3 👁 بازدید

STRANGER EP4

قسمت 4 فیک غریبه با ترجمه ی دوست عزیزمون setistarlight

فیکای ترجمه ای رو به هیچ عنوان درشبکه های اجتماعی قرار ندید

خانمای عزیزی که با خیال راحت رمز گرفتن و نظر ندادن هواستون باشه

به قسمتای رمزی بعد هم میرسیم..ممکنه ایندفعه ما یادمون میره رمز بدیم بهتون…

حرفای مترجم فیک
سلام بکس^^

نیگا چه زود اومدیم?

مرسی بابت همه ی همه ی کامنتای قشنگتون ، من همه رو میخونم خیلی از نطراتتون نسبت به سهون خوشم میاد ? ولی کلا سعی کنید زود قضاوت نکنید? من با این فیک عاشق سهون شدم^^

حالا جدای از اینا، یه گله ی بزرگ دارم? بچه ها من و فرنازی بالای صدتا رمز فرستادیما.چه گروه چه به ایمیلاتون.ولی تعداد کامنتا رو ببینین!!! ادم نا امید میشه واقعا…!
این جوری پیش بره من ول میکنم میرما? جدی میگم!
اونوقت باید بگردید دنبال یه مترجم جدید! تازههه اگه مثل من بتونه باحال باشه!! سقفم گرفتم نگران نباشین?
خلاصه پارتای رمزی بعدی ، من و فرنازی فقط رمزو به کسایی که اسمشون توی کامنتاس میدیدم!!! حواستون باشه ^^

تنکس^^

پوستر از گیلدا

Stranger the morning after
چیزی که در مورد بیدارشدن از خواب صبح گاهی وجود داره اینِ که همیشه یکم وقت میبره تا مغز به خودش بیاد و کارش رو از سر بگیره ،گاهی اوقات دیر شدن مدرسه،کار و چیزای دیگه مغز رو سریع فعال میکنه و خواب کاملا از سر می پره.
این اتفاق در مورد من به خاطر فهمیدن این مسئله ی دور از ذهن که روی تخت خودم نیستم افتاد.
اتفاق های شب گذشته به سرعت به ذهنم هجوم آوردند.

مهمونیِ بدون کارت،عروسی،قهوه ساز عجیب،انبار شراب،غریبه.

چشمامو باز کردم و سریع روی تخت نشستم °خدایا°

جگوار، تورِ خونه گردی، بیشتر و بیشتر..سهون.

اولین سوالی که باید به ذهنم می اومد این بود که پیش خودم چه فکری میکردم اما در واقع سوال و عبارت درست تر این بود که آیا اصلا من عقلی برای فکر کردن داشتم؟!
ملافه رو بلند کردم و نگاهی به زیرش انداختم، هوف نه..یادم افتاد که دیشب سهون لباسم تنم کرده بود.
و این که..°خودش کجاست؟°

نگاهی به دور و بر کردم تا محیط ناشناخته ی اطرافو تحلیل کنم،انگار دفعه ی اول بود که اتاق خوابش رو میدیدم.

به نظرم یکمی شبیه مطب دکترا بود.در و دیوارای سیاه و سفید و کلاسیک و البته گرفته.

درسته که دیشب تمام خونش رو گشته بودم اما اون موقع چشمام فقط بدن اونو می دید نه دور و برشو!
بی صدا از جا بلند شدم و شروع کردم به گشتن داخل اتاق؛هیچ چیز شخصی وجود نداشت، نه نقاشی، نه نگلدون، نه قاب عکس. همین انتظار رو هم داشتم.

سمت راست اتاق کمی دور تر از دری که به نظر به اتاق دیگه ای باز میشد یه بالکن قرارداشت، به سمتش رفتم،کنار در شیشه ای و بزرگش ایستادم ،سرمو کمی به سمت شیشه کج کردم و یواشکی پشتش رو نگاه کردم.
سهون با کسی پشت تلفن حرف میزد،صداش ناراحت به نظر میومد.

-امروز نمیشه…نه نمیخواد بیای اینجا.خودم میام پیشت..
نه..هیچکس اینجا نیست!!!

با لحن آروم تری ادامه داد:متاسفم منظوری نداشتم..آره ،حالم خوبه..نگران نباش..هر وقت بتونم میام اونجا..

موجی از احساسِ کاملا ناگهانی و غیر منطقی و بی دلیلِ حسادت درونم به وجود اومد. از طرز حرف زدنش می تونستم حدس بزنم با یکی از نزدیکانش حرف می زد.

شاید پدرش،یا یکی از اعضای خانواده ش.

اما واقعا چه اهمیتی داشت،این موضوعی نبود که ربطی به من داشته باشه پس دلیلی نداشت بهش فکر کنم.اصلا!

اما نمیتونستم جلوی ذهنمو بگیرم..یک دفعه یاد مواجه مون داخل انبار افتادم.واقعا چطور یادم رفته بود،اون منو با یه نفر دیگه اشتباه گرفته بود و از عکس العمل اون لحظه ش مشخص بود که خیلی مشتاقش بوده!
شاید معشوقش باشه..؟یا یه شخص خاص؟!
حتی فکرشم آزارم می داد.

گرچه چیز چندان دور از ذهن و غافلگیر کننده ای هم نبود.با اون صورتی که داشت میتونست هرکس رو که میخواست جادو کنه و به دست بیاره.
برگشتم داخل اتاقش و دنبال لباس هام گشتم،تصمیم داشتم بدون خبر و سروصدا از اینجا برم.

می ترسیدم دوباره باهاش رو به رو بشم و طمع کنم که اگه میکردم حتی یک میلیمتر هم نمی تونستم از این اتاق و خونه تکون بخورم.

شاید خام و بی تجربه بودم اما احمق نه..
این جور شب بیداریا همیشه پایان بدی داشتند.
بهتر این بود که قبل از افتادن هر اتفاق بدی از اینجا می رفتم.
و همزمان همه ی تلاشم رو کردم تا خودمو راضی کنم که این عصبانیت و تصمیم های قاطع و عاقلانه م هیچ ارتباطی با تماس تلفنی سهون و طرز حرف زدن احساسیش با شخص پشت خط نداره!

لباس هامو چروک و مچاله شده _مدرکی در جهت تایید اتفاقات دیشب_ پایین تخت پیدا کردم، آروم دکمه های لباس سهون رو باز کردم و از جا رختی آویزونش کردم، ولی قبل از این که بتونم لباس خودمو بپوشم یه جفت دست گرم از پشت، دور کمرم حلقه شد. دیگه راه فراری وجود نداشت .

سهون لب هاشو روی گردنم کشید:قصد ترک کردنِ منو که نداشتی..نه؟
لاله ی گوشم رو بین دندون هاش گرفته بود و آروم گاز میگرفت،حسِ خوبی داشت. °خداحافظ تصمیمات عاقلانه ?°

°کی حرف از رفتن زد!°
وقتی منو سمت خودش چرخوند درجا خشکم زد.
زیر نور طبیعی خورشید چهره ش خیلی بهتر از قبل به نظر میومد.شاید فقط یکم صورتش واضح تر شده بود اما منو شگفت زده کرده بود،مطمئن بودم یه بلایی داره سر سیستم عصبیم میاد ،هرکسی هم جای من بود توی این جذابیت منجمد کننده ی نگاهش گم می شد. بیشتر از این نمی تونستم بهش خیره بشم ،نگاهمو ازش گرفتم و سرمو انداختم پایین، چونه م رو گرفت و دوباره سرمو بالا آورد ، لب هاش روی لبام فشرده شد. بوسه ی گرمی به عنوانِ صبح بخیر!
در حال بوسیدنِ بینی،گونه و پیشونیم پرسید:خوب خوابیدی؟
با هر بوسه ش ته دلم خالی میشد:اهوم..
لباسش رو دوباره تنم کرد، بدون هیچ شکی قرار بود بمونم!!!

-برای صبحونه چی میخوری؟
°تو° – فرقی نمیکنه..

من رو داخل بالکن برد،یکم پیش وقتی تمام تمرکزم روی تماس خصوصی سهون بود اصلا به اینجا توجه نکرده بودم، انتهای تراس بزرگش، میز مرمریِ مربع شکلی به همراه یک جفت مبلِ اشرافی که دو طرف میز چیده شده بوند قرار داشت.

