4 👁 بازدید

stranger ep28

قسمت 28 فیک غریبه با ترجمه ی دوست عزیزمون setistarlight

حرفای مترجم:

سلام بر رفقای متعجب، عصبانی، خوشحال و کلا هرکسی که یک ماهه منتظره این مترجم نسبتا تنبل پیداش بشه 😐 سال نوتون مبارک 😐 من کلا حرفی برای دفاع ندارم برعکس همیشه :))))می تونید قشنگ فحش و فحش کاری و دمپایی و تخم مرغ و گوجه پرت کنید 😐 ببخشید اگه ترجمه بده.کیبرد باهام غریبی میکرد اصن یه وضعی 😐 امیدوارم خوشتون بیاد در کل^________^ بازم عذر خواهی گندههه..اودافززز

Stranger 28 Whoosh

مدت زیادی جز سکوت و نگاه های سرد و متهم کننده ی آقای اوه چیزی بین ما سه نفر اتفاق نیفتاد.
سهون آروم گفت: برو داخل لوهان.
به سمت راهرو قدم برداشتم و از کنار پدر سهون که خیلی عصبانی به نظر میومد گذشتم. نگران بودم که هلم بده یا جلوی راهمو بگیره اما با وجود تمام انرژی منفی و بدی که میتونستم از سمتش حس کنم بیشتر حواسش به سهون بود و سعی میکرد محتاط باشه. تک تک سلول های بدنم التماس میکردن فرار کنم و یه جایی پنهان بشم اما غیر ممکن بود اجازه بدم توی همچین وضعی سهون یک ثانیه از جلوی چشمم دور بشه. دور تر از در آماده برای شروع هرج و مرج شوم و ترسناکی ایستادم.
حرفای پدرش یک دفعه شروع شد: توضیح بده سهون..بگو..بهم بگو چرا همراه این پسری؟
از بین دندون های روی هم فشرده شده ش حرف میزد. دیگه نتونست عصبانیتشو کنترل کنه : به همین دلیل نامزدی رو به هم زدی؟ به خاطر یه پسر؟
سهون رک و راست جواب داد: بله . تصمیم داشتم بلافاصله بعد از پروژه ی اولسان همه چی رو بهتون بگم .
هیچ لرزش صدایی یا هیچ اثری از ترس دیگه توی صورت سهون دیده نمیشد. قاطعانه گفت: من و لوهان با همیم.
– تو.خدایا.. لعنت.
دستای آقای اوه مشت شده بودند . . صدای ترسناکش هر لحظه بلند تر میشد : تو عقلتو از دستت دادی؟ این تو نیستی سهون . چه بلایی سرت اومده؟ این اون چیزیه که به خاطرش شغلتو از دست دادی؟ کاملا مشخصه که دیوونه شدی . تو مایه ی رسوایی منی .
نفس سنگینی کشید: همین حالا تمومش کن . فردا اول وقت برگرد دفترت و..
سهون داد زد: من هیچی رو تموم نمیکنم پدر. هیچ وقت.
پدرش با ناباوری تکرار کرد:هیچ وقت؟ چی؟
عصبی خندید: داری بهم میگی اگه این شخص وجود نداشته باشه میمیری؟
در مقابل جواب داد: نه . من نمیمیرم. باید زنده باشم و زندگی کنم..بقیه ی عمرمو برای داشتن این پسر زندگی کنم.
با شنیدن حرفای سهون قفل کرده بودم.
– خودت میفهمی داری چی میگی؟؟
آقای اوه انقدر عصبی بود که می ترسیدم زمینو زیر پاش خراب کنه .
– تو داری بدترین تصمیم ممکنو میگیری. این خودت نیستی سهون. محض رضای خدا اون یه پسره!!
– هیچ کدوم از چیزایی که میگی باعث نمیشن من ازش جدا بشم..من هیچ وقت تاحالا ازت چیزی نخواستم پدر. همیشه هرکاری که تو ازم خواستی کردم. هیچ وقت هیچ سوالی ازت نکردم، هیچ دلیلی نخواستم . لوهان بهترین انتخاب برای منه..تمام چیزی که ازت میخوام اعتماده..بهم اعتماد کن.
– تاحالا فکر کردی مامانت با دیدن کارایی که داری انجام میدی چه فکری میکنه؟؟
عصبی شد: مامانو وارد این قضیه نکن . تنها چیزی که توی ذهنمه لوهانه . تنها چیزی که می بینم لوهانه . اگه نتونی قبولش کنی واقعا متاسف میشم اما قرار نیست نظرمو تغییر بدم
آقای اوه تهدید کرد: اگه به این کار ادامه بدی همه چیزو ازت می گیرم.
– همه چیز ِ من لوهانه و قرار نیست اونو از من بگیری.
سهون در خروج رو باز کرد: متاسفم پدر اما مجبورم ازت بخوام که اینجا رو ترک کنی.
.اگه فقط نگاهش به آینه می افتاد، از آتیش داخل چشماش خودش هم می سوخت: باید از خودت خجالت بکشی.
فک سهون از شدت ناراحتی منقبض شد، دیدن این وضعیتش رنجم میداد: اینجا خونه ی منه پدر.لطفا برو
پدرش قبل از اینکه از در خارج بشه آروم گفت: اینجا کارمون باهم تموم نمیشه .
رو تک تک قسمت هایی که پا گذاشته بود آثار خشم و غضب هم انگار باقی میموند. سهون محکم در رو به هم کوبید . برای چند ثانیه ی دردناک و قبل از این که به سمتم بیاد، مکث کرد .
محکم بازوهاشو دورم حلقه کرد و منو به خودش فشارد و من چشم هامو بستم و لباسشو بین مشت هام مچاله کردم .
گفتم: متاسفم که مجبور شدی با این وضعیت روبه رو بشی.
– من متاسف نیستم
صورتمو بین دست هاش قاب کرد: من میخوام کنار تو باشم .
رو نوک پام بلند شدمو لب هاشو بوسیدم: منم میخوام کنار تو باشم.
دوباره و محکم تر در آغوشم گرفت انگار که آخرین چیزی که براش باقی مونده رو نگه داشته.
درحالیکه صورتم روی سینه ش فشرده میشد با لبخند گفتم: فکر کنم آبجو لازم دارم.
– ظاهرا منم همین طور!!
جای تعب داشت که چطور هنوز می تونستم لبخند بزنم . همه چیز داشت از هم می پاشید. اخراج سهون ، تعلیق شدن جسون. دزدیه لی از از شرکت و در نهایت هم فهمیدن آقای اوه در مورد رابطه ی ما .فکر نکنم دیگه بدتر از این ممکن بود اتفاق بیفته.
تنها چیزی که برا من و سهون باقی مونده بود، همدیگه بودیم . با فکر کردن به سختی های در پیش رو، ترس غیر قابل انکاری وجودمو فرا میگرفت . اما با تماشای اطمینان سهون برای جنگیدن به خاطر رابطه مون ، می تونستم خودمو قانع کنم که هر اتفاقی هم که می افتاد ما از پسش بر میومدیم.
سرمایی که سیاهی آسمون شب به قلبم میداد کم تر از سرمای خود هوا نبود. من و سهون توی ایوان خونه ش ، درحالیکه پتویی دور خودم پیچیده بودم نشسته بودیم .کمی از مایع ِ قوطی یخی رو چشیدم، تیزی مزه ی آبجو اعصاب آشفته مو آروم میکرد.
تمام شجاعتمو جمع کردم و پرسیدم: ازش پشیمونی؟ منظورم..از انتخاب کردنه منه.
– نه لوهانا..
دستمو توی دستش گرفتو بهم خیره شد: تنها چیزی که ازش پشیمونم دیر شناختنه توئه و بس. بهت قبلا گفتم، من اون شب تصمیمو گرفتم و هرگز هم قصد ندارم تغییرش بدم.
یکم تردید داشتم برای گفتن اما به این نتیجه رسیدم که باید گفته بشه: در مورد مادرت شنیدم…هیجین بهم گفت.
سهون نگاهشو ازم گرفت و برای یک ثانیه ترسیدم که حرف اشتباهی زده باشم .
– متاسفم که مجبور شدی از یکی دیگه درباره ش بشنوی…
-نه..اینطوری نیست..من فقط..من متنفرم که مجبورت میکنم این کارا رو انجام بدی. . احساس میکنم دارم زندیگتو نابود میکنم..
به سرعت جواب داد: اگه ترکم کنی، من نابود میشم . نذار این فکرا اذیتت کنند..اگه تو به رابطه مون باور نداشته باشی، من چطور می تونم یا اصلا چرا باید جلوی پدرم بایستم؟؟
– سهون من..
