14 👁 بازدید

stranger ep29

قسمت 29 فیک غریبه به ترجمگی دوست عزیزمون setistarlight

سخنان گوهربار مترجم:

سلام 🙂 یوهاهاها این سری زود اومدمممم. تولد آقا پیشیمون هپی مپیییی صد سال به این سالهااا^ ^ اهم. راستش این قسمت اصلا مناسب یه جشن نیست.. ولی خب دیگه چون شما کلا از دیدن غریبه خوش حال میشین :))) و به قول فرناز جونی تولد سهون و هفته ی هونهان و تولد لوهان و این ماجراها رو داشتیم گفتم این قسمتم آماده کنممم ^_^ امم یک توصیه..نمیدونم تاحالا براتون پیش اومده از صمیم قلب یک نفرو باور داشته باشین اون آدم گند بزنه به کل اعتمادتون؟ و بعد به این همه سادگی و زود باوری خودتون لعنت بفرستین؟ و اونقدر اون آدم براتون مهم باشه که هنوز نتونین ازش متنفر باشین؟ اگه پیش اومده..این قسمت رو با به یاد آوردن اون حس بخونید . چون دقیقا همین جریانات رو داره و واقعا خیلی دردناکه..این طوری می تونید با وجود این ترجمه ی افتضاح با متن ارتباط برقرار کنید 🙂 عاها و یک نکته ی دیگه . قسمت بعدی قسمت آخر هستش. من دو قسمت after story رو رو سایت نمیذارم . به انتهای فایل پی دی اف داستان اضافه میکنم . یعنی روزی که داستان برای دانلود گذاشته میشه آخرش اون دو قسمت رو هم داره. و این که برای ترجمه ی سریع تره اون دو قسمت من یک عدد مترجم گل نیاز دارم که یکی از پارتا یعنی پارت سی و یک رو ترجمه کنه. اگه کسی حاضر نشه میوفته دو سال دیگه چون کنکور نزدیک شده و سر همه شلوغ 😐 پس اگه دوست داشتین زودتر پرونده ی این فن فیک بسته شه خوش حال میشم اعلام آمادگی کنید .امم دیگه همین..بفرمایید ادامه عاها راستی کامنت یادتون نره ^_^

Colors stranger 29
وسط اتاق به هم ریخته م ، درحال قرار دادن آخرین لباس های باقی مونده م داخل چمدونی که با سهون دیروز خریده بودیم، بودم .
با وجود این که مدام بهش میگفتم نیازی به خریدش نیس ولی اون به حرفم گوش نداد و با آوردن این دلیل که بالاخره مجبور بودم یکی بخرم چون تصمیم داشته که همین روزا به مسافرت بریم ،یک چمدونه چرم بزرگ انتخاب کرد. و با خوشحالی اضافه کرد که این کیفی که تقریبا به اندازه ی یک گونی بود قابل حمله و من باید افتخار کنم چون اگه تصمیم میگرفتیم توی کشور دیگه ای ماه ها اقامت داشته باشیم، مجبور نبودم همیشه توی دستم نگه ش دارم.
همه چیز خیلی سریع درحال جریان بود. و هیچ شک و تردیدی هم در موردش وجود نداشت . بعضی چیز ها نباید زیاد کش داده بشن چون ممکنه دیر بشه .و کاری که ما داشتیم میکردیم جزو همین دسته بود . درحال تا زدن تی شرتم به صبح های لذت بخش و شب های پر شوری که در انتظارمون بود فکر میکردم . تمام چیزهایی که همیشه دوست داشتم جلوی چشمام اتفاق بیفتند . به نظر میرسید من و سهون درحال بنا کردن چیز جدیدی بودیم . یک زندگی جدید..یک خونه ی جدید و باهمدیگه .
با تعجب از لیلی پرسیدم:تو داری گریه میکنی؟
– از سهون متنفرم! داره تو رو از من جدا میکنه .
خنده ای کردم و دستی به شونه ش زدم:بعضی شبا همینجا می خوابم . قراره نیست واسه ی همیشه و کاملا از اینجا برم .
– خودم دیدمت.
در چمدونمو باز کرد: اون لباس آبی رو هم گذاشتی این تو.اون پیرهن مورد علاقه ی توئه . این یعنی قرار نیست برگردی!!
برای آروم کردنش، پیراهن آبی رو از داخل چمدون کشیدم بیرون : اصلا میذارمش بمونه. خب؟ من برمیگردم .
بغلش کردم و صدای هق هق بامزه ش بلند شد. درحال نوازش و آروم کردنش بودم که کسی زنگ در رو به صدا در آورد.
لیلی صداشو صاف کرد و ازم جدا شد: میرم ببینم کیه.
باخنده خم شدم تا دوباره در چمدونو ببندم، زانوهامو روش فشار میدادم تا متراکم تر بشه . هیچ کلمه ای نمی تونست هیجانمو برای دیدن سهون توصیف کنه . ساده ترین چیزها،در واقع منو به بیشترین هیجان می بردند . گذاشتن لباسام کنار لباس هاش، آویزون کردن حوله م کنار حوله ی اون و گذاشتن مسواکم توی ظرفی که مسواک اونم داخلشه !
لبخند سرمستانه ای رو لب هام نشسته بود. چمدونو سمت در هل دادم و پرسیدم: کی بود لیل..
در سکوت آزاردهنده ای به پدر سهون که وسط اتاق نشیمن کنار لیلی ایستاده بود خیره شدم . تک تک حرکاتمو که چطوری با لرزش نا آرومی، چمدونو رها کردم و به سمتش رفتم، زیر نظر داشت . لیلی که انگار میدونست چه مرد عصبانی و مصممی در مقابلمون ایستاده ، سکوت کرده بود .
حتی نخواستم مقابلش بشینم: آقا ، من که بهتون گفتم نمیخوام سهون رو ترک کنم.
پوشه ای رو روی میز گذاشت: این در مورد سهون نیست..در واقع موضوع امروز یکم جدید تره : تو از من دزدی کردی!!
انگشتای دستم ناخود آگاه با خیره شدن به لیست ورود کارمندا به سایت مچاله شدن . اطلاعات شعبه ی اولسان که تغییر داده شده بودن به وسیله ی رنگ زردِ رو مخی هایلایت شده بودن . ودر هر کدوم، کامپیوتر من بود که واردشون شده بود .
برای لحظه ای از حرف زدن عاجز شدم . فکر کردم این یک توطئه است تا منو از سهون جدا کنه .بار ها و بارها به اون برگه نگاه کردم تا این که ناباوری جاش رو به انکار بی فایده ای داد: من این کارو نکردم..من هرگز همچین کاری انجام نمیدم ..
چندتا عکس جلوی صورتم انداخت و من غافلگیر به عکس هایی که روی زانوهام افتاده بودند خیره شدم . و وحشت کم کم تمام وجودمو فرا گرفت . سعی کردمو نگاهمو ازشون بگیرم.
آقای اوه با خشم گفت: پس اینا رو توضیح بده!!
با حس خشم و عذابی که در حال غرق کردنم بود به لیلی که وحشت کرده بود نگاه کردم .
– کاری که آقای لی انجام داد به نظر بیشتر از این ها جای تنبیه داشته باشه اما بدون در نظر گرفتن اعمالش اون هنوز بخشی از خانواده ی ماست اما در مورد خواهرت این طور نیست . هیچ انعطافی در مقابل اون جود نداره .و کاری که اون کرده یک جنایته.
و با لحن آروم و تهدید آمیزی ادامه داد: اگه کاری رو که ازت خواستم انجام ندی،کاری میکنم خواهرت توی زندون بپوسه!
