الان فهمیدی؟!”
آه کشیدم: من هنوز باید لباس عوض کنم و آماده بشم. باید یکم صبر کنی!
با مهربونی جواب داد: عیبی نداره. وقتتو تلف نکن!
چشماش در حال بررسی نقاط مختلفِ خونه ی کوچیکون بود.
رفتم سمت آشپز خونه تا ببینم لیلی هنوز گیج میزنه یا نه و این که مطمئن شم هیچ کار احمقانه ای نمیکنه و یا حرف آبرو بری نمیزنه! تنها گذاشتنش با سهون درست مثل این بود که مادرتو با دوست پسرت تنها بذاری! یک ایده ی وحشتناک!

وقتی منو دید که وارد آشپز خونه شدم ، با نگاهی که داد میزد چه قدر داره جلوی خودشو میگیره تا جیغ نزنه سمتم اومد، قاشق رو سمتم گرفت و سعی کرد با آروم ترین صدای ممکن حرف بزنه: یادت رفته بود بهم بگی انقد خوش قیافه س!!!!!!!!!!!
_ گفته بودم!
صداش نازک تر شد: من انتظاره یه موجودِ درشت هیکل و اخمو واحتمالا با درصدی قیافه داشتم! نه یه تیکه الماس به این محشری!!!!!!
_ آروم باش لیلی! یکم مکث کردم : من میرم دوش بگیرم و آماده شم، قراره باهاش برم اولسان.
دستامو روی شونه هاش گذاشتم و چشمامو باریک کردم: به هیچ دلیلی، هیچ حرفِ احمقانه ای، هیچ مغلطه ای، هیچ خوشمزه بازیی در نمیاری. باشه؟؟
تعجب کرد: یعنی باهاش حرف نزنم؟؟
_ دقیقا!!!
با سماجت ادامه دادم: به خاطر مامان و بابا. فقط قراره با من حرف بزنی. هوم؟؟
سرشو تکون داد و قبول کرد: پس حداقل میتونم یه عکس ازش بگیرم؟؟
با حرص سرمو تکون دادم، اگه سهون قرار نبود منو بکشه مطمئنا لیلی همین کارو میکرد.
با سرعت رفتم سمت اتاقم و دمِ دست ترین لباسامو برداشتم، حتی وقت نداشتم به چطوری رفتار کردن جلوی سهون فکر کنم. قسمت خوبش این بود که بعد رسیدن به اولسان سرمون با کار کردن شلوغ میشد و وقتی برای اتفاقای عجیب و غریب باقی نمی موند و تنها مشکل طی کردن راه پنج ساعته ی سئول تا اولسان بود که به نظر خیلی کسل کننده می اومد. تصمیم گرفتم خودمو به خواب بزنم یا این که هر چه قدرم سهون حرف زد من سکوت کنم.
بعد از صرف یک ساعت برای دوش گرفتن، توی اتاق این ور و اون رفتن و جمع کردن وسایل بالاخره آماده شدم و برای دیدن افتضاحات احتمالیی که ممکن بود لیلی درست کرده باشه از اتاق زدم بیرون. در کمال تعجب اون دو نفر خیلی راحت باهم دیگه حرف میزدند و سهون خوش بختانه هنوز زنده بود!!!
با دیدنم هر دو به سمتم چرخیدن، لیلی بی صدا پشت سر سهون دوتا انگشت شصتش رو بالا آورد و با لبخند گنده ای بهم چشمک زد.
سهون از جاش بلند شد: حاضر شدی؟
یکم عقب رفتم، رفتارش شبیه کسایی بود که توی مجلس رقص یه عالمه منتظر م مونده باشه. رو به لیلی گفتم: باهات تماس میگیرم.
سهون منو به سمت ماشینش راهنمایی کرد، و در رو برام باز کرد. جنتلمنه فوق العاده، مثل همیشه!
