4 👁 بازدید

stranger ep6

قسمت 6 فیک غریبه با ترجمه ی دوست عزیزمون setistarlight

فیک های ترجمه ای و به هیچ عنوان در شبکه های اجتماعی قرار ندهید

0.0467℅
شوکه شده بودم،احساس میکردم سیلی محکمی خوردم، با این فکر که هرکلمه ی دیگه ای بیشتر خجالت زده م میکرد نگاهمو ازش گرفتم،وارد خونه شدم و در رو بستم.

صدای جگواری که دور و دورتر میشد آزار دهنده بود.

خودمو روی کاناپه ولو کردم و به اتفاقاتی که رخ داده بود فکر کردم.
°از آشناییت خوش حال شدم°فقط همین؟ هیچ حسی بهم نمیداد جز این که دیگه هیچ وقت قرار نیست ببینمش.
به خیالات خامم خندیدم.من حتی فامیلیش رو هم نمی دونستم.
اون بهم گفته بود که منو میخواد،که هیچ وقت نباید ترکش کنم،که دیوونه ش کردم و صد البته هیچ منظور خاصی از گفتن این جملات نداشته،بر حسب موقعیت و داغ بودنش یه چیزی پرونده و کلا منو دست انداخته!!

-قیافه ت یه جوریه که انگار یه قطار لهت کرده !

خواهرم با نگرانی به سمتم اومد.
-سهون
گیج نگام کرد.
-قطار نه،سهون لهم کرده..
با حیرت و البته به زور منو تا سر میز شام دنبال خودش برد.
-خب..تعریف کن..از اول!!
-واقعا قراره همین الان در موردش حرف بزنیم؟
و طبق معمول حرفمو نادیده گرفت:چطوری همدیگه رو دیدین؟داشتی میرفتی بیرون که..؟ چی بهت گفت که راضی شدی باهاش بری؟!هوم؟
واقعا نمیخواستم در موردش حرف بزنم اما لیلی رو می شناختم،میدونستم تا وقتی یه خلاصه ی واضح بهش نگم دست از سرم بر نمیداره.درسته دقیقا به همین اندازه ی غیر قابل باور فضول و مزاحم بود !!
-دنبال راه خروج بودم،تاریک بود،اونم اونجا بود.
با لحن یکنواخت و بی تفاوتی براش توضیح دادم.
چشماش موقع گفتن کلمه ی °تاریک°درخشید.
-خب چی بهت گفت؟واو این یه حماسه است.منظورم اینه که تو با این افکار قدیمیت میتونی کلیسام برا خودت بسازی.
بگو ببینم چه حرف تکون دهنده ای زد که راضی شدی باهاش بری؟!!!
در جواب کنایه هاش پوزخند زدم و بعد به حرفاش فکر کردم..تکون دهنده؟
هیچ چیز تکون دهنده و خاصی وجود نداشت ،اون موقع ما حتی باهم حرفم نزده بودیم.
برنجو توی دهنم گذاشتم:هیچ حرفی نزد.
بلند خندید و با صدای جیغ مانندی گفت:پس طرف یه نگاه بهت انداخته و تو پریدی توی بغلش؟!
وقتی نخندیدم لبخندش پاک شد:وای..واااای..
با لحن عجیب و خیلی آرومی گفت:یعنی انقد خوش قیافه بود؟؟؟؟؟؟
-آره..حالا میشه حرف زدن در این مورد رو تموم کنیم؟ رابطه ی ما تموم شده و دیگه هیچ وقتم قرار نیست همدیگه رو ببینیم..

-چی؟چرا؟!

-اون حتی شماره مم نگرفت..نه اطلاعاتی نه -به زودی میبینمت-ی فقط یه -از آشناییت خوش حال شدم-ِ بی تفاوت..
لب و لوچه ش رو آویزون کرد:نگران نباش داداشه لیلی. با ول کردنت خودش حسابی ضرر کرده..
بهش فکر کردم.معلومه که خودش ضرر کرده . محض تاییدِ بیشترِ لیلی گفتم :واقعا..؟!
-راستش..اگه انقد که میگی خوش قیافه ست..قطعا خودت ضرر کردی !
با دلخوری دستمو جلوش تکون دادم:تو هیچ کاری برای انجام دادن نداری؟

یه تیکه گوشت داخل بشقابم گذاشت و گفت:راستش…امیدوار بودم یه کاری برام بکنی.
-این دفعه دیگه چیه؟
چند تا پوشه داد دستم:باید این فاکتورا رو بررسی کنی و بهم بگی ضعیف ترین بخشش کجاست،منظورم اینِ که اگه کسی بخواد پولی از این حسابا بدزده از کدوم قسمت میتونه؟یه همچین اطلاعاتی میخوام.