قلبم مدادم داد میزد و همه چیزو انکار میکرد. نمی تونست حقیقت داشته باشه . امکان نداشت لیلی همچین کاری بکنه . با من نه! احساس میکردم دارم از هم می پاشم .به خواهرم که چهره ش به جای غافلگیر بودن پر از ترس بود نگاه کردم..صدام درحال شکستن بود: چه..چه کاری باید انجام بدم؟
– سئول رو ترک کنید. هر دوتون. هرگز هم بر نگردین.
وقتی آقای اوه پیروزمندانه از جاش بلند شد،بدون هیچ تلاشی برای کنترل، اولین قطره ی اشک از چشمم چکید.
– و اینکه اگه سهون در مورد هر کدوم از این اتفاقاتی که الان اینجا افتاد چیزی بفهمه قبل از اینکه داداگاه حتی یک بار تشکیل بشه،خواهرت میره پشت میله ها!
صدای بلند به هم کوبیده شدن در شنیده شد و منی که در ناباوریه بزرگی فرو رفته بود و بی حرکت، دست یخ زدمو رو دسته ی مبل فشار میدادم.
– لوهان خواهش میکنم بذار توضـ..
به سختی نفس میکشیدم. سکوت ترسناکی در مقابل هق هق های لیلی محسوب میشد.یک بار دیگه به عکس نگاه کردم و برش داشتم .باورم نمی شد که خواهرم کنار پدر جسون ایستاده . همشونو با ناراحتی پاره کردمو پرت کردمشون سمت دیوار. درست مثل اسید عصبانیت شروع به سوزوندن رگ هام کرد .
– چرا؟
دیوانه وار داد زدم: چرا؟ کی این اتفاق..
ناتوان هق هق کردمو صورتمو رو کف دستام فشار دادم: تو در مورد من و سهون میدونستی..چطور تونستی؟ با من؟
حس کردم که بهم نزدیک شد با گریه گفت: متاسفم لوهان . آقای لی رو توی عروسی دیدم. بهش گفتم بیکارم و تو هم دنبال شغلی واون بهم گفت..در مورد به دست آوردن این شرکت گفت و قسم میخورم که نمیدونستم غیرقانونیه. بعدش توی Adze برات کار پیدا کرد و من حس کردم باید در عوض این کمکش کاری بکنم و..
صدای ناله ش بلند تر شد: من نمیدونستم تو و سهون همدیگه رو می شناسید. و وقتی فهمیدم که داشتیم بودجه رو دستکاری میکردیم بابا بهم زنگ زد و گفت که مریض شده و من نمیخواستم ازت پول بخوام . و حتی سهون گریه تو در آورده بود. و ..و من فکر کردم دارم کار درستی انجام میدم.
اشک دیگه ای، درست مثل من از چشمش چکید: تو کسی بودی که همیشه برای هر دومون کار کردی و من..من میخواستم کمک..
– بس کن.
از جام بلند شدم، و با سرگیجه و بی هدف به عقب و جلو گام برداشتم و به چراغی که بین دوتا مبل و روی میز قرار داشت برخوردم و اون افتاد رو زمین.
– خدایا.
همه چیز باهم جور در میومد. سندهایی که ازم میخواست بررسیشون کنم . تماسای تلفنی مخفیانه ش . آشنایی با کسی از adze .
میخواستم انکارشون کنم اما نمیشد: تو باید بهم میگفتی لیلی. باید باهام حرف میزدی. کمپانیه دوستت؟ اون فایلا ماله adze بود؟؟
ترسیده از صدای شکستن لامپی که رو زمین افتاده بود، حرفمو تایید کرد
– ازم میخواستی بررسیشون کنم تا بفهمی یه حسابدار میتونی متوجه دستکاری ها بشه یا نه!!
میخواستم با مشت بزنم توی دیوار. میخواستم..فقط میخواستم یه چیزی رو تا حد مرگ بزنم.
به سردی داد زدم: اطلاعات نرم افزاری رو چی؟ اونا رو چطوری تغییر دادی؟ چطوری؟
– اون..اون روزی که اومدم به دفترت پسوردشو بهم دادی.
درمانده و بی حس شده بودم: اون کلاهبرداری هات. همه ی اون نقشه های قبلیت فقط یه بازی بچگانه بودند و من هیچ اهمیتی بهشون ندادم اما الان..تو این همه پول از یک کمپانی دزدیدی! و اون کمپانی Adze ست . به عواقبش فکر نکردی؟ که ممکنه به خاطرش بری زندان؟
متشنج با پا ضربه ای به میز زدم.
بدن بی حال لیلی رو زمین افتاد: من خیلی متاسفم..
اون مدام تکرار میکرد: متاسفم..من ..من متاسفم لوهان.
روی زانوهاش نشسته بود و با احساس گناه به خاطر اشتباه در اومدن تمام حساب و کتاب هاش و نتیجه ش گریه میکرد . با حس عذابی که درحال سوزوندن قلبم بود، شونه های افتاده شو بین بازوهام گرفته م . چشم های غمگین و افسرده ش با پشیمونی نگاهم میکرد.
نفسی کشیدم و زمزمه کردم: من درستش میکنم .
احساس میکردم قفسه ی سینه م میخواد بزنه بیرون . زجری که میکشیدم فراتر از یک احساس بود..انگار سرم داد میزد که من باختم..من و سهون قبل از شروع شدن جنگمون همه چیز رو باختیم .

××××
– چرا انقد دیر کردی؟
سهون بدون منتظر شدن برای جوابم منو داخل خونه کشید.
با احساس نیازم برا گذاشتن پیشونیم روی شونه ش و گریه کردن ، گفتن تمام اتفاقایی که افتاده ،مبارزه میکردم.
– هنوز وسایلتو نیاوردی؟
در ورودی رو باز کرد: نمیدونی چی شده! مطمئنم عاشقش میشی!! امروز رفتم مغازه ی خوار و بار فروشی ( 😐 ) .
با ذوق مدام لبخند میزند: میدونستی اونا اون ست مسواک زوجی رو دارن؟؟ میدونستم از این چیزای بامزه خوشت میاد، برای همین گرفتمشون.
از آغوشش خودمو بیرون کشیدم و به سردی گفتم: سهون . من قرار نیست بیام اینجا.
لبخندش محو نشد: لیلی مخالف بود؟ پس باید یه مدت صبر کنیم؟اشکالی نداره می تونیم یک هفته صبر کنیم و بعدش..
– بیا..
دندونامو رو هم فشار میدادم. احساس میکردم همه ی اعضای بدنم مجبورم میکنن اینو بگم: بیا اینو تمومش کنیم.
لبخند روی لب هاش قرمزش ماسید:اینو؟ منظورت اینه که هنوز نمیخوای بیای خونه ی من؟
سرشو تکون داد:عیبی نداره..میتونم باهاش کنار بیام ..فقط زمان لازم داری تا درباره ش فکر کنی. مشکلی باهاش ندارم..
– بیا تمومش کنیم.
اشک های مخفی شده م راه گلومو سد کرده بودند: دیگه بیشتر از این نمی تونم باهات باشم .
کلماتی که هرگز نمیخواستم بگم از دهانم خارج میشدند: دیگه نمیتونم توی این رابطه باشم .
جوری حرفام احساساتشو آزرده کرد که انگار زیر چرخ های ماشین سنگینی لهش کرده م .
– ببخشید؟؟
اصلا نمی تونست حرف هایی که گفتمو قبول کنه یا حتی باورشون کنه.
تکرارش کردم: من دیگه نمیخوام به این رابطه ادامه بدم!
خیلی واقعی به نظر میومد. حتی برای خودم.
عصبانیت توی چشماش ظاهر شد: منظورت از این حرفا چیه لوهان؟ این شوخی لعنتیت اصلا هم خنده دار نیست.
دست های لرزونم رو داخل جیبم گذاشتم:من کاملا جدی ام .
با نگاه جدی بهش خیره شده بودم. صورتمو ماسک یخ زده ای پوشونده بود که تمام اشک هایی که قلبم درحال ریختن بود رو پنهان میکرد: دیگه نمیخوام باهات با..
به خودش لرزید، جلو اومد تا دستمو بگیره: چه اتفاقی افتاده؟؟
سریع عکس العمل نشون دادمو خودمو کشیدم عقب: خواهش میکنم.
ترس و وحشتش تبدیل به عصبانیت شد: کار پدرمه؟ تو دیدیش؟ هیجین؟ اون چیزی بهت گفته؟
دست هاشو مشت کرده بود و به شدت تلاش میکرد از شدت ناراحتی منفجر نشه و کار اشتباهی نکنه .
با لحن ترسیده ای گفتم: خودم میخوام
با عصبانیت داد زد:لوهان!
نفرت و نا امیدی توی چشماش ظاهر شد: نمیخوای بیای اینجا زندگی کنی؟باشه قبول .ولی لطفا از این حرفای مزخرف تحویلم نده.به حد مرگ می ترسونیم.
پشتمو بهش کردم و ازش دور شدم بدون این که بدونم چشم هام از شدت درد خیس شدن.
دست های سردم درحال چرخوندن دستگیره ی در بود که دو تا بازو از پشت در آغوشم گرفت: این کارو نکن.
پشتمو بیشتر به تن گرمش فشار داد درحالیکه لحن صداش درحال تبدیل شدن به التماس عذاب آوری میشد: ما گفتیم هرچیزی سر راهمون باشه رو باهم دیگه رد میکنیم مگه نه؟ خواهش میکنم بیا در موردش حرف بزنیم..
حرکت لب هاشو، و نفس های گرمی رو که به گردنم میخورد خوب حس میکردم : باهام حرف بزن.خواهش میکنم..ما که امروز صبح خوب بودیم ..من فقط..من کار اشتباهی انجام دادم؟ بهم بگو تا جبرانش کنم.بگو اگه من کار خطایی کردم..تغییرش بدم..هرکاری میکنم..فقط بهم بگو.
تک تک حرفاشو باور داشتم.میدونستم چه قدر صادقانه ست و این همه چیز رو آزاردهنده تر میکرد . سعی کردم نگاهمو به جای دیگه ای بدم .و به خاطر شنیدن صداش یا عطری که میخواستم وجودمو پر کنه و یا به وسیله ی بازوهایی که آرزو داشتم همیشه درآغوشم بگیرند، کار اشتباهی انجام بدم .
رنگ سیاه و سفید اتاقش ذهنمو به خودش مشغول کرد . متوجه شده بودم که سهون چه قدر همیشه نسبت به چیزای مهم دور و برش بی تفاوت بوده. چه قدر به همه چیز بی علاقه بوده که حاضر شده بود توی همچین خونه ی غمگینی زندگی کنه . ولی حالا فهمیده بودم که همه چیزش تغییر کرده . وقتی که با من ملاقت کرد همه چیز درباره ی اون تغییر کرد . من رنگ های شادی رو به زندگیش آوردم. رنگ فندقی شیره ی افرایی که روی پنکیک هاش می ریختم . رنگ آبی درخشان لباس هایی که توی کمدش آویزون کردم. . رنگِ قرمزِ هیجان انگیزه نیمه شب هامون که هرگز فراموشش نمیکردیم..
اما من مجبور بودم دوباره دنیاشو سیاه و تاریک کنم. باید میذاشتم بره.
– تو دوباره داری تنهام میذاری..گفتی هیچ وقت دوباره اینکارو نمیکنی.
با اشکی که رو گونه م غلتید گفتم:حرفمو پس می گیرم.
– دروغ نگو.
جفت دستاشو گرفتم و از خودم دورش کردم اما آغوشش تنگ تر شد.
– داری عذابم میدی سهون.
داد زدم: بذار برم.
اما اون نذاشت. نه برای مدتی طولانی و البته لحظاتی دلخراش..
– تو واقعا داری عذابم میدی.
و بالاخره گذاشت.اون گذاشت برم .
با تمام سرعتی که میتونستم از اونجا اومدم بیرون .بیرون از خونه ش، بیرون از دنیای اون. پاهام از سرمای شبی که هیچ ماهی توی آسمونش نبود به شدت می لرزید. بدون حتی یک نگاه به اون مکان سوار تاکسی شدم. می ترسیدم نظرم عوض شه.
به خودم گفتم: تو انجامش دادی. دیگه تموم شد.
خودمو راضی کردمو به منظره ای که از مقابلم رد شده بود و این مدت هر روز میدیدمش خیره شدم.
به یاد آوردم که چطوری حتی موقع رانندگی دستمو توی دستش میگرفت و اصلا به این توجه نمیکرد که این طور رانندگیش سخت تره و من چطور جلوی خودمو میگرفتم تا به شخص فوق العاده ای که با تمام وجود میدونستم ماله منه خیره نشم. اما حالا همه ی این ها تبدیل به خاطرات بیهوده ای شده بودند که دیگه هرگز تکرار نمی شدند و دوباره رخ نمیدادن.
حس خیلی بدی بهم میداد. ترک کردنش حس خیلی وحشتناکی بهم میداد.
خونه م هیچ وقت انقدر خالی از احساس به نظر نمیومد. در رو پشت سرم بستم و چشم هام مرطوب شدن. روی زمین افتادم. زانو هامو دردناک توی آغوشم گرفتم ، انفجار غم انگیزی صورتمو خیس کرد. اشک های درشتی روی گونه ی رنگ پریده م جاری شدند . سنگ های یخی که اولش تلخ بودند بعدش عصبانی و من فکر میکردم این خاصیتشون باعث میشه حس بهتری داشته باشم اما دردمو آروم نکرد. حتی یک ذره هم فایده ای نداشت. هیچ وقت انقدر حس ناتوانی نداشتم.
ضربات چکش مانندی که اول در و بعد قلبم رو می شکستند و به صدها قطعه تبدیل میکردند شنیده شد: لوهانا..!
صدای عصبانیش ، بلندی صدای در زدن های قدرتمندشو می پوشوند: در رو باز کن .
کف دست هامو روی دهنم فشار دادم . سعی کردم جلوی شنیده شدن هق هقمو بگیرم و اشک های قطع نشدنیمو آروم کنم .
ضربه زدن بهشو ادامه میداد و من می تونستم انعکاس تک تک مشتاشو پشتم ، احساس کنم: این در لعنتی رو باز کن لوهان.
با لحن جدی گفت: تا وقتی در رو باز نکنی از اینجا نمیرم .
برای مدتی،سکوت درست مثل تاریکی شب همه جا رو فرا گرفت تا این که صدای حرکتشو شنیدم که به سمت دیگه ی در رفت و صداش با اکوی متفاوتی شنیده شد: اگه نذاری بیام تو ، شبو همین جا میخوابم . من اجازه نمیدم ترکم کنی. دیگه هرگز این اجازه رو نمیدم.
در سکوت غم انگیزی سمت اتاقم رفتم چون اگه یک کلمه دیگه از حرفاشو میشنیدم در رو باز میکردم و تسلیم می شدم . روزی که آخرین بار اینطوری در خونمو زد به یاد آوردم . بهم ثابت شد که بودن در کنارش بهترین تصمیمی بود که تا اون موقع گرفته بودم . حداقل خودمو با این فکرها که روز هایی رو کنارش گذروندم ، روزهایی که درهرکدوم به اندازه ی یک عمر ده برابر شادی خالص و عشق تجربه کردم ، دلداری دادم . با خودم فکر کردم که شاید بیشتر خواستن اشتباه بود . شاید این تمام چیزی بود که برای ما نوشته شده بود .. شاید قرار بود فقط از یک مسیر عبور کنیم اما قرار نبود در انتهای اون مسیر همدیگه رو ملاقات کنیم.
ساعت دو صبح بود و هیچ صدایی جز صدای نفس های سنگینش از پیاده رو شنیده نمیشد. به آرومی، درحالیکه با هر دو دست، چمدونو گرفته بودم در رو باز کردم . کنار در، تکیه زده به دیوار خاکستری خوابش برده بود . چشم هاش بسته بود و بخار نفس هاش توی اون هوای سرد به وضوح دیده میشد . تاریکی شب سرمای سختی رو به همراه داشت . و اون در برابرش می لرزید و منتظر بود تا من بهش اجازه بدم بیاد داخل.
به آرومی روش خم شدمو بوسه ای به پیشونیش زدم – بوسه ای که آرزو داشتم برای همیشه رد گلگونی از خودش به جا بذاره .
با صدای ضعیفی در برابر پیشونیش زمزمه کردم : دوستت دارم .
و بعد اشکی از چشمم لغزید . اثر نا امیدانه ای که از شقیقه ی من به پایین کشیده شد و رو یقه ی پیراهنش افتاد.

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





96
نظر بگذارید

avatar
79 نظرات
17 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
73 نظرات نویسندگان
baran.nsyhermainiمائده94afsaneh LCSmaryam نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baran.nsy
مهمان
baran.nsy

دلم گرفت

hermaini
مهمان
hermaini

لیلی احمق….آخی لولو م خیلی واسش ناراحت شدم
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif
مرسی

afsaneh LCS
مهمان
afsaneh LCS

ممنونم عالی بود آجی سری آپ کن مرسی

maryam
مهمان
maryam

عالی‏ ‏بود‏ ‏ولی‏ ‏نمیتونه‏ ‏جلوی‏ ‏منو‏ ‏بگیره‏ ‏تا‏ ‏یه‏ ‏بنده‏ ‏خدایی‏ ‏رو‏ ‏نکشم…

mamnon aji

پریوش
مهمان
پریوش

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (24).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/23519_frustratedf.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif