5 👁 بازدید

stranger ep7

قسمت 7 فیک غریبه به ترجمگی دوست عزیزمون setistarlight

فیک های ترجمه ای و به هیچ عنوان در شبکه های اجتماعی قرار ندهید

Business world
اصولا هر وقت عجله داری درهای آسانسور انقد سریع بسته میشه که خیلی وقتا از رسیدن بهش جا میمونی.اما این آسانسورِ لعنتی وحشتناک ترین موقعیتِ ممکن رو برای باز موندن انتخاب کرده بود.
غریب ترین و طولانی ترین ده ثانیه ی عمرم.
سهون ناباورانه به من که مثل کسایی که روح دیده بودند خشکم زده بود نگاه میکرد. به هزاران زبان زنده ی دنیا تو دلم به خودم و شانس خیلی خوبم لعنت فرستادم ،میدونستم که هرچه زودتر باید تصمیم بگیرم که چیکار کنم.

وانمود کنم فراموشش کردم؟°زیادی‌ اغراق آمیز بود°
شایدم فقط باید میرفتم سراغ پله ها°شانس بیارم زنده برسم طبقه ی پنجاهم°
و یا سرش داد میزدم و با مشت میکوبیدم تو صورتش؟°مامورای حراست°
یا اینکه می پریدم تو بغلش و می بوسیدمش!؟°وسوسه انگیزه،اما اینجا پر از دوربینه°

سهون مثل خودم هنوز ساکت بود،هنوز نمیدونستم باید چیکار کنم،درهای آسانسور درحالِ بسته شدن بودند و صورتش داشت از جلو چشمام ناپدید میشد ولی قبل از اینکه کاملا بسته بشن سهون دستش رو لای در گذاشت و در دوباره باز شد،حرکت غافلگیر کننده ای بود .

و من همچنان سرجام عین چوب خشک ایستاده بودم،شوک الکتریکی لازم داشتم تا قلبم دوباره به کار بیفته‌.

-نمیای داخل؟

صدای ملایمش جز فرستادن من به هپروت کاربرد دیگه ای نداشت.
قلبم به شدت می تپید.داخل آسانسور شدم،سهون پشت سرم ایستاده بود.تمام تلاشمو میکردم تا آروم باشم اما توی قلبم آشوب بود.عطرش که توی فضای آسانسور پخش شده بود همه چیز رو برام زنده میکرد .همه ی احساسات دردناک و آشنایی که نسبت بهش داشتم.

احساس کردم نزدیک تر اومد، وقتی خم شد تا دکمه ی طبقه ی پنجاه رو بزنه ،قفسه ی سینه ش به کمرم برخورد کرد:کدوم‌ طبقه؟
نفس های داغش رو گوشم پخش می شد.
سعی کردم بدون اینکه صدام بلرزه جوابشو بدم:منم پنجاه.
امیدوار بودم حداقل کسی باهامون سوار آسانسور بشه تا کمتر احساس خجالت کنم اما با رسیدن به هر طبقه آدما فقط با تعجب نگاهمون میکردند و کسی سوار نمیشد.
سعی کردم به چیزای دیگه فکر کنم،ریاضیات به نظر آخرین چیزی بود که میتونست خوش حالم کنه.
اگه هر طبقه ده فوت ارتفاع داشته باشه کلا میشه پونصد فوت.آسانسورم در هر دقیقه هزارو ششصد فوت بالا میرفت.
معنیش این بود که فوقش بیست و هشت ثانیه طول می کشید تا به طبقه ی پنجاهم برسیم.بیست و هشت ثانیه گیر افتادن با سهون.
به خودم امید دادم که چیزی نمیشه و از پسش بر میایم.
اما وقتی به حرف اومد نظرم در این مورد کاملا عوض شد.

با بی تفاوتی پرسید:حالت خوبه؟!

°وقتی خوب میشم که برم گردونی به اون موقعی که جلوی در ولم کردی تا بتونم تیکه های غرورمو از کف زمین جمع کنم °

اومد جلوتر و کنارم ایستاد:لوهانا..

خودمو کمی عقب کشیدم:من عالی ام!!

°عالی خیلی با حال و اوضاعی که الان داشتم فاصله داشت!°

از نیم رخش میتونستم حالت چشماش که زیادی پیروزمندانه و خودپسندانه بود رو ببینم.

-فکرشم نمیکردم دنبالم بگردی!!

احساس کردم کسی با چکش ضربه ی سختی به سرم زد.°این پسره ی خودخواهه متکبره..°
خونم به جوش اومده بود،نمی دونستم چطوری خودمو کنترل کردم و اون لحظه تیکه تیکه ش نکردم.

اون تمام این مدت بیخیال منتظر بوده که من دنبالش بیفتم درحالیکه یک هفته ی تمام من وقتمو با فکر کردن درباره ی خودِ عوضیش و غصه خوردن به خاطرش تلف کردم!باور نمیشد انقدر احمقانه دیوونه ش شده بودم.

کم مونده بود در جوابش حرفی بزنم که مطمئنا بعدها خیلی از گفتنش پشیمون میشدم که به طبقه ی پنجاهم رسیدیم.

-لوهان!خیلی خوش حالم که اومدی.

جِسون مقابلمون ایستاده بود.
همون لحظه تصمیم گرفتم به سهون نشون بدم منم بلدم نادیده ش بگیرم،از عمد جواب دادم:آقای جسون، ممنونم که باهام تماس گرفتید.دیگه نمیتونم برای شروع کارم صبر کنم!!!

تمام عمرم به این اندازه از دیدن کسی خوش حال نشده بودم.

جسون لبخندی بهم زد و بعد رو به سهون گفت:اِ سهونا..بالاخره اومدی؟بقیه توی اتاق کنفرانس منتظرتن.
اون هنوز ساکت بود و من میتونستم سنگینی نگاهشو حس کنم.اصلا انتظار همچین اتفاقی رو نداشت!
°درسته سهون غیر از تو آدمای زیادی وجود دارند که براشون با ارزشم ?°
وقتی جسون منو به سمت راهروی سمت راستش هدایت کرد با میل و رغبت کامل و بدون یه نگاهِ کوتاه به سهون دنبالش رفتم.

وقتی وارد دفترش شدم تازه متوجه شدم چیکار کردم و دیگه راه برگشتی وجود نداشت.حالا دیگه توی این شرکت کار میکردم!

جسون بلافاصله شروع به حرف زدن کرد:اول از همه ،دیگه نباید از اون آسانسور استفاده کنی.

-ببخشید قربان؟!
برام توضیح داد:اون آسانسور VIP محسوب میشه و جز مدیر عامل و مدیر اجرایی کسی اجازه استفاده ازش رو نداره.
مدیر اجرایی،سهون،همونی که باهاش بودی پسر مدیر عامل شرکت -آقای اوه- هستش.

°پس برای همینم هیچکس سوار آسانسور نمیشد.کارت واقعا عالی بود لوهان?°

-دیگه همچین اتفاقی نمی افته قربان..اگه ناراحت نمیشید ،میشه بدونم چرا الان اینجام؟به نظر نمی اومد مصاحبه م موفقیت آمیز بوده باشه!

-همون طور که خودت گفتی ،باهوشی و رابطه ت با اعداد خوبه.

چندتا فایل دستم داد و گفت:اینا اسناد مالیِ ده سالِ گذشته ی شرکته.برای جلسه ی فردا بررسیشون کن.
و بعد دکمه ی تلفنی که رو میزش قرار داشت فشار داد:لطفا آقای لو رو به دفترشون راهنمایی کنید.
منشی بالافاصله داخل شد و به بیرون هدایتم کرد.

باورم نمیشد برا خودم صاحب دفتر شده باشم،اما با دیدنش کلا لال شدم.
یکی از دیواراش کاملا شیشه ای بود .
ویوی فوق العاده از سئول رو به راحتی میشد از پشتش تماشا کرد.بقیه ی دیوارا هم از چوب بلوط ساخته شده بودند.

کف دفتر فرش قرمز سلطنتی پهن شده بود و میز بزرگی هم نزدیک پنجره قرار داشت.
با تعجب رو به منشی پرسیدم:مطمئنید اینجا دفتر منه؟!
-بله آقای لو..لطفا اگه چیزی احتیاج داشتین بهمون اطلاع بدید.شماره های فرعی رو میزتون گذاشته شده.
بعد از چند دقیقه تحسینِ محل کار جدیدم پشت میز نشستم و به مشکلاتی که همین امروز برام پیش اومده بود فکر کردم.

دوتا بدبختی بزرگ داشتم.
اول:همین الان بدون هیچ‌نقش و ایده ای کار‌کردن توی بزرگترین کمپانی کشور رو قبول کرده بودم!

دوم:در دیدنِ دوباره ی سهون هیچ شکی وجود نداشت.
و چون رئیسم محسوب میشد مجبور بودم وانمود کنم اتفاقی بینمون نیفتاده،اگرچه تظاهر کردن هیچ وقت جزو لیست مهارت هام نبود.

یک هفته ی تمام هیچ چیز جز ملاقات دوباره ش نمیخواستم.برای یک هفته مدام احساس غم و تاسف وجودمو پر کرده بود.

اما بعد از حرف امروزش..°فکرشم نمیکردم دنبالم بگردی°
جای احساساتمو خشم و نفرت گرفته بود.
دلم میخواست اونم حسی که من داشتمو تجربه کنه‌.
میخواستم بدونه خورد شدن و پس زده شدن چقدر میتونه دردناک باشه.

°ولی اخه چطوری میتونم این کارا رو بدون ِ این که اخراج بشم انجام بدم؟!°
با تماس تلفنی که از طرف جسون بود از فکر بیرون اومدم. ظاهرا تیم مالی ناهارشون رو باهم میخوردند و من هم دعوت شده بودم.میتونستم قبل
از رسیدن وقتِ ناهار یه نگاهی به اسناد بندازم.
مستقیم به سمت دفتر جسون رفتم، لای در باز بود، در زدم اما جوابمو نداد
از لای در داخل اتاقشو نگاه کردم. انقدر درگیر کارش بود که حتی متوجه
حضورم نشد.
بدون درست کردن سرو صدا سرجام ایستادم تا این که بالاخره سرش رو بلند کرد
و متوجه حضورم شد. به قدری غافلگیر شده بود که از روی صندلیش هم افتاد.
سعی کردم جلوی خنده م رو بگیرم
– در نزدی؟؟ دستشو روی قفسه ی سینه ش فشار داد.
وارد اتاقش شدم : زدم قربان ولی..
– خیلی وقت بود منتظر بودی؟
سرپا ایستاد و شروع به تکوندن لباساش کرد.
– نه قربان.
رفتم سمتش که کمکش کنم اما مانعم شد.
– هر وقت کار میکنم اینجوری میشم. بعضی اوقات انقدر داخل کاغذا غرق میشم
که حضور آدما رو فراموش میکنم. همه چیز..
جمله ش رو تکمیل کردم:همه چیز نامرئی میشه.
لبخند زد:دقیقا.
مکث کرد،براش جالب به نظر میومد:از کجا میدونی؟؟
– منم همین طوریم.اعصابم خورد میشه وقتی کسی مزاحم کارم میشه و نمیتونم..
– کاری رو که میخوای تموم کنی!
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و در جوابش لبخند زدم.
اولش فکر میکردم جسون یه نجیب زاده ی رو اعصابه اما حالا به این نتیجه
رسیده بودم که نه تنها قابل تحمله بلکه آدم خندون و بشاشی هم هست. ما
خیلی شبیه هم بودیم. هر دومون باهوش و عاشق اعداد بودیم و این باعث میشد
احساس رفاقت و نزدیکی جالبی نسبت بهش داشته باشم و مطمئن بودم اونم همین
احساسو به من داره.
با ورودمون به کافه تریای داخل یکی از طبقات تونستم با همکارام آشنا
بشم.به همراه من مجموعا پنج نفر میشدیم.
جسون رئیس بخش مالی محسوب میشد و نانا که زن تقریبا سی ساله و به نظر
خیلی محتاط و منضبطی (یا شایدم منظبت?) بود معاونش محسوب میشد.
سه نفر هم آنالیزر داشتیم مینی، لولا و من .
– لوهان؟
نانا سمتم چرخید : مینی و لولا فردا قراره برن کارخونه ،تو باید تنهایی
توی جلسه شرکت کنی و گزارشت رو ارائه بدی.

نوشابه ای که در حال نوشیدن بودم پرید تو گلوم: من..من باید چی ارائه بدم خانوم؟
جسون قبل از نانا جواب داد:فقط وضعیت مالیمون رو بر اساس اسنادی که بهت
دادم باید آماده کنی.
– آمم..مدیر عاملم..توی جلسه..حضور داره؟
نانا جواب داد: البته..اما نگران نباش با وجود سخت گیر بودنش آدم عادلیه.
از پسش بر میای.
خودمو راضی کردم تا به زور هم که شده این سوالو ازش بپرسم: ممکنه
که..مدیر اجرایی هم..بیاد؟منظورم فرداست..برای جلسه..
مینی برای رفع نگرانی غیر عادیم جواب داد:اون خیلی کم به همچین جلسه هایی میاد.
مطمئن بودم که حضور سهون توی اون جلسه هیچ کمکی جز پایین آوردن اعتماد به
نفسم بهم نمیکنه.
لولا یواشکی از مینی پرسید:امروز دیدیش؟ چطور ممکنه یه نفر به خوش قیافگی
اون اصلا وجود داشته باشه!!!
با حرص چشمامو تو کاسه چرخوندم .°کشته مرده هاش همه جا رو پر کردن -_-°
جسونگ نگاه ترسناکی به لولا انداخت که معلوم میکرد از دری وری و این جور حرفا
خوشش نمیاد.
حالا همه چیز برام واضح بود.
جسون رییس اصلی بود،نانا کسی بود که در نبود جسون باید دنبالش میگشتم،
لولا کسی بود که برای گرفتنه آخرین خبرا و شایعات شهر میتونستم برم سراغش
و مینی کسی بود که هر وقت توی کارم کمک لازم داشتم میتونستم رو کمکش حساب
کنم.

به محض برگشتن به دفترم خودمو مجبور کردم تا هرچه سریع تر کارکردن رو شروع کنم.
فردا باید ثابت میکردم که من انتخاب مناسبی برای این شغل بودم.
قرار بود آدمای زیادی رو برای بار اول ملاقات کنم پس باید تاثیر گذار می
بودم ، ریسک زیادی داشت اما انگیزه ی فراوانی هم داشتم.
برای چهار ساعت وقتمو صرف مطالعه ی سرمایه گذاری های کمپانی طی پنج سال
گذشته کردم، حساب و کتاب، بررسی و آنالیز.مطمئن شدم هیچ نکته ای از قلم
نیفتاده.
نتیجه هم این بود که وضعیت سرمایه گذاری ها کمپانی کاملا خوب بود، احتمال
هیچ سقوط و یا شکست خوردنی وجود نداشت اما چیزای زیادی بودند که
میتونستن بهتر بشن و چندتا نقطه ضعف که باید قبل از تبدیل شدن به مشکل
رفع می شدند.
وقتی ساعتمو نگاه کردم تازه متوجه گذشت زمان شدم،وقت اداری تموم شده بود
اما تصمیم گرفتم به کار ادامه بدم تا برای جلسه ی فردا کاملا آماده
باشم. هر چیزی که لازم بود مثل پاورپینت و نمودار برای هر کدوم از گزارش
ها تک به تک اماده کردم.
نزدیک 9 شب بالاخره خستگی بهم غلبه کرد و دست از کار کشیدم، به سمت اتاق
استراحت کارمندا رفتم و متوجه شدم که چراغ اتاق جسون هنوز روشنه.به غیر
از اون احتمالا همه به خونه هاشون رفته بودند.
درحال چرخوندن دستگیره ی در اتاق استراحت بودم که یک دفعه کسی از داخل درو
باز کرد ،سرم محکم با در برخورد کردو دستگیره شم تو شکمم(?✋) فرو رفت 
تعادلمو از دست دادم و دو قدم عقب رفتم خوردم زمین. از درد آخم بلند شد
: تو دیگه..
سهون سریع کنارم رو دو زانو نشست و بازومو گرفت: تو خوبی؟؟
°0.0467℅?°
– به نظر خوب میام؟
با صدای خفه ای خندید ،جلوتر اومد و به صورتم نگاه کرد، از تعجب چشمام
گرد شده بود:الان داری به من میخندی؟؟؟
خنده ش رو خوردو به زور حالت پوکری به خودش گرفت: بذار ببینم..
انگشت شصتش رو رو پیشونیم کشید -_- این بار صورتش از هر
بار دیگه ای بهم نزدیک تر بود .به خودم یادآوری کردم که نباید هیچ حرکتی
بکنم و همون طور نسبت بهش بی تفاوت باشم -_-
سعی کردم به هر جایی به غیر از سهون نگاه کنم.
سرم رو چند بار به چپ و راست تکون داد،با هر دو دستش سرم رو گرفته بود و
هوای داغ رو به زخم پیشیونیم که از درد قرمز شده بود فوت میکرد.
– هنوز درد میکنه؟
° کدوم یکی؟وقتی ترکم کردی یا وقتی وانمود کردی برات مهم نیستم؟°
دستش رو پس زدم و از جام بلند شدم ، گرد و خاک رو شلوارمو تکوندم .
دوباره داشتم به سمت در میرفتم که مچ دستمو کشید و دستِ گرمش رو بین
انگشتای دستم قفل کرد.
– میرم برات چسب زخم بیارم.صبر کن
دستمو با حرص از لای دستش بیرون کشیدم و با حرص گفتم:لازمش ندارم

بدون این که بهش فرصت هر حرف دیگه ای بدم داخل اتاق رفتم، نفسم حبس شده
بود.ترکیبی از احساسات و همین طور عصبانیت ،به خاطر طرز رفتارش و همین
طور طرز رفتارم بهم هجوم آورد.
اون میتونست انقدر راحت جوری باهام رفتار کنه که انگار هیچ اتفاقی هیچ
وقت بینمون نیفتاده و اونوقت من با هر بار دیدنش انقد متزلزل می شدم و
خودمو می باختم.
اما بیشترش..احساس ترس بود..میترسیدم که با یه بار لمس کردنش تمام
دیوارهایی که جلوم ساخته بودم تا سراغش نرم خراب شه.
به امید آروم شدن به سمت قهوه ساز رفتم.
کسی وارد اتاق شد،بدون این که برگردم پشت سرم آه کشیدم و گفتم: بس کن
سهون.بهت گفتم که حالم خوبه.لازمش ندارم.
وقتی جوابی نشنیدم برگشتم سمتش:گفتم لازمش..
به خاطر ترسی که احساس کردم یک قدم عقب رفتم:آقای..جسون.
زمان ایستاده بود و من سعی میکردم بفهمم باید چی بگم.یا چیکار کنم.یا این
که اصلا اسم سهون رو شنیده بود یا نه.
تمام مغزِ ازکار افتاده م رو دنبال یه بهونه بودم اما هیچ چیز نبود.
از عکس العمل جسون وقتی میفهمید من تمام این مدت سهون رو میشناختم اما
به روم نیاورده بودم نگران و نا مطمئن بودم.
درست وقتی که فکر میکردم اوضاع از این بدتر نمیشه سهون در رو باز کرد و
وارد اتاق شد: لوهانا..بیا این جا ،میخوام مطمئن شم..
وقتی متوجه حضور جسون داخل اتاق شد میتونستم نگرانی و ترسی که توی چهره
ش ظاهر شد رو ببینم.
هر سه نفرمون برای چند دقیقه که به نظر طولانی تر از کلمه ی “ابد” میومد
ایستاده بودیم.
به این فکر میکردم که این بدترین اولین روزِ کاریی بود که میتونستم داشته باشم .
°خداحافظ زندگیِ پر از آرامش.
سلام دنیای تجارت°



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





104
نظر بگذارید

avatar
101 نظرات
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
96 نظرات نویسندگان
baran.nsyفاطمهTssArizahra f نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baran.nsy
مهمان
baran.nsy

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gifتشکر

فاطمه
مهمان
فاطمه

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (25).gif

Tss
مهمان
Tss

فقد اگه یبار دگ با وجوده همه ی عوضی بودن سهون لوهان واسش ناز کنه ….-__-
این همه سهون عوضی نبود حالا یبار باشه .. چی میشه مگ ؟-__-

Ari
مهمان
Ari

Sehun che bad shod

zahra f
مهمان
zahra f

واوووووووووووووووووووووووووو!!!!!!!
جیسون,لولو,سهون در یک اتاق!!!!!!!
عرررررر من برم قسمت بعدی1!!
ممنون اونی.عالی بود.