4 👁 بازدید

stranger ep26

قسمت 26 فیک خارجی غریبه با ترجمه ی دوست عزیزمون setistarlight

حرفای مترجم:
سلام^^
فاینالی ستی عیز بک 😐

البته اصلا نرفته بودم.
بچه ها من فکر کردم باهم حرفامونو زدیم. قرار بود جواب بی توجهی بی توجهی باشه دیگه مگه نه؟
من دوست ندارم به بی مسئولیتی متهم بشم وقتی یک چهارم آدمایی که این داستانو میخونن به زور یه خودی نشون میدن!

شاید بعضیا بگن اونا کامنت نمیذارن تقصیر ما چیه؟ قبول دارم. به خاطر همینم امروز دارم آپ میکنم. طبق قرارمون. کامنتا دیروز صد و پنجاه و دوتا بودند که حالا نصف بیشترش پرس و جوتون در مورد پارت جدید بود!!اما بازم من امروز اومدم تا پارت جدید بذارم!

در واقع این وظیفه ی منه چون خودم قبولش کردم پس برام مهم نیست که چند نفر براشون مهمه زحمت بقیه یا نه.
ولی ناراحت میشم از دیدن کامنتای طلبکارانه..و فکر میکنم حق دارم ناراحت بشم..

در هر صورت..نیومدم از این حرفا بزنم.
اصل قضیه اینه که خبر خوب دارم^^
پارت بعـــــــــــــــدی عیز رمزی!!
یهت..:))
و کاملا هم یهویی با خبر شدم چون این قسمت ها رو خیلی سر سری خونه بودم 😐

برای گرفتن رمز پارت بعدی این کار رو باید انجام بدین عشقولا.
یا از گروه یا از چنل تلگرام رمز رو دریافت کنین.
و یا اگه دسترسی به تلگرام نیست لطفا و فقط به جیمیل من پیام بدین.
آدرس اینستا، ایمیل خودتون رو اصلا اینجا نذارید بچه ها. چون اصلا امکان رسیدگی به این درخواستا نیست. من مدام اینو توی هر پستی میگم اما هیچکس گوش نمیکنه -__-

یادتون نره ها 😐
اینم آدرس جیمیل من:
setareh.lamia@gmail.com
آمم راستی ببخشید اگه اولش حرفام تند بود..مطمئنم که درکم میکنید. و اگه به کسی برخورد متاسفم^^

بفرمایید ادامه 🙂


Stranger 26 Time
بی حس شدن و غافلگیری تنها احساساتی بودند که اون لحظه داشتم. نگاه های متعجب و کنجکاو لولا و مینی به سمتم هجوم آورده بودد. وقتی بالاخره در های آسانسور بسته شد با عصبانیت سمت سهون چرخیدم: این دیگه چه کاری بود؟! ازم انتظار داری چطوری سوار شدن به آسانسور وی آی پی اونم با تو رو براشون توضیح بدم ؟ ای خدا..خدایاا.. بهم گفتی لوهانا..لعنت..
نیشخند زد.
واقعا و واقعا نیشخند زد: انقد حرص نخور.
دستمو توی دستش گرفت: هرچی دوست داری بهشون بگو. بگو من یکی از هم کلاسی های قدیمیت هستم. بگو بهترین دوستتم. برام مهم نیست . اونا باید چرت و پرت گفتن دمِ گوشت رو بذارن کنار . حالا دیگه میدونن که اگه دوباره حرف احمقانه ای بزنن به گوشم میرسه.پس این کارو انجام نخواهند داد. دیدی!؟ مشکل حل شد.
اذیت شده بودم اما خیله خب.باشه .قبول دارم..یه خورده حس قشنگی داشت..شیرین بود. یه جورایی میدونستم این جور رفتارام باهاش فقط به خاطر این بود که قصد داشتم دست نیافتنی به نظر بیام..نمیدونستم دقیقا چرا..
موقع برگشتن توی ماشین حرفی نزدم..وقتی جلوی در خونه رسیدیم متوجه شدم که چه قد از خداحافظی کردن باهاش حتی شده برای مدت کوتاهی متنفرم!
دستمو گرفت: هنوز که از دستم ناراحت نیستی.هستی؟بابتش متاسف نیستم..نمیخوام باهات اون طوری رفتار بشه.

بازوهاش بی صدا دورم حلقه شد و متقابلا من هم درآغوش گرفتمش.
آروم گفتم: ناراحت نیستم.اما لطفا دیگه کارای عجولانه مثل این انجام نده.
قبول کرد و همزمان که محکم تر فشارم میداد نفس عمیقی کشید: فکر کنم دلم میخواد همین طوری باقی بمونم..و بعدش به خواب برم.
با لذت جواب دادم: منم همین طور.
– اصلا چطوری تونستیم این همه مدت..صبر کنیم؟؟
– خودمم در موردش مطمئن نیستم.
از خودش جدام کرد اما همچنان دست هام توی دستش بود: فردا صبح دور و بر هفت میبینمت..چطوره؟ و یه چیزِ خیلی سریع هم برا خودمون میگیرم.
پرسیدم: میخوای چی بخری؟؟
لبخند مغرورانه ای زد و در جواب گفت: رشوه!!
نمیدونستم منظورش از این حرف چی بود تا این که صبح روز بعد ، جلوی در خونه و دقیقا راس ساعت هفت صبح درحالی که کت و شلوار خاکستری تیره ای و از زیرش پیراهن صورتی رنگی که دکمه های اول و دومش باز بود و قفسه ی سینه ش رو نمایش میداد به تن داشت ایستاده بود. موهای ژولیده ش خیلی خیلی فوق العاده به نظر میومد..خط فک تیزش و خدایا..اون لبخند..لبخندی نبود که مانع مرگ کسی نشه..بیشتر شبیه اون دسته از لبخندهایی بود که دقیقا بین عضله های پا نفوذ میکنه و زانو هات سست میشن و تنت به لرزه می افته..!!
– صبح بخیر عزیزم.
چیزی که تحمل این همه محشر بودن رو سخت تر میکرد دقیقا همین بود..”عزیزم” خطاب قرار دادنِ من.
بدون اراده و کنترلی رو کلماتم گفتم: فکر نکنم هیچ وقت این همه خوشتیپ بودنِ تو برام تکراری بشه.
اعتراف کرد: منم دقیقا در مورد تو همین حس رو دارم.
لیلی پشت سرمون ظاهر شد: ساعت هفت صبحه.میشه لطفا سروصدای احساساته عاشقانتون رو یه خورده بیارین پایین؟
حتی متوجه نشده بودم که سهون دوتا کیف دستی با خودش داره. از داخل یکیشون هدیه ای درآورد و رو به لیلی گفت: این برای توئه لیلی.
تازه متوجه شده بودم که منظورش از رشوه چی بود .تکنیکی که برای جلب رضایت خواهرم به کار برده بود منو به خنده انداخت.
لیلی خیلی جدی پرسید:واقعا فکر میکنی با این کار میتونی منو بکشی سمت خودت؟
وقتی سهون با ترس و نگرانی آب دهنشو قورت داد دیگه نتونستم جلوی قهقه م رو بگیرم. میدونستم که لیلی ته دلش داره از فضولی میمیره تا جعبه ی هدیه رو باز کنه.نگاهش به بسته بندیِ نقره ایِ جعبه گیر کرده بود .
– حالا توش چی هست؟؟
پرسید و جعبه رو از دست سهون گرفت: بدش به من .
درحالیکه با نگاهش برای سهون خط و نشون میکشید به سمت آشپزخونه رفت. قطعا به خاطره باز کردن جعبه و تحسینِ هدیه ش!!
دست سهون رو گرفتم: مجبور نبودی اینکارو بکنی.
هدیه ی دوم رو از داخل کیف دستی درآورد. جعبه ای ابریشمی و طلایی رنگ که به زیبایی تزئین شده بود مقابلم گرفت: و این هم مال توئه..بازش کن.
درست مثل یه تیکه لبو سرخ شدم . به دقت بازش کردم، درون جعبه چندین ردیف شکلات های قلبی شکل و شیرینی های خامه ای چیده شده بود. به همراه برگِ کاغذی که روش نوشته شده بود: این عشق بازیِ من باتوئه.
لبمو در تلاش برای پنهان کردن لبخندم گاز گرفتم .یااد سفرمون به اولسان افتادم و این موضوع به ذهنم خطور کرد که دفعه ی پیش هم برام شکلات گرفته بود.
با استرس پرسید: خوشت نیومد؟؟
جواب دادم:عاشقش شدم، فقط..چرا همیشه برام شکلات میگیری؟