موقع سوار شدن نفسمو حبس کرده بودم.عطر تنش درحال پر شدن توی مغزم بود. سوار صندلی راننده شد و بلافاصله احساس کردم همه چیز داخل اون فضا داره مسخره م میکنه. دفعه ی قبلی که سوار این ماشین شدم بین من و صاحبش پر بود از شور و هیجان و نیاز و خواستن .حتی نمیتونستیم دستامون رو از هم جدا کنیم. اما اون حس حالا جای خودش رو به خصومت داده بود. حداقل از طرف من!
_ مطمئنی چیزی رو فراموش نکردی؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم و اون خم شد سمتم، کمربند و از سمت راست صندلی کشید و سر جاش محکم کرد، موهاش پوست گردنمو خراش میداد ، احساس نزدیک بودنش تنمو به لرز می انداخت و من همه ی سعیمو میکردم که خونسرد باشم.
” این قطعا بدترین ماشین سواری در تمام عمرم خواهد بود -_- “
انتظار داشتم مثل دو سه روز گذشته به گفت و گو های غیر جدیش باهام ادامه بده اما در کمال تعجب اون یک ساعت اول هیچ حرفی نزد
وقتی وارده دِجون شدیم بالاخره اولین کلماتش رو که خیلی هم حرفه ای و تخصصی بود به زبون آورد : اولسان یکی از شعبه های بخش تحقیق و توسعه ست ، وقتی رسیدیم اونجا فایلای وضعیت مالیشونو از آنالیزور های ارشد بگیر و بررسی کن. منم میرم سراغ ناظر شعبه.
لحن محکم و جملات کوتاهش باعث شد احساس کنم واقعا کارمندشم. مجبور بودم جوابشو بدم : بله قربان.
لبخند جذابی رو لب هاش نشست: قبلا بهم نگفته بودی انقد کارت با عدد ها خوبه!
” شاید چون وقتی همدیگه رو دیدیم دهن هامون همه کاری کردن جز حرف زدن -_- (  ) “
_ فکر میکردم مدرک حسابداریم خودش گویای همه چیز هست!
نگاهی بهم انداخت و دوباره به جاده ی مقابلش خیره شد : میدونم..ولی فکر نکنم هر حسابداری مثل تو انقدر توی پیدا کردن جزئیات کارش خوب باشه!
گیج شده بودم.باید تشکر میکردم؟ : مرسی؟
یکم مکث کرد: پدرم هیچ وقت به این راحتی تحت تاثیر قرار نمیگیره..که نشون میده تو فرق داری!
سکوت کردم. اصلا نمی فهمیدم با این تعریف کردنای عجیب و غریبش از من ،میخواد به چی برسه. به خودم یاد آوری کردم که اون توی بازی کردن نقش یه آدم مهربون و دوست داشتنی کارش عالیه .مثل همیشه. اما هیچ منظور خاصی از کاراش و حرفاش نداره .پس لزومی نداره درگیرش بشم.
با گذشت زمان جو داخل ماشین خفقان آور شده بود. سهون هم متوجه شد و دکمه ای رو که کنار دستش قرار داشت فشار داد. سقف ماشین درست مثل آبشار باز شد و عقب عقب رفت. پرتوهای طلایی رنگ خورشید وارد فضای ماشین شدند. باد ملایمی می وزید و موهای پرپشته قهوه ای رنگش رو یکم به هم میریخت و هر بار که جلوی چشماشو میگرفتن با دستش اونا رو به عقب میزد. به دلایل نامعمول و عجیبی تماشا کردن این صحنه سرگرم کننده بود
_ اگه بخوای به اینطوری تماشا کردنم ادامه بدی. هیچ وقت به مقصدمون نمیرسیم!

خیلی سریع نگاهمو ازش گرفتم و به مناظر کنار جاده که به سرعت از کنارشون رد می شدیم خیره شدم . اما داشتنش درست توی فاصله ی چند اینچی کافی بود تا قلبم مثل دیوونه ها تپش های غیر معمول و عجیبی پیدا کنه. برای من این یه جور رابطه ی دوست داشتن و نفرت بود. البته از نوع یک طرفه ش!
این که همون حرفایی که بار اول بهم گفته بود رو بدون یک ذره تغییر دوباره تحویلم میداد اذیتم میکرد. اون حتی سر سوزنی هم تغییر نکرده بود و من هنوز با حرف هاش ته دلم خالی میشد و تنم به لرزه می افتاد. هر دفعه که اون دور و برم بود من کنترلمو از دست میدادم، استرس میگرفتم و عین بچه ها رفتار میکردم. اما درست مثل حرفی که خودش زد من با اعداد رابطه ی خوبی داشتم و می دونستم که نسبت صدمه دیدنم به خاطر بودنش از ده – دهه!
گذروندن دو ساعت بعدی درست مثل گیر افتادن توی هوای مه آلود و تاریک بود. من همش به اتفاقاتی که توی هفته های گذشته توی زندگیم افتاده بود فکر میکردم. در حالیکه اون بی خیال به رادیو گوش میکرد و از آب و هوای خوب لذت می برد. وقتی به دِگو رسیدم اون منو جلوی ماشینش منتظر گذاشت و خودش برای خرید سراغ یه مغازه ی سر راهی رفت.
با دوتا قوطی نوشابه و جعبه ی بزرگی از شکلات برگشت پیشم. با بی خیالی و خونسردی خاصِ خودش کنارم به ماشین تکیه زد ، یکی از قوطی ها رو باز کرد و داد دستم. : اول شکلات..ناهار رو بعدا توی رستوارن میخوریم.
اینو گفت و تیکه ای از شکلاتم بهم داد.
برای مدتی هر دو به جاده خیره شدیم و حرکت سریع ماشین ها رو تماشا میکردیم. شاید جفتمونم دنبال حرفی برای گفتن می گشتیم.
سهون با لحن شوخی گفت: خواهرت خیلی با مزه س!
_ اگه باهاش زندگی کنی نظرت عوض میشه.
اون خندید و قوطی نوشابه رو به لبهاش نزدیک کرد. و بعد برگشت سمتم: اون میدونه اسم من چیه..مگه نه؟
_ تو رو سئونگ هون صدا میزد؟
با یادآوری قیافه ی هول کرده و جو زده ی لیلی نمیتونستم جلوی خنده مو بگیرم.
_ آره و به نظر خیلی کنجکاو بود بدونه که چرا بعد از این که اون شب رسوندمت خونه دیگه باهات تماس نگرفتم..

خشکم زد. اون مهم ترین سوالی که هفته های متوالی ذهنمو به خودش مشغول کرده بود رو انقد راحت مطرح کرده بود. انگار که هیچی نباشه.انگار اصلا براش مهم نبود. احساس میکردم دوباره دارم تحت فشار قرار میگیرم.معذب میشم و این آزار دهنده بود.
نوشابه رو تا ته سر کشیدم تا هر جور شده جلوی خودمو بگیرمو این سوالو ازش نپرسم. نپرسم چرا زنگ نزدی؟ چرا نیومدی سراغم؟ میخواستم بپرسم..خدا میدونه چه قدر میخواستم جواب این سوالو بشنوم..بشنوم که میگه سرش شلوغ بوده یا هر بهونه ی مزخرف دیگه ای..برام مهم نبود هر بهونه ای که می تراشید من قبول میکردم.خودمو باها ش راضی میکردم..اون لحظه و اون موقعیت من قبولش میکردم!
نفس عمیقی کشیدم: خب..چــِ..
_ فکر کنم یک ساعت دیگه میرسیم اولسان.
سمت در راننده رفت ، قبل از این که سوار شه نگاهم کرد: چیزی میخواستی بگی؟؟؟
خنده م گرفت. نزدیک بود با دستای خودم خودمو تحقیر کنم. رقت انگیز تر از چیزی که براش به نظر میومدم میشدم!..سرمو تکون دادم: نه..فقط میخواستم بدونم کی قراره برسیم..
وقتی رسیدیم چند تا از کارمندا از قبل منتظرمون بودند. همه با احترام به سهون تعظیم کردند و اون هم یادش نرفت منو به همه و تک به تک معرفی کنه. قبل از این که سراغ ناظر بخش بره از آنالیزور خواست تا مدارکی که لازم دارمو بهم بده و منو در جریان نحوه ی کار سیستم بذاره .
بعد از یه بررسی کلی یه کپی از همه ی مدارک گرفتم، متوجه شدم یه جاهاییش مشکل داره اما برا پیدا کردن مدرک کافی در مورد دزدی یا دستکاری حسابا به وقت بیشتری نیاز داشتم..
وقتی از دفتر آنالیزور خارج شدم سهون همچنان مشغول حرف زدن با ناظر بود.
تصمیم گرفتم کنار ماشین منتظرش بمونم و بعد از گذشت چند دقیقه بیکاری گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و شماره ی خونمون رو گرفتم.
– مامان؟
با شنیدن صداهای بلند و عجیب غریبی که از پشت خط می اومد صدامو بلند تر کردم: اونجا همه چی مرتبه؟
صدای خنده ی بلند پدرمو شنیدم: بچه ها کافیه!! خاله مین باید با تلفن حرف بزنه!!
_ لوهان عزیزم!
صداش مثل همیشه شیرین و آرامبخش بود: خیلی متاسفم. بچه ها همشون اومدن اینجاا. فکر میکردند تو داری میای دیدنشون..
سروصدای بلند بچه ها رو میشنیدم مطمئنا در حال نابود کردن خونه بودن: ببخشید مامان. مجبور شدم با مدیرم بیام اولسان..لیلی رسیده؟؟
با تعجب جواب داد: اوه..اون گفت جفتتونم نمیتونین بیاین!!!
اون به من که چیزی نگفته بود، انگار باز داشت دردسر درست میکرد و خدا میدونست کی قرار بود دوباره چه بلای جدیدی سرمون بیاره!
_ باشه مامان. به بچه ها بگو هفته ی بعدی میام دیدنشون. به بابام بگو انقد هله هوله بهشون نده!!
_ باشه عزیزم..مراقب خودت باش. خوش حالم که انقد توی کارت جدی هستی.
مکث کرد و دوباره گفت: دوستت دارم!
_ منم دوستت دارم !
گوشی رو قطع کردم. سرمو بلند کردم و به آسمون خیره شدم. از وقتی برای امتحان CPA میخوندم نتونسته بودم به دیدن پدر و مادر و بچه ها برم. و دلم براشون تنگ شده بود. خیلی خیلی تنگ شده بود.
_ حالت خوبه؟
سهون به سمتم اومد و من بلافاصله گوشی رو داخل جیبم گذاشتم
_ اره.. داریم برمی گردیم؟؟
در ماشین رو برام باز کرد و سوار شدم . بعد از این که کمربند های هر دومون رو بست جواب داد: اهوم داریم میریم پیش پدر و مادرت.
چند بار نگاهش کردم. منتظر بودم بزنه زیر خنده .
اما هیچ اثری از شوخی نبود. با اضطراب پرسیدم: چرا؟
فشار عصبی درست مثل همیشه بهم غلبه کرد، با صدای نسبتا بلند و تند تند ادامه دادم: چی؟ اخه چرا؟؟ این ممکن نیست که بریم خونه ی ما. اون توی بوسانه. نمیتونیم زود برگردیم. اخه اصلا چه لزومی داره؟؟ما بریم پیش مامان بابای من؟ فکر نمیکنی یه مشکلی این وسط هست؟ اونا چه فکری با دیدن این که رئیسمو آوردم خونه مون میکنن..من..
_ آروم باش لوهان!
خندید! معلوم بود از عذاب دادنم لذت میبره!
_ من فقط میخوام خانواده تو ببینم..!
” این کاراش واقعا چه معنی داره؟!”



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





142
نظر بگذارید

avatar
139 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
129 نظرات نویسندگان
baran.nsyفاطمهTssArishamin نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baran.nsy
مهمان
baran.nsy

این سهون یه چیزیش میشه

فاطمه
مهمان
فاطمه

دلم مى خواد سهونه خفه كنم

Tss
مهمان
Tss

خصومت ؟-___-
تنفر ؟ -__-
واقن دلم نمیخاست اینجوری بشه… زیادم بد نی ولی بازم …

Ari
مهمان
Ari

Sehun gij mizane

shamin
مهمان
shamin

سهون.عوضی-_-