– پدرم، هنوز پدرمه . مادرمم همین طور . احترام و عشقم به اونها تغییری نمیکنه . اما من بخش بهتری از زندگیمو در گذشته، صرف انجام دادن کارایی در زندگیم کردم که فکر میکردم اون ها رو خوشحال میکنه .اما وقتش بود منم سهم خودمو از شادی زندگی پیدا کنم و پیداش کردم که اون خوشحالی برای من تو هستی . پس هیچ وقت ِ هیچ وقت برای یک لحظه هم فکر نکن که اونها و هر چیزی که میگن ممکنه باعث بشه که من نظرمو تغییر بدم .
بالاخره سمتم برگشت : بهت گفتم که وقتی با منی ، یعنی با من میمونی همیشه. وقتی همچین حرفایی میزنی، اذیتم میکنی .وقتی میذاری با حرفاشون ذهنتو درگیر کنن اذیتم میکنی، کمترین چیزی که ازت میخوام اعتماده..بهم باور داشته باشی .باور داشته باشی که من هرگز اجازه نخواهم داد کاری انجام بدن که نتیجه ش از دست دادن همدیگه باشه.
هیچ کلمه ای برای گفتن نداشتم اما سهون کارشو فوق العاده بلد بود، شنیدن توضیحاتش خیلی آرومم کرد. حس میکردم که حالا با این آرامشی که ازش گرفتم میتونم با کل دنیا بجنگم.
تنها کاری که تونستم انجام بدم لبخند زدن بود.
باحالتی که انگار انتظار عکس العمل بیشتری رو داشت گفت: لووهان من اینا رو نگفتم که تو لبخند بزنی 😐 اصلا گوش دادی چی گفتم؟
لبخندم تبدیل به خنده ی آرامبخشی شد،درحالیکه سرمو تکون میدادم گفتم: فقط داشتم فکر میکردم که توی زندگی قبلیم چه کار خوبی کردم که نتیجه ش شده ملاقات با آدم عالی و محشری مثل تو
چشماشو شکست خورده بست: من همین الان از اینجا میرم بیرون، توی جنگلی،دشتی، صحرایی، قلبمو از سینه م در میارم پرت میکنم ته چاه 😐 بعدش می تونی تا دلت میخواد واسم دلبری کنی و این همه کیوت بازی برا..
بی هوا روی میز مقابلش نشستم و لبهاشو بین لبهام گرفتم: ما رابطه مونو قطع نمیکنیم.
– نمیکنیم.
و فاصله ی چند اینچی باقی مونده بینمون رو تموم کرد.
در برابر شک و تردید ها، در مقابل قضاوت های مردم اطرافمون من تصمیم گرفتم در برابر همه چیز ناشنوا باشم جز صدای سهون. تصمیم گرفتم نابینا باشم در برابر هر رفتاری جز رفتار سهون و بی حس باشم در برابر هر احساسی جز عشقم برای سهون . کسی که گفته بود شادی یک انتخابه کاملا حق داشت.و مردی که من عاشقش بودم،انتخابم کرده بود.. 🙂 + من کم کم داره به لوهان حسودیم میشه ها 😐 +
نباید سرکار میرفتم. خودم بهتر می دونستم و سهون هم همین طور. برای یک ساعت تمام تلاششو برای متوقف کردن من انجام داد.خواست حداقل همراهم بیاد تا کمپانی اما بدون شک من نمیتونستم یک بار دیگه شاهد توهین وتهدید های پدرش نسبت به سهون باشم . و اگر اتفاقات شب گذشته همه چیز رو ثابت میکرد پس رابطه ی ما خیلی قوی تر از چیزی بود که من تصور میکردم . هیچ چیز حتی پدرش نمیتونست لطمه ای به احساسات ما بزنه.
بلافاصله بعد از رسیدنم آقای اوه منو به دفترش احضار کرد . اگرچه ته دلم کمی نگران بودم اما میخواستم با تصمیم جدیدی مواجه ش کنم.
– بشین.
با لحن ملایمی حرف زد اما اصلا یه دعوت نبود.یه دستور بود.
هنوز کامل ننشته بودم که پاکت کلفتی روی میز مقابلم انداخته شد . وقتی متوجه شدم داخل پاکت چیه شرم زده و شوکه شدم : فکر میکردم فقط توی فیلما از این اتفاقات میفته. قبولش نمیکنم.
قطعات یخ رو داخل لیوان ویسکی که در دست داشت تکون داد، بر خلاف دیشب ،رفتارش به شدت آروم بود.و بیش از حد خشنود به نظر میومد انگار از قبل پیش بینی کرده بود که امروز قراره برنده بشه پس پرسید: چه قدر؟
– قربان من حسابدار شما هستم! میدونم که کمپانی شما چه قدر می ارزه. و اگه شما کل کمپانیتون رو ده بار بفروشید،بازم برای جدا کردن من از پسرتون کافی نخواهد بود.
آرامشش رو از دست داد: اگه به پسرم اهمیت میدی دست از سرش بردار و زندگیشو نابود نکن.
– متاسفم قربان
سعی کردم لحن ثابت صدامو حفظ کنم: اما سهون بهم گفته ترجیح میده منو داشته باشه و در عوض همه چیزشو از دست بده. و زندگیش وقتی نابود میشه که من ترکش کنم.
لیوان رو محکم رو میز کوبید: تو اخرا..
– من استعفا میدم.
حرفشو قطع کردم و لرزان از جا بلند شدم: من بهتون احترام میزارم آقا. نه فقط چون شما پدر سهون هستید نه. به خاطر اینکه سهون به شما به عنوان تمام خانواده ش نگاه میکنه . .اما من از پسرتون یه درس بزرگ گرفتم و اون این بوده که به خاطر احساسم بجنگم . ما سعی کردیم جلوی احساساتمون نسبت به همدیگه مقاومت کنیم.و با خیلی دردسرها هم روبه رو شدیم. و ببه خاطر تمام گذشته و احساسمون من هرگز از دستش نمیدم.
در رو محکم پشت سرم بستم به بیرون از ساختمان دویدم. حتی متوجه شده بودم که دستام به خاطر مشت کردنشون متورم شدن. تنها چیزی اون موقع میخواستم دیدنش بود و خب..هرگز انقدر از دیدن جگوارش درحالیکه سهون دست در جیب، بهش تکیه کرده بود خوشحال نشده بودم . متوجه من شد و خیلی زود خودشو به مقابلم رسوند.
دستمو گرفت: حالت خوبه؟
لبخند مصنوعی زدم:مثلا قرار شد نیای اینجا. واقعا که خیلی کله شقی!!
منو سمت ماشین برد:بیا بریم خونه.
سوار ماشین شدم و سرمای پشتم،دوباره تنمو به لرز انداخت . جز به جز وجودم میخواست گریه کنه.داد بزنه. .
سهون خم شد تا کمربندمو ببنده و وقتی اینکارو کرد، دستامو دور گردنش حلقه کردمو صورتمو روی پوست گردنش فرو بردم .
با شنیدن هق هق آرومی که از گلوم خارج میشد،در همون حالت باقی موند. شونه های سنگینم، ضعیف تر از اونی بودن که به لرزه نیفتند.
با خشمی که توی چشماش موج میزد، انگشت شصتش رو برای پاک کردن اشکه درحال افتادن، روی گونه م کشید:چی گفت بهت؟
با مشت ضربه ای به فرمون مقابلش زد و خواست از ماشین پیاده بشه .
– سهون صبر کن..اون..اون هیچی نگفت من فقط احساساتی شدم چون که میخواستم به خاطرت بجنگم..و نمیدونستم که واقعا می تونم یا نه..تا امروز نمیدونستم .
اشکامو به سرعت پاک کردم : گریه میکنم چون خوشحالم که کنارتم..چون خوش حالم که هیچ چیز نمیتونه جدامون کنه.
از پشت لایه ی نازک اشک،دیدم که دستگیره ی در رو رها کرد،جلو تر اومد و دستشو داخل موهام فرو برد و پیشونی هامون به هم چسبید: نذار حرفاش ذهنتو درگیر کنه. خب؟
جواب دادم: تنها کسی که میذارم ذهنمو درگیر کنه تو هستی.
چشم هامو بوسید و منو سمت خودش کشید: لطفا گریه نکن . میریم خونه..شام میخوریم و راجع به چیزای خوب باهمدیگه حرف میزنیم و بعدش کنار هم به خواب میریم و کنار هم بیدار میشیم و روز رو باهم میگذرونیم و دوباره و بارها تکرارش میکنیم..پس لطفا دیگه گریه نکن.
سرمو برای قبول حرفش تکون دادم و محکم تر توی آغوشش فرو رفتم.. + این قسمت کلا آغوش داریم 😐..+

وقتی بیدار شدم هوا درحال تاریک شدن بود. با کشیده شدن دستم روی تخت ،متوجه شدم اثری از سهون نیست. از بین ملافه خودمو بیرون کشیدم و متوجه یادداشتی که برام گذاشته بود شدم.
” تازه رفتم بیرون. وقتی بیدار شدی بهم زنگ بزن. زنــــــــــــــــــــــــــــــگ بزن!!! “
به جمله ی آخرش خندیدم. و خاطره ی محوی از لحظاتی که به سرعت خوابم گرفت و سهون درحال نوازشم بود به خاطرم اومد.
تلفنمو درآوردم و با آخرین شماره ای که بهم زنگ زده بود ، تماس گرفتم و صدای خندونش توی گوشم پیچید.
خواب آلو گفتم: من بیدارم
چاپلوسانه و کنجکاو حرف میزد: میتونی تا دم در بیای؟؟
– باشه الان میام
– معطل نکن!
با خودم فکر میکردم باز میخواد چیکار کنه .
به آرومی از اتاق خارج شدمو در رو پشت سرم بستم.
زمزمه کرد:پنج
– چی؟
– فقط ادامه بده.
از پله ها پایین اومدم
– چهار
با رسیدن به اتاق نشیمن خنده هم به لب هام اومد.
– سـه!!
با نزدیک شدن به در بیشتر و بیشتر کنجکاو می شدم.
– دو..!
می تونستم صدای خنده شو بشنوم.
در رو باز کردم و با سهون که گوشی به دست مقابلم ایستاده بود، مواجه شدم.
– یک..!
چشم هاشو با خجالت بهم دوخت.
– اوه خدای من.
با دیدن چیزی که مقابلم قرار داشت،ناخودآگاه دستهام جلوی دهانمو گرفت.
– خدای من!!!!
اشکای شوق جلوی دیدمو تار کردند. نزدیک صدتا سبد گل رز سفید دور سهونو احاطه کرده بودند.حتی سنگ فرش های کف زمین هم دیده نمیشد.
– سهونا..
قلبم با نگاه کردن به هرکدوم از سبدها از جاش کنده میشد. هر کدوم پر از گل های رز سفیدِ ساقه بلندی بودند که به دقت با روبان های سرخ رنگ بسته شده بودن. چشم هام به لامپ های کوچیک و رنگارنی که همه جای باغ پخش شده بودند و میدرخشیدند افتاد. انعکاس نورشون درست مثل رقصی بود که جلوی چشمام خودنمایی میکرد. اما هیچ چیز درخشان تر از مردی که مقابلم ایستاده بود وجود نداشت. به آرومی به سمتش رفتم .برای چند لحظه ی طولانی ،زبونم بند اومده بود. مجذوب اون گل های زمستونی و درخشش نورهایی که از تک تک گلبرگ هاشن ساطع میشد،شده بودم.
– این طوری باهام عشق بازی میکنی؟؟
باهاش درحال شوخی بودم اما نمیتونستم افسون شدنمو پنهان کنم!
– نچ..! این از اساس یه چیز دیگه س ..
از جیبش جعبه ی مخملی سفید رنگی بیرون آورد. قلبم درجا ایستاد. به آرومی بازش کرد و داخلش یک کلید قرار داشت.
با تمام حس ستایشگریه ذوق مرگ کندده م ،با تردید پرسیدم: من متوجه نمیشم..
یه لحظه دوهزاریم افتاد و خندیدم:خدای مننننن..
ناگهان داد زدم: تو واقعا برام یه خونه ی جدید خریدی؟؟؟
خندید.انقد شرین که فکر کردم همه ی اینا فقط یه رویاست.
– نه عزیزم
با لحن ما بینِ نیمی خنده و نیمی ضایع شدن پرسیدم:پس کلید قلبته؟؟
– من ممکننه پررو باشم..اما انقدرا نه!
کلیدو توی دستم گذاشت و ادامه داد: این کلید خونه ی منه .
– خونه ی تو؟؟
دستمو مشت کرد تا نگه ش دارم: بله..کلید ان خونه..تو حق داشتی. من نمیدونم چطوری باید با این قضیه برخورد کنم و ممکنه که برای اینکارم هنوز خیلی زود باشه اما..اما به نظرم الان بهترین موقعس..نمیگم که حتما باید هر روز رو پیش من باشی یا اجازه نداری برگردی خونه ی خودت یا پیش خواهرت..فقط اینکه تو آزادی هر وقت دلت خواست بیای اینجا..کهاین منو خیلی خوشحال میکنه البته..
ساکت باقی موندم و اون ادامه داد:ببین اگه بخوای می تونی در موردش فکر کنی .من نمیخوام تحت فشارت بزارم..فقط بعد از اتفاقای امروز..دیگه نمیخوام وقتی بهم نیاز داری،کنارت نباشم..یا وقتی میری خونه یا هر جای دیگه..احساس میکنم اتفاق بدی قراره بیفته و ..
با نیشخند گفتم: تاحالا بهت گفتم خیلی خودخواهی؟
– حداقل دارم بهت فرصت میدم در موردش فکر کنی .
– لازم نیست.
یک لحظه ترسید تا اینکه دستامو دور کمرش حلقه کردم: میدونم که همه چیز خیلی به هم ریخته س و اوضاع حسابی داغونه اما..فکر کنم داریم کار درستی میکنیم و الان بهترین موقعس..
و زمزمه کردم: هووووووووف
– این دیگه چی بود؟
– نفس کشیدنمم از یادم میبری.
” نفس کشیدن رو برای باز هزارم از یادم بردی -__- “
لرزیدن شونه هاش از خنده رو حس کردم و تا جایی که یادمه آویزون به همون شونه هاش باقی موندم.
نورهای درخشان توی تاریکی شب ، عطر گل هایی که شبیه عطر اون بود..و گرمایی که فقط از اون می تونستم بگیرم..
همه چیز فراتر از عالی بود…!



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





94
نظر بگذارید

avatar
92 نظرات
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
90 نظرات نویسندگان
maryamyasaminنگارP&sniaz نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
maryam
مهمان
maryam

aali bood

mamnon aji

yasamin
مهمان
yasamin

خیلی هم خوب. من که هیچ وقت طلبکار نیستم.دمت گرم

نگار
مهمان
نگار

آبجی دلم لک زده بود برای فیکت
خدایی بعد از اون غیبت قسمت خیلی قشنگی رو آپ کردی
دمت

P&s
مهمان
P&s

میکشممممممممممممت
یعنی اگه الان دمه دستم بودی تیکه تیکه میکردم
داستان اصلا یادم رفت ….چه شبا به امید اپ شدن این داستان کهبخواب نرفنم
دیگه ناامید شده بودم
چیییییییییی بهت بگم
دیروز میخواستم یه تصمیم جدی بگیرم که دیگه داستانو ول کنم برم بدونه ترجمه بخونم
اگه بازم تکرارکنی هر چی دیدی از چشمه خودت دیدی/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/312.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/axesmileyf.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/ejn5d7q2vqf4peufz6o.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (17).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (17).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/dard.gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/zardak (22).gif/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif

niaz
مهمان
niaz

وای سهون اصن خیلی مرگ شده نه به اون اوایل نه به الان که انقدر عشقولانه رفتار میکنه عاشقشم
مررررررسی عزیزم