یه نگاه به پوشه ها انداختم ،رقمای بزرگی داشت،اسمی هم روی برگه ها وجود نداشت اما می شد حدس زد که برا شرکت بزرگی باید باشه.
-این دفعه زدی تو خطِ کلاه برداری؟همینمون کم بود فقط!!!
پوشه ها رو سمتش گرفتم:من همچین کاری نمیکنم .
با جیغ و داد گفت:کلاه برداری کدومه!این بیزینسه دوستمه و چشم انتظار کمک حضرت آقاست،پس میشه فقط همین یه بار این لطفو در حقم بکنی؟؟خواااهش…!!تازه برای امتحان CPA هم تمرین میشه.

آه کشیدم:باشه..ولی این آخرین باره!
از جاش پرید و محکم بغلم کرد:حالا دیگه مطمئنم سئونگ هون ضرر کرده که داداشمو ول کرده..!

تصحیح کردم :سهون..!!

###

وقتی برگشتم داخل اتاقم آرزو کردم کاش مثل لیلی میتونستم اسم سهون رو انقد راحت فراموش کنم..اما واقعا قصدی هم برا فراموشی نداشتم.
هنوز بوی تنش رو حس میکردم و این یادم می انداخت که بودنش کنارم چه قد خوب بود…

روز بعد خودمو قانع کردم به زودی سهون رو خواهم دید.
اون فقط مجبور شد به خاطر یه مشکل کوچیک منو ترک کنه اما آدرسم رو داشت و ممکن بود به دیدنم بیاد °شاید امروز بیاد° اما سه روز گذشت و خبری نشد.میدونستم احمقانه ست اما همچنان خودمو راضی نگه داشته بودم که هنوز سرش شلوغه و برای همین وقت نمیکنه بیاد.
هر وقت که زنگ در رو می زدند با فکر این که خودشه میرفتم سمت در اما هیچ وقت سهون پشت در نبود..
خوش بینیم بعد از گذشته یک هفته از بین رفت‌.دلم براش تنگ شده بود و این برام آزاردهنده بود.می ترسیدم واقعا دوستش داشته باشم در حالیکه اون هیچ اهمیتی بهم نمی داد.
تصمیم گرفتم خودمو با کتابا مشغول کنم،شاید از ذهنم بیرون می رفت.

و بالاخره بعد از شب زنده داری های طولانی و پشت میز ،روز امتحان CPA فرا رسید.
بعد از اون همه اتفاق بد
سروکله ی یه اتفاق خوشایندم پیدا شد و توی امتحان از 99 نمره ی هشتاد گرفتم.°دیگه هیچکس بهت اهمیت نمیده سهون?°
داخل اتاق نشیمن کوچیکمون، لیلی جشن پیتزا برام گرفته بود .درحالیکه با سرخوشی تیکه ی توی دستش رو گاز میزد پرسید:خب حالا میخوای کجا کار کنی؟
-هنوز درباره ش فکر نکردم..ولی فکر کنم شرکتای کوچیک باید انتخاب خوبی باشه.

با دهن پر حرف میزد:چی داری میگی؟تو با بهترین نمره CPA رو پاس کردی ، هر شرکتی رو هوا قبولت میکنه!

متفکرانه ادامه داد:Adze چطوره؟شنیدم حقوقش خیلی زیاده!
چشمامو توی کاسه چرخوندم :اونجا..به نظر میاد برا من خیلی جاه طلبانه باشه.

-آخی چه بد،اخه من برات یه قرار مصاحبه گرفتم!!
پیتزا از دستم افتاد:تو چی؟

از رو‌مبل بلند شد
گفتم:اصلا تو چطوری تونستی وقت مصاحبه برام بگیری؟
-یه آشنا..!

-دیگه دارم ازت می ترسم.
-تو میری اونجا لوهان.
و با تاکید ادامه داد:و سعی میکنی اونجا به اعصابت مسلط باشی و کار خرابی نکنی!!!
###
ساعتم به موقع زنگ خورد،راس ساعت شش بیدار شدم،بعد از صبحونه بلوز و جین معمولی پوشیدمو جلوی آینه ایستادم. مدام به خودم میگفتم °تو میتونی انجامش بدی°
اما Adze شوخی بردار نبود .نگین کمپانی ها و‌ انیشتن ِ دنیای تکنولوژی محسوب میشد.

توی کره ، هیچ خونه ای پیدا نمیشد که تولیدات این شرکتو نداشته باشه..تلوزیون و تلفن همراه..
سهامشون بیلیون ها دلار ارزش داشت، حقوق یک سال کارکردن براشون برای اداره ی زندگی تا آخر عمر کافی بود. °فشار..°

با رسیدن به محل شرکت Adze متوجه شدم با ذهنیتم زمین تا آسمون فرق داره.
برج بلندِ هفتاد طبقه ای که بیشتر کف و دیواراش از جنس مرمر و شیشه بود.
دکوراسیون لابیش شبیه هتل های گرون قیمته اروپایی بود.
برام مثل روز روشن بود که به همچین جایی تعلق ندارم، دلم میخواست همون لحظه از اونجا فرار کنم و همه چی رو درمورد مصاحبه فراموش کنم که این کارم عصبانیت لیلی رو به دنبال خودش داشت که بیشتر از زلزله ی نُه و نیم ریشتری خطرناک بود.
باتردید خودم رو به طبقه ی دهم ،جایی که مصاحبه برگزار میشد، رسوندم.
آدمای زیادی با چهره های رسمی و لباس های شیک و گرون منتظر نوبتشون بودند.با نگاه کردن بهشون یکم نا امید شدم.توی این لباسایی که تنم بود و جلوی این آدما بیشتر شبیه ولگردا به نظر می اومدم.

-نوبت شماست آقای لو.
منشی ازم خواست وارد اتاق بشم،قلبم تند میزد،با اضطراب رزومه م رو تو دستم گرفته بودم.
وقتی داخل اتاق شدم انتظار مواجه شدن با یه گروه مصاحبه کننده داشتم اما فقط یه پسر بیست و چند ساله پشت میز نشسته بود و در حال نوشتن چیزی بود.

ازم خواست بشینم،رو صندلی مقابل میزش نشستم و رزومه رو جلوش گذاشتم.

چشمهاش رو کوچیک کرد و مشغول خوندنش شد.نفسم تو سینه حبس شده بود.یکم نگاهش کردم.موهای قهوه ای رنگش خیلی خوب رو سرش حالت گرفته بود،کتِ مشکی رنگ و البته گرونی هم تنش بود.

به نظر خیلی سخت گیر و قاطع بود.شک نداشتم یکی از پست های مهم کمپانی در اختیارشه.

-پس به تازگی مدرک گرفتی..و نمره ت هم هشتاد بوده..؟

تایید کردم:در.درسته آقا.
توی چشمام زُل زد و پرسید:به نظرت نمره ی خوبیه؟
-فک..فکر میکنم نمره ی خوبیه آقا..ولی نود و نه میتونست نتیجه ی بهتری باشه.

روزومه رو رو میز گذاشت.که یعنی..جوابم اشتباه بود!

آرنج هاش رو رو میز گذاشت و انگشت های دستش رو داخل هم قفل کرد:پس چرا نود و نه نشدی؟
°باید سهون نامی رو سرزنش کرد!°
-فکر میکنم دلیلش این بود که میخواستم عالی باشم.به همین دلیلم به هر سوال چند باره فکر میکردم تا به جواب برسم که این موضوع گاهی نتیجه ی معکوس میداد.

-که این طور..
با مکث و متفکرانه جواب داد.نا امید شدم.قرار نبود این شغل رو داشته باشم.
-آقای لو چرا اومدید داخل؟فکر میکردم با دیدن آدمایی که اون بیرونن متوجه بشید این جا ،جایی برای شما وجود نداره!

حرف های آزاردهنده،آب دهنمو بی صدا قورت دادم،باید از اونجا میرفتم..
-متاسفم آقا..فکر میکنم باید برم..اما به خاطر مصاحبه ممنونم.
وقتی پشتمو بهش کردم سرفه ی کوتاهی کرد و گفت:در هر صورت از آشناییت خوش حال شدم!

خشکم زد.
° از آشناییت خوش حال شدم! °
° از آشناییت خوش حال شدم!؟؟ °
°نباید این جمله رو میگفت..°

مثل آتیش احساس عصبانیت درونم روشن شد.دندونامو محکم به هم فشار دادم . حالم از آدمایی که مدام میگفتند از آشناییم خوش حال شدند اما اصلا هم نشده بودند به هم میخورد.
تمام تلاشمو برا حفظ خونسردیم کردم اما نتونستم آروم بمونم.
من دوباره تحقیر،خجالت زده و کوچیک شده بودم.
و این منو یاد سهون می انداخت و از این متنفر بودم.خیلی متنفر بودم .
دیگه تحمل این اضطراب و عصبانیت و نا امیدی رو نداشتم.به اندازه ی کافی خورد شده بودم.یک دفعه برگشتم سمتش:واقعا مجبور بودین این حرفو بزنین؟!
با تعجب نگام کرد:ببخشید؟!
دستمو مشت کردم:این که ادما رو فقط به خاطر گرون بودنه لباسشون
استخدام می کنید میدونید چی رو راجع به کمپانیتون ثابت میکنه؟

-آقای لو من فکر میکنم..
حرفش رو قطع کردم،قوه ی شنواییم ازکار افتاده بود:اینو ثابت میکنه که کمپانی شما انقدر ها هم که مردم فکر میکنن طرفدار اصلاحات نیست!

عصبانیتم به حد انفجار رسیده بود:من آدم خیلی باهوشی هستم و رابطه م هم با اعداد خیلی خوبه.ممکنه مثل شما لباس های مارکدار تنم نباشه اما فقط با پنج دقیقه موندن توی این ساختمون میتونم بگم نصف سرمایه تون رو صرف تحقیق و توسعه کردید به همین دلیلم چهل درصد طبقات به تحقیقات اختصاص داده شده.رشد در آمدتون از کل بازارهایی که در اختیار داشتین خیلی بیشتر بود و به همین دلیل به همچین تغییراته مثبتی دست زدید اما تاریخچه ی بازده حقوق سهامداراتون ،این یکی کاملا داستان متفاوتی داره.پر از بی ثباتی و پایین و بالا.میدونین چرا؟چون کارمنداتون به جای کار کردن ،دنبال تیپ زدن و بَزَکِ خودشونن!

رفتم سمت در و قبل از خروج با صدای بلندی گفتم :وقتی برسم خونه تلوزیون Adze رو میندازم سطل آشغال!!!

در رو پشت سرم کوبیدم و با همه ی سرعتم از ساختمون اومدم بیرون.پام که به خیابون رسید تازه احساس کردم چه فشار سختی روم بوده،حتی پاهام توانایی تحمل وزنم رو نداشت .نزدیک بود غش کنم و کف زمین ولو بشم اما با وجود همه ی اینا حس خوبی داشتم.بعد از اون شکست مفتضحانه جلوی سهون برای اولین بار احساس آرامش و خالی از دردسر بودن،میکردم.
###

چشمای لیلیاز تعجب گرد شده بود:تو چیکار کردی؟خوبه بهت گفتم به اعصابت مسلط باشی!
حواسم به تلوزیون بود.البته که در مورد دور انداختنش اصلا جدی نبودم?
-عصبانیم کرد.گفت از آشناییم خوش حال شده!

-باز دوباره شروع شد.میشه لطفا این چیزای سئونگ هونی رو تموم کنی؟یک هفته گذشته لوهان!

تاکید کردم:سهون!فقط این نبود.اون مصاحبه کننده یه…
رو شونه م تکیه زده:باید بهش میگفتی توی عروسی رئیسش شرکت داشتی.

چند ثانیه طول کشید تا متوجه حرفش بشم:صبر کن..چی؟!
-گفتم باید بهش میگفتی توی عروسی رئیسش شرکت داشتی.

قلبم وایساد:داری راجع به چی حرف میزنی؟

-اون مهمونی بی دعوتی که سئونگ هون رو توش دیدی ،عروسی صاحب Azde بود!!خودمو کشیدم عقب،با تعجب به حرفاش فکرد کردم.چنگی به موهام زدم و پرسیدم:منظورت همون..مخترع قهوه ساز عجیب که نیست..؟

-چرا خودشه..!

نمیتونستم باور کنم،هنوز به گوشام شک داشتم..سهون..
-هووف ..خدا رو شکر که استخدام نشدم.

-چرا!؟

-سهون پسر ِصاحب اون شرکته.
لیلی از جاش بلند شد،جو گیر شده بود:سئونگ هون وارث Azde ست؟؟
شروع کرد به بالا و پایین پریدن.جوری خل بازی در می آورد انگار توی قمار چند میلیون برده!!
اما این خوش حالی بی معنی بود.سهون به تاریخ پیوسته بود و هیچ چیز نمی تونست این واقعیت رو تغییر بده.نه Azde نه چیز دیگه ای.

با زنگ خوردن تلفنم با بدبختی لیلی رو ساکت کردم و سرجاش نشوندم.
یه زن پشت خط بود:آقای لو؟
-بله.خودم هستم..شما؟
-از Azdeتماس گرفتم.
نفسم بند اومد.
-آقای جِسون ازم خواستن بهتون اطلاع بدم فردا اولین روز کاریتونه و لطفا ساعت هشت اینجا باشید…..

عین مرده ها خشکم زده بود ،تا وقتی قطع میکرد دیگه هیچکدوم از حرفاشو نشنیدم‌.لیلی تکونم داد و ازم پرسید چی شده. ولی من گیج بودم .ذهنم کاملا از کار افتاده بود.
°غیر ممکنه..استخدام شدم!!!°

روز بعد لیلی منو به زور از خونه پرت کرد بیرون و کشون کشون تا شرکت آورد .خیلی واضح برام توضیح داد که اگه نرم اونجا توی لابی آبرو ریزی راه می اندازه و به نظر نمی اومد تهدیداتش از سر شوخی باشه!

تصمیم گرفتم برم سراغ مصاحبه کننده م آقای جسون،ازش عذر خواهی کنم و پیشنهاد کارش رو با احترام رد کنم.

غرق در افکارم منتظر آسانسور ایستاده بودم.
احتمال روبه رو شدنم با سهون توی این ساختمون به نظر‌،کم میومد،اون دو روزی که باهم بودیم اون هیچ وقت شرکتش نیومده بود،شروع به حساب و کتاب کردم: هفتاد طبقه برج،شش تا اسانسور ، ده هزار تا کارگر،چهارصد و هشتاد دقیقه ،ساعت کاری. در نتیجه شانس دیدن سهون با این اوصاف فقط 0.0467 درصد بود.
آسانسور بالاخره رسید و وقتی درش باز شد فهمیدم من هیچ وقت نباید یه حسابدار میشدم.
با دیدنِ مردِ قد بلند و آشنایی که داخلش ایستاده بود رنگم پرید.

صدای اغواکننده ی سهون توی گوشم پیچید:لوهان..؟!



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





124
نظر بگذارید

avatar
124 نظرات
0 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
117 نظرات نویسندگان
baran.nsyفاطمهTsszahra ffati نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baran.nsy
مهمان
baran.nsy

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/23519_frustratedf.gif

فاطمه
مهمان
فاطمه

وأت؟ تازه مى پرسه لوهان؟
نه پس سئوهيونگ
چه عجب سره كار رفتن ايشون

Tss
مهمان
Tss

اگه لوهان بخاد واسه سهون کلاس بالا بزاره کامنتای بعدیم فقد فحشه ^^

zahra f
مهمان
zahra f

عرررررررررررررررررررررررررررررر من مرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ!!!!!
عالی بود اونی.ممنون.

fati
مهمان
fati

عررررررررررررررر …..
عالی ترین قسمتش بود …….
وای خدا خیلی هیجان دارم من برم قسمت بعدی ../wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif