2 👁 بازدید

stranger EP5

قسمت 5 فیک غریبه با ترجمه ی دوست عزیزمون setistarlight

فیک های ترجمه ای رو به هیچ عنوان در شبکه های اجتماعی قرار ندهید

پیام مترجم فیک

سلامو‌علیکم ^^

بازم ما آمدیم 😐

مرسیییی از کامنتاتون عشقولیا^^
در مورد این قسمت فقط میتونم بگم بیاین با سهون مهربون باشیم و‌خفه ش نکنیم! XD

و‌این که از این به بعد فیک یک شنبه و چهار شنبه ها آپ میشه ^^

عاهان راستی:| یکی از بچه های مترجم خواسته یه نظر بپرسم ازتون به این مضمون: فن فیکشن بسیار شدید منحرف دختر و پسری علاقه دارید بخونید یا نه؟:/
مچکرم میشم جوابشو بدید توی کامنتا^^
مرسی از آجی فرنااازی برا اپ کردن فیک❤️

بفرمایید ادامه 🙂

پوستر از z.m

Stranger . suspense

پشت اُپن رو صندلی نشستم. سهون مشغول آماده کردن ناهار بود.

چاقو رو بین انگشت های بلندش گرفته بود و هویج ها رو به قطعات کوچک و هم اندازه تقسیم میکرد.

با وجود این که از هویج بدم می اومد ولی دلم میخواست غذایی که قرار بود باهاشون درست بشه رو امتحان کنم.
معلوم بود که آشپزیش خوبه و این منو تحت تاثیر قرار می داد.هرکاری که اون انجام میداد منو تحت تاثیر می ذاشت.
تاحالا هیچکس مثل اون منو مبهوتِ خودش نکرده بود.
دلم میخواست اونم حس مشابهی نسبت به من داشته باشه.
به نظر میومد بالاخره کسی رو پیدا کردم که دوست داشتم توجه ش رو جلب کنم.
اما اون با خونسردی توی آشپزخونه این طرف و اون طرف می رفت و کلا تحت تاثیر جذابیتِ هرگز نداشته ی من قرار نداشت.
هرچی بیشتر نگاهش میکردم بیشتر محوش میشدم.
چونه ی تیز،چشم های سرد و حتی بالا پایین رفتن شونه هاش موقع نفس کشیدن ؛ همه چیزش زیبا بود.

مردم یک نگاه بهش می انداختند و مشتاقانه قبول میکردن باهاش روی یه تخت بخوابند درست مثل کاری که من کردم،ولی من میخواستم با بقیه فرق داشته باشم،من بیشتر از یه همخواب میخواستم…

یک دفعه پرسید:داری به چی فکر میکنی؟

-هیچی!!

-بیا اینجا..اینو امتحان کن..

رفتم کنارش و از قاشقی که جلوم گرفته بود یکم چشیدم.
دست آزادش زیر قاشق آماده بود تا جلوی ریختن هرچیزی رو بگیره.

سُسی که درست کرده بود محشر بود :خوشمزه س..
گوشه ی لبم کمی سسی شده بود:میشه یه دستمال..
اون بی توجه به من سس باقی مونده روی لبمو محکم مکید و حتی عمیق ترم پیش رفت.خشکم زده بود?

-موافقم.

خوشمزه س!
°چطور میتونه این کارو بکنه و همچنان آروم باشه°

-عجله کن..بیا بخوریم.
پشت میز نشستیم .
یه تیکه مرغ و چندتاهویج توی بشقابم گذاشت و سس روشون ریخت.
با هربار جویدنِ غذاش لبخندم گشاد و گشاد تر می شد . کلمه ی خوشمزه براش کم بود.
این که دست پختش درست عین خودش فوق العاده ست ناعادلانه بود.
به بشقابم نگاه کرد و پرسید: هویجاشو نمیخوری؟
-این..واقعا واقعا خیلی خوبه‌..ولی من کلا هویج نمیخورم.

همه ی هویج ها رو از بشقاب برداشت:باید به من میگفتی.
به خوردن ادامه دادم:اشکالی نداره..بهش آلرژی ندارم فقط خوشم نمیاد.
-پس از چی خوشت میاد؟
°چی؟انگار یه دفعه وارد یه قرار ازدواج شدیم?°
-منظورت چیه؟

-منظورم اینه که دوست داری چه کارایی بکنی..چه چیزایی بخوری..
یکم طول کشید تا جوابشو بدم،با دقت بهش فکر کردم،در واقع خیلی چیزا بود که دوست داشتم ولی میخواستم براش آدم جذابی به نظر بیام، میخواستم تحت تاثیر بزارمش و قطعا گفتنه این که از حسابداری خوشم میاد نمی تونست حرکت جذابی باشه.

-من فیلم دیدنو دوست دارم…از چیزای شیرینم خوشم میاد..

°رقت انگیزه -_- کمه کم باید میگفتم بدنسازی..غذاهای تند -_- °

خوشبختانه انگار براش خسته کننده نبودم:چه جور فیلمایی؟

-بیشتر فیلم های ترسناک..میدونی ترسناک و هیجان انگیز..از اونایی که آخرش نامعلوم تموم میشه.

خندید:قابل حدس بود..سیزده روحو دیدی؟

-جدیده؟
دست از خوردن کشید:نه زیاد ولی فکر کنم ازش خوشت میاد.وقتی غذات تموم شد میتونیم باهم ببینیم.

-سرکار نباید بری؟

 

-سِمَتم جوریه که نیازی به حضور همیشگیم نیست.

آخرین قاشق رو هم توی دهنم گذاشتم:پس از این پیمانکارای مستقلی؟
لبخند زد:یه همچین چیزی.
درحالیکه روی تختش دراز می کشیدم به اینم فکر میکردم که قرارِ دقیقا چطوری فیلم ببینیم درحالی که هیچ تلوزیونی داخل اتاق وجود نداره.

سهون دکمه ای رو کنار پاتختی فشار داد و تاداااااا~~~
صفحه ای که روی دیوارِ روبه روی تخت قرار داشت بالا رفت و صفحه ی نمایش بزرگی که پشتش بود بیرون اومد.
دیگه این چیزا غافلگیرم نمیکرد ،خونه ش درست مثل سفینه های فضایی بود.

-انگار خیلی از اسباب بازی ها خوشت میاد!!!

ملافه رو کنار زد و روی تخت دراز کشید.با خنده جواب داد:اون جوری که تو فکر میکنی نیست .من فقط برای یه کمپانی تولید لوازم الکترونیکی کار میکنم!

بازوهاش رو دورم حلقه کرد و من توی آغوشش فرو رفتم،سرم روی سینه بود و دستام روی عضلات محکمش فشرده میشد.گرم بود..تپش های منظم قلبشو می شنیدم‌.بالا و پایین رفتن قفسه ی سینش موقع نفس کشیدنو حس میکردم.
با شروع فیلم دستمو بین انگشتای کشیده ش گرفت و من هیچ کاری جز حبس کردن نفسم ازم برنمی اومد.

موضوع فیلم در مورد خانواده ای بود که توی خونه ی شیشه ای و پر از روح گیر افتاده بودند.
خود خونه هم یه جور دستگاه شیطانی بود که خود شیطان برای باز کردن درهای جهنم اونو ساخته بود.
به نظر خنده دار می اومد ،می دونم.ولی خیلی خیلی هم برام ترسناک بود.
°بد تر از گیر کردن توی خونه ای که یک روح توش داره..گیر کردن توی خونه ای با سیزده تا روحه ° (?فکر میکنم‌ روح استعاره از سهونه)
داستان فیلم با وجود ترسناک و خنده دار بودنش سرگرم کننده هم بود.
سکانس های زیادی بود که مو به تنم سیخ میکرد،یه عالمه هیولا با قیافه های وحشتناک که

نزدیک بودن منو از روی تخت و اون اتاق فراری بده.
تیکه ای که بازیگر فیلم دور و برش رو نگاه کرد و چیزی ندید و یک دفعه روح پشت سرش ظاهر شد با وجود تکراری بودنش نمیدونم چرا انقد منو ترسوند جوری که سرمو چرخوندم و رو سینه ی سهون فشار دادم.
و اون درحالیکه موهامو نوازش میکرد گفت:گفتی از این فیلما خوشت میاد..
لبخند زدم:خوشم میاد ..فقط توی دیدنشون خوب نیستم!

توی سکانس دیگه ای ، وکیلی که یکی از نقشه های منفی داستان بود ،توی راهروی خونه در حال راه رفتن بود که زن مرده ای با قیافه ی ترسناک و چاقو به دست جلوش ظاهر شد.
وکیل با سرعت ازش دور شد و به سمت در اتوماتیکی که کمی دور تر درحال بسته شدن بود دوید.خودش رو بهش رسوند اما نتونست ازش رد بشه و بین در و کف زمین گیر افتاد و بلافاصله در اتوماتیک بسته شد و..
°اوه خدایا..دیگه نمیتونم ببینم..°

سهون یک دفعه دستشو روی چشمام گذاشت،احساس کردم لرزید،پرسیدم :چی شد؟
-از وسط..نصف شد..
-الان می تونم ببینم؟سعی کردم دستش رو از روی چشم هام کنار بزنم.
-سهون؟الان میتونم ببینم؟
جوابمو نداد:سِ..
فشار لب های خیسش روی لبامو حس کردم.

کارش از روی نیاز یا همراه با خشونت نبود..شیرین بود…انقد که تپش های قلبمو سریع تر می کرد.آه کشیدم و لرزیدم،به طور غریزی دهانمو باز کردم،نوبت اون بود،به طرز آرومی تمامشو مکید و این منو می ترسوند،بیشتر از هر فیلم ترسناکی که تا اون موقع دیده بودم..چه طور آدمی بود که میدونست چه کاری رو دقیقا چه موقعی انجام بده..
-طعمشو دوست دارم.
دستش رو از جلوی چشمام برداشت و ادامه داد:الان می تونی ببینی..!

ترسیده بودم،صدای شکستن استخونای آدما و فریادهای بازیگرای فیلم توی گوشم می پیچید اما به تنها چیزی که میتونستم نگاه کنم سهون بود.
وقتی متوجه نگاه خیره م شد ابروهاشو بالا داد و پرسید:چیه؟
سرش رو بالا تر آورد.با انگشت شصت گونه مو نوازش میکرد.
میخواستم. بهش بگم که میخوامش،میخواستم برای شناختنش تلاش کنم، ولی اگه این کارو میکردم ازم دور می شد،مطمئن بودم که میرفت..
بهونه ای جور کردم و با لبخند گنده ای گفتم:تو لرزیدی!
صورتش رو مقابل صورتم آورد :من چی؟
-حس کردم سر اون سکانسه یه دفعه لرزیدی..
و با بدجنسی اضافه کردم:تو.ترسیدی.
با لحن پوکری گفت:نه نترسیدم‌.
-چرا ترسیدی..
با حرص بیشتری جواب داد:نترسیدم!
می دونستم رو اعصابشم:چرا..تو ترسیدی سهون!!!
چند لحظه مکث کرد:میدونی که من میدونم به کجات حساسی..هوم؟
پشت چشمی نازک کردم و جواب دادم:من قلقلکی نیستم ?
-نمیدونم چرا مخالفم!

منو روی تخت هل داد و سریع روم خیمه زد، زانو هاش اجازه نمی دادند تکون بخورم،شروع کرد به قلقک دادنم،اولش سعی میکردم مقاومت کنم و وانمود کنم که اثری روم نداره اما بعد از چند ثانیه به خنده افتادم،خودمو محکم تکون میدادم تا از زیر دستش در برم اما تلاشم بی فایده بود، خودش هم با خندیدنم می خندید:من همه چیز رو درموردت میشناسم لوهان!!!
بلند جیغ زدم:بسه!!!اما قصد بی خیال شدن نداشت،انگشت هاشو روی زانوهام میکشید و من عین دیوونه ها مدام سر جام وول میخوردم .اشک توی چشمام جمع شده بود،اگه یه بار دیگه بهم دست میزد قلبم وایمیساد.
با همه ی توان هلش دادم،کنارم روی تخت ولو شد،سرش از لبه ی تخت بین زمین و هوا آویزون مونده بود?.
سرشو کشیدم روی تخت،
با خنده گفت:لوهانه عصبانی دوست دارم!
°لوهانه خواب آلو دوست دارم،لوهانه عصبانی دوست دارم..نمی شد فقط دوستت دارمِ خالی باشه؟!°

ادامه داد:ولی من اصلا قلقلکی نیستم!

جوابی بهش ندادم،صورتش رو بین دستام گرفتم و بوسیدمش،ترجیح میدادم لبهام جای کلمه ها کار کنن..به امید این که اونم متوجه بشه..
از آشفتگی و یکدفعه ای بودن بوسه م بفهمه که چه احساسی دارم پیدا میکنم..چیزی که داغ تر و خطرناک تر از عشق بازی بود…
درحالیکه سرجام برمیگشتم گفتم:دیگه واقعا باید بقیه ی فیلمو ببینیم!
حرفمو تایید کرد و دوباره منو سمت خودش کشید،آغوشی تنگ تر و صمیمی تر..

بعد از سه تا فیلم و یک میلیون بوسه ی دیگه خورشید بالاخره غروب کرد.
تصمیم گرفته بودم حداقل یه زنگ به لیلی بزنم و از این که خونه رو منفجر نکرده مطمئن شم، اما قبل از این که بتونم تصمیمم رو عملی کنم تلفن سهون زنگ خورد،از تخت پایین رفت و گوشی رو جواب داد.احساس بدی داشتم،امیدوار بودم بره بیرون حرف بزنه تا حرفاشو نشنوم ولی به جاش به زل زدن بهم ادامه داد و معنی نگاهش بیشتر شبیه به این جمله بود:الان تمومش میکنم!!

-چی؟
گوشی رو توی دستش فشار داد،برام عجیب بود که گوشی ِ بدبخت نشکست.
-کِی این حرفو زد؟
نگرانی توی چشماش ظاهرشد:گریه نکن..عیبی نداره..
احساس میکردم چیزی درونم درحالِ فرو ریختنه..

به سمت بالکن رفت،صداش ضعیف و ضعیف تر می شد:عیبی نداره..میدونی که از دیدن اشکات متنفرم هی جین پس خواهش میکنم…من باهاش حرف میزنم..

روی تخت خشکم زده بود،احساس درد عجیبی توی بدنم داشتم..
وقتی تلاش میکردم تا صدای

ناواضحش رو بشنوم حس حقارت وجودمو پر کرده بود..باید قبول می کردم که افکارم در این مورد که شاید چیزی بین ما وجود داشته باشه احمقانه بوده!!!!
ولی نمی تونستم!
°هی جین°
مغزم سریع شروع به نتیجه گیری کرد:شاید خواهرش بود…یا فقط یه دوست..اما ° میدونی که از دیدن اشکات متنفرم هی جین پس خواهش میکنم….°
صداش مدام توی ذهنم تکرار می شد.

وقتی داخل اتاق برگشت سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم.میدونستم چه اتفاقی داره می افته..

-لوهان متاسفم اما من باید برم، یکی..یکی از دوستام به کمکم نیاز داره..اول تو رو می رسونم خونه.

°یه چیزی بگو!!° قلبم سر مغزم داد میزد اما انرژی که صرف جلوگیری از ظاهر شدن چهره ی نا امیدم صرف کرده بودم مانع ازبه زبون آوردن هر کلمه ای می شد.
نگاهشو ازم گرفت و به سمت کمد لباسش رفت، و من هم مجبور بودم همین کارو بکنم…!!

با سرعت نور منو به مقصد رسوند،توی راه هیچ حرفی بینمون زده نشد.
تا جلوی درِ خونه همراهم اومد هیچ حسی جز پوچی مطلق نداشتم. مردی که دور روز تمام سرسختانه منو میخواست رفته بود،سهون تبدیل به غریبه ی سرد و نا آشنای قبلی شده بود.
احساساتش رو ظاهرا خیلی سریع خاموش کرده بود.

منتظر بودم منو ببوسه،مثل تمام بوسه های قبلی که باهم شریک شده بودیم،یا حداقل بغلم کنه، اما از هیچ کدوم خبری نبود.

دست هاش رو داخل جیباش نگه داشت:از آشناییت واقعا خوش حال شدم..!f

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





132
نظر بگذارید

avatar
130 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
122 نظرات نویسندگان
فاطمهTssArizahra ffati نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
فاطمه
مهمان
فاطمه

لوهان چه توقعش بالاس/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (25).gif

Tss
مهمان
Tss

این هونهان واقن خاصه 🙂

Ari
مهمان
Ari

Gf dare namard?!ei babaaaa

zahra f
مهمان
zahra f

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااات؟!!!!!!!!!!!!
سهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووون؟!!!!!!!!!!/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wow.gif
ممنون اونی.عالی بود./wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak2 (11).gif

fati
مهمان
fati

من از سردی سهون خیلی خوشم میاد ……
ولی از یه طرفم لوهان. ../wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (35).gif