4 👁 بازدید

stranger ep8

قسمت 8 فیک غریبه به ترجمگی دوست عزیزمون setistarlight

فیک های ترجمه ای و به هیچ عنوان در شبکه های اجتماعی قرار ندید

Oh family

-شما دو نفر..
با انگشتش به هر دومون اشاره کرد:شما دونفر هم دیگه رو میشناسین؟
°دیگه چیزی برای از دست دادن وجود نداره -_-°
یک قدم جلو اومدم :نه ما فقط همدیگه رو..
سهون هم زمان با من گفت:آره ما هم دیگه رو
– توی آسانسور دیدیم.
– توی مهمونی دیدیم
°خفه شو سهون -_- ° مغزم به سرعت دنبال دلیل تراشی بود اما چیز درستی
پیدا نمیکرد: درسته..ما همدیگه رو توی آسانسور..توی مهمونی..دیدیم.

البته که هر کس با یه نگاه میتونست بفهمه دارم دروغ میگم.

چپ چپ سهونونگاه کردم.اصلا نمیخواستم به این فکر کنم که دیگران چه عکس العملی از
فهمیدن رابطه ی من و سهون، که انقدر نزدیک و راحت بود، نشون میدن.

جسون نگاهی به سهون انداخت و اولین چیزی که دید چسب زخم توی دستش بود:تو
صدمه دیدی؟
– نه لوهان دیده.
این دفعه چرخید سمتم و با نگرانی پرسید:تو زخمی شدی؟چرا؟چی شده؟
از نگرانیه زیادش تعجب کردم: نه قربان، چیزی نشده، خوبم.
سهون به سمتم اومد: چیزی نیست هیونگ. فک کنم میتونی بری.خودم کمکش میکنم.
با اخم رو به سهون گفت:یاا..تو اصلا اینجا چیکار میکنی؟؟؟ مگه اتاق
استراحتِ تو جدا نیست؟؟؟
چشمام گرد شد، جسون واقعا تصمیم داشت جلوی رئیسش از یه کارمند معمولی
دفاع کنه؟؟!!!
چسب زخم رو به زور از سهون گرفت و با لبخند بهم گفت: متاسفم..باید
غافلگیر شده باشی..من پسر داییشم..
°چی چی؟!!!!°
تکرار کردم:پسر دایی؟؟؟
تازه متوجه شدم چرا دفعه ی قبل جلوی آسانسور سهونا صداش زده بود.
توضیح داد:اهوم..دوسال هم ازش بزرگترم.
مطمئن بودم برای تحلیل حقیقتی که الان برام روشن شده بود زمان لازم داشتم
اما تنها چیزی که واضح بود این بود که ارتباط این دو نفر رابطه م با سهون
رو تحت الشعاع قرار می داد.
از فرصت استفاده کردم و گفتم:دیگه باید برم قربان.برای فردا هنوز خیلی
چیزا مونده که باید آماده کنم.
جسون موافقت کرد:البته.
بهش تعظیم کردم ، بر خلاف میلم به سهون هم همین طور و سریع از اتاق اومدم بیرون.
وقتی برگشتم داخل دفترم ، ذهنم شروع کرد به مقایسه ی جسون و سهون.
تا حدودی قیافه هاشون به هم شبیه بود، هر دو جذاب بودن اما نمیتونستم
انکار کنم که سهون،کمی، فقط کمی اندام تراشیده شده تری داشت و بهتر
بود..
علاوه بر اینا اون گستاخ تر و خودخواه ترم بود و دلیلشم مطمئنا زندگی سلطنتی و راحتش بود.
در حالیکه جسون آدم خود ساخته ای بود و با تلاش خودش به این جایگاه
رسیده و همین باعثِ تفاوتای زیادشون شده بود.
شروع کردم به جمع کردن وسایلم اصلا نمیفهمیدم چرا دارم این دو نفرو مقایسه میکنم.
قبل از این که بتونم برم سهون در اتاقمو باز کرد و اومد داخل.انگار تصور
میکرد به اندازه ی کافی امروز بهم صدمه نزده.

–لوهانا..اینو یادت رفت.
و چسب زخمو به سمتم گرفت.
بدون نگاه کردن بهش به چپوندنِ وسایلم داخل کیف ادامه دادم: لازمش ندارم.
تا مقابل میزم جلو اومد. چشماش داشت التماس میکرد: لوهانا…
اخم کردم، تن صداش وقتی انقد قشنگ اسممو صدا میکرد آزارم میداد.
با صدای بلند و از روی عصبانیت تکرار کردم:لوهانا..لوهانا..لوهانا! میشه
لطفا تمومش کنید؟..قربان!
با معصومیت جواب داد:چرا..؟
منتظر جوابم نموند ، ادامه داد:میخوای برای شام کجا بریم؟
°طبق معمول داره بازیت میده لوهان -_-°
لبخند مسخره ای تحویلش دادم،از پشت میز اومدم بیرون و به سمت در
رفتم:متاسفم قربان ولی هنوز یکم کار دارم که باید انجامشون بدم.
خودش رو به نشنیدن زد:داشتم فکر میکردم باهم به رستوران ایتالیایی..
چرخیدم سمتش: منم تصمیم گرفته بودم برای خودم یه سگ بخرم قبلا..ولی خب
همیشه همه چی مطابق نقشه پیش نمیره..قربان!
دستگیره ی در رو چرخوندم و در رو باز کردم.ولی مچ دستمو گرفت و مانعم شد:
از دستم عصبانی هستی؟
°چه سواله جالبی..?°
بازم به زور لبخندی تحویلش دادم:البته که نه قربان.چرا باید باشم؟من فقط
سرم شلوغه پس..
دستشو پس زدم:لطفا منو ببخشید!
اومدم بیرون و در و پشت سرم بستم. نزدیک بود از خوش حالی جیغ بزنم و عین
دیوونه ها بپرم بالا پایین.حسابی از عکس العمل محشرم در مقابلش و این که
جوری که حقش بود ردش کرده بودم خوش حال بودم اما میدونستم هزار تا دوربین
دور و برمه و این حرکات فقط ضایع بازی بود. ولی نمیتونستم جلوی خنده های
نخودیمو بگیرم . امروز به خودم ثابت شده بود منم میتونم جلوی زیاده خواهی
ها و پررو بازیاشو بگیرم..
کارم..انقدرا بد نبود!!
وقتی رسیدم خونه، لیلی رو زمین بین یه عالمه فایل و پوشه نشسته بود و
مشغول سرو کله زدن با چندتا کاغذ بود.فکر کردم خونه رو اشتباهی اومدم .
لیلی هیچ وقت تا حالا شغل ثابتی برا خودش نگرفته بود. بعضی وقتا توی
کمپانی های مشکوک عهده دارِ پست های عجیبی میشد اما به خاطر قانون شکنی هر
دفعه اخراجش میکردن °البته جای تعجبی هم نداره°
!! پوشه هایی که همراهم بود رو روی میز انداختم: این جا رو نگا..برای
اولین بار توی عمرت داری یه کار مفید انجام میدی!
_ کتابخونه ای جایی رو غارت کردی؟
خودمو رو کاناپه انداختم:فایلای شرکته..باید برا فردا آمادشون کنم.
عین دخترای نوجوون با نیشخند پرسید:خب.سهونو دیدی؟
_آره..همون اول صبح -_-
_ قبل از این که خودتو بندازی توی بغلش حداقل با مشت زدی تو صورتش یا نه؟
کوسن رو از پشت سرم برداشتم و پرت کردم سمتش: اولا..من خودمو ننداختم تو
بغلش -_- دوما از کی تا حالا آنتی سهون شدی؟تا دیروز که میخواستی براش فن
کلابم باز کنی؟؟
_ باشه قبول دارم که وارث اون شرکت بودنش خیلی فوق العاده س.اما اون
اهمیتی برات قائل نیست لوهان!
چشمامو توی کاسه چرخوندم:ممنون که رو زخمم نمک میپاشی -_-
_ تنها چیزی که میخوام بدونی اینه که اگه صدمه ببینی من خیلی ناراحت
میشم.و وقتی هم که ناراحت میشم یه چیزی روی کره ی زمین نابود میشه -_-
_ همین جوری بودنته که دوست داشتنیت کرده دیگه ^^
با دوتا دستش برام قلب درست کرد:چون خیلی دوستت دارم داداشه لیلی:)
با حالت لوسی گفتم:پس میشه فردا ظرفا رو تو بشوری؟
_ پررو نشو -_-
!خندیدم و اون پشتشو بهم کرد و دوباره مشغول کاغذاش شد.
حداقلش یه خواهر داشتم که با خل بازیاش حالمو بهتر میکرد 🙂
_ حالا داری چیکار میکنی؟؟
_ فاکتورای کمپانی دوستمو بررسی میکنم.همونایی که نقطه ضعفاشو برام پیدا کردی.
سریع از جام بلند شدم:پس بهتره برم تا دوباره توی دردسر ننداختیم.فردا
باید کنفرانس بدم -_-
در حال بستن در اتاقم شنیدم که جیغ زد: یادت نره آخر هفته باید بریم بوسان >__<