-چای
یا قهوه؟
-قهوه، لطفا.
-باشه..بشین من یک دقیقه ی دیگه بر میگردم.

اولش همون طور که ازم خواست روی یکی از مبل ها نشستم ولی بعد دوباره از جام بلند شدم و با تعجب به منظره ی تپه های پر از درخت و خیره کننده ی روبه روم خیره شدم.
من حتی نمیدونستم کجام! مطمئنا هنوز داخل سئول بودم،موقع اومدن هم چندتا اقامتگاه مثل همینجا، اطراف خونه ش دیدم.
معنیش این بود که من در جایی شبیه به روستای بچه پولدارا یا یه همچین چیزی،اطراف سئول بودم! البته واقعا نمیدونستم اصلا همچین جاهایی وجود دارن یا نه?
-قشنگه نه؟
سهون سینی به دست که به نظر میومد داخلش دوتا بشقاب و دوتا فنجون بزرگ قهوه گذاشته پشت سرم ظاهر شد.
-آره ،از این بالا خیلی عالیه.
روبه روش روی مبل نشستم،یکی از بشقاب ها که چندتا شیرینی داخلش بود رو به همراه قهوه جلوم گذاشت.
یکم از قهوه مزه کردم،خوش طعم تر از حد انتظارم بود،یک نفس بقیه ش رو هم سر کشیدم،طعم تند و تیزی داشت،تلخیش ذهنمو باز میکرد.- این بهترین قهوه ای بود که تا حالا خورده بودم!!
-پس جای خوش حالی داره..
آروم خندید و ادامه داد:ببینم عجیب و غریب یا بی مزه یا همچین چیزی که نبود؟نه؟
چشمام از یادآوری حرفایی که زده بودم گرد شد، من از پدرش به عنوانِ مخترعِ عجیب و غریبِ یه قهوه سازِ بی مزه نامبرده بودم . طبیعتا پسر مخترعِ قهوه ساز عجیب، از همون قهوه ساز عجیب استفاده می کرد.
شهرت پدرش بی دلیل نبود،این قهوه واقعا طعم فوق العاده ای داشت.
دوباره دست و پامو گم کردم:به خاطرش معذرت میخوام..اون موقع واقعا از گفتنِ عجیب و غریب منظوری نداشتم..منظورم این بود که قهوه ش..

حرفمو قطع کرد:آروم باش لوهان.من فقط دارم سر به سرت می ذارم.
و لبخندی تحویلم داد
°بازم اون لبخند..°

برگشتم به وضع عادیم:پس دیشب پدرت داماد بود..درسته؟
-آره
ساده و کوتاه جواب داد،لحنش نشون میداد هیچ علاقه ای به موضوع ِ گفت و گومون نداره اما من میخواستم در موردش بیشتر بدونم،محتاطانه پرسیدم: و مادرت؟
-پدر دوباره ازدواج کرد..مادری وجود نداره.
انقدر سرزنده و ریلکس حرف می زد که انگار داره در مورد وضع هوا حرف میزنه!
صورتش هم هیچ تغییری نکرد. درست مثل همیشه جذاب بود اما خیلی خنثی، زیادی خونسرد، زیادی بی تفاوت.
بِهم که نگاه کرد از سوالم پشیمون شدم ،احساس کردم چشمام داره اشکی میشه، بهت زده گفت:شبیه آدمایی شدی که قراره بزنن زیر گریه!
و بلند خندید.
دستم رو به علامت منفی تکون دادم:من نه..من..
گلوم رو صاف کردم:متاسفم.
لبخند زد:نباید باشی..پدرِ من جزو بی تفاوت ترین آدمای این سیاره ست..من هیچ انتظاری ازش ندارم.
ابرو هاش رو بالا برد :بیا راجع به تو حرف بزنیم..
-من تازه فارغ تحصیل شدم .الانم دارم برای CPA میخونم.
به نظر میومد براش جالبه:حسابداری هوم؟این خیلی..دور از انتظاره.

نه واقعا، من همیشه با اعداد رابطه ی خوبی داشتم :تو چی کار میکنی؟؟
-توی یه شرکت مشغولم..بیشتر کاغذ بازی..

بعد از اون چیز دیگه ای برای پرسیدن به ذهنم نرسید.-خب راستش خیلی چیزا داشتم که بپرسم اما ترجیح دادم این کارو نکنم. به نظرم از اون تیپ آدمایی بود که برای حریم شخصیش ارزش قائله و همیشه فاصله ش رو با آدمای اطرافش حفظ میکنه.
سکوتی که تا دقیقه ی بعدی بینمون بر قرار شد جو رو برام سنگین کرده بود، حتی نشستن روی مبلم برام کار سختی بود، هر دو دست از خوردن کشیده بودیم اما سهون یک اینچ هم از جاش تکون نمی خورد.از پشت فنجون قهوه بهم نگاه میکرد و بدون قطع کردن ارتباط چشمیش فنجون رو به لب های قرمزش نزدیک میکرد.،یه پاش رو روی پای دیگه ش انداخته بود و با چشم هاش به لخت کردنِ من ادامه میداد.
نگاهش تیز و تحریک کننده بود.برای فرار کردن از سنگینیش سرم رو توی بشقاب فرو کرده بودم و با شیرینی هایی که دیگه داشتن به آرد تبدیل میشدند (از بس خوردشون کرده بود?) بازی میکردم.
صدای خنده ش باعث شد سرمو بلند کنم و بهش نگاه کنم . هضم تلاقی نگاهمون به اندازه کافی برام سخت بود اما وقتی لبهاش رو با زبونش تَر کرد..هووف لعنتی..
همه ی این کاراش عمدی بود .مطمئن بودم?
با لحن بی تفاوتی پرسید:امروز حال و حوصله ی چه کاری رو داری؟!
-خب..راجع بهش فکر نکردم..
تک تک سلول های بدنم داد میزدنن که °میخوام با تو باشم° ،البته جای شکرش باقیه که سلول ها نمیتونن حرف بزنن ?

-شنا دوست داری؟
-آره، فکر کنم.

وقتی داشتیم از پله ها پایین می اومدیم نمای کلی از خونه ش به دست آوردم.
سقف خیلی بلندی داشت و پنجره های مستطیل شکل و خیلی بزرگ و زیبایی که همه جای خونه بودند .
انقد همه جا تمیز و مرتب بود که از پا گذاشتن رو کف خونه احساس گناه میکردم.
دو طبقه بیشتر نداشت ،اما به اندازه ی کافی بزرگ و البته پر از مبلمان و اثاثیه ی اشرافی و گرون بود.
از اون خونه هایی بود که توش هم احساس راحتی میکردی هم ترس..
یه جورایی مثل خود سهون..راحت ولی ترسناک..

منو به سمت دری راهنمایی کرد که به استخر عجیبش می
رسید،جایی که حسابی متحیرم کرده بود.
دور تا دور استخر رو به جای دیوار پنجره های بزرگی احاطه کرده بودند ،حتی سقفش هم شیشه ای بود و همین طور خود استخر شکل هندسی پیچیده ای داشت که اصلا ازش سر در نمی آوردم اما هرچی که بود خیلی خیلی خوب بود!