لبخند زد: خودت دفعه ی اولی که همدیگه رو دیدیم گفتی از چیزای شیرین خوشت میاد..این تنها هدیه ای بود که با عقل جور در میومد..چون مثلا من نمیتونم برات یه ماشین حساب بخرم صرفا به خاطر این که تو اعداد رو دوست داری.
خندیدم و گونه ش رو بوسیدم: ممنون..
و بعد دستش رو گرفتم و باهم سمت آشپزخونه رفتیم.
مشخص شد کیف دستی دوم توش غذای چینی بوده یعنی رشوه ی دوم سهون به خاهرم.
درست وسط غذا لیلی خواست سر حرفو باز کن: پس..امم سهون..
بلافاصله سهون حرفشو قطع کرد: بله لیلی.در جواب سوالت من و لوهان باهمیم. و بله من قرار هر روز صبح براتون صبحونه بیارم.
لیلی نگاهی با معنای”دیگه کم کم داره از این پسره خوشم میاد” بهم انداخت و قبل از این که برای کار خونه رو ترک کنیم لیلی بهم در مورد هدیه ی سهون گفت که چند جلد کتاب آشپزی براش خریده و لیلی عاشقشون شده و من از سمت دیگه نگران غذاهایی بودم که لیلی در آینده قرار بود به خوردم بده.
توی راه،با سهون در مورد پروژه ی اولسان که تبدیل به اولویت کمپانی شده بود حرف زدیم. بهم گفت که بخش مالی احتمالا یک جلسه در همین مورد باهاش خواهند داشت . بعد از خداحافظی توی پارکینگ که به خاطره بوسه ها و ” یکم دیگه بمون” ها بیشتر از یک ربع طول کشید به دفترم رفتم تا برای جلسه آماده بشم.
نزدیک ظهر جسون جلوی میزم ظاهر شد.
با دیدنش سریع از جا بلند شدم: جسونااا..
روی صندلی ، مقابلم نشست: به خاطر دیروز معذرت میخوام..فقط یه بحث بی خود با پدرم داشتم.
– الان حالت خوبه؟
– اره فکر کنم.
سعی کردم ترغیبش کنم شاید یه جوری سرحال تر بیاد: بیا بریم ناهار..پیش فرانسیس.به حساب من؟
مدت طولانی مکث کرد: باشه.
وقتی رسیدیم آدمای زیادی توی رستوران بودند و حسابی شلوغ بود. پشت میزی که دفعه ی اول انتخاب کرده بودیم،نشستیم .تا موقع رسیدن جسون به سختی یک کلمه باهام حرف زده بود و مدام تو خودش بود و با وجود این که روزم رو خیلی خوب شروع کرده بودم اما با دیدن ناراحتیش حس خیلی بدی سراغم اومده بود .بیشتر از دوستی که بین ما وجود داشت، چیزی که خیلی آزارم میداد این عدم تواناییم در انجام کاری برای اون در جبران تمام حمایت ها و مهربونی هاش بود.
پرسیدم: میخوای در مورد اتفاقاتی که افتاده حرف بزنی؟
لب به غذاش نزده بود: نه زیاد.
زمزمه کردم: احساس میکنم به درد نخورم.
سر بلند کرد و با نگاه متاسفی گفت: اینو نگو..من خوشحالم که اینجایی.
یک دفعه متوجه ویبره ی گوشیم شدم. پیام سهون ظاهر شد: کجایی؟ بیا باهم ناهار بخوریم..
– بابا و من شب بعد از اون حرفای قبلیش که توئم شنیده بودیشون همدیگه رو دوباره دیدیم و همه چیز داشت خوب پیش میرفت..
جسون شروع به تعریف کردن ماجرا کرد و من خیلی سریع برای سهون نوشتم: الان نمیتونم. با کارمندای بخش ناهار میخورم.
– و بعدش من درمورد پروژه ی اولسان باهاش حرف زدم و این که چه بررسی های کردم و نتایجم چی بود و اون یهو عصبانی شد..فقط از دعوا کردن باهاش خسته شدم..
– متاسفم..امروز باهاش حرف زدی؟
– هنوز نه..اصلا هم دلم نمیخواد این اتفاق بیفته.
– اگه کاری هست که میتونم برات انجام بدم.لطفا بهم بگو.
لبخند زد:ممنونم..آه راستی حتی نتونستم در مورد تو و سهون درست و حسابی خبر بگیرم..شنیدم که نامزدی رو به هم زد.واقعا اومد پیش تو؟؟
– اهوم اومد.

گفت: خوش حالم که بالاخره به خواسته ت رسیدی..البته یکمم ناراحتم چون دیگه زیاد نمیتونی وقتتو بامن بگذرونی.
– معلومه که باهم وقت میگذرونیم..و این که هر وقت نیاز داشتی با کسی حرف بزنی من به اندازه ی یک تماس تلفنی ازت فاصله دارم.
وقتی غذامون تموم شد،از این که تونسته بودم کمی جسون رو آروم کنم حس خوبی داشتم و درکنارش تنفرم نسبت به آقای لی
به فراتر از حد تصور رسیده بود.بعد از یکم حرف زدن کم کم جسون سرحال شد.ما در مورد کتابی که براش خریدم حرف زدیم و این که به طرز عجیبی خیلی ازش خوشش اومده بوده.به نظر میومد بالاخره همه چیز درحال برگشتن سرجای خودش بود. و این که هنوز یک دوست برای جسون بودم واقعا آرامش بخش بود.
وقتی متوجه گذشت زمان شدیم که از وقت جلسه هم گذشته بود.زود به دفتر برگشتیم . مینی و لولا قبل از ما اونجا بودن.
جسون کنارم و درست مقابل اون ها نشست:سهون هنوز نیومده؟
در باز شد: من اینجام.
و مرد من اومد.
مینی و لولا با شک نگاهش میکردند که درست صندلی خالی کنار من رو برای نشستن انتخاب کرد و من نا خود آگاه لبخند زدم.

سهون درحالیکه به تپه ی کاغذ تلمبار شده روی زمین اشاره میکرد پرسید: پس فقط همین ها تا الان بررسی شده ن؟ و هنوز محل اختلاف حساب ها رو پیدا نکردین؟؟
مینی جواب داد:هنوز موفق نشدیم قربان.
– پس بیاین شروع کنیم..امروز باید تموم بشه.
– چشم قربان.
همه باهاش موفق بودیم. لولا فایل ها رو بین همه تقسیم کرد و ما درست مثل یه ربات بدون وقفه ساعت ها مشغول به کار شدیم .مجبور بودم تک تک فایل ها رو با دقت زیاد بررسی کنم.درسته اعداد رو دوست داشتم اما نگاه کردن به یک صفحه پر از عدد اونم چندین بار خیلی خیلی خسته کننده بود از طرفی هم حتی نمی تونستم بدون فرار کردن از زیر نگاه تیز بین لولا که تک تک حرکاتمو زیر نظر داشت به سهون نگاه کنم.
مغزم به خاطر انبوه محاسبات کاملا هنگ کرده بود ولی با حس انگشت سهون که روی زانوم کشیده شد دوباره به کار افتاد
. زیر زیرکی نگاهش کردم اما اون تمام تمرکزش روی کاغذهای مقابلش بود.فکر کردم توهم زدم و حواسمو دوباره جع کارم کردم. چند ثانیه گذشت و دوباره حسش کردم . اما این بار یه لمس ساده نبود و زانوم رو فشار میداد. یک بار دیگه بهش نگاه کردم تا بالاخره فهمیدم منظورش از این کار چی بود. بعد از یک ذوق مرگیه کاملا درونی، دستمو از رو میز برداشتم و رو زانو گذاشتم و خیلی سریع.دست سهون از راه رسید و انگشتامون توی هم قفل شد.کار خیلی خطرناکی با ضربان قلبم درحال انجام دادن بود. به لولا و مینی که همچنان روی اسناد تمرکز کرده بودند و بعد دزدکی به خودش که لبخند محوی زده بود نگاه کردم.
همه ی این اتفاقات دقیقا در لحظه ای که بالاخره سندی که نشون دهنده ی اختلاف حساب بین اینجا و اولسان بود کشف کردم،اتفاق افتاد.
با خوش حالی از جا پریدم: پیداش کردم..!!!
همه همزمان سرپا ایستادن و شروع کردن به تشویق کردنم. جوری که انگار تابوت عهد رو پیدا کرده باشم!!
( توضیح مترجم: Ark of Covenant در واقع یه تابوت یا صندوقچه ست که مادر حضرت موسی بچه ش رو توی اون داخل نیل رها کرده و کلا خیلی برای یهودیان مقدس هستش. وکلا یه جورایی مثل پرچم قوم بنی اسرائیل بوده و حالا هم که گم شده و هیچکس نمیدونه کجاست ( حالا نویسنده ی محترم پیدا کردن این اختلاف بین حسابهای ثبت شده رو به این تشبیه کرده :|)
جدا از خوشنودی مطلق و حماقت خالص ، اون لحظه نفهمیدم چی شد اما سمت سهون رفتم و محکم دستامو دور گردنش حلقه کردم و درآغوش گرفتمش و در جواب دقیقا سهون هم همین کار رو کرد.به فاصله چند ثانیه تازه فهمیدم چیکار کردم. سهون رو هل دادم عقب و با قیافه های متعجب و چشم های گرد شده ی دخترا طبق معمول مواجه شدم.
“لعنتی”
اولین راحلی که به ذهنم رسید رو انتخاب کردم.سریع به جسون نزدیک شدم و بغلش کردم.بعدش لولا رو هم بغل کردم و در آخر لیلی رو هم همچنین.
– ما موفق شدیم!!
“گند زدی -___-“
شاید میشد نا راحتی ( مخالف راحتی) که توی اتاق وجود داشت رو نادیده گرفت اما سهون هم خوش حال به نظر نمیومد و این قابل نادیده گرفتن نبود.
عصبانیت تک تک حرکاتش رو تحت تاثیر قرار داده بود. فک منقبض شده ش رو به زور برای حرف زدن حرکت داد: پس جلسه دیگه تمومه. دیگه میتونین برین.
نگران از تغییر حالت سریعش، سعی کردم بی سر و صدا همراه جسون و بقیه از اتاق برم بیرون که ناگهان سهون صدام زد: لوهان..تو بمون.باید حرف بزنیم.
“حرف بزنیم؟ اصلا فکر خوبی به نظر نمیاد -_-“
– اوه لوهان.
لولا چرخید سمتم: داشت یادم میرفت. ناهارت رو گذاشتم توی اتاق روی میزت.
– ممنون.
تشکر کردم اما اون لحظه متوجه نشدم حرفی که زد چه نتیجه ای رو قرار بود به بار بیاره.وقتی هر سه نفر بیرون رفتن.سهون به سرعت در رو بست و قفلش کرد.
با لحن ترسناکی پرسید: اون دیگه چی بود؟؟!
نمیدونم چرا اما یک قدم رفتم عقب: من..من نمیفهمم منظورت چیه..چی چی بود؟
با حرص جواب داد: همین الان و جلوی من جسون رو بغل کردی!!
– آهان.اون؟؟
یکم خیالم راحت شد: خب ترسیده بودم.ما همدیگه رو بغل کردیم و این تنها راهی بود که به ذهنم رسید.
– چطوره که دیگه بغلش نکنی؟؟؟
دستمو رو کمرش کشیدم: این طوری نباش.معذرت میخوام.
– و در مورد اون ناهاری که الان رو میزِ اتاقته چی؟
عصبانیت توی چشماش درحال پر رنگ شدن بود: گفتی داره با همکارات غذا میخوری.
کاملا یادم رفته بود که بهش چی گفتم .چند لحظه سکوت کردم تا بتونم بهترین راه برای تموم کردن این سو تفاهم رو پیدا کنم.
– با جسون تنهایی ناهار خوردی؟
هیچ جوابی به ذهنم نرسید .وا رفتم و دستام از رو کمرش سر خورد و افتاد.
– لوهان.
لحنش هشدار دهنده و آروم بود: ازت یه سوال خیلی ساده پرسیدم.
سعی کردم براش توضیح دادم: اره . با اون ناهار خوردم. چون حال روحیش خوب نبود. فقط میخواستم براش دوست خوبی باشم .فقط همین و بس.
آروم روی شونه ش زدم تا آروم شه: وقتی بهت پیام میدادم عجله داشتم..اصلا متوجه نشدم که گفتم با بقیه هستم.
کوتاه گفت: دیگه هرگز باهاش بیرون نمیری.
– اون یه دوسته سهون.
خیره نگاهم کرد: همین که گفتم.
متعجب از دیدگاه خود خواهانه ش اعتراض کردم: این کارت خیلی غیر منطقیه.
و ازش دور شدم: اون دوستمه.
واقعا یک لحظه عصبانیتش منفجر شد: لعنت بهش گفتم نه لوهان.
توی ذهنم، خشم بزرگی درحال رشد کردن بود. از این که نمیتونست درک کنه چه حسی دارم متنفر بودم.از این که نمیفهمید که جسون انقد بهم کمک کرده که حسابش از دستم در رفته هم متنفر بودم .
به سمت در رفتم و دستگیره رو چرخوندم، آروم گفتم: نمیخوام در موردش بحث کنم.
شنیدم که چیزی زیر لب گفت اما نادیده ش گرفتم و به سمت آسانسور رفتم . جفت دکمه هاشو همزمان فشار دادم . از گوشه ی چشمم میدیدمش که به سرعت به سمتم میاد . بالاخره در آسانسور باز شد و به سرعت سوارش شدم و در هاش قبل از این که بتونه دوباره با دستش مانع بسته شدن بشه،بسته شد.
چند ساعت دور و بر خونه قدم زدم. یه جور تلاش برای خنثی کردن عصبانیتم. اما وقتی رسیدم خونه عصبانیتم تبدیل به گدازه ی داغ و سوزانی شده که فقط وفقط خودمو می سوزند . هیجین در بدترین زمان مکن دقیقا جلوی در خونه ایستاده بود.
زیر لب گفتم:سهون با من نیست.
و مستقیم رفتم سمت در.
– من به خاطر اون اینجا نیستم. اومدم با تو حرف بزنم.
کلید خونه رو از جیبم درآوردم : اگه در مورد به هم خوردن نامزدیه باید با اون حرف بزنی نه من.
– خبر داری اخراج شده؟؟
انقد شوکه شدم که کلید از دستم رها شد.
برگشتم سمتش: درباره ی چی حرف میزنی؟
– پدرش بهش گفته اگه زیر بار نامزدی نره اخراج میشه. سهون هم ترجیح داده استعفا بده .
داد زدم: دروغ میگی. امروز باهاش جلسه داشتم.
– ادغامه اولسان؟؟ اون آخرین پروژه ست و بعد از اون سهون کمپانی رو ترک میکنه.
لحنش آروم بود اما با چشم های تحقیر آمیزش نگاهم میکرد: سهون واسم مهمه و اگه برای تو هم مهمه نباید بذاری همچین اتفاقی بیفته.
بعد از این که سایه ی هیجین هم ناپدید شد ، خم شدم و کلید های روی زمین افتاده رو با دستی لرزون برداشتم. ترس و احساس گناه زانوهامو به لرز انداخته بود . من حرفاشو زیاد جدی نگرفته بودم اما اون واقعا به خاطر من همه چیز رو رها کرده بود .. و این که اون روز توی دفترش اون جعبه ها برای آوردن وسایل جدید نبود..بلکه برای ترک کردن بود.
با ویبره ی گوشیم متوجه چندین پیام صوتی که برام گذاشته بود شدم.
با عجله به اولینش گوش دادم..که هنوز صداش پر از عصبانیت بود: کجایی لوهان؟ من هنوز حرفام تموم نشده.
دومی به اندازه ی اولی ترسناک نبود: منو اینطوری نترسون. کدوم جهنمی رفتی؟؟
سراغ پیام بعدی رفتم: متاسفم عزیزم..نمیدونم چرا عصبی شدم..لطفا به تماسم جواب بده.
کم کم اشک درحال جمع شدن توی چشمام بود..وقتی بعدی رو گوش دادم تقریبا روی گونه هام جاری شدن: لوهانا..من تسلیم شدم..اصلا هر وقت که خواستی می تونی ببینیش فقط بهم بگو کجایی.من واقعا نگرانتم..
عین دیونه ها شروع کردم به دویدن..همراه ترکیبی از احساس اندوه و شادی و جنون..تبدیل شده بودم به موجی از احساس که داره به سمت تنها و تنها مردی که عاشقشه میره. دیگه اهمیت نداشت که به خاطر چی باهاش بحثم شده بود. من عاشقش بودم و از همیشه مطمئن تر. وقتی به در خونه ش رسیدم قلبم درحال بیرون زدن از سینه م بود. عاجزانه و بدون هیچ وقفه ای حتی برای نفس کشیدن تا اینجا اومده بودم.
بعد از گذشت لحظاتی که به نظر یک عمر میومد. از پشت لایه ی نازک اشکی که توی چشمام جمع شده بود دیدمش که گفت: لوهانا..مدام داشتم بهت زنگ..
بازوهامو دورش گره زدم و لبهامو به لب هاش چسبوندم و بوسه ی داغی بهشون زدم. برای مدت خیلی کوتاهی از یکدفعه ای بودن حرکتم خشکش زد اما خیلی زود صورتمو بین دستاش گرفت و بوسه رو عمیق کرد..اشک هایی که گونه مو خیس کرده بودند با هر بوسه توسط سهون پاک میشدند.ناله ی سرکوب شده ای ازش شنیدم. انگار که میخواست تمام وجودمو با خودش یکی کنه..مطمئن بودم که زمین هنوز درحال چرخیدن به دور خورشیده و همه چیز در جریانه اما بین ما دونفر..زمان بدونِ شک ایستاده بود.

 



About Admin ♛ Samira

Avatarسمیرا هستم مدیره سایت امیدوارم پستامونو دوست داشته باشید و ازمون حمایت کنید فایتینگگگگگگگگ





192
نظر بگذارید

avatar
182 نظرات
10 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین نظرات
نظرات با بیشترین پاسخ
140 نظرات نویسندگان
baran.nsyP&sمائده94mobinaKai❤sehun نظرات اخیر نویسندگان
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
baran.nsy
مهمان
baran.nsy

اخی چه قدر زیبا و چقدر هم.دردناک

P&s
مهمان
P&s

Dooste azizv ahyanan age nemikhay dige up koni ellam kon man beram bedoone tarjoomaro bekhonam

مائده94
مهمان
مائده94

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

mobina
مهمان
mobina

chra hishki ramzo vase man nemifreste
chra kac pasokhgo nist
mobinaa2124@gmail.com
inam id telegram
fght yeki ramzaye qesmate 2 b bado bd
@vendetta22/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gift

mobina
مهمان
mobina

telegram.me/vendetta22

Kai❤sehun
مهمان
Kai❤sehun

Salam motarjem in E-mail man hast :sepidehj104@gmail.com