روز بعد احساس بدبختی شدیدی میکردم -_- مطمئن بودم که کاملا همه چیز رو
برای یه کنفراسه عالی و دقیق آماده کردم اما فکر کردن به انتظاراتی که
بقیه ازم داشتن تمام اعتماد به نفسمو ازبین می برد.
کتمو به خودم فشار دادم و با استرس پشت میز کنفرانس ایستادم، چشم های
نکته سنجه دوازده عضو هیئت رئیسه تک تک حرکاتمو تحت نظر داشتند.
آقای اوه وسطشون نشسته بود. این اولین بار بود که انقد از نزدیک می دیدمش، توی عروسی فقط یه شمایل خیلی دور ازش به چشمم خورده بود. به نظر
توی کارش خیلی سخت گیر و جدی بود.
با ابروی بالا داده ش بهم نگاه کرد.و باعث شد حسِ وحشتناکه کوچیک بودن و
مهم نبودن بهم دست بده -_-
_ صبح همگی..صبح همگی بخیر باشه..من لوهان هستم و قراره در موردِ..در موردِ…
گلومو صاف کردم: در موردِ اووم..وضعیت مالی اخیر شرکتتون..یعنی شرکتمون صحبت کنم.
پاورپینت رو روشن کردم و وقتی میخواستم ادامه بدم سهون وارد اتاق شد و درست
کنار پدرش نشست.و درست بعد از اون همه چیز به هم خورد -_-
°چرا باید از بین همه ی روزایی که میتونه بره به جلسه دقیقا امروز رو
انتخاب کرده باشه؟!!!!! چرا T_T°
با اون چشم های رویاییِ قهوه ای رنگش بهم خیره شده بود.بقیه منتظر بودند
تا ادامه بدم اما خشکم زده بود. کاغذ ها از دستم رو زمین افتادند، خم شدم و در حالیکه بقیه به بی تجربگی و ناآزموده بودنم
میخندیدند با عجله جمعشون کردم

جسون سمتم اومد:لوهان؟فقط باید مثل روزی که توی مصاحبه باهام حرف زدی حرف بزنی!باشه؟
سرمو تکون دادم و همه ی شجاعتمو جمع کردم، نگاهمو از سهون گرفتم و به
خودم اطمینان دادم که من نابغه ی ریاضیاتم قراره از پسش بر بیام.نفس
عمیقی کشیدم و کامپیوتر رو روشن کردم:امروز قرار بود در مورد این که چه
قد وضع مالی کمپانی ممتاز و قابل تمجیده حرف بزنم.
همه ی نگاها به سمتم برگشت.
_ اما این کارو نمیکنم. چون استخدادم نشدم تا در مورد هیبت کمپانی چاپلوسی کنم!
°هیبت؟نه خدایی هیبت؟ کدوم دیوونه ای توی همچین جلسه ای همچین حرفی میزنه؟ -_-°
غافلگیر کننده بود اما آقای اوه به حرفم خندید، به دنبالش بقیه ی مدیرا
هم خندیدن و همین برا بالا بردن اعتماد به نفسم کافی بود: استخدام شدم تا
بفهم چه چیزی کمپانی رو جلوی کسری بودجه و تنزل سهام آسیب پذیر میکنه!
نموداری که دیروز آماده کرده بودم رو روی صفحه نشون دادم: چیزی که دارید
می بینید وضعیت سهام خالص ما در طی ده سال گذشته ست.و اگه توجه کنید می بینید که امسال رقم این سهام به 38.2 بیلیون دلار رسیده.
به صفحه ی نمایش اشاره کردم : این نمودارِ •سود منهای بدهی•امساله و مشخصه
که نسبت به سال گذشته دو درصد کاهش داشته . دو درصد شاید در نگاه اول
چندان مهم نباشه اما اینجا صحبت از بیلیون ها دلاره..و این دو درصد تقریبا برابره با 7.7
میلیون دلار..

به چهره ی شنوندگانی که مقابلم بودن با دقت نگاه کردم، سرشون روبه نشونه ی تایید تکون
میدادند و ظاهرا با حرف هام موافق بودند.

آقای اوه پرسید: این دو درصدی که ازش حرف میزنی، به نظرت چرا به وجود اومده؟
_ قربان به نظرم این کاهش سرمایه به خاطر بودجه ای که به بخش تحقیق و
توسعه مون اختصاص دادیم .
مرد چاق و سیگاریی که کنار رئیس نشسته بود گفت:داری میگی بودجه ای که برای
اون بخشه رو قطع کنیم؟برنامه های تحقیق و توسعه خودش سوخت کمپانیه!!!

مودبانه لبخند زدم:منظورم این نبود قربان. با همه احترام باید بگم ما
فقط باید یه محصول به درد بخور و خیلیپر زرق و برق برای افزایش فروشمون
تولید کنیم.
مدیر عامل با خنده رو به سهون کرد و گفت: از این پسر خوشم میاد!!
سهون سکوتش رو نشکست اما میتونستم از چهره ش بخونم که خوش حاله. لعنتی! حتی
خودمم داشتم با خودم حال میکردم! (?)
با تموم شدن جلسه ،مدیر ها بیرون اتاق هنوز مشغول حرف زدن در مورد اقتصاد
بودن. آقای اوه سمتم اومد :لوهان بودی .درسته؟
تایید کردم و دوباره بهش تعظیم کردم.
_ اگه بخوام مثل هم سن هات حرف بزنم.امروز کنفرانست محشر بود!!!
نزدیک بود از خوش حالی جیغ بزنم: ممنونم قربان! لبخندی تحویلم داد و از
اتاق بیرون رفت.

مشغول جمع کردن وسایلم شدم، از خودم راضی بودم، با وجود همه ی بدبختیا کار کردن برای Adzeانقدر
ها هم بد نبود..
انقدر درگیر بودم که متوجه نشدم سهون هنوز توی اتاقه.

با لبخند نا مفهومی بهم نزدیک شد. هر چه قدر جلوتر می اومد من عقب تر
میرفتم . وقتی پشتم با دیوار برخورد کرد.با لحن خاصی زمزمه کرد: میدونی!
وقتی راجع به اعداد حرف میزنی..
سرشو نزدیک گوشم آورد، نفسای داغش پوستمو قلقلک میداد : واقعا تحریک میشم..!!
بدون هیچ حرف و یا حرکت دیگه ای ازم دور شد و اتاقو ترک کرد.
توی اون لحظه به تنها چیزی که فکر میکردم زانو هام بود ° اگه جرئت دارین
سست بشین..°ولی اگه میخواستنم نمیتونستن به حرفم گوش بدن..
خوشبختانه بقیه ی روز ندیدمش. چون واقعا نمی دونستم چطوری باید جلوی حرکات ناگهانی و اغوا کننده ش عکس العمل نشون بدم.
روز بعد همه ی وقتمو توی دفترم گذروندم و نهایت تلاشمو کردم تا بهش فکر نکنم که البته موفق هم نشدم .
بعد از ناهار توی اتاق استراحت کارمندا لولا و مینی با وجود خستگی بیش از حدشون به خاطر گشت زنی های دیروز توی کارخونه بازم قصد نادیده گرفتن و نپرسیدن سوال در مورد جلسه ی دیروز رو نداشتند.
لولا بهم گفت اون مرد چاقه سیگاری که نزدیک بود کنفرانسمو خراب کنه پدر جسون، آقای لی نام داره. انگار اعضای خانواده ی اوه همه جای این کمپانی رو گرفتن.
ظاهرا اون رئیس بخش تحقیق و توسعه بود و بر خلاف پسرش دیوونه ی قدرت، از اون شخصیت هایی که کل کمپانی رو ارث باباش میدونست و قرار بود همش رو به چنگ بیاره! یکمی ترسناک به نظر می اومد.
لولا با کنجکاوی خاصی پرسید: شنیدم آقای سهون هم دیروز اومده بود به جلسه..؟
کاملا مشخص بود که نسبت به سهون یه حس هایی داره! ° به فن کلاب خوش اومدی -__- °
ادامه داد: اصلا چرا اومده بود؟ اون که به این جور کارا اهمیت نمیده!
یک دفعه عصبی شدم، پسره ، بی مسئولیت هم بود و من نمیدونستم : یعنی میگی اون کاری توی کمپانی رو اصلا جدی نمیگیره؟؟
لولا و مینی به هم دیگه نگاه کردند و شروع کردن به خندیدن، ظاهرا که یه چیزی رو اشتباه فهمیده بودم.
مینی برام توضیح داد: اون هیچ نیازی به کار کردن نداره! از وقتی مدیر اجرایی شده ،فروش محصولاتمون چندین برابر شده! بومممم! مث یه انفجار!!! مطمئنا موافق نبودم :چرا؟مگه میشه!!!
-چون هر دفعه که محصول جدیدی رو روی کاغذ برای هیئت مدیره میفرسته اونا قبول میکنن و بعدش فروشگاها پر میشن از مشتری!!!..همیشه!!!
خب..تا حدودی برام عجیب و شک برانگیز بود: این واقعا از سهو..آقای سهون بعیده!
مینی گفت: انقدرام غافلگیر کننده نیست! اون مدرک مهندسی الکترونیک از یه دانشگاه معتبر خارجی داره..در واقع. همیشه قرار بر این بوده که یه نابغه باشه!!! °نابغه -_- کسی هست که نتونه بفهمه الان چرا عصبانییم؟
_ لوهان؟؟
نانا یک دفعه وارد اتاق شد و هر سه تامون از جا پریدیم!
_ مدیر عامل میخواد توی دفترش ببینتت!

توی ذهنم با خودم درگیر بودم که چرا یهو خواسته منو ببینه. کنفرانسی که ارائه داده بودم عالی بوده پس قطعا قصد اخراج کردنمو نداشته . ترفیع دادن هم خیلی زود و بی معنی بود.
دفتر رئیس طبقه ی بالا بود ، یه جوری ترسناک ترین طبقه برای همه ی کارمندا محسوب میشد. منشی منتظرم بود و با دیدنم بلافاصله منو داخل اتاق اصلی ،جایی که ده برابر بزرگتر از دفتر خودم و ده برابر لوکس تر بود راهنمایی کرد..حتی رستوران و مشروب خوری جداگانه داشت! احساس میکردم قراره توی مسابقه ی گاو بازی به زور شرکتم بدن 
_ لوهان!!
با دیدنم اشاره کرد که جلو تر برم و روی مبل بشینم. فایلی رو از کشوی میزش در آورد و داد دستم، خیلی سریع و عین دیوونه ها بازش کردم تا ببینم توش چیه!
گفت: بهم بگو چی نظرت رو توش جلب میکنه؟
بعد از گذشت چند لحظه جواب دادم: یه کسری بزرگ توی یکی از شعبه ها با کد ULS00
با کف دست رو شونه م زد و با خوش حالی گفت: آفرین لوهان!
نفس راحتی کشیدم. ادامه داد:این شعبه ی ” اولسان” ماست. سه ماه بیشتر نیست که شروع به کار کرده و اون دو درصدی که ازش حرف زدی فکر میکنم به خاطر همین شعبه باشه.
یکم از قهوه ش چشید:آخر هفته برو اونجا، بررسی کن و بفهم مشکل چیه و جلسه ی هفته ی بعد با همه در میون بذار!! °اضطراب °

_ چشم قربان!
قبول کردم چون چاره ای نداشتم. ازم درخواست نکرده بود بلکه لحنش بیشتر شبیه به دستور بود!
زمان زیادی نگذشته بود که کسی در اتاق رو زد.
آقای اوه ازش خواست بیاد داخل: سهونا بیا تو!
با شنیدن اسمش کل وجودم یخ کرد. آقای اوه متفکرانه به هر دومون نگاه میکرد. دلم میخواست بفهمم چی توی سرش میگذره تا این که بالاخره به حرف اومد :درسته..سهونا..داشتم از لوهان میخواستم که به اولسان بره..
°خدای من -__- میدونستم این طوری میشه -_- °
ادامه داد: تو که هنوز اونجا نرفتی هوم؟ پس چطوره لوهانو همراهی کنی و بعدش طرح یه محصوله به درد بخور و عالی برای جلسه ی بعدیمون ارائه بدی؟؟ °چرا احساس میکنم یکی داره خونمو میکنه توی شیشه؟ -_- °
سهون روی مبلی درست روبه روی من نشست و با پوزخند و نگاه آدمای برنده گفت: من عاشق این کارم پدر!!
قلبم داشت از جاش میزد بیرون!
این وضع من بود وقتی با سهون فقط 5 دقیقه وقت میگذروندم.
بودن باهاش.اونم کل روز..میدونستم که فاجعه آمیزه . و شاید حتی خطرناک!!!



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





116
نظر بگذارید

avatar
114 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
107 نظرات نویسندگان
baran.nsyفاطمه#SjAriساحل نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baran.nsy
مهمان
baran.nsy

بیچاره لولو

فاطمه
مهمان
فاطمه

اووووف داره خطرى مى شه

#Sj
مهمان
#Sj

خوبه که لوهان حداقل اینجا بی دست و پا نیست

Ari
مهمان
Ari

Man hanuz passe 3 ro nadaram

ساحل
مهمان

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gifمنم از این مخا میخوااااااااااااام