منو به دنبال خودش تا کنار صندلی های گوشه ی استخر برد،ریموتی رو از روی میز ِکنار صندلی برداشت ،چند تا دکمه رو فشار داد و به سرعت صفحه های بزرگی ، پنجره ها و البته سقف رو پوشوندن،استخر توی تاریکی فرو رفت انگار دوباره شب شده بود!
چند تا دکمه ی دیگه رو هم فشار داد و نور افکن های زرد رنگی که هر گوشه ای از سقف قرار داشتن روشن شدن و یه چیزی که نمیدونم چی بود روی آب موج های شکل دار خاص و هنرمندانه ای ایجاد میکرد.
دهنم باز مونده بود °این پسر واقعا کیه؟°
-زیادی لباس نپوشیدی؟
در واقع اشاره ای به معنای در آوردنشون بود.
در سکوت هر دو مشغول در آوردن لباس ها شدیدم.
بدون گرفتن نگاهمون از هم دیگه یکی یکی دکمه ها رو باز میکردیم.
هردومون همدیگه رو میخواستیم.
چیزی برای انکار وجود نداشت.
بدون لباس پریدیم داخل استخر،آب به زحمت تا بالای قفسه ی سینه م می رسید.
بی صبرانه منتظر بودم لمسم کنه اما اون چند متر دور تر سر جاش ثابت باقی مونده بود. هیچ کاری نمیکرد جز نگاه کردن به من – مثل خداهای یونانی.
نمیتونستم به سینه ش که درست مقابل چشمام خود نمایی میکرد نگاه نکنم، حتی با وجود این که بدنش زیر آب بود و نمیدیدمش، باز برام تحریک کننده بود.
بدترین شکنجه چشم های پر از هوسش بود که خیره نگاهم میکرد،قصد داشت یادم بندازه حس کردنش چه لذتی برام داره،انگار دنبال راهی میگشت تا بیشتر نیازمندم کنه..
اون اونجا بود و من بیشتر از این نمیتونستم نادیده ش بگیرم.اگه اون خودشو به من نمیداد،خودم می رفتمو و میگرفتمش!!

ذره ذره بهش نزدیک شدم،لبخند نامفهومی گوشه لبش بود، اعتماد به نفس حاصل از میل شدیدم نسبت بهش نتیجه داد بود.من باید لمسش میکردم!!

وقتی به فاصله ی چند سانتیش رسیدم با طعنه گفت:یعنی انقدر منو میخوای؟

از خجالت صورتم سرخ شد،پیشونیم رو روی شونه ی چپش فشار دادم و با صداقت گفتم:آره!

خیلی سریع دست هام زیر آب پایین تنه ش رو پیدا کرد، ناله ی طمعکارانه ای کرد.
هنوز سرم روی شونه ش ثابت مونده بود،نفس های بلندی میکشیدم.
دستامو روی پایین تنه ش حرکت دادم، از این کار لذت می برد و به همین دلیلم یه جورایی مطیع شده بود،صداهایی که از گلوش بیرون میومد توی گوشم می پیچید.درست مثل درخواست برای حرکت بیشتر!
عکس العملش رو دوست داشتم به همین خاطرم بی پروا تر شدم، انتظارش برای حرکت بعدیم رو حس می کردم،زبونم رو داخل لب های نیمه بازش بردم،بازیگوشانه داخل دهانش می چرخوندم و با زبونش بازی میکردم.
وقتی یک دفعه دست از کارام کشیدم به مرز دیوونگی رسید.
صورتم رو بین دستاش گرفت:با من..بازی نکن!
چشم های عصبانیش می درخشیدند،این قدرتو دوست داشتم،با کنایه گفتم:یعنی انقدر منو میخوای؟
با جدیت جواب داد:آره

کلمه ها از دهانم فرار میکردند:پس منو ببوس!!
و اون این کارو کرد.ذره ذره از پا درم می آورد،طعم شیرینش داخل دهنم پخش می شد.شهوانی تر و لذت بخش تر از چیزی بود که می تونستم تصور کنم.

با صدایی که به سختی می تونستم بشنوم زمزمه کرد:لوهان..تا وقتی که بتونی ستاره ها رو ببینی،امشب با هم تا آخرش میریم…

 

ممنونیم بابات پوسترای قشنگتون

نگران نباشید همه رو استفاده میکنم به ترتیب



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





170
نظر بگذارید

avatar
165 نظرات
5 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
147 نظرات نویسندگان
baran.nsyفاطمه#SjTssAri نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baran.nsy
مهمان
baran.nsy

میکشه بچم و این ای خدا

فاطمه
مهمان
فاطمه

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (66).gif

#Sj
مهمان
#Sj

من دو قسمت قبل و‌نخوندم :/

Tss
مهمان
Tss

چپتر قبل و هنو نخوندم 🙂
عب نره مهم نی ^^
حرفایی که لولو به خودش میزنه عالیه ..
دارم با این فیک خیلی حال میکنم :/

Ari
مهمان
Ari

Khaste